آخرین جملهٔ لنا هنوز تمام نشده بود:
— اما امروز هم واقعی است.
زن سرخپوش چیزی نگفت.
سرش را به شیشه تکیه داده بود و بیرون را نگاه میکرد.
این بار سکوتش با سکوتهای قبلی فرق داشت.
انگار حرف لنا جایی در ذهنش گیر کرده بود.
مرد پادشاهیخواه هم برخلاف انتظار چیزی نگفت.
من رانندگی میکردم.
لنا بعد از مدتی گفت:
— شاید اصلاً باید دربارهٔ خود ترس حرف بزنیم.
زن سرخپوش سرش را از شیشه جدا کرد.
— کدام ترس؟
— همین ترس از آینده.
زن سرخپوش گفت:
— مگر میشود از آینده نترسید؟
لنا گفت:
— چرا باید نترسیم؟
زن سرخپوش انتظار این جواب را نداشت.
حتی مرد پادشاهیخواه برگشت و نگاهش کرد.
لنا ادامه داد:
— ترس دشمن انسان نیست. اگر نبود، احتمالاً نسل بشر خیلی زودتر از اینها تمام شده بود.
زن تازهوارد گفت:
— بالاخره یک دفاع هم از ترس شنیدیم.
لنا لبخند زد.
— ترس به ما میگوید مراقب باش. خطر ممکن است وجود داشته باشد. آینده را در نظر بگیر. همهٔ پولت را امروز خرج نکن. اگر مسئولیت داری، برایش برنامه داشته باش.
بعد مکث کرد.
— مشکل از جایی شروع میشود که چراغ هشدار را با خود خطر اشتباه بگیریم.
زن سرخپوش پرسید:
— یعنی چه؟
لنا گفت:
— چراغی روی داشبورد ماشین روشن میشود تا به تو چیزی بگوید. قرار نیست تمام مدت فقط به آن چراغ نگاه کنی و جاده را نبینی.
این بار ناخودآگاه به صفحهٔ جلوی خودم نگاه کردم.
چیزی نگفتم.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— مثال خوبی بود. مخصوصاً برای رانندهٔ ما.
از آینه نگاهش کردم.
لبخند زد.
من هم فقط لبخند زدم.
لنا ادامه داد:
— ترس هم باید اطلاعات بدهد، نه اینکه فرمان را دست بگیرد.
زن سرخپوش آرام گفت:
— ولی وقتی آدم قبلاً چیزهایی را از دست داده باشد، قضیه فرق میکند.
— حتماً فرق میکند.
لنا این را بدون مکث گفت.
— حافظه فقط خاطرات خوب را نگه نمیدارد. مغز تجربهٔ خطر را هم نگه میدارد. گاهی حتی وقتی محیط تغییر کرده، بخشی از وجود آدم هنوز طبق قواعد محیط قبلی زندگی میکند.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی آدم آمده اینجا ولی مغزش هنوز آنجاست؟
لنا گفت:
— گاهی بخشی از آن، بله.
زن سرخپوش ساکت شد.
لنا ادامه داد:
— مهاجرت فقط جابهجایی بدن از یک کشور به کشور دیگر نیست. آدم عادتهایش را هم میآورد. احتیاطهایش را هم میآورد. تجربههایش را هم میآورد. ترسهایش را هم میآورد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— و غذاهایش را.
زن تازهوارد خندید.
لنا گفت:
— خوشبختانه آنها را هم میآورد.
مرد گفت:
— بالاخره یک نتیجهٔ مثبت مهاجرت پیدا کردیم.
زن سرخپوش لبخند زد.
شوخی همانجا تمام شد.
لنا گفت:
— برای تبعیدی شاید مسئله پیچیدهتر هم باشد.
این بار من ناخودآگاه بیشتر گوش دادم.
— چون تبعیدی فقط مکانش را عوض نکرده. ممکن است با خودش شکست، فشار، ترس، از دست دادن، ناامنی یا خاطرهای از گذشته آورده باشد. حتی اگر محیط تازه امنتر باشد، ذهن فوراً قرارداد جدید را امضا نمیکند.
زن سرخپوش گفت:
— قرارداد جدید؟
— اینکه قبول کند شرایط عوض شده.
لنا کمی جلوتر آمد.
— آدم ممکن است سالها در جایی زندگی کند که فردا قابل پیشبینی نبوده. بعد وارد جامعهای شود که دستکم ساختارهایی برای کم کردن ناامنی وجود دارد؛ خدمات عمومی، حمایت اجتماعی، قانون، آموزش، درمان و چیزهای دیگر.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— همهشان هم که عالی کار نمیکنند.
لنا گفت:
— نگفتم عالی کار میکنند.
— پس رسیدیم به همان بحث دولت.
لنا لبخند زد.
— کمکم.
مرد گفت:
— من آمادهام.
— میدانم. از قیافهات معلوم است.
زن تازهوارد خندید.
لنا ادامه داد:
— دولتهایی که رفاه عمومی و امنیت اجتماعی را مسئولیت جدی خود میدانند، دستکم در اصل تلاش میکنند بخشی از ترس فردا را از دوش مردم بردارند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— «در اصل» را خوب آمدی.
لنا گفت:
— عمداً گفتم.
بعد ادامه داد:
— چون میان آرمان و واقعیت همیشه فاصله هست. هیچ دولتی نمیتواند آیندهٔ روشن همه را تضمین کند. اما جامعه میتواند کاری کند که بیماری، بیکاری، پیری، جدایی یا یک بحران ناگهانی الزاماً انسان را به سقوط کامل نکشاند.
زن سرخپوش گفت:
— ولی باز هم آدم میترسد.
لنا گفت:
— چون ترس فقط محصول حساب بانکی نیست.
سکوت کوتاهی شد.
— ترس روانشناسی دارد، ولی جامعهشناسی هم دارد.
زن تازهوارد گفت:
— این یکی را توضیح بده.
لنا گفت:
— از نظر روانشناختی، آدم میتواند خطر گذشته را به آینده تعمیم بدهد. یک بار چیزی را از دست داده و بعد منتظر است دوباره از دست بدهد. یک بار امنیتش شکسته و بعد حتی وقتی امنیتی دارد، نمیتواند کاملاً به آن اعتماد کند.
کمی مکث کرد.
— اما از نظر اجتماعی هم ترس در خلأ به وجود نمیآید. اگر مسکن نامطمئن باشد، اگر درآمد کافی نباشد، اگر آدم نداند هنگام بیماری یا بیکاری چه اتفاقی میافتد، طبیعی است که اضطراب آینده بیشتر شود.
زن سرخپوش گفت:
— پس همهاش در سر من نیست.
لنا گفت:
— البته که نه.
بعد آرامتر ادامه داد:
— ولی همهاش هم بیرون از تو نیست.
زن سرخپوش به او نگاه کرد.
این بار لنا توضیح نداد.
گذاشت جمله کمی بماند.
من هم چیزی نگفتم.
بعد از چند لحظه زن سرخپوش خودش پرسید:
— یعنی چه؟
لنا گفت:
— یعنی باید دید کدام ترس دربارهٔ خطری است که واقعاً امروز وجود دارد و کدام ترس، پیشپرداخت رنج برای اتفاقی است که شاید هیچوقت نیفتد.
زن سرخپوش ابروهایش را بالا برد.
— پیشپرداخت رنج؟
لنا لبخند زد.
— بله. بعضی وقتها ما بابت مصیبتی که هنوز نیامده، از قبل قسط میدهیم.
زن تازهوارد گفت:
— و اگر اصلاً نیاید؟
لنا گفت:
— آن وقت رنجش را کشیدهایم بدون اینکه خود حادثه اتفاق افتاده باشد.
زن سرخپوش ساکت شد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— این حرفت را قبول دارم.
لنا نگاهش کرد.
— باید امروز را در تقویم علامت بزنیم.
مرد خندید.
— من با حرف درست مشکلی ندارم، حتی اگر از طرف شما باشد.
لنا گفت:
— «شما» یعنی؟
— فعلاً واردش نشو.
— پس میگذاریم برای بحث خودمان.
— حتماً.
دوباره سکوت کوتاهی برقرار شد.
بعد لنا رو به زن سرخپوش گفت:
— یک سؤال ازت بپرسم؟
— بپرس.
— وقتی دربارهٔ آینده نگران میشوی، دقیقاً از چه چیزی میترسی؟
زن سرخپوش فوری جواب نداد.
— نمیدانم.
— از بیپولی؟
— آن هم هست.
— از تنها ماندن؟
زن سرخپوش مکث کرد.
— شاید.
لنا دیگر سؤال نکرد.
همین «شاید» کافی بود.
زن سرخپوش خودش ادامه داد:
— از اینکه یک روز ببینم انتخاب اشتباهی کردهام.
لنا گفت:
— دربارهٔ چه؟
زن سرخپوش به بیرون نگاه کرد.
— دربارهٔ زندگی.
جوابش آنقدر کلی بود که میتوانست همهچیز را در خودش جا بدهد.
پول.
بچه.
خانه.
کار.
آدمها.
دوستی.
و شاید چیز دیگری که هنوز اسمش را نگفته بود.
لنا هم متوجه شد.
این بار با احتیاط بیشتری گفت:
— ترس از انتخاب اشتباه گاهی یک نتیجهٔ عجیب دارد.
زن سرخپوش برگشت.
— چه نتیجهای؟
— اینکه آدم اصلاً انتخاب نمیکند.
زن تازهوارد نگاهش را میان آن دو چرخاند.
مرد پادشاهیخواه هم ساکت شده بود.
لنا ادامه داد:
— خیال میکنیم اگر تصمیم نگیریم، اشتباه نکردهایم. در حالی که تصمیم نگرفتن هم گاهی خودش یک تصمیم است.
زن سرخپوش چیزی نگفت.
لنا گفت:
— بعضی چیزها منتظر نمیمانند تا ما از آینده مطمئن شویم.
— مثلاً؟
لنا چند ثانیه مکث کرد.
— فرصتها.
بعد اضافه کرد:
— آدمها.
زن سرخپوش نگاهش کرد.
لنا دیگر چیزی نگفت.
من از آینه فقط یک لحظه صورت زن سرخپوش را دیدم.
آن لبخند همیشگی نبود.
گودی کوچک صورتش هم پیدا نشد.
فقط نگاه میکرد.
زن تازهوارد هم این بار شوخی نکرد.
شاید او بهتر از همه میفهمید لنا دربارهٔ چه چیزی حرف میزند.
زن سرخپوش گفت:
— آدم که نمیتواند فقط چون چیزی امروز خوب است، فردایش را فراموش کند.
لنا گفت:
— نباید هم فراموش کند.
— پس؟
— اما آیا باید چیزی را که امروز واقعی است، قربانی چیزی کند که هنوز فقط احتمال است؟
زن سرخپوش جواب نداد.
لنا ادامه داد:
— من دربارهٔ بیاحتیاطی حرف نمیزنم. دربارهٔ این هم حرف نمیزنم که آدم چشمش را ببندد و هرچه شد، شد.
صدایش آرامتر شد.
— میگویم گاهی ما آنقدر از پایان یک چیز میترسیم که اجازه نمیدهیم اصلاً آغاز شود.
زن تازهوارد که تا آن لحظه ساکت مانده بود، ناگهان گفت:
— من که دیگر وارد هیچ رابطهای نمیشوم.
زن سرخپوش نگاهش کرد.
— هیچ رابطهای؟
زن تازهوارد گفت:
— منظورم رابطهٔ عاطفی است. دوستی بحث دیگری است. آدم میتواند دوست داشته باشد، دوست پیدا کند، با کسی حرف بزند، بیرون برود، بخندد. من دربارهٔ آن حرف نمیزنم.
بعد شانهای بالا انداخت.
— ولی اینکه دوباره خودم را وارد یک رابطهٔ عاطفی کنم… نه. فعلاً نمیخواهم.
لنا لبخند بسیار کوتاهی زد.
— این هم انتخاب توست.
زن تازهوارد گفت:
— دقیقاً.
لنا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— فقط یک چیز دربارهٔ رابطهها همیشه برایم جالب بوده.
زن سرخپوش پرسید:
— چه چیزی؟
لنا گفت:
— اینکه گاهی خود آدم هنوز حاضر نیست اسم «رابطه» روی چیزی بگذارد، ولی بخشی از نشانههای یک رابطه از قبل در زندگیاش وجود دارد.
زن سرخپوش نگاهش کرد.
— مثلاً؟
لنا کمی فکر کرد.
انگار میخواست کلماتش را با احتیاط انتخاب کند.
— مثلاً با کسی حرف میزنی و احساس آرامش میکنی.
مکث کرد.
— میتوانی چیزی را که در ذهنت مانده برایش بگویی، بدون اینکه از قبل تمام جملههایت را سانسور کنی.
زن سرخپوش چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— حرفت را میشنود. نه اینکه فقط منتظر باشد تو ساکت شوی تا خودش حرف بزند. واقعاً گوش میدهد. آن چیزی که روانشناسها گاهی گوشدادن فعال مینامند؛ یعنی تلاش میکند بفهمد چه میگویی، نه اینکه فقط صدایت را بشنود.
زن تازهوارد آرام گفت:
— این خودش کمیاب است.
لنا لبخند زد.
— خیلی.
بعد ادامه داد:
— بعد یک روز نمیبینیش.
سکوت کوتاهی کرد.
— احساس میکنی چیزی در روزت کم است.
زن سرخپوش نگاهش را از لنا گرفت.
به پنجره نگاه کرد.
لنا انگار متوجه شد، اما مسیر حرفش را عوض نکرد.
— نه اینکه زندگی متوقف شود. کارت را میکنی. به بچه میرسی. خرید میکنی. میخندی. تلفن جواب میدهی. همهچیز سر جایش است.
مکث کرد.
— ولی یک جای کوچک خالی است.
هیچکس حرف نزد.
لنا گفت:
— بعد دلت میخواهد ببینیش.
زن سرخپوش همچنان بیرون را نگاه میکرد.
— شاید حتی برای خودت دلیل دیگری پیدا کنی. بگویی کاری داشتم. چیزی باید میگفتم. اتفاقاً از آنجا رد میشدم. فقط خواستم ببینم حالش چطور است.
لبخند کوچکی روی صورت زن تازهوارد نشست.
اما چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— ولی خودت میدانی گاهی هیچکدام از اینها دلیل اصلی نیست.
زن سرخپوش آرام پرسید:
— دلیل اصلی چیست؟
لنا گفت:
— اینکه دلت میخواست ببینیش.
همین.
نه بیشتر.
نه کمتر.
زن سرخپوش برای چند لحظه کاملاً بیحرکت ماند.
لنا گفت:
— و وقتی میبینیش، شاید اتفاق خارقالعادهای هم نیفتد. نه موسیقیای پخش میشود، نه آسمان عوض میشود، نه دنیا متوقف میشود.
زن تازهوارد گفت:
— خوشبختانه.
لنا لبخند زد.
— فقط برای یک لحظه احساس میکنی دنیا چیزی به تو داده که چند دقیقه قبل نداشتی.
زن سرخپوش برگشت و نگاهش کرد.
لنا ادامه داد:
— ممکن است همان چند دقیقه حرف زدن باشد. یک نگاه. یک قهوه. یک قدم زدن. حتی نشستن کنار کسی بدون اینکه مجبور باشی تمام سکوتها را با حرف پر کنی.
صدایش آرامتر شد.
— و بعد درست همانجایی که شاید باید اجازه بدهی ببینی این احساس تو را به کجا میبرد، ترس میآید.
زن سرخپوش پرسید:
— ترس از چه؟
لنا گفت:
— این همان قسمت پیچیدهاش است. همیشه معلوم نیست.
مکث کرد.
— گاهی ترس از شکست است. گاهی از وابسته شدن. گاهی از دست دادن استقلال. گاهی از اینکه دوباره کسی وارد آن بخش از زندگیات شود که مدتها فقط مال خودت بوده.
زن سرخپوش آرام گوش میداد.
— و گاهی هم ترس اصلاً اسم روشنی ندارد.
لنا ادامه داد:
— فقط احساس میکنی بهتر است یک قدم عقب بروی.
زن تازهوارد گفت:
— احتیاط.
لنا گفت:
— شاید. اما همیشه نه.
زن تازهوارد نگاهش کرد.
لنا گفت:
— احتیاط وقتی مفید است که چیزی برای احتیاط کردن وجود داشته باشد. یعنی نشانهای، رفتاری، تجربهای که به تو میگوید مراقب باش.
بعد مکث کرد.
— اما گاهی هیچ اتفاقی نیفتاده. طرف مقابل کاری نکرده که اعتماد تو را از بین ببرد. حتی برعکس، کنارش آرامی، حرفت شنیده میشود، دیدنش خوشحالت میکند؛ ولی باز یک ترس ناشناخته جلوتر از تو راه میرود.
زن سرخپوش آهسته گفت:
— شاید آدم میخواهد از خودش محافظت کند.
لنا گفت:
— حتماً.
بعد با احتیاط اضافه کرد:
— ولی محافظت از خود هم اگر از حدی بگذرد، میتواند تبدیل به دیوار شود.
زن سرخپوش چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— دیوار کارش محافظت کردن است. ولی یک مشکل دارد.
— چه مشکلی؟
— وقتی خیلی بلند شود، فقط خطر را بیرون نگه نمیدارد.
مکث کرد.
— چیزهای خوب هم پشت آن میمانند.
این بار سکوت طولانی شد.
مرد پادشاهیخواه انگار میخواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
من هم چیزی نگفتم.
زن سرخپوش به آرامی گفت:
— ولی اگر آدم اشتباه ببیند چه؟
لنا گفت:
— ممکن است.
— اگر چیزی را بیشتر از آنچه هست تصور کند؟
— آن هم ممکن است.
— اگر طرف مقابل همان چیزی نباشد که فکر میکند؟
لنا گفت:
— ممکن است.
زن سرخپوش کمی کلافه شد.
— پس تو هم هیچ جوابی نداری.
لنا لبخند زد.
— البته که ندارم.
زن سرخپوش نگاهش کرد.
لنا گفت:
— چون من نمیتوانم آینده را برایت پیشبینی کنم. هیچکس نمیتواند.
بعد آرامتر ادامه داد:
— فقط میتوانم بگویم ترس هم همیشه پیشبینیکنندهٔ خوبی نیست.
زن سرخپوش ساکت ماند.
— بعضی وقتها ترس نمیگذارد آنچه واقعاً جلوی چشممان است درست ببینیم.
لنا گفت:
— ممکن است یک رفتار ساده را خطر ببینیم. ممکن است فاصلهای معمولی را نشانهٔ ترک شدن تصور کنیم. ممکن است سکوت کسی را بیعلاقگی بدانیم. یا برعکس، چیزی را که واقعاً هشدار است نادیده بگیریم.
زن تازهوارد پرسید:
— پس آدم از کجا بفهمد؟
لنا گفت:
— شاید با نگاه کردن به واقعیت، نه فقط به ترس.
— یعنی؟
— اینکه ببینی طرف مقابل در عمل چگونه رفتار میکند. آیا احترام هست؟ آیا حرفت شنیده میشود؟ آیا میتوانی خودت باشی؟ آیا مرزهایت را میفهمد؟ آیا حضورت برای او فقط وقتی مهم است که مطابق میل او رفتار کنی، یا تو را همانطور که هستی میبیند؟
بعد مکث کرد.
— و از آن طرف هم باید خودت را نگاه کنی.
زن سرخپوش پرسید:
— چه چیزی را؟
— اینکه وقتی عقب میروی، واقعاً چیزی دیدهای که تو را نگران کرده یا فقط ترسیدهای که اگر یک قدم جلوتر بروی، دیگر آن آدم قبلی نباشی.
زن سرخپوش چیزی نگفت.
لنا هم دیگر مستقیماً به او نگاه نکرد.
انگار میخواست فشار گفتوگو را کم کند.
گفت:
— هیچکس موظف نیست وارد رابطهای شود. هیچ رابطهای هم صرفاً به خاطر اینکه احساس خوبی ایجاد میکند، الزاماً باید ادامه پیدا کند.
مکث کرد.
— اما شاید حیف باشد چیزی را که هنوز فرصت شناختنش را پیدا نکردهای، فقط به خاطر پایانی که هنوز اتفاق نیفتاده تمام کنی.
زن تازهوارد آرام گفت:
— یعنی نه با چشم بسته جلو بروی، نه با چشم بسته فرار کنی.
لنا لبخند زد.
— دقیقاً.
زن سرخپوش هنوز به پنجره نگاه میکرد.
بعد از مدتی گفت:
— بعضی وقتها آدم فکر میکند اگر فاصله را حفظ کند، کنترل دست خودش میماند.
لنا گفت:
— شاید.
— و اگر نزدیک شود، بخشی از آن کنترل را از دست میدهد.
— شاید.
زن سرخپوش برگشت.
— باز هم شاید؟
لنا خندید.
— چون این زندگی توست، نه مسئلهٔ ریاضی من.
این بار زن سرخپوش هم لبخند زد و آن گودی کوچک دوباره روی صورتش افتاد.
لنا ادامه داد:
— رابطهٔ سالم قرار نیست اختیار آدم را از او بگیرد. اگر برای نزدیک شدن به کسی مجبور شوی خودت را گم کنی، مسئلهٔ دیگری است.
بعد مکث کرد.
— ولی اگر میتوانی خودت بمانی و در عین حال کنار کسی احساس آرامش کنی، آن وقت شاید سؤال دیگری باید پرسید.
زن سرخپوش پرسید:
— چه سؤالی؟
لنا گفت:
— اینکه واقعاً از او میترسی، یا از چیزی که ممکن است در خودت بیدار کند؟
زن سرخپوش دیگر چیزی نگفت.
این بار حتی زن تازهوارد هم ساکت ماند.
من از آینه نگاه نکردم.
لازم نبود.
بعضی سؤالها اگر بلافاصله دنبال جوابشان بروی، خراب میشوند.
باید جایی در ذهن بمانند.
گاهی یک شب.
گاهی یک ماه.
و گاهی خیلی بیشتر.
اتوبوس جلو میرفت.
و هیچکس نمیدانست زن سرخپوش به چه کسی فکر میکند.
شاید به هیچکس.
شاید به کسی.
و شاید مسئله اصلاً شخص مشخصی نبود.
شاید برای اولین بار داشت به این فکر میکرد که میان احتیاط و ترس فاصلهای هست که همیشه بهسادگی دیده نمیشود.
مدتی گذشت.
لنا دوباره گفت:
— یک چیز دیگر هم هست.
زن سرخپوش نگاهش کرد.
— ما مهاجرها و تبعیدیها گاهی یک اشتباه دیگر هم میکنیم.
— چه اشتباهی؟
— بدنمان را به کشور تازه میآوریم، ولی آیندهمان را هنوز با قواعد کشور قبلی تصور میکنیم.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی هنوز منتظریم همهچیز ناگهان خراب شود؟
— گاهی.
لنا گفت:
— چون قبلاً یاد گرفتهایم ثبات همیشگی نیست. قولها ممکن است شکسته شوند. شرایط ممکن است ناگهان عوض شود. این تجربهها با عبور از مرز پاک نمیشوند.
بعد ادامه داد:
— اما زندگی در جامعهٔ جدید یعنی کمکم یاد بگیریم واقعیت جدید را هم ببینیم.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یعنی اعتماد به دولت؟
لنا گفت:
— نه کورکورانه.
— پس؟
— اعتماد به ساختارهایی که باید از مردم محافظت کنند و در همان حال، نقدشان وقتی درست کار نمیکنند.
مرد گفت:
— حالا داری به بحث من نزدیک میشوی.
لنا لبخند زد.
— شاید بحث من و تو آنقدر که فکر میکنی ساده نباشد.
— منتظرم.
— خواهی دید.
زن سرخپوش گفت:
— شما دو نفر لطفاً امروز شروع نکنید.
مرد گفت:
— من که چیزی نگفتم.
زن تازهوارد گفت:
— از صورتت معلوم است داری سخنرانی آماده میکنی.
این بار همه خندیدند.
حتی من.
بعد دوباره آرامش برگشت.
لنا گفت:
— جامعهٔ خوب قرار نیست به آدم وعده بدهد که هیچ اتفاق بدی نمیافتد.
کمی مکث کرد.
— باید کاری کند که مردم بدانند اگر اتفاق بدی افتاد، کاملاً تنها نیستند.
زن سرخپوش آرام گفت:
— شاید همین دانستن کافی باشد که آدم کمی راحتتر امروز را زندگی کند.
لنا گفت:
— شاید.
بعد دیگر چیزی نگفت.
من هم نگفتم.
اتوبوس از خیابانی روشن عبور کرد.
آدمها در پیادهرو راه میرفتند.
یکی دست بچهای را گرفته بود.
دو نفر کنار یک ایستگاه ایستاده بودند و حرف میزدند.
زن و مردی کنار یک کافه روبهروی هم نشسته بودند.
هیچکس در اتوبوس نمیدانست رابطهٔ آنها چیست.
شاید تازه همدیگر را پیدا کرده بودند.
شاید سالها بود کنار هم بودند.
شاید فردا دیگر همدیگر را نمیدیدند.
اما امشب آنجا بودند.
زن سرخپوش هم بیرون را نگاه میکرد.
نمیدانستم به همان آدمها نگاه میکند یا جای دیگری.
این بار حتی از آینه هم دنبالش نکردم.
بعضی فکرها احتیاج به تماشاگر ندارند.
فقط یک جملهٔ لنا در ذهنم مانده بود:
مطمئن شو کسی که تصمیم میگیرد خود تویی، نه ترست.
چراغ جلو سبز شد.
حرکت کردم.
فردا هنوز نامعلوم بود.
اما شاید قرار نبود برای روشن کردن فردا، تمام چراغهای امروز را خاموش کنیم.
دیدگاهتان را بنویسید