خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت شصت‌وپنجم: حتی دفاعت هم شب پیش تو نمی‌ماند

نوشته شده توسط

در

لنا گفت:

— سؤال خالو این بود: اگر قرار است از خودت دفاع کنی، چه کسی حق دارد وکیل تو باشد؟

زن تازه‌وارد گفت:

— خب، اگر پول داشته باشی، خودت انتخاب می‌کنی. اگر نداشته باشی، دولت برایت وکیل می‌گیرد. مگر غیر از این است؟

لنا گفت:

— روی کاغذ، شاید به همین سادگی به نظر برسد.

مرد پادشاهی‌خواه پرسید:

— در عمل چه؟

لنا چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— یک فهرست جلویت می‌گذاشتند.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— فهرست وکلا؟

— بله.

— یعنی می‌توانستی یکی را انتخاب کنی؟

لنا گفت:

— در تجربه‌ای که داریم روایت می‌کنیم، اگر قرار بود وکیل تعیینی داشته باشی، انتخابت از میان همان گزینه‌هایی بود که در اختیارت قرار می‌گرفت.

زن تازه‌وارد ابرو بالا انداخت.

— یعنی نمی‌توانستی بگویی من فلان وکیل را می‌شناسم و همان را می‌خواهم؟

— نه به آن معنایی که امروز از انتخاب آزاد وکیل در ذهن داری. انتخاب در محدودهٔ همان گزینه‌هایی بود که مقابلت قرار می‌گرفت.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— و اگر انتخاب نمی‌کردی؟

— یا اگر وکیل تعیینی نمی‌شد، وکیل تسخیری تعیین می‌شد.

— چه کسی تعیین می‌کرد؟

— در چارچوب همان دستگاه قضایی.

زن تازه‌وارد گفت:

— پس در هر دو حالت، محدودهٔ انتخاب را خود زندانی تعیین نمی‌کرد؟

لنا سر تکان داد.

— در تجربه‌ای که داریم درباره‌اش حرف می‌زنیم، بله. تفاوت این بود که در یک حالت، تو از میان گزینه‌های موجود انتخاب می‌کردی و در حالت دیگر، انتخاب برایت انجام می‌شد.

زن سرخ‌پوش آهسته گفت:

— یعنی انتخاب داشتی، اما محدودهٔ انتخاب را تو تعیین نکرده بودی.

لنا نگاهش کرد.

— دقیقاً.

مرد پادشاهی‌خواه چیزی نگفت.

این بار زن تازه‌وارد هم شوخی نکرد.

شاید چون هنوز جملهٔ قسمت قبل در ذهنش مانده بود:

اگر قرار است از خودت دفاع کنی، چه کسی حق دارد وکیل تو باشد؟

لنا ادامه داد:

— بعد می‌رسیدیم به یکی از مهم‌ترین مراحل.

زن تازه‌وارد گفت:

— پرونده‌خوانی.

— آفرین.

زن تازه‌وارد با رضایت گفت:

— دیدی؟ گفتم وقتی خاطره باشد گوش می‌دهم.

لنا خندید.

— پرونده‌خوانی فقط نشستن و خواندن چند برگ نبود.

— پس چی بود؟

لنا گفت:

— تصور کن هفته‌ها یا ماه‌ها از زندگی‌ات گذشته. بازداشت شده‌ای. بازجویی شده‌ای. سؤال جواب داده‌ای. بعضی چیزها را قبول کرده‌ای، بعضی را رد کرده‌ای. شاید اعتراض کرده‌ای که این را من نگفته‌ام. شاید گفته‌ای منظورم این نبوده. شاید چیزی را تحت فشار نوشته‌ای.

مکث کرد.

— حالا برای اولین بار قرار است ببینی حاصل همهٔ آن روزها روی کاغذ چه شکلی پیدا کرده.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی تمام پرونده را جلویت می‌گذاشتند؟

لنا گفت:

— آنچه برای پرونده‌خوانی در اختیارت قرار می‌گرفت، می‌خواندی و باید برای دفاع آماده می‌شدی.

زن تازه‌وارد پرسید:

— وکیل هم بود؟

— مسئله فقط وکیل نبود. خودت هم باید پرونده‌ات را می‌شناختی. بالاخره قرار بود در دادگاه دربارهٔ همان چیزهایی از تو سؤال شود که حالا در پرونده نوشته شده بود.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— منطقی است.

لنا نگاهش کرد.

— صبر کن.

مرد لبخند زد.

— هر وقت تو می‌گویی صبر کن، می‌فهمم یک جای کار قرار است خراب شود.

لنا گفت:

— خراب نه. عجیب.

پرونده را باز می‌کردی.

برگ اول.

برگ دوم.

برگ بعد.

نام خودت را می‌دیدی.

نام دیگران را.

تاریخ‌ها را.

گزارش‌ها را.

سؤال‌هایی که زمانی در اتاق بازجویی شنیده بودی، حالا دیگر صدا نبودند.

کلمه شده بودند.

جمله شده بودند.

و در پرونده نشسته بودند.

لنا گفت:

— خواندن پرونده یک جور روبه‌رو شدن دوباره با بازجویی بود، اما این بار بدون بازجو.

زن سرخ‌پوش گفت:

— شاید بدتر.

— چرا؟

— چون در بازجویی حداقل می‌توانی جواب بدهی. ولی روی کاغذ، حرف نوشته شده و جلویت است.

لنا گفت:

— و حالا باید فکر کنی در دادگاه چه پاسخی به آن بدهی.

زن تازه‌وارد پرسید:

— می‌توانستی یادداشت برداری؟

— بله.

— قلم و کاغذ می‌دادند؟

— برای همین کار، بله.

زن تازه‌وارد گفت:

— خب، بالاخره یک چیز طبیعی پیدا شد.

لنا لبخند زد.

— هنوز تمام نشده.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— دیدی؟ گفتم.

برگ کاغذ را می‌گرفتی.

شروع می‌کردی به نوشتن.

شمارهٔ صفحه.

نکته.

اتهام.

جواب.

تناقضی که فکر می‌کردی در پرونده هست.

چیزی که باید در دادگاه توضیح می‌دادی.

چیزی که نباید فراموش می‌کردی.

شاید کنار یک جمله فقط یک علامت می‌گذاشتی تا بعد یادت بیاید.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی داشتی دفاعت را آماده می‌کردی.

لنا گفت:

— بله.

— بعد کاغذها را با خودت به بند می‌بردی و شب می‌خواندی؟

لنا نگاهش کرد.

— نه.

— چرا؟

— چون قلم و کاغذ را نمی‌توانستی آزادانه با خودت به بند ببری.

زن تازه‌وارد چند لحظه ساکت ماند.

— حتی یادداشت دفاع خودت را؟

— حتی همان را.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس با آن چه می‌کردند؟

— وقتی پرونده‌خوانی تمام می‌شد و می‌خواستی برگردی، پاسبان‌های زندان یادداشت‌ها را از تو می‌گرفتند.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی من باید از خودم دفاع کنم، برای دفاع یادداشت بردارم، بعد یادداشت دفاعم را هم تحویل بدهم؟

لنا گفت:

— بله.

زن تازه‌وارد سرش را تکان داد.

— این یکی دیگر واقعاً عجیب است.

لنا گفت:

— زندان همین است. خیلی چیزهایی که بیرون بدیهی به نظر می‌رسد، داخل زندان دیگر بدیهی نیست.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— گفتی پرونده‌خوانی یک امکان دیگر هم داشت.

لنا برای لحظه‌ای ساکت ماند.

حالت صورتش عوض شد.

— بله.

— چی؟

— خانواده.

کلمه به‌آرامی از دهانش بیرون آمد.

زن تازه‌وارد پرسید:

— ملاقات؟

لنا گفت:

— گاهی در همین جریان فرصتی پیش می‌آمد که خانواده را حضوری ببینی.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بدون شیشه؟

— حضوری.

این بار سکوت شکل دیگری داشت.

نه سکوت بازجویی بود.

نه سکوت شکنجه.

نه سکوت دادگاه.

سکوت آدمی بود که بعد از مدت‌ها می‌تواند صورت کسی را از نزدیک ببیند که دوستش دارد.

لنا گفت:

— تصور کنید مدت‌ها خانواده را ندیده‌ای.

بعد ناگهان مادرت روبه‌رویت است.

یا پدرت.

همسر.

خواهر.

برادر.

کسی که تا آن روز فقط می‌دانستی بیرون زندان منتظر خبری از توست.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— می‌توانستی بغلشان کنی؟

لنا مکث کرد.

— اینجا نمی‌خواهم برای همهٔ پرونده‌ها یک شکل بسازم. شرایط ملاقات‌ها می‌توانست متفاوت باشد. چیزی که برای داستان ما مهم است این است که آن فاصله‌ای که زندان میان آدم و خانواده انداخته بود، برای مدتی کوتاه کمتر می‌شد.

زن تازه‌وارد گفت:

— خانواده چه می‌پرسیدند؟

لنا لبخند غمگینی زد.

— خانواده‌ها همیشه هزار سؤال دارند و وقت همیشه کمتر از سؤال‌هایشان است.

خوبی؟

چه شد؟

دادگاه کی است؟

وکیل چه گفت؟

چیزی لازم داری؟

غذا می‌خوری؟

چرا لاغر شده‌ای؟

زن سرخ‌پوش آرام گفت:

— مادرها حتماً همان اول می‌پرسیدند چرا لاغر شدی.

لنا لبخند زد.

— حتی اگر چاق شده بودی، باز می‌پرسیدند چرا لاغر شدی.

خندهٔ کوتاهی میان مسافران پخش شد.

اما پشت آن خنده چیزی سنگین بود.

لنا گفت:

— و زندانی هم معمولاً نمی‌خواست همان چند دقیقه را تبدیل کند به شرح تمام چیزهایی که بر او گذشته.

زن تازه‌وارد گفت:

— می‌گفت خوبم؟

— خیلی وقت‌ها.

— حتی اگر خوب نبود؟

لنا نگاهش کرد.

— مخصوصاً وقتی خوب نبود.

پرونده‌خوانی تمام می‌شد.

خانواده می‌رفت.

تو می‌ماندی.

برمی‌گشتی زندان.

و یادداشت‌هایت هم پیش تو نبود.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پس چه وقت دوباره آنها را می‌دادند؟

لنا گفت:

— شبی که خبر می‌رسید فردا دادگاه داری.

زن تازه‌وارد گفت:

— شب قبل دادگاه؟

— بله.

— آن وقت کاغذها را پس می‌دادند؟

— برای اینکه بتوانی دفاعت را مرور کنی.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس آن شب می‌توانستی یادداشت‌ها را به بند ببری؟

— برای آماده شدن جهت دادگاه، برگه‌ها دوباره در اختیارت قرار می‌گرفت.

لنا مکث کرد.

— و آن شب دیگر شب معمولی نبود.

فرض کن ماه‌ها منتظر بوده‌ای.

حالا به تو می‌گویند:

فردا دادگاه داری.

همین.

یک جملهٔ کوتاه.

اما از لحظه‌ای که آن را می‌شنوی، همه‌چیز تغییر می‌کند.

برگه‌ها دوباره جلویت است.

خط خودت را می‌بینی.

نکاتی که هنگام پرونده‌خوانی نوشته‌ای.

شاید هفته‌ها از نوشتنشان گذشته.

بعضی کلمات را می‌بینی و باید چند لحظه فکر کنی که چرا نوشته بودی.

دوباره پرونده در ذهنت زنده می‌شود.

اتهام اول.

جواب.

اتهام دوم.

جواب.

آخرین دفاع.

زن تازه‌وارد پرسید:

— می‌توانستی تمام شب بیدار بمانی؟

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— فکر می‌کنی کسی شب قبل دادگاه خوابش می‌برد؟

لنا گفت:

— بعضی می‌خوابیدند.

مرد با تعجب نگاهش کرد.

— جدی؟

— آدم به چیزهایی عادت می‌کند که بیرون زندان تصورش سخت است.

بعد اضافه کرد:

— یکی ممکن بود تمام شب یادداشت بخواند. یکی با هم‌بندی‌اش دربارهٔ دفاع صحبت کند. یکی ممکن بود چند بار همه‌چیز را مرور کند و آخر سر برگه را کنار بگذارد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— و یکی هم شاید بترسد.

لنا گفت:

— حتماً.

— حتی آدم‌های خیلی مقاوم؟

لنا گفت:

— باز برگشتیم به همان اشتباه قدیمی.

زن سرخ‌پوش فهمید.

— قهرمان ساختن.

— بله.

لنا گفت:

— شجاعت یعنی نترسیدن نیست. ممکن است آدم بترسد و صبح بلند شود، لباسش را بپوشد، برگه‌هایش را بردارد و به دادگاه برود.

صبح می‌رسید.

اما هنوز نمی‌توانستی مستقیم از در زندان بیرون بروی.

زن تازه‌وارد گفت:

— دیگر چه مانده؟

لنا گفت:

— برگه‌ها.

— باز هم؟

— باز هم.

مرد پادشاهی‌خواه خندید.

— این برگه‌ها از خود زندانی تحت مراقبت بیشتری هستند.

این بار من گفتم:

— شاید چون زندانی را می‌شناختند، ولی هنوز به کاغذ اعتماد نداشتند.

چند نفر خندیدند.

لنا هم لبخند زد.

بعد ادامه داد:

— جلو در خروجی زندان، یک مرحلهٔ دیگر بود.

— چه مرحله‌ای؟

— معاون زندان.

زن تازه‌وارد گفت:

— او دیگر چه کار داشت؟

لنا گفت:

— در تجربه‌ای که داریم روایت می‌کنیم، یادداشت‌هایی را که برای دفاع همراهت بود بررسی می‌کرد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— دفاع شخصی متهم را؟

— بله.

— قبل از اینکه به دادگاه برود؟

— قبل از خروج.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی من شب دفاعم را آماده کرده‌ام، صبح بلند شده‌ام، حالا معاون زندان باید آن را بخواند تا اجازه بدهد با خودم ببرم؟

لنا گفت:

— حالا داری داستان را می‌فهمی.

زن تازه‌وارد گفت:

— نه. تازه دارم می‌فهمم چرا گفتی این خودش یک داستان جداست.

لنا سر تکان داد.

صبح بود.

زندانی لباسش را پوشیده بود.

برگه‌ها در دستش بود.

شاید تمام شب آنها را خوانده بود.

شاید جمله‌ای را چند بار عوض کرده بود.

شاید چیزی نوشته بود که برای خودش مهم بود.

آخرین دفاع.

حرفی که می‌خواست مقابل دادگاه بزند.

اما هنوز دادگاه چند دیوار آن‌طرف‌تر بود.

اول باید از زندان بیرون می‌رفت.

و برای بیرون رفتن، مردی جلو در نشسته بود که می‌بایست نوشته‌هایش را بررسی کند.

لنا ساکت شد.

زن تازه‌وارد منتظر ماند.

بعد پرسید:

— خب؟

لنا گفت:

— خب ندارد.

— یعنی چی؟

— یعنی اینجا نگه می‌داریم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— باز؟

لنا خندید.

— مگر نگفتید خاطره را آهسته تعریف کنم؟

زن تازه‌وارد گفت:

— من یکی حرفم را پس می‌گیرم.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— قسمت بعد از همین معاون زندان شروع می‌شود؟

لنا گفت:

— از همان برگه‌ای که دست زندانی است.

— بعد؟

— بعد می‌بینیم برای چند خط نوشته‌ای که قرار است در دفاع از زندگی خودت بخوانی، چه اتفاقی ممکن بود بیفتد.

من از آینه نگاهشان کردم.

گفتم:

— هنوز دادگاه نرفته‌ایم؟

لنا گفت:

— نه.

گفتم:

— با این سرعت، تا برسیم دادگاه، حکممان تمام شده.

خر عرعر کوتاهی کرد.

زن تازه‌وارد خندید.

— خالو، اعتراض نکن. این یکی از سیاست هم جالب‌تر شد.

اتوبوس جلو می‌رفت.

اما زندانیِ قصهٔ ما هنوز پشت در زندان ایستاده بود.

برگه‌های دفاعش در دستش بود.

دادگاه منتظرش بود.

و میان او و دادگاه، فقط یک در باقی مانده بود.

البته در زندان، گاهی همان یک در از همهٔ درها مهم‌تر است.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress