زن سرخپوش مدتی چیزی نگفت.
دیگر آن لبخند همیشگی گوشهٔ لبش نبود.
به لنا نگاه کرد و گفت:
— وای… چه سرنوشتی در ایران منتظر بعضی از جوانها و روشنفکرها بوده. من آن زمان هنوز به دنیا نیامده بودم. بعد هم که بزرگ شدم، در عالم خودم زندگی میکردم. هیچوقت تصور نمیکردم روزی در کنار کسی قرار بگیرم که این بلا را دیده یا تجربه کرده باشد.
لنا چیزی نگفت.
زن سرخپوش ادامه داد:
— من فکر میکنم خیلی از مردم اصلاً از این چیزها خبر نداشتند. البته نمیدانم، شاید اشتباه کنم. شاید بیشتر در میان خود روشنفکرها، خانوادههایشان و آدمهای دوروبرشان میپیچیده.
مرد پادشاهیخواه که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
— نه، حرفت کاملاً بیراه نیست.
همه به طرف او برگشتند.
خودش هم متوجه نگاهها شد.
گفت:
— چرا اینطوری نگاهم میکنید؟ من که نگفتم هرچه لنا گفت قبول دارم.
زن تازهوارد خندید.
— خیالم راحت شد. گفتم نکند در این چند ایستگاه انقلاب دیگری شده و ما نفهمیدهایم.
حتی لنا خندید.
مرد گفت:
— مسخره نکن. دارم جدی حرف میزنم.
زن تازهوارد دستش را بالا برد.
— بسیار خوب، بفرمایید…
جملهاش را خورد.
مرد نگاه تندی به او کرد.
من از پشت فرمان گفتم:
— ادامه نده. هنوز دادگاه تشکیل نشده.
چند نفر خندیدند.
مرد هم این بار لبخند کوتاهی زد و گفت:
— من خیلی از این حرفها را آن سالها باور نمیکردم.
لنا نگاهش کرد، اما میان حرفش نپرید.
مرد ادامه داد:
— نه اینکه هیچ خبری نمیشنیدیم. خبر بود. حرف بود. دانشجوها میگفتند. مخالفان حکومت میگفتند. بیرون ایران هم چیزهایی گفته میشد. ولی برای کسی مثل من…
مکث کرد.
— دور بود.
زن سرخپوش پرسید:
— دور یعنی چه؟
— یعنی میشنیدی، ولی وارد زندگیات نمیشد.
لحظهای فکر کرد.
— من زندگی خودم را داشتم. دانشگاه، دوستان، لندن، رفتوآمد، سینما، موسیقی… خانوادهام هم وضع بدی نداشتند. وقتی کسی از زندان و شکنجه حرف میزد، سادهترین کار این بود که بگویی حتماً اغراق میکند.
لنا آرام گفت:
— چون تجربهاش با تجربهٔ تو جور درنمیآمد.
مرد گفت:
— شاید.
بعد سریع اضافه کرد:
— گفتم شاید. لطفاً همین الان تحلیل روانشناسی من را شروع نکن.
لنا خندید.
— امروز مرخصی گرفتهام.
زن تازهوارد گفت:
— بالاخره یک روز خوب هم نصیب ما شد.
مرد دوباره جدی شد.
— ولی بعد آدمهایی را دیدم که از زندان آمده بودند.
کمی مکث کرد.
— یکی از کسانی که دیدنش برای من مهم بود، سعید سلطانپور بود.
زن تازهوارد پرسید:
— شاعر؟
— شاعر، نویسنده، اهل تئاتر… و زندانی سیاسی.
لنا سر تکان داد.
مرد گفت:
— وقتی چنین آدمی را از نزدیک میدیدی و حرفش را میشنیدی، دیگر مسئله فقط یک اعلامیه یا خبر نبود.
زن سرخپوش پرسید:
— یعنی همان موقع حرفهایش را قبول کردی؟
مرد خندید.
— نه خانم! من که نگفتم کمونیست شدم.
زن تازهوارد گفت:
— حیف شد. داشت داستان جذاب میشد.
مرد دستش را تکان داد.
— مسئله قبول کردن عقایدش نبود. من خیلی از عقاید سیاسی او و آدمهای شبیه او را قبول نداشتم.
بعد مکث کرد.
— مسئله این بود که کمکم فهمیدم نمیتوانم هرچه دربارهٔ زندان گفته میشود با یک جمله کنار بزنم و بگویم تبلیغات است.
لنا برای اولین بار پرسید:
— چه چیزی تو را بیشتر تکان داد؟ حرفهایش یا خودش؟
مرد به فکر فرو رفت.
— نمیدانم.
چند ثانیه گذشت.
— شاید خودش.
زن سرخپوش گفت:
— چطور؟
مرد گفت:
— وقتی یک آدم روبهرویت ایستاده، دیگر نمیتوانی بهراحتی بگویی وجود ندارد.
این بار لنا چیزی نگفت.
مرد ادامه داد:
— تا وقتی مسئله روی کاغذ است، میتوانی کاغذ را کنار بگذاری. میتوانی بگویی نویسندهاش مخالف شاه بوده. میتوانی بگویی اغراق کرده. میتوانی بگویی سیاسی است.
نگاهی به لنا کرد.
— ولی وقتی آدمها از زندان بیرون آمدند و شروع کردند حرف زدن، کار سختتر شد.
زن سرخپوش آرام گفت:
— یعنی شک کردی؟
— بله.
مرد لحظهای مکث کرد.
— اول شک کردم.
بعد گفت:
— نه اینکه همان روز همهچیز برایم عوض شود. اینطور نبود که شب بخوابم سلطنتطلب و صبح بیدار شوم و بگویم هرچه تا امروز فکر کردهام اشتباه بوده.
زن تازهوارد گفت:
— متأسفانه تحول شخصیت داستانمان لغو شد.
مرد گفت:
— تو مگر نگفتی حوصلهٔ سیاست نداری؟
زن تازهوارد خودش را روی صندلی جابهجا کرد.
— دقیقاً.
— پس چرا وسط حرف سیاسی من میپری؟
— چون این دیگر فقط سیاست نیست.
مرد ساکت شد.
زن تازهوارد گفت:
— من از اول هم گفتم حوصلهٔ بحث سیاسی ندارم. اینکه کدام گروه چه گفت، کدام ایدئولوژی درست بود، چه کسی به چه کسی جواب داد… بعد از پنج دقیقه مغزم خاموش میشود.
زن سرخپوش خندید.
— این را باور دارم.
— ولی وقتی به خاطره میرسد، خوشم میآید.
لنا پرسید:
— چرا؟
زن تازهوارد شانه بالا انداخت.
— چون آدم دارد.
این بار کسی نخندید.
خودش ادامه داد:
— سیاست وقتی فقط اسم و تاریخ و شعار باشد، من گم میشوم. ولی وقتی میگویی یک جوان را گرفتند، مادرش پشت در منتظر بود، خودش نمیدانست فردا چه میشود، بعد وکیل آمد یا نیامد، دادگاه رفت، حکم شنید… این را میفهمم.
کمی مکث کرد.
— شاید همهاش را نفهمم، ولی آدمش را میفهمم.
لنا به او خیره شد.
زن تازهوارد گفت:
— چی؟
لنا لبخند زد.
— هیچ. فقط فکر نمیکردم امشب بهترین تعریف تاریخ را از تو بشنوم.
زن تازهوارد گفت:
— دیدی؟ من اگر حرف نزنم، دلیل نمیشود چیزی حالیم نباشد.
زن سرخپوش خندید.
— این جمله را باید قاب کنیم.
من از آینه مرد پادشاهیخواه را نگاه کردم.
هنوز انگار چیزی مانده بود که نگفته باشد.
پرسیدم:
— بعد چی شد؟
گفت:
— بعد؟
— گفتی اول شک کردی.
— آره.
— شک ماند؟
چند لحظه جواب نداد.
— نه.
اتوبوس از چراغی گذشت.
مرد گفت:
— وقتی اوضاع ایران به سمت انقلاب رفت، زندانیهای بیشتری آزاد شدند. آدمهایی که سالها اسمشان را شنیده بودیم، حالا بیرون بودند. بعضی حرف میزدند. بعضی خاطره تعریف میکردند. بعضی را در خارج کشور میدیدیم یا صدایشان به ما میرسید.
دستش را روی زانویش گذاشت.
— دیگر برای من سخت بود بگویم همهشان دروغ میگویند.
لنا پرسید:
— یعنی دیگر دربارهٔ اصل زندان و آنچه بر زندانیان سیاسی گذشته بود تردید نداشتی؟
مرد گفت:
— دربارهٔ همهٔ روایتها نمیتوانم بگویم. حتی امروز هم نمیگویم هر چیزی که هرکس تعریف کرده حتماً عین واقعیت بوده.
لنا سر تکان داد.
— این حرف معقولی است.
مرد انگار از تأیید او تعجب کرد.
— جدی میگویی؟
— بله. خاطره هم باید سنجیده شود. آدمها ممکن است اشتباه به یاد بیاورند، بزرگ کنند، کوچک کنند یا از زاویهٔ خودشان ببینند.
بعد اضافه کرد:
— ولی وقتی تعداد زیادی شهادت مستقل، اسناد و گزارشهای همزمان روی یک واقعیت مشترک قرار میگیرند، دیگر نمیشود اصل آن واقعیت را فقط با گفتن «تبلیغات» کنار زد.
مرد گفت:
— حرف من هم همین است.
زن تازهوارد با شیطنت گفت:
— صبر کنید ببینم.
همه نگاهش کردند.
— شما دوتا الان با هم موافق شدید؟
مرد گفت:
— در یک چیز.
زن تازهوارد گفت:
— خالو، اتوبوس را نگه دار.
گفتم:
— چرا؟
— این لحظه تاریخی است. باید پیاده شویم عکس بگیریم.
خنده در اتوبوس پیچید.
حتی کوکو سرش را بلند کرد و به اطراف نگاه کرد.
مرد گفت:
— شماها نمیگذارید آدم دو دقیقه جدی حرف بزند.
زن تازهوارد گفت:
— من که از اول گفتم بحث سیاسی حوصلهام را سر میبرد. خاطره تعریف کن، من ساکت میشوم.
مرد گفت:
— چه خاطرهای؟
— همینها. مثلاً اولین بار که یکی از زندانیها را دیدی. کجا بود؟ چه شکلی بود؟ چه گفت؟ تو چه فکری کردی؟
مرد به پنجره نگاه کرد.
— خیلی چیزها یادم نیست.
لنا گفت:
— لازم نیست چیزهایی را که یادت نیست بسازی.
مرد برگشت و نگاهش کرد.
لنا ادامه داد:
— اتفاقاً همین مهم است. چیزی را که یادت هست بگو، چیزی را که مطمئن نیستی بگو مطمئن نیستم، چیزی را هم که یادت نیست رهایش کن.
زن سرخپوش گفت:
— اینطوری خاطره واقعیتر هم میشود.
مرد گفت:
— پس بازجویی شروع شد؟
لنا گفت:
— نه.
زن تازهوارد فوراً گفت:
— بازپرسی است. بازجویی تمام شده!
این بار خنده بلندتر شد.
گفتم:
— معلوم شد قسمت قبل را خوب گوش داده.
زن تازهوارد گفت:
— گفتم که خاطره باشد گوش میدهم.
بعد از خنده، چیزی در فضای اتوبوس تغییر کرده بود.
تا چند دقیقه پیش، زندان شاه موضوعی بود که لنا تعریف میکرد و دیگران گوش میدادند.
حالا دیگر فقط داستان لنا نبود.
مردی که تا آن روز هر وقت صحبت از دورهٔ شاه میشد، آمادهٔ دفاع یا مخالفت بود، برای اولین بار داشت از لحظهای حرف میزد که در ذهن خودش ترک کوچکی افتاده بود.
نه فروپاشی یک عقیده.
نه تغییر یکشبه.
فقط یک ترک.
شاید تاریخ برای خیلیها همینطور وارد زندگی میشود.
نه با کتابهای قطور.
نه با سخنرانیهای طولانی.
گاهی با دیدن یک آدم.
با شنیدن صدایی که قبلاً فقط اسمش را شنیدهای.
با روبهرو شدن با کسی که وجودش، دستکم بخشی از چیزی را که نمیخواستی باور کنی، مقابلت میگذارد.
زن سرخپوش دوباره رو به لنا کرد.
— شاید حق با او باشد.
لنا پرسید:
— دربارهٔ چه؟
— اینکه مردم خیلی چیزها را نمیدانستند.
لنا گفت:
— بعضی نمیدانستند. بعضی چیزهایی شنیده بودند. بعضی میدانستند و باور نمیکردند. بعضی باور میکردند ولی کاری از دستشان برنمیآمد. بعضی هم خودشان یا خانوادهشان مستقیم درگیر بودند.
مکث کرد.
— جامعه هیچوقت یک نفر نیست که بگوییم «مردم میدانستند» یا «مردم نمیدانستند».
زن سرخپوش سر تکان داد.
— درست است.
مرد پادشاهیخواه آرام گفت:
— من جزء آنهایی بودم که شنیده بودند، ولی باورشان کم بود.
بعد از چند ثانیه اضافه کرد:
— تا وقتی آدمها را دیدم.
زن تازهوارد گفت:
— خب، حالا من یک سؤال دارم.
مرد گفت:
— از من؟
— نه. از لنا.
لنا گفت:
— بپرس.
— این آدمهایی که ازشان حرف میزنی، وقتی بازجوییشان تمام میشد و میرفتند بازپرسی، وکیل داشتند؟
لنا نگاهش کرد.
لبخندی زد.
— رسیدیم.
زن تازهوارد گفت:
— به کجا؟
— به همان دری که قرار بود باز کنیم.
— وکیل؟
— وکیل.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— انتخابی یا تسخیری؟
لنا نگاهش را به طرف او برگرداند.
— حالا سؤال درست را پرسیدی.
زن سرخپوش گفت:
— چه فرقی داشت؟
لنا کمی خودش را روی صندلی جابهجا کرد.
— روی کاغذ یا در زندگی؟
زن سرخپوش گفت:
— در زندگی.
لنا گفت:
— پس باید از همینجا شروع کنیم.
من دستم را روی فرمان جابهجا کردم.
گفتم:
— فقط یک خواهش.
لنا پرسید:
— چی؟
گفتم:
— این یکی را آهسته برو.
— چرا؟
گفتم:
— چون ظاهراً حتی انتخاب وکیل هم خودش پروندهای جدا دارد.
لنا لبخند زد.
— دارد.
اتوبوس همچنان پیش میرفت.
و برای اولین بار، زن تازهواردی که میگفت از سیاست خوشش نمیآید، کمی به جلو خم شده بود تا بهتر بشنود.
قسمت بعد قرار نبود با شکنجه شروع شود.
با یک سؤال ساده شروع میشد:
اگر قرار است از خودت دفاع کنی، چه کسی حق دارد وکیل تو باشد؟
دیدگاهتان را بنویسید