کوکو آرام شده بود.
خر هم کنار صندلی ایستاده بود و برای چند دقیقه نه عرعری در کار بود و نه کسی قصد داشت از حرکت گوشهایش نتیجهٔ سیاسی بگیرد.
لنا هنوز داشت دربارهٔ ترس و حافظه حرف میزد که از آینه نگاهش کردم.
گفتم:
— لنا؟
سرش را بلند کرد.
— جانم؟
— خیلی زبلی.
زن تازهوارد خندید.
لنا ابرو بالا انداخت.
— من؟
— بله، خودت.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— این یکی را من هم تأیید میکنم.
گفتم:
— از وقتی سوار این اتوبوس شدی، دربارهٔ زندگی همه حرف زدهای. من، زن سرخپوش، خواهرش، این آقا، مهاجر، پناهنده، هنرمند، تاریخ، فلسفه… حالا هم رسیدی به کوکو.
زن تازهوارد گفت:
— خر را فراموش کردی.
گفتم:
— خر هم پروندهاش روی میز است.
خندهای کوتاه بلند شد.
لنا گفت:
— خب؟
— خب ندارد. هر وقت نوبت خودت میشود، فوری یک موضوع تازه پیدا میکنی.
زن سرخپوش گفت:
— راست میگوید.
لنا نگاهش کرد.
— تو هم؟
— من هم.
زن تازهوارد دستش را بالا برد.
— من هم.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— اگر رأیگیری است، من از همه زودتر رأی دادهام.
لنا خندید.
— چه اتحاد عجیبی.
گفتم:
— پس زبل، این بار راه فرار نداری.
لبخند لنا آرامآرام محو شد.
چند لحظه به پنجره نگاه کرد.
بعد گفت:
— مسئله فرار نیست.
پرسیدم:
— پس چیست؟
— نمیدانم کدام زندگی را تعریف کنم.
زن تازهوارد گفت:
— مگر چند تا زندگی داری؟
لنا برگشت و نگاهش کرد.
— من؟ شاید یکی.
مکث کرد.
— اما آنچه میخواهم تعریف کنم، زندگی یک نفر نیست.
اتوبوس ساکت شد.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— یعنی چه؟
لنا گفت:
— یعنی اگر قرار باشد حرف بزنم، نمیخواهم شما تمام مدت دنبال این باشید که کدام اتفاق دقیقاً برای من افتاده.
زن سرخپوش پرسید:
— پس برای چه کسی افتاده؟
لنا گفت:
— برای ما.
هیچکس چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— بعضی خاطرهها مال یک نفر است. بعضیها را ده نفر تقریباً به یک شکل زندگی کردهاند. بعضی صداها را صدها نفر شنیدهاند. بعضی درها پشت سر آدمهای زیادی بسته شده.
کمی مکث کرد.
— من میتوانم یکی از آنها باشم.
زن تازهوارد پرسید:
— زندانیها؟
لنا نگاهش کرد.
— زندانیان سیاسی.
این بار حتی مرد پادشاهیخواه هم چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— و اگر قرار است تعریف کنم، از یک زندان هم حرف نمیزنم.
من از آینه نگاهش کردم.
گفت:
— از دو دوره حرف میزنم.
زن سرخپوش پرسید:
— قبل و بعد از انقلاب؟
لنا سر تکان داد.
— بله.
مرد پادشاهیخواه کمی جابهجا شد.
لنا متوجه شد.
— نگران نباش. قرار نیست دادگاه تاریخی تشکیل بدهم.
مرد گفت:
— من چیزی نگفتم.
— هنوز نه.
لبخند کوچکی روی صورت چند نفر نشست.
اما لنا جدی ماند.
— قرار نیست بگویم یک زندان جهنم بود و دیگری گردشگاه. زندان سیاسی در هر دو دوره زندان بود. بازداشت بود. بازجویی بود. ترس بود. شکنجه بود. خانوادهای بود که پشت در میماند و نمیدانست عزیزش کجاست؛ و فشاری که آن نوکران دیکتاتور بر خانوادهها، پشت در زندان، وارد میکردند.
کمی مکث کرد.
— اما همهچیز هم یکسان نبود.
زن تازهوارد پرسید:
— چه چیزهایی فرق داشت؟
لنا گفت:
— اگر همین الان جواب بدهم، داستان را خراب میکنم.
من خندیدم.
— دیدید؟ باز شروع کرد.
این بار خودش هم خندید.
— نه خالو. این بار فرار نمیکنم.
بعد جدی شد.
— میخواهم فرقش را ببینید، نه اینکه من برایتان فهرست کنم.
این حرف را دوست داشتم.
گفتم:
— پس شروع کن.
لنا نفس عمیقی کشید.
— خیلی خوب.
دستهایش را روی زانو گذاشت.
— پس از یک جوان شروع کنیم.
زن تازهوارد پرسید:
— دختر یا پسر؟
— مهم است؟
— برای من بله.
لنا فکر کرد.
— فعلاً فقط یک جوان.
— چند ساله؟
— آنقدر جوان که هنوز فکر میکرد اگر آدم حق داشته باشد، بالاخره میتواند حقانیتش را برای طرف مقابل توضیح بدهد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— سن خطرناکی است.
لنا لبخند زد.
— خیلی.
بعد ادامه داد:
— صبح از خانه بیرون آمده بود. قرار نبود اتفاق مهمی بیفتد. مادرش هم احتمالاً فکر میکرد شب برمیگردد.
زن سرخپوش آرام پرسید:
— خودش میدانست ممکن است دستگیر شود؟
— میدانست ممکن است. اما دانستن با اتفاق افتادن فرق دارد.
لنا لحظهای سکوت کرد.
— وقتی آدم دربارهٔ زندان میخواند، زندان یک کلمه است.
به کف اتوبوس نگاه کرد.
— وقتی در پشت سرت بسته میشود، تازه میفهمی یک کلمه میتواند صدا داشته باشد.
هیچکس حرف نزد.
— اولین چیزی که همیشه شکنجه نیست.
زن تازهوارد پرسید:
— پس چیست؟
— ندانستن.
— ندانستن چی؟
— تقریباً همهچیز.
لنا انگشتانش را به هم قفل کرد.
— نمیدانی کجایی. نمیدانی خانوادهات خبر دارند یا نه. نمیدانی نفر بعدی که در را باز میکند چه میخواهد. نمیدانی چند ساعت گذشته. گاهی حتی نمیدانی بازجویی بعدی چه زمانی است. حتی نمیدانی از تو چه میخواهند. فقط زبان کتک و فحاشی دارند.
زن سرخپوش گفت:
— و آدم شروع میکند حدس زدن.
— دقیقاً.
لنا گفت:
— ذهن جای خالی را دوست ندارد. وقتی اطلاعات نداری، خودش شروع میکند به ساختن.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— این مربوط به کدام دوره است؟
لنا نگاهش کرد.
— عجله نکن.
— فقط پرسیدم.
— و جوابش مهم است.
مکث کرد.
— اما بعضی تجربهها را اگر اسم دوره را از بالایشان برداری، زندانیان هر دو طرف تاریخ میشناسند.
این بار مرد چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— بازجو سؤال میکند. بعضی سؤالها را جوابش را میداند. بعضی را نمیداند. بعضی وقتها بیشتر از جواب، واکنش تو را میخواهد.
زن تازهوارد گفت:
— آدم چه کار میکند؟
لنا گفت:
— این همان اشتباهی است که بیرون زندان میکنیم. میپرسیم آدم چه کار میکند، انگار یک جواب وجود دارد.
سرش را تکان داد.
— یکی حرف میزند. یکی سکوت میکند. یکی میترسد. یکی خودش را شجاع نشان میدهد. یکی واقعاً شجاع است و ده دقیقه بعد میشکند. یکی فکر میکند شکسته و فردا دوباره خودش را جمع میکند.
زن سرخپوش گفت:
— پس قهرمانبازی درنمیآوریم.
لنا فوری گفت:
— نه.
صدایش جدیتر شد.
— اگر بخواهیم از زندانی سیاسی حرف بزنیم، باید اول اجازه بدهیم انسان باشد.
سکوت.
— گرسنه شود. بترسد. دلتنگ مادرش شود. عاشق باشد. اشتباه کند. گریه کند، حتی گاهی چیزی بگوید که سالها بعد آرزو کند کاش نگفته بود.
زن تازهوارد گفت:
— و شوخی؟
لنا برای اولین بار لبخند زد.
— خیلی.
— در زندان؟
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
زن تازهوارد متعجب نگاهش کرد.
لنا گفت:
— آدم نمیتواند بیستوچهار ساعت قهرمان باشد. گاهی یک تکه نان، یک شوخی مسخره، صدای خروپف نفر کناری یا دعوا بر سر جای خواب تبدیل میشود به مهمترین اتفاق روز. حتی وقتی یکی دو تا دمپایی زیر کپل خود دارد و خودش را کشانکشان در اتاق جابهجا میکند، زمینهٔ شوخی جور میشود. بهخصوص وقتی کسی مشکل کلیه دارد و در پارچ آبخوری مجبور به قضای حاجت میشود. اما با همهٔ اینها احترام متقابل نقش مهمی دارد. یا وقتی کسی اینقدر شلاق خورده که رفقا در اتاق باید بدن او را چرب یا پانسمان کنند. با همهٔ این وجود، کسی از پروندهٔ کسی سؤال نمیکند.
گفتم:
— این بخش را باور میکنم.
لنا از آینه نگاهم کرد.
برای یک لحظه احساس کردم سؤال دیگری در نگاهش بود، اما نپرسید.
ادامه داد:
— در زندان دورهٔ شاه، بسیاری از زندانیان سیاسی از بازجویی و شکنجه گفتهاند. از ترس، از فشار، از دادگاههایی که به آنها اعتماد نداشتند.
مرد پادشاهیخواه این بار سکوتش را شکست.
— و بعد؟
لنا گفت:
— بعد انقلاب شد.
سکوت سنگینتری افتاد.
— بعضی زندانیها آزاد شدند. بعضیها فکر کردند آن در برای همیشه بسته شده.
به بیرون نگاه کرد.
— شاید یکی از تلخترین اشتباهات یک نسل همین بود.
زن سرخپوش پرسید:
— فکر کردند دیگر زندانی سیاسی نخواهد بود؟
لنا گفت:
— بعضیها امیدوار بودند.
چند ثانیه گذشت.
— اما چند سال بعد، بعضی از همان آدمها دوباره صدای بسته شدن در را شنیدند.
زن تازهوارد آرام پرسید:
— همان زندان؟
لنا جواب نداد.
بعد گفت:
— گاهی همان دیوارها.
مکث کرد.
— اما نه همان زندان.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— فرقش چه بود؟
لنا به او نگاه کرد.
این بار طولانی.
— به آن هم میرسیم.
من گفتم:
— باز فرار؟
لنا لبخند نزد.
— نه خالو.
صدایش آرام بود.
— از اینجا به بعد دیگر نمیشود دوید.
کوکو سرش را روی پای زن سرخپوش گذاشته بود.
خر ساکت ایستاده بود.
هیچکس شوخی نکرد.
لنا گفت:
— چون وقتی به زندان دوم برسیم، دیگر فقط دربارهٔ بازجویی و سلول حرف نمیزنیم.
زن تازهوارد پرسید:
— دربارهٔ چی حرف میزنیم؟
لنا چند لحظه سکوت کرد.
— دربارهٔ آدمهایی که حکم داشتند…
مکث کرد.
— زندانی بودند…
دوباره سکوت.
— و یک روز دیگر در بند نبودند.
زن تازهوارد چیزی نپرسید.
لنا هم توضیح نداد.
هنوز وقتش نبود.
اتوبوس آرام جلو میرفت.
و من فهمیدم قصهای که لنا شروع کرده، قرار نیست در یک قسمت تمام شود.
شاید در ده قسمت هم تمام نمیشد.
مهم نبود.
برای اولین بار قرار نبود از زندان از بیرون حرف بزنیم.
قرار بود در را پشت سرمان ببندیم…
و همراه کسانی که آنجا زندگی کرده بودند، واردش شویم.
دیدگاهتان را بنویسید