خندههای ماجرای ظرف آب سگ هنوز کاملاً نخوابیده بود.
هر چند دقیقه یکی از مسافرها دوباره یاد جملهٔ من میافتاد:
— No dog. Me.
و دوباره صدای خنده بلند میشد.
خودم هم هر بار که یاد صورت بارمن میافتادم، خندهام میگرفت.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— من هنوز معتقدم باید همان ظرف را نگه میداشتی. بالاخره بخشی از تاریخ مهاجرتت بود.
گفتم:
— اگر میدانستم سالها بعد قرار است تو را سوار این اتوبوس کنم، حتماً نگهش میداشتم.
زن تازهوارد خندید.
— برای یادگاری؟
گفتم:
— نه. برای مواقع ضروری.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— اعتراض دارم.
گفتم:
— ثبت شد.
زن سرخپوش گفت:
— رسیدگی هم میشود؟
— نه.
خنده دوباره بالا گرفت.
حتی لنا که معمولاً لبخندش حسابشدهتر بود، این بار راحت میخندید.
فضای اتوبوس بعد از سنگینی بحث قبلی عوض شده بود.
همین را میخواستم.
گاهی آدم احتیاج ندارد مسئلهای را حل کند.
فقط باید چند دقیقه از آن فاصله بگیرد.
اتوبوس آرام جلو میرفت.
خیابان خیس بود و نور چراغها روی آسفالت کش میآمد.
زن تازهوارد هنوز چیزی دربارهٔ ماجرای پاب میگفت که ناگهان صدایی از عقب اتوبوس آمد.
صدای افتادن چیزی.
نه خیلی بلند.
شاید یک بطری پلاستیکی یا وسیلهای کوچک از روی صندلی افتاده بود.
من حتی برنگشتم.
اما تقریباً همان لحظه صدای دیگری شنیدم.
صدایی کوتاه.
خفه.
و بعد حرکت تندی در عقب اتوبوس.
زن سرخپوش فوراً برگشت.
— کوکو!
از آینه نگاه کردم.
کوکو خودش را جمع کرده بود.
چند لحظه قبل آرام بود.
حالا بدنش حالت دیگری داشت.
سرش پایین آمده بود و خودش را تا جایی که میتوانست به کنار صندلی کشیده بود.
زن سرخپوش آرام صدایش کرد:
— کوکو…
سگ نگاهش نکرد.
زن تازهوارد گفت:
— چی شد؟
زن سرخپوش جواب نداد.
کمی بدنش را به طرف کوکو چرخاند، اما جلو نرفت.
این رفتار او توجهم را جلب کرد.
انتظار داشتم فوراً دستش را دراز کند و نوازشش کند.
نکرد.
فقط با صدای آرام گفت:
— چیزی نیست.
چند ثانیه گذشت.
— کوکو… چیزی نیست.
مرد پادشاهیخواه هم برگشته بود.
گفت:
— فقط چیزی افتاد.
زن سرخپوش با دست اشاره کرد که چیزی نگوید.
مرد ساکت شد.
کوکو هنوز همانطور مانده بود.
خر هم برخلاف معمول حرکتی نمیکرد.
نمیدانم حیوانها واقعاً تا چه اندازه حال یکدیگر را میفهمند، اما آن لحظه خر هم انگار متوجه شده بود چیزی عوض شده است.
زن تازهوارد آهسته پرسید:
— میترسد؟
زن سرخپوش گفت:
— آره.
— از همین صدا؟
زن سرخپوش چند لحظه صبر کرد.
— شاید فقط از همین صدا نباشد.
من سرعت را کمی کمتر کردم.
نه به این دلیل که خطری وجود داشت.
فقط حس کردم بهتر است اتوبوس آرامتر حرکت کند.
زن سرخپوش همچنان دستش را جلو نمیبرد.
خواهرش پرسید:
— چرا بغلش نمیکنی؟
زن سرخپوش گفت:
— چون الان شاید نخواهد.
این جمله کوتاه بود.
اما همه ساکت شدند.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی چی؟
— وقتی میترسد، همیشه نباید فوری بهش دست زد. بعضی وقتها باید اجازه بدهی خودش بفهمد خطری نیست.
بعد خیلی آرام دستش را روی صندلی گذاشت.
نه روی کوکو.
کمی دورتر از او.
کوکو نگاه کوتاهی به دستش کرد.
زن سرخپوش گفت:
— خودت بیا.
هیچکس حرف نمیزد.
چند لحظه گذشت.
کوکو سرش را کمی بالا آورد.
دوباره پایین انداخت.
زن سرخپوش همانجا ماند.
نه صدایش را بلند کرد.
نه دوباره صدایش زد.
فقط منتظر ماند.
زن تازهوارد آهسته پرسید:
— همیشه اینطوری میشود؟
— نه.
— پس چرا الان؟
زن سرخپوش گفت:
— بعضی صداها.
مکث کرد.
— بعضی حرکتها.
دوباره مکث کرد.
— دقیق نمیدانم.
بعد از چند لحظه کوکو کمی جلو آمد.
فقط چند سانتیمتر.
زن سرخپوش هنوز دستش را تکان نداد.
کوکو جلوتر آمد.
بینیاش را به دست او نزدیک کرد.
بو کشید.
بعد سرش را آرام روی پای زن سرخپوش گذاشت.
زن سرخپوش تازه آن موقع دستش را حرکت داد.
خیلی آرام روی گردنش کشید.
— آفرین.
صدایش تقریباً نجوا بود.
کوکو چشمهایش را بست.
زن تازهوارد نفسش را بیرون داد.
انگار خودش هم تا آن لحظه نفسش را نگه داشته بود.
گفت:
— بیچاره.
زن سرخپوش بلافاصله گفت:
— نه.
خواهرش نگاهش کرد.
— چی نه؟
— دوست ندارم بگوییم بیچاره.
— چرا؟
زن سرخپوش دستش را آرام روی گردن کوکو حرکت داد.
— چون الان بیچاره نیست.
چند لحظه سکوت کرد.
— یک زمانی حالش خیلی بد بوده. ولی الان زندگی دیگری دارد.
زن تازهوارد گفت:
— من منظور بدی نداشتم.
— میدانم.
زن سرخپوش لبخند کوچکی زد.
— فقط فکر میکنم اگر همیشه موجودی را با بدترین اتفاقی که برایش افتاده تعریف کنیم، انگار اجازه نمیدهیم از آن اتفاق بیرون بیاید.
لنا سرش را بلند کرد.
فکر کردم چیزی میگوید.
نگفت.
فقط گوش داد.
زن تازهوارد پرسید:
— قبلاً چه اتفاقی برایش افتاده؟
زن سرخپوش مدتی دستش را روی کوکو نگه داشت.
— صاحب قبلیاش رفتار خوبی با او نداشته.
— یعنی؟
زن سرخپوش نگاه کوتاهی به خواهرش کرد.
— یعنی خوب نبوده.
زن تازهوارد فهمید که فعلاً نباید بیشتر سؤال کند.
اما مرد پادشاهیخواه پرسید:
— کتکش میزده؟
زن سرخپوش گفت:
— تا جایی که میدانم، بدرفتاری بوده. ولی من دوست ندارم چیزی را که دقیق نمیدانم به داستانش اضافه کنم.
این بار من از آینه نگاهش کردم.
حرفش را دوست داشتم.
گاهی ما دربارهٔ آدمها هم همین کار را میکنیم.
نصف ماجرا را میدانیم و نصف دیگر را خودمان میسازیم.
اما چیزی نگفتم.
زن سرخپوش ادامه داد:
— چیزی که میدانم این است که وقتی از آن وضعیت بیرون آمد، حال روحیاش خیلی خراب بود.
زن تازهوارد گفت:
— سگ هم افسرده میشود؟
زن سرخپوش گفت:
— من دامپزشک نیستم که بخواهم تشخیص بدهم. ولی چیزی که از رفتارش تعریف کردهاند، خیلی شبیه یک حیوان سالم و خوشحال نبوده.
کوکو را نوازش کرد.
— گوشهگیر بوده. علاقهاش به خیلی چیزها کم شده بوده. اعتماد نمیکرده. بعضی وقتها از حرکتهای ساده میترسیده.
زن تازهوارد گفت:
— غذا میخورده؟
— فکر کنم آن هم مشکل داشته، ولی جزئیاتش را دقیق نمیدانم.
بعد سرش را پایین آورد.
— چیزی که مهم است این است که خیلی زمان برده.
— چی؟
— اینکه دوباره آرام شود.
این بار لنا هنوز ساکت بود.
زن سرخپوش گفت:
— نگهدارندهٔ فعلیاش خیلی برایش وقت گذاشته. نه اینکه فقط غذا بدهد و بگوید وظیفهام تمام شد.
دستش را روی سر کوکو گذاشت.
— بیرون بردنش. برنامه داشتن. آرامش. بازی. توجه. و شاید مهمتر از همه اینکه رفتارش قابل پیشبینی باشد.
زن تازهوارد پرسید:
— قابل پیشبینی؟
— یعنی حیوان بداند این دستی که به طرفش میآید قرار نیست یک بار نوازشش کند و دفعهٔ بعد آزارش بدهد.
سکوتی افتاد.
این بار جملهٔ زن سرخپوش دیگر فقط دربارهٔ کوکو به نظر نمیرسید.
اما هیچکس آن را به جای دیگری نبرد.
خوب هم بود.
بحثی قبلی تمام شده بود.
لازم نبود هر جملهای را دوباره به آدمها و رابطهها وصل کنیم.
کوکو حق داشت داستان خودش را داشته باشد.
زن سرخپوش گفت:
— اعتماد یکشبه برنمیگردد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— پس هنوز هم گاهی میترسد.
— بله.
— بعد از این همه مدت؟
زن سرخپوش گفت:
— همین را که الان دیدی.
مرد به کوکو نگاه کرد.
این بار چیزی نگفت.
کوکو آرامتر شده بود.
سرش هنوز روی پای زن سرخپوش بود.
چشمهایش نیمهباز بود.
انگار اتفاق چند دقیقه قبل دیگر وجود نداشت.
اما آیا واقعاً وجود نداشت؟
نمیدانستم.
خر ناگهان سرش را کمی جلو آورد.
کوکو چشم باز کرد.
خر ایستاد.
کوکو نگاهش کرد.
چند ثانیه فقط همدیگر را نگاه کردند.
زن تازهوارد خندید.
— حالا این دو تا دارند چی به هم میگویند؟
گفتم:
— من رانندهام، مترجم حیوانات نیستم.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— با سابقهٔ زبان انگلیسی تو، بهتر است همین رانندگی را ادامه بدهی.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
گفتم:
— پروندهٔ ظرف آب بسته شده بود.
— من فقط یادآوری تاریخی کردم.
— تاریخ را تحریف نکن.
زن سرخپوش گفت:
— خالو، تو خودت داستان را تعریف کردی. چه چیزی را میخواهد تحریف کند؟
گفتم:
— جزئیاتش را.
زن تازهوارد گفت:
— همان No dog. Me؟
دوباره خنده بلند شد.
حتی زن سرخپوش هم خندید.
کوکو سرش را بلند کرد.
نگاهی به اطراف انداخت.
این بار از صدا نترسید.
فقط نگاه کرد.
بعد دوباره سرش را روی پای زن سرخپوش گذاشت.
خنده آرام شد.
چند دقیقه گذشت.
من از آینه نگاه کردم.
خر هنوز گاهی کوکو را نگاه میکرد.
ناگهان چیزی به ذهنم رسید.
گفتم:
— یک سؤال.
زن تازهوارد گفت:
— اگر دربارهٔ آبجوست، جواب نمیدهیم.
گفتم:
— این بار جدی است.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— خطرناکتر شد.
گفتم:
— دربارهٔ کوکو فهمیدیم که قبل از این زندگی، زندگی دیگری داشته.
زن سرخپوش گفت:
— بله.
گفتم:
— میدانیم کسی با او خوب رفتار نکرده. میدانیم بعداً کسی پیدا شده که با او درست رفتار کرده. میدانیم بعضی صداها هنوز میترساندش.
کمی مکث کردم.
— ولی دربارهٔ این رفیقمان چی؟
با سر به خر اشاره کردم.
همه نگاهها به طرفش برگشت.
خر هم سرش را بلند کرد.
گفتم:
— ما از وقتی سوار شده، ازش شوخی ساختهایم. مهاجرش کردیم. پناهندهاش کردیم. دربارهٔ پاسپورتش حرف زدیم. حالا هم نزدیک بود برایش ظرف آبجو تعیین کنیم.
زن تازهوارد خندید.
اما من ادامه دادم:
— ولی واقعاً هیچکداممان نپرسیدیم قبل از اینکه به این اتوبوس برسد، چه زندگیای داشته.
خنده قطع شد.
زن سرخپوش به خر نگاه کرد.
مرد پادشاهیخواه هم برگشت.
خر همانجا ایستاده بود.
همان حیوانی که بارها عرعرش باعث خندهٔ ما شده بود.
گفتم:
— چند سال بار کشیده؟
کسی جواب نداد.
— چند صاحب داشته؟
سکوت.
— باهاش خوب رفتار کردهاند یا نه؟
باز هم سکوت.
زن تازهوارد آرام گفت:
— اصلاً چند سالشه؟
گفتم:
— نمیدانم.
زن سرخپوش پرسید:
— تو که آوردیش داخل اتوبوس.
گفتم:
— آوردنش با شناختنش فرق دارد.
این جمله را که گفتم، خودم هم چند لحظه به آن فکر کردم.
خر گوشهایش را تکان داد.
این بار کسی نخندید.
شاید برای اولین بار حرکت گوشهایش فقط حرکت گوشهای یک خر بود.
نه علامت اعتراض سیاسی.
نه درخواست پناهندگی.
نه مقدمهٔ یک شوخی.
فقط حیوانی بود که میان ما ایستاده بود و ما تقریباً هیچچیز دربارهٔ گذشتهاش نمیدانستیم.
زن تازهوارد گفت:
— شاید زندگی خیلی سختی داشته.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— شاید هم نداشته.
گفتم:
— درست است.
به آینه نگاه کردم.
— نباید برایش گذشته بسازیم فقط چون نمیتواند آن را برایمان تعریف کند.
زن سرخپوش دستش را روی کوکو نگه داشت.
نگاهش میان کوکو و خر رفت.
— یکیشان داستانش را تا حدی میدانیم.
بعد به خر نگاه کرد.
— یکیشان را تقریباً هیچ.
لنا که مدت زیادی ساکت مانده بود، برای اولین بار لب باز کرد.
فقط یک جمله گفت:
— و شاید همین، سؤال مهمتری باشد.
زن تازهوارد برگشت.
— کدام سؤال؟
لنا چند لحظه به خر نگاه کرد.
بعد گفت:
— اینکه وقتی موجودی نمیتواند گذشتهاش را برای ما تعریف کند، ما از کجا میفهمیم چه چیزی را با خودش حمل میکند؟
هیچکس جواب نداد.
لنا هم ادامه نداد.
خوب بود.
هنوز وقتش نرسیده بود.
کوکو سرش را روی پای زن سرخپوش گذاشته بود.
خر کمی آنطرفتر ایستاده بود.
یکی گذشتهای داشت که بخشی از آن را میدانستیم.
دیگری گذشتهای داشت که تقریباً هیچچیز از آن نمیدانستیم.
و اتوبوس آرام در خیابانهای لندن جلو میرفت.
این بار بدون بحث.
بدون تحلیل.
حتی بدون شوخی.
فقط با دو حیوان که نمیتوانستند داستان زندگیشان را برای ما تعریف کنند.
و چند آدم که تازه داشتند متوجه میشدند شاید ندانستن داستان یک موجود، به این معنا نیست که داستانی وجود ندارد.
دیدگاهتان را بنویسید