خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت پنجاه‌وششم: فردایی که امشب را می‌خورد

نوشته شده توسط

در

زن تازه‌وارد دیگر چیزی نگفت.

حرف آخرش هنوز در اتوبوس مانده بود:

ماندن، انتخاب باشد؛ نه اجبار.

چند دقیقه‌ای فقط صدای موتور شنیده می‌شد.

زن سرخ‌پوش دست‌هایش را روی زانو گذاشته بود و به بیرون نگاه می‌کرد.

فکر کردم بحث تمام شده.

اما ناگهان گفت:

— البته یک طرف دیگرش را هم باید گفت.

لنا به طرفش برگشت.

زن سرخ‌پوش ادامه داد:

— کمک گرفتن به این معنی نیست که دیگر نگرانی نداری.

خواهرش نگاهش کرد.

— معلوم است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— نه، منظورم این است که گاهی از بیرون طوری دربارهٔ کمک‌های دولتی حرف می‌زنند که انگار اگر کسی چیزی می‌گیرد، دیگر تمام مشکلات زندگی‌اش حل شده.

کمی مکث کرد.

— این‌طور نیست.

این بار نگاهش در آینه به من افتاد.

من چیزی نگفتم.

ادامه داد:

— من خودم دارم یک بچه بزرگ می‌کنم. از امکاناتی که وجود دارد هم استفاده می‌کنم. چرا نکنم؟ وقتی شرایطش را دارم، حقم است. ولی این به آن معنا نیست که آن کمک‌ها تمام نیازهای زندگی من و بچه‌ام را تأمین می‌کند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— بالاخره دولت که قرار نیست همهٔ خرج زندگی آدم را بدهد.

زن سرخ‌پوش به طرفش برگشت.

— من هم چنین چیزی نگفتم.

مرد شانه‌ای بالا انداخت.

— گفتم شاید توقعات بالا رفته.

زن سرخ‌پوش چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

— وقتی خودت یک بچه را بزرگ کردی، دربارهٔ توقعات مادرها هم صحبت می‌کنیم.

زن تازه‌وارد لبخندش را پنهان کرد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— من که نگفتم بچه بزرگ کردن آسان است.

زن سرخ‌پوش جواب نداد.

به جلو نگاه کرد و ادامه داد:

— مسئله فقط غذا و لباس نیست. بچه بزرگ می‌شود. نیازهایش تغییر می‌کند. مدرسه هست. رفت‌وآمد هست. چیزهایی که لازم دارد. چیزهایی که شاید ضروری به نظر نرسند، ولی نمی‌خواهی بچه‌ات همیشه احساس کند چون پول کمتر داری، باید از بقیه عقب بماند.

لنا گفت:

— و هزینه‌های خودت هم هست.

زن سرخ‌پوش خندید.

— اگر چیزی از «خودت» باقی بماند.

خواهرش گفت:

— این را خوب می‌فهمم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— گاهی آخر ماه می‌نشینی حساب می‌کنی. این را بدهی، آن یکی می‌ماند. آن را بدهی، باید این یکی را عقب بیندازی.

انگشت‌هایش را به هم قفل کرد.

— بعد یک خرج پیش‌بینی‌نشده می‌آید.

مکث کرد.

— همان کافی است.

لنا پرسید:

— برای اینکه تمام حساب به هم بریزد؟

— بله.

زن سرخ‌پوش سر تکان داد.

— و آنجاست که ترس شروع می‌شود.

دیگر لبخند نمی‌زد.

— نه فقط ترس از همین ماه. ترس از ماه بعد. از شش ماه دیگر. از سال دیگر.

کمی مکث کرد.

— اگر این اتفاق بیفتد چه؟ اگر آن یکی پیش بیاید چه؟ اگر پول کم بیاورم چه؟ اگر نتوانم فلان هزینهٔ بچه را بدهم چه؟

خواهرش آرام گفت:

— این فکرها شب می‌آیند.

زن سرخ‌پوش نگاهش کرد.

— بیشتر شب می‌آیند.

ساکت شد.

بعد گفت:

— روز آدم خودش را مشغول می‌کند. کاری هست. تلفن هست. خرید هست. بچه هست. رفت‌وآمد هست. هزار چیز هست. ولی شب که همه‌چیز آرام می‌شود، حساب و کتاب‌ها شروع می‌شوند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پس ماشین‌حساب را شب‌ها خاموش کن.

زن سرخ‌پوش نگاهش کرد.

مرد لبخندی زد.

— شوخی کردم.

زن سرخ‌پوش هم لبخند کوتاهی زد.

— کاش مغز هم دکمهٔ خاموش داشت.

این بار کسی نخندید.

شاید چون جمله‌اش بیش از آنکه شوخی باشد، واقعی بود.

گفت:

— بعضی شب‌ها واقعاً خوابم نمی‌برد. فکر می‌کنم. حساب می‌کنم. دوباره حساب می‌کنم. بعد می‌گویم ولش کن، بخواب. پنج دقیقه بعد دوباره همان فکر برمی‌گردد.

لنا گفت:

— نگرانی اقتصادی فقط مسئلهٔ عدد نیست. وقتی طولانی شود، وارد خواب و بدن و احساس امنیت آدم هم می‌شود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— دقیقاً.

— و وقتی مسئولیت یک بچه هم هست، نگرانی فقط دربارهٔ خودت نیست.

زن سرخ‌پوش به آرامی سر تکان داد.

— اگر فقط خودم بودم، شاید خیلی چیزها برایم مهم نبود. آدم برای خودش می‌گوید این ماه کمتر خرج می‌کنم. این را نمی‌خرم. آنجا نمی‌روم. somehow می‌گذرد.

مکث کرد.

— ولی وقتی بچه داری، دیگر همه‌چیز را نمی‌توانی با «نمی‌خرم» حل کنی.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— البته نسل ما با خیلی کمتر از اینها بزرگ شد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— نسل شما خیلی کارهای دیگر هم کرده که لازم نیست همه را تکرار کنیم.

زن تازه‌وارد زد زیر خنده.

حتی لنا لبخند زد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— دیدی؟ آدم یک جمله می‌گوید، فوری یک نسل را محکوم می‌کنید.

زن سرخ‌پوش گفت:

— خودت نسل را وسط کشیدی.

— اشتباه کردم.

— بالاخره یک اعتراف تاریخی هم از شما گرفتیم.

مرد خندید.

— حالا دیگر داری سوءاستفاده می‌کنی.

فضا برای چند لحظه سبک شد.

اما لنا اجازه نداد بحث به شوخی کشیده شود.

گفت:

— چیزی که او می‌گوید مهم است.

بعد رو به زن سرخ‌پوش کرد.

— اینکه حمایت وجود دارد، لزوماً به این معنا نیست که حمایت کافی است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— همین را می‌خواهم بگویم.

لنا ادامه داد:

— و اینجا می‌شود از سیاست دولت هم سؤال کرد. میزان حمایت چقدر است؟ هزینهٔ واقعی زندگی چقدر است؟ مسکن چه سهمی از درآمد را می‌گیرد؟ هزینهٔ نگهداری و بزرگ کردن بچه چقدر است؟ و آیا حمایت‌هایی که روی کاغذ وجود دارند، در زندگی واقعی همان امنیتی را ایجاد می‌کنند که قرار بوده ایجاد کنند؟

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— بالاخره پول باید از یک جایی بیاید.

لنا نگاهش کرد.

— حتماً.

مرد شاید انتظار داشت جواب دیگری بشنود.

گفت:

— خب، مالیات مردم است.

— درست است.

— پس دولت که از جیب خودش نمی‌دهد.

لنا گفت:

— دولت اصولاً جیب شخصی ندارد.

زن تازه‌وارد خندید.

مرد گفت:

— منظورم همین بود.

لنا لبخند زد.

— من هم با اصل حرفت مخالفتی ندارم. منابع محدودند. بودجه باید تأمین شود. دربارهٔ میزان مالیات، اولویت‌های هزینه‌ای، مسئولیت فرد و مسئولیت جامعه هم می‌شود بحث کرد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— بالاخره رسیدیم به یک نقطهٔ مشترک.

لنا گفت:

— عجله نکن.

صدای خندهٔ کوتاهی بلند شد.

لنا ادامه داد:

— اینکه منابع محدودند، پایان بحث نیست. تازه شروع بحث است. سؤال بعدی این است که جامعه منابعش را کجا خرج می‌کند و چه چیزی را در اولویت قرار می‌دهد.

مرد گفت:

— دفاع هم لازم است.

لنا گفت:

— گفتم عجله نکن.

این بار زن سرخ‌پوش خندید.

مرد دستش را بالا برد.

— باشد، ساکت شدم.

لنا گفت:

— نه. اتفاقاً نمی‌خواهم ساکت شوی.

مرد نگاهش کرد.

لنا ادامه داد:

— یک وقت باید همین بحث را درست و حسابی با هم داشته باشیم.

— کدام بحث؟

— همین که از نظر تو دولت چه مسئولیتی در برابر شهروند دارد و از نظر من چه مسئولیتی دارد.

مرد لبخند زد.

— من از همین حالا می‌دانم آخرش مارکس را وسط می‌کشی.

لنا گفت:

— و من هم تقریباً می‌دانم تو چه کسی را وسط می‌کشی.

مرد گفت:

— پس بحث آماده است.

لنا گفت:

— نه. وقتی بحث آماده است که هر دو حاضر باشیم حرف دیگری را هم بشنویم.

مرد چند لحظه نگاهش کرد.

بعد گفت:

— قبول.

لنا سر تکان داد.

— پس می‌ماند برای بعد.

این بار من از آینه نگاه کوتاهی به هر دو انداختم.

چیزی نگفتم.

بحثی داشت در اتوبوس متولد می‌شد که بهتر بود زودتر از موعد بزرگش نکنیم.

زن سرخ‌پوش دوباره گفت:

— ولی من یک مشکل دیگر هم دارم.

همه نگاه‌ها برگشت.

— گاهی آن‌قدر نگران آینده می‌شوم که یادم می‌رود امروز هم بخشی از زندگی است.

این بار لنا بلافاصله جواب نداد.

زن سرخ‌پوش ادامه داد:

— می‌گویی این پول را نگه دارم برای ماه بعد. آن یکی را خرج نکنم چون شاید چیزی پیش بیاید. این کار را نکنم. آنجا نروم. این را نخرم.

مکث کرد.

— بعد می‌بینی چند ماه گذشته و تمام این مدت فقط برای اتفاقی که هنوز نیفتاده آماده شده‌ای.

لنا گفت:

— اینجا دیگر مسئله فقط سیاست دولت نیست.

— می‌دانم.

— بخشی از آن ترس خود ما از آینده است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— ولی وقتی پول کم است، آن ترس خیالی نیست.

— نه، خیالی نیست.

لنا این را محکم گفت.

— نباید به کسی که واقعاً زیر فشار اقتصادی است بگوییم فقط مثبت فکر کن و نگران نباش. قبض با مثبت‌اندیشی پرداخت نمی‌شود.

زن تازه‌وارد خندید.

— این یکی را دوست داشتم.

لنا ادامه داد:

— اما در عین حال، اگر تمام امروز را به ترس از فردا بدهیم، یک چیز دیگر را از دست می‌دهیم.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چه چیزی؟

— زندگی را.

سکوت شد.

لنا گفت:

— امنیت مهم است. پس‌انداز اگر ممکن باشد مهم است. برنامه‌ریزی مهم است. مطالبهٔ حمایت بهتر از دولت هم مهم است. ولی آدم نمی‌تواند تمام سال‌های زندگی‌اش را در اتاق انتظار آینده بنشیند.

زن سرخ‌پوش به او نگاه کرد.

لنا ادامه داد:

— مخصوصاً وقتی بچه داری.

— چرا مخصوصاً؟

— چون بچه فقط به غذای فردا احتیاج ندارد. به امروز تو هم احتیاج دارد.

زن سرخ‌پوش ساکت شد.

لنا گفت:

— به اینکه با او بخندی. با او بیرون بروی. چیزی را با هم تجربه کنید. خاطره بسازید. اینها لزوماً هم پول زیاد نمی‌خواهند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— وقتی ذهن آدم درگیر پول است، حتی کارهای مجانی هم گاهی لذت ندارد.

— درست است.

لنا سر تکان داد.

— برای همین نمی‌خواهم مشکل را فقط روان‌شناختی کنم. اگر مشکل اقتصادی است، بخشی از راه‌حل هم اقتصادی و سیاسی است. دستمزد، مسکن، حمایت از خانواده، خدمات عمومی و امنیت اجتماعی اهمیت دارند.

مکث کرد.

— ولی تا زمانی که برای بهتر شدن همهٔ اینها تلاش می‌کنیم، زندگی هم منتظر ما نمی‌ماند.

زن سرخ‌پوش چیزی نگفت.

لنا ادامه داد:

— تو نمی‌توانی به بچه‌ات بگویی صبر کن تا سیاست‌های اقتصادی اصلاح شوند، بعد با هم زندگی می‌کنیم.

لبخند کوچکی روی صورت زن سرخ‌پوش نشست.

آن گودی کوچک دوباره روی گونه‌اش پیدا شد.

— این حرفت کمی بی‌رحمانه بود.

لنا گفت:

— چرا؟

— چون درست بود.

زن تازه‌وارد گفت:

— حقیقت وقتی به خواهر من می‌رسد معمولاً بی‌رحم می‌شود.

زن سرخ‌پوش نگاهش کرد.

— تو امروز خیلی خوشحالی که دیگر نوبت خودت نیست.

— کاملاً.

هر دو خندیدند.

این بار حتی مرد پادشاهی‌خواه هم خندید.

بعد گفت:

— من یک پیشنهاد دارم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— نگران شدم.

— هر وقت خیلی نگران آینده شدی، فکر کن ممکن است دولت بعدی همهٔ کمک‌ها را قطع کند؛ آن وقت قدر همین‌ها را بیشتر می‌دانی.

زن سرخ‌پوش نگاهش کرد.

— این قرار بود کمک کند کمتر بترسم؟

مرد چند لحظه فکر کرد.

— راستش نه. خراب شد.

زن تازه‌وارد گفت:

— لطفاً دیگر مشاوره نده.

خنده دوباره در اتوبوس پیچید.

لنا رو به مرد گفت:

— ولی شوخی تو اتفاقاً یک سؤال خوب پشت خودش دارد.

مرد گفت:

— می‌دانستم بالاخره از حرف من استفاده می‌کنی.

— اینکه حمایت اجتماعی حق است یا لطف دولت.

مرد ابرویش را بالا برد.

لنا ادامه داد:

— و اگر حق است، حدود آن چیست؟ چه کسی باید هزینه‌اش را بدهد؟ تا کجا باید ادامه پیدا کند؟ مسئولیت فرد از کجا شروع می‌شود و مسئولیت جامعه کجا تمام می‌شود؟

مرد پادشاهی‌خواه کمی جلو آمد.

— حالا شد بحث.

لنا گفت:

— گفتم برای بعد.

— چرا برای بعد؟

— چون الان بحث ما زندگی اوست، نه نظریهٔ من و تو.

مرد دوباره به صندلی تکیه داد.

— قبول. ولی فراموش نکنی.

لنا گفت:

— نمی‌کنم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— فقط وقتی بحثتان شروع شد، من و خواهرم را پیاده کنید.

زن تازه‌وارد گفت:

— من اصلاً پیاده نمی‌شوم. می‌خواهم ببینم آخرش کدامشان اول عصبانی می‌شود.

لنا گفت:

— من عصبانی نمی‌شوم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— این اولین اختلاف ما در بحث آینده است.

زن سرخ‌پوش خندید.

من هم لبخند زدم.

اما باز چیزی نگفتم.

بعد از چند لحظه زن سرخ‌پوش دوباره به بیرون نگاه کرد.

این بار صدایش آرام‌تر بود.

— شاید باید کمی تمرین کنم که همیشه از فردا نترسم.

لنا گفت:

— نه اینکه نترسی.

زن سرخ‌پوش برگشت.

— پس چه؟

— اینکه ترس تمام زندگی‌ات را اداره نکند.

زن سرخ‌پوش چیزی نگفت.

لنا ادامه داد:

— فردا واقعی است. خرج فردا واقعی است. مسئولیت بچه واقعی است. نگرانی تو هم واقعی است. هیچ‌کدام را نباید کوچک کرد.

بعد مکث کرد.

— اما امروز هم واقعی است.

این بار سکوت طولانی‌تر شد.

زن سرخ‌پوش سرش را به شیشه تکیه داد.

چراغ‌های خیابان از روی صورتش عبور می‌کردند.

برای لحظه‌ای دیگر آن زن شوخ و حاضر جواب چند دقیقه قبل نبود.

مادری بود که در ذهنش احتمالاً عددها را کنار هم می‌گذاشت.

ماه بعد.

سال بعد.

بچه.

خانه.

خرج.

آینده.

بعد ناگهان سرش را بلند کرد.

— می‌دانی لنا، بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر تمام عمرم را صرف این کنم که بچه‌ام در آینده زندگی خوبی داشته باشد، ممکن است یک روز بزرگ شود و بگوید: پس خودت چه وقت زندگی کردی؟

لنا لبخند زد.

— آن وقت چه جوابی داری؟

زن سرخ‌پوش چند ثانیه فکر کرد.

بعد گفت:

— فعلاً هیچ.

زن تازه‌وارد آرام گفت:

— پس قبل از اینکه سؤال کند، یک جواب برایش بساز.

زن سرخ‌پوش به خواهرش نگاه کرد.

این بار چیزی نگفت.

فقط دستش را روی دست او گذاشت.

من از آینه دیدم.

و دوباره نگاهم را به خیابان برگرداندم.

شاید زندگی همین تعادل دشوار بود.

اینکه برای فردا آماده شوی، بدون آنکه امروز را قربانی کنی.

اینکه از حمایتی که جامعه در اختیارت گذاشته استفاده کنی، بدون اینکه خیال کنی تمام مشکلاتت حل شده است.

اینکه از سیاست‌های ناکافی انتقاد کنی، اما زندگی را تا روزی که همه‌چیز کامل شود به تعویق نیندازی.

اینکه برای بچه‌ات آینده بسازی و در همان حال، بخشی از امروز او هم باشی.

زن سرخ‌پوش هنوز به بیرون نگاه می‌کرد.

لنا ساکت بود.

مرد پادشاهی‌خواه هم برخلاف معمول متلک دیگری نداشت.

شاید داشت برای بحث آینده‌اش با لنا مهمات جمع می‌کرد.

من دستم را روی فرمان جابه‌جا کردم.

چیزی نگفتم.

در این اتوبوس کم‌کم داشتم یاد می‌گرفتم که همیشه آخرین جمله لازم نیست مال راننده باشد.

گاهی بهترین کاری که می‌توانستم بکنم این بود که جاده را نگاه کنم و بگذارم حرف آدم‌ها همان‌جایی که باید، تمام شود.

اتوبوس جلو رفت.

فردا هنوز نیامده بود.

و ما، با تمام نگرانی‌هایمان، هنوز در امروز بودیم.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress