لنا گفته بود:
— قرار است در را پشت سرمان ببندیم و وارد شویم.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— کدام زندان؟
لنا گفت:
— فعلاً زندان زمان شاه.
این بار کسی شوخی نکرد.
لنا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— ولی اگر میخواهید بفهمید زندان چه بود، از ساختمان شروع نکنید.
زن تازهوارد پرسید:
— پس از کجا؟
— از لحظهای که آدم میفهمد اختیار سادهترین چیزهای زندگیاش دیگر دست خودش نیست.
زن سرخپوش گفت:
— مثلاً؟
لنا گفت:
— اینکه چه وقت بخوابی. چه وقت بیدار شوی. چه وقت غذا بخوری. چه وقت در باز شود. چه وقت کسی با تو حرف بزند. چه وقت خانوادهات را ببینی.
مکث کرد.
— و حتی اینکه چند قدم بتوانی راه بروی.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— این خاطرهٔ خودت است؟
لنا نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— برای یکی از ما اتفاق افتاد.
هیچکس سؤال را تکرار نکرد.
لنا ادامه داد:
— وقتی تازه میبرندت، هنوز بیرون با تو آمده.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی چی؟
— یعنی هنوز ذهنت آزاد است.
لنا انگشتش را به شیشه زد.
— هنوز فکر میکنی فردا شاید خانه باشی. فکر میکنی سوءتفاهمی شده. فکر میکنی چند سؤال میکنند و تمام میشود.
کمی مکث کرد.
— وقتی در کریدور چشمبسته نشستهای و صدای فریاد و گاهی التماس از بازجو برای شکنجه نکردن را میشنوی؛ وقتی از زیر چشمبند، لنگانلنگان رفتن رفیقت را میبینی…
مکث کرد.
— بعد میفهمی آنها عجلهای ندارند.
زن سرخپوش آرام پرسید:
— بازجویی؟
لنا سر تکان داد.
— بازجویی فقط سؤال نیست.
چند لحظه به کف اتوبوس نگاه کرد.
— گاهی انتظار قبل از سؤال از خود سؤال سختتر است.
زن تازهوارد گفت:
— انتظار برای چی؟
— برای اینکه در باز شود.
لنا گفت:
— صدای پا میآید. نمیدانی برای تو آمدهاند یا سلول کناری. صدا نزدیک میشود. رد میشود. نفس میکشی.
مکث کرد.
— دوباره برمیگردد.
این بار کسی چیزی نگفت.
— بعد در باز میشود.
زن سرخپوش پرسید:
— چشمبند؟
لنا گفت:
— در بسیاری از تجربهها، بله.
— چرا؟
— وقتی نمیبینی، بخشی از کنترل محیط را از دست میدهی. بهخصوص اینکه نمیدانی کشیده از کدام طرف میآید، یا اصلاً کشیدهای زده میشود یا نه؛ ولی تو همیشه باید آماده باشی. گاهی همین انتظار از خوردن شلاق کف پا هم وحشتناکتر است.
لنا دستش را جلوی چشمش گرفت.
— آدم با چشم فقط دیوار را نمیبیند. فاصله را میسنجد. چهرهٔ طرف مقابل را میخواند. میفهمد چند نفر در اتاقاند.
دستش را پایین آورد.
— وقتی این را از تو میگیرند، صداها بزرگتر میشوند.
زن تازهوارد گفت:
— ترسناک است.
لنا گفت:
— ترس بخشی از ماجرا بود.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— شکنجه هم بود.
لنا نگاهش کرد.
— چه فکر میکنی؟ نبود؟
— بله.
این بار هیچ احتیاطی در جوابش نبود.
— شکنجه بود.
سکوت.
— کتک بود. فشار جسمی بود. محرومیت بود. تحقیر بود. شکستن و خرد کردن در برنامه بود. تهدید بود. و شکلهایی از شکنجه که زندانیان آن دوره بعدها دربارهشان شهادت دادند.
زن تازهوارد پرسید:
— آدم چطور تحمل میکند؟
لنا سرش را تکان داد.
— باز همان سؤال.
— کدام؟
— «آدم چطور تحمل میکند؟»
لنا گفت:
— بعضیها تحمل میکردند. بعضیها از هوش میرفتند. بعضیها حرف میزدند. بعضیها نمیزدند. بعضیها چیزی میگفتند که فکر میکردند کماهمیت است و بعد سالها خودشان را سرزنش میکردند. ولی مقاومت حرف اول را میزد و این بود که گاهی پیش از آنکه زندانی خرد شود، شکنجهگر بود که در واقع از پا درمیآمد.
صدایش آرامتر شد.
— بدن آدم شعار نمیدهد.
زن سرخپوش به او نگاه کرد.
لنا ادامه داد:
— درد که میآید، بدن میخواهد درد تمام شود. این را باید فهمید تا دربارهٔ زندانی قضاوت نکرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یعنی مقاومت را انکار میکنی؟
— اصلاً.
لنا گفت:
— اتفاقاً وقتی قبول کنیم آدم از گوشت و استخوان است، تازه میفهمیم مقاومت چه معنایی دارد.
این بار مرد چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— اما زندان فقط اتاق بازجویی نبود.
زن تازهوارد پرسید:
— بند بهتر بود؟
لنا لبخند تلخی زد.
— «بهتر» کلمهٔ عجیبی است.
بعد گفت:
— ولی بند یک تفاوت بزرگ داشت.
— چی؟
— آدمهای دیگر.
برای اولین بار صورتش کمی باز شد.
— وقتی وارد بند میشدی، دوباره اسم پیدا میکردی. هویت پیدا میکردی و احساس آرامش میکردی.
زن سرخپوش گفت:
— اسم؟
— بیرون از بند ممکن بود پرونده باشی، اتهام باشی، شماره باشی.
لنا لبخند زد.
— ولی داخل بند یکی میگفت: اسمت چیه رفیق؟
زن تازهوارد پرسید:
— و همین مهم بود؟
— خیلی.
لنا گفت:
— چون ناگهان کسی نمیپرسید چه اطلاعاتی داری. میپرسید گرسنهای؟
چند نفر لبخند زدند.
— یکی جایش را کمی جمع میکرد که تو هم بنشینی. یکی یک تکه نان نگه داشته بود. یکی میگفت اینجا نخواب، شب سردتر است.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی خیلی زود به هم نزدیک میشدند؟
— همیشه نه.
لنا گفت:
— زندانیها فرشته نبودند.
مرد پادشاهیخواه لبخند زد.
لنا دید.
— خوشحال نشو. هنوز چیزی نگفتهام.
صدای خندهٔ کوتاهی بلند شد.
— اختلاف بود. بحث بود. بعضیها خودخواه بودند. بعضیها عصبی. بعضیها بیش از حد حرف میزدند. تحلیل میدادند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— آخری هنوز هم وجود دارد.
گفتم:
— ساکت باش، ممکن است مثال بزند.
این بار خنده کمی بلندتر شد.
لنا هم خندید.
— میبینید؟ همین اتفاق در زندان هم میافتاد.
زن تازهوارد گفت:
— شوخی؟
— بله.
— با چی؟
لنا گفت:
— با هر چیزی که گیر میآمد.
مکث کرد.
— غذا. نگهبان. خروپف. حمام. لباس. حتی خود زندان. هر چیزی که باعث خندیدن میشد.
زن سرخپوش پرسید:
— چطور آدم در آن شرایط میخندد؟
لنا گفت:
— شاید سؤال برعکس باشد.
— یعنی؟
— چطور میشود ماهها و سالها در آن شرایط زندگی کرد و هیچوقت نخندید؟
کسی جواب نداد.
لنا ادامه داد:
— خنده همیشه نشانهٔ خوشحالی نیست. گاهی آدم با خنده چند دقیقه چیزی را از زندان پس میگیرد.
زن تازهوارد گفت:
— چی را؟
لنا گفت:
— خودش را.
این جمله چند لحظه ماند.
بعد لنا ادامه داد:
— در بند، زندگی شکل خودش را پیدا میکرد. آدمها کتاب میخواندند، اگر کتابی در دسترس بود. بحث میکردند. از هم یاد میگرفتند. گاهی ورزش میکردند. گاهی کسی چیزی بلد بود و به دیگری یاد میداد. برنامهریزی زندگی تا حدی بر اساس مدت زندان شکل میگرفت. چون آنجا کسانی را ملاقات میکردی که شاید در بیرون هرگز امکان دیدنشان را نداشتی.
زن سرخپوش گفت:
— سیاست هم لابد همهجا بود.
— بله.
لنا گفت:
— ولی فقط سیاست نبود.
— چه چیز دیگری؟
— زندگی.
لنا لبخند زد.
— یکی از مادرش حرف میزد. یکی منتظر نامه بود. یکی عاشق بود. یکی تازه ازدواج کرده بود. یکی بچه داشت. یکی برای آیندهٔ زندگیاش برنامه داشت و یکی مخفیانه دنبال راه ارتباط با بیرون بود؛ یعنی وقتی آزاد شد بتواند دوباره وصل شود.
مکث کرد.
— یکی هم هر بار ملاقات تمام میشد، تا چند ساعت ساکت میماند.
زن تازهوارد پرسید:
— ملاقات چطور بود؟
لنا نگاهش را از او گرفت.
— ملاقات…
برای اولین بار احساس کردم کلمهای گیر کرده است.
زن سرخپوش چیزی نپرسید.
لنا خودش ادامه داد:
— زندانی قبل از ملاقات ممکن بود تمام هفته منتظر همان چند دقیقه باشد.
— خانواده میآمدند؟
— اگر اجازهٔ ملاقات داشت.
لنا گفت:
— خانواده هم بخشی از زندان بود، فقط آن طرف دیوار.
زن سرخپوش آرام سر تکان داد.
— مادرهایی که از راه دور میآمدند. پدرهایی که دنبال خبر بودند. همسرها. بچهها.
زن تازهوارد گفت:
— بچه هم میآمد؟
— چرا نیاید؟
لنا نگاهش کرد.
— زندانی سیاسی که زندانی میشود، بچهاش زندانی نشده. هنوز پدر یا مادرش را میخواهد.
اتوبوس آرامتر شده بود.
یا شاید من اینطور احساس میکردم.
لنا گفت:
— بعضی زندانیها قبل از ملاقات خودشان را مرتب میکردند.
زن تازهوارد پرسید:
— برای چی؟
— که خانواده کمتر نگران شود.
مکث کرد.
— اگر صورتت خسته بود، سعی میکردی بخندی.
— اگر درد داشتی؟
— شاید میگفتی خوبم.
— اگر خوب نبودی؟
لنا نگاهش کرد.
— مخصوصاً اگر خوب نبودی.
زن تازهوارد دیگر چیزی نگفت.
مرد پادشاهیخواه آرام پرسید:
— خانواده میفهمید؟
لنا گفت:
— مادرها خیلی چیزها را میفهمند.
بعد ساکت شد.
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
کوکو جابهجا شد و سرش را روی پای زن سرخپوش گذاشت.
لنا نگاه کوتاهی به او کرد و ادامه داد:
— زندان یک چیز دیگر هم با آدم میکند.
زن سرخپوش پرسید:
— چی؟
— زمان را تغییر میدهد.
— یعنی؟
— بیرون، آدم با روز و هفته و قرار و کار زندگی میکند.
لنا گفت:
— داخل زندان ممکن است یک روز تمام نشود و یک ماه ناگهان گذشته باشد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— و حکم؟
لنا گفت:
— آن هم داستان خودش را داشت.
— دادگاه؟
لنا سرش را تکان داد.
— به آن میرسیم.
من گفتم:
— بالاخره یک چیز را گذاشتی برای قسمت بعد.
لنا لبخند زد.
— خالو، اگر همه را امشب بگویم فردا چه کار میکنی؟
گفتم:
— رانندگی.
زن تازهوارد گفت:
— بالاخره شغلت را پیدا کردی.
خندهٔ کوتاهی آمد.
اما لنا دوباره جدی شد.
— یک چیز را دربارهٔ زندان آن دوره فراموش نکنیم.
همه نگاهش کردند.
— آدمهایی که آنجا بودند یک شکل نبودند.
مکث کرد.
— فکرهای مختلف داشتند. سابقههای مختلف. بعضی مذهبی بودند، بعضی نبودند. بعضی خیلی سیاسی بودند، بعضی کمتر. بعضی باتجربه بودند و بعضی جوانهایی که تازه وارد این دنیا شده بودند. بعضیها تئوریسین بودند و برای یک لحظه صحبت کردن با آنها باید در نوبت میایستادی. تعدادی محصل بودند که اجازه داشتند درس بخوانند و تحصیلات خود را در زندان ادامه دهند. بودند کسانی که با حبس طولانی تا مقاطع بالای تحصیلی پیش رفته بودند و کسانی که با ترجمهٔ آثار معروف کمکی به خانوادهٔ خود در بیرون میکردند. رهبرانی هم بودند که با ریزنویسی و شیوههای مختلف، تحلیلهای خود را به سازمانشان میرساندند. بعضی از کتابهایی که در زندان بود، اگر بیرون دست کسی گرفته میشد، ممکن بود برای همان کتاب حبس بکشد. زندان این بود.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— و با هم اختلاف داشتند؟
— معلوم است.
— شدید؟
لنا گفت:
— گاهی.
بعد لبخند زد.
— مگر بیرون زندان آدمها اختلاف ندارند؟
مرد گفت:
— داخل زندان فکر میکردم متحد میشوند.
لنا گفت:
— رنج مشترک الزاماً فکر مشترک نمیسازد.
سکوت.
— ولی گاهی چیزی میسازد که شاید از توافق سیاسی مهمتر باشد.
زن سرخپوش پرسید:
— چی؟
— اینکه بدانی نفر کناریات هم انسان است.
لنا به پنجره نگاه کرد.
— شاید با خیلی از حرفهایش مخالف باشی. شاید بیرون زندان حتی حاضر نباشی یک ساعت با او بحث کنی.
مکث کرد.
— ولی وقتی شب صدای پای نگهبان میآید و او را میبرند، ممکن است تا برگشتنش بیدار بمانی.
مرد پادشاهیخواه دیگر سؤال نکرد.
لنا گفت:
— این بخش از زندان را در کتابهای تاریخ کمتر میبینیم.
زن تازهوارد پرسید:
— کدام بخش؟
— انتظار برای برگشتن دیگری.
اتوبوس ساکت شد.
لنا دستهایش را روی هم گذاشت.
— گاهی برمیگشت.
مکث.
— گاهی دیرتر برمیگشت.
دوباره مکث.
— و گاهی…
جمله را تمام نکرد.
زن سرخپوش آرام پرسید:
— گاهی چی؟
لنا به او نگاه کرد.
— بگذار آن را برای بعد.
من از آینه نگاهش کردم.
گفتم:
— این بار نمیگویم فرار کردی.
لنا لبخند بسیار کمرنگی زد.
— خوب است.
— چون بعضی جاها آدم باید بایستد.
سرش را تکان داد.
بعد گفت:
— بله.
چند لحظه گذشت.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— پس این تمام تصویر زندان زمان شاه بود؟
لنا فوراً گفت:
— نه.
— پس چی بود؟
— فقط داخل در شدیم.
مرد ساکت ماند.
لنا ادامه داد:
— هنوز دربارهٔ دادگاه حرف نزدیم. دربارهٔ حکم. سالهای طولانی. زندانیانی که جوان وارد شدند و سالها بعد بیرون آمدند. خانوادههایی که پیر شدند. کسانی که اعدام شدند. خانوادههایی که از هم پاشیدند. عاشقانی که جان باختند ولی وجدان نباختند.
مکث کرد.
— و مهمتر از همه، هنوز به روزی نرسیدهایم که در زندان باز شد و بعضیها فکر کردند دیگر هیچوقت قرار نیست به چنین جایی برگردند.
زن تازهوارد پرسید:
— انقلاب؟
لنا به او نگاه کرد.
— هنوز نه.
بعد به بیرون نگاه کرد.
— قبل از اینکه در را باز کنیم، باید کمی بیشتر داخلش بمانیم.
اتوبوس جلو رفت.
هیچکس مخالفت نکرد.
شاید برای فهمیدن معنای آزادی، اول باید میفهمیدیم آنهایی که سالها منتظرش بودند، پشت آن دیوارها چگونه زندگی کرده بودند.
دیدگاهتان را بنویسید