اتوبوس خیالی
قسمتهای مجموعهٔ دنبالهدار «خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید»؛ روایتهایی از مسافران یک اتوبوس خیالی، نوشتهٔ ناصر کمالی.
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت شصتوپنجم: حتی دفاعت هم شب پیش تو نمیماند
لنا گفت: — سؤال خالو این بود: اگر قرار است از خودت دفاع کنی، چه کسی حق دارد وکیل تو باشد؟ زن تازهوارد گفت: — خب، اگر پول داشته باشی، خودت انتخاب میکنی. اگر نداشته باشی، دولت برایت وکیل میگیرد. مگر غیر از این است؟ لنا گفت: — روی کاغذ، شاید به همین سادگی به…
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت شصتوچهارم: وقتی خاطره جای بحث را گرفت
زن سرخپوش مدتی چیزی نگفت. دیگر آن لبخند همیشگی گوشهٔ لبش نبود. به لنا نگاه کرد و گفت: — وای… چه سرنوشتی در ایران منتظر بعضی از جوانها و روشنفکرها بوده. من آن زمان هنوز به دنیا نیامده بودم. بعد هم که بزرگ شدم، در عالم خودم زندگی میکردم. هیچوقت تصور نمیکردم روزی در کنار…
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت شصتوسوم: اتهامی که پیش از تو رسیده بود
لنا گفته بود: — قبل از اینکه درِ زندان باز شود، باید کمی بیشتر داخلش بمانیم. زن تازهوارد پرسید: — هنوز بازجویی؟ لنا سرش را تکان داد. — نه. یک جایی بازجویی تمام میشد، یا دستکم مرحلهای از آن تمام میشد. بعد تازه میفهمیدی آنچه در اتاق بازجویی گفتهای، نگفتهای، پذیرفتهای یا نپذیرفتهای، قرار است…
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت شصتودوم: کمون زندانیان
لنا گفته بود: — قبل از اینکه درِ زندان را باز کنیم و به انقلاب برسیم، باید کمی بیشتر همانجا بمانیم. مرد پادشاهیخواه گفت: — فکر کردم دیگر تقریباً همهچیز را گفتی. لنا نگاهش کرد. — تقریباً هیچچیز را نگفتهام. زن تازهوارد پرسید: — دیگر چه مانده؟ لنا گفت: — اینکه زندانیها چگونه درون زندان…
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت شصتویکم: وقتی شماره جای اسم را میگیرد
لنا گفته بود: — قرار است در را پشت سرمان ببندیم و وارد شویم. مرد پادشاهیخواه پرسید: — کدام زندان؟ لنا گفت: — فعلاً زندان زمان شاه. این بار کسی شوخی نکرد. لنا چند لحظه ساکت ماند. بعد گفت: — ولی اگر میخواهید بفهمید زندان چه بود، از ساختمان شروع نکنید. زن تازهوارد پرسید: —…
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت شصتم: زبل، این بار راه فرار نداری
کوکو آرام شده بود. خر هم کنار صندلی ایستاده بود و برای چند دقیقه نه عرعری در کار بود و نه کسی قصد داشت از حرکت گوشهایش نتیجهٔ سیاسی بگیرد. لنا هنوز داشت دربارهٔ ترس و حافظه حرف میزد که از آینه نگاهش کردم. گفتم: — لنا؟ سرش را بلند کرد. — جانم؟ — خیلی…
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت پنجاهونهم: کوکو چرا ترسید؟
خندههای ماجرای ظرف آب سگ هنوز کاملاً نخوابیده بود. هر چند دقیقه یکی از مسافرها دوباره یاد جملهٔ من میافتاد: — No dog. Me. و دوباره صدای خنده بلند میشد. خودم هم هر بار که یاد صورت بارمن میافتادم، خندهام میگرفت. مرد پادشاهیخواه گفت: — من هنوز معتقدم باید همان ظرف را نگه میداشتی. بالاخره…
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت پنجاهوهشتم: آبجو با ظرف مخصوص
چند دقیقهای بود که کسی حرف نمیزد. بعد از آن همه صحبت دربارهٔ ترس، آینده، مهاجرت، تنهایی و رابطه، فضای اتوبوس زیادی جدی شده بود. حتی مرد پادشاهیخواه هم ساکت بود. این خودش نگرانکننده بود. از آینه نگاهی به عقب انداختم و گفتم: — فکر کنم اگر پنج دقیقهٔ دیگر به همین شکل ادامه بدهیم،…
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت پنجاهوهفتم: چراغی که برای فردا روشن مانده بود
آخرین جملهٔ لنا هنوز تمام نشده بود: — اما امروز هم واقعی است. زن سرخپوش چیزی نگفت. سرش را به شیشه تکیه داده بود و بیرون را نگاه میکرد. این بار سکوتش با سکوتهای قبلی فرق داشت. انگار حرف لنا جایی در ذهنش گیر کرده بود. مرد پادشاهیخواه هم برخلاف انتظار چیزی نگفت. من رانندگی…
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت پنجاهوششم: فردایی که امشب را میخورد
زن تازهوارد دیگر چیزی نگفت. حرف آخرش هنوز در اتوبوس مانده بود: ماندن، انتخاب باشد؛ نه اجبار. چند دقیقهای فقط صدای موتور شنیده میشد. زن سرخپوش دستهایش را روی زانو گذاشته بود و به بیرون نگاه میکرد. فکر کردم بحث تمام شده. اما ناگهان گفت: — البته یک طرف دیگرش را هم باید گفت. لنا…