خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت شصت‌ودوم: کمون زندانیان

نوشته شده توسط

در

لنا گفته بود:

— قبل از اینکه درِ زندان را باز کنیم و به انقلاب برسیم، باید کمی بیشتر همان‌جا بمانیم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— فکر کردم دیگر تقریباً همه‌چیز را گفتی.

لنا نگاهش کرد.

— تقریباً هیچ‌چیز را نگفته‌ام.

زن تازه‌وارد پرسید:

— دیگر چه مانده؟

لنا گفت:

— اینکه زندانی‌ها چگونه درون زندان زندگی می‌کردند.

مکث کرد.

— نه اینکه چگونه زنده می‌ماندند؛ چگونه زندگی می‌کردند. آنها «زندگانیان» بودند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— فرق دارد؟

— خیلی.

لنا دست‌هایش را روی زانو گذاشت.

— اگر فقط از بازجویی، شکنجه، سلول و دادگاه حرف بزنیم، نصف زندان را ندیده‌ایم. نیمهٔ دیگرش چیزی بود که زندانی‌ها خودشان می‌ساختند.

مرد پادشاهی‌خواه پرسید:

— چه چیزی؟

لنا گفت:

— کمون.

زن تازه‌وارد پرسید:

— کمون یعنی چه؟

لنا کمی فکر کرد.

— ساده‌ترین جوابش این است: زندگی جمعی.

مکث کرد.

— ولی در زندان، معنایش خیلی بیشتر از این بود.

لنا گفت:

— رابطهٔ زندانی سیاسی با پلیس همیشه آرام نبود. اعتراض بود. اعتصاب بود. درگیری بود. انفرادی بود. شلاق بود. مقاومت در برابر مقرراتی که زندانی‌ها تحقیرآمیز می‌دانستند.

گاهی پلیس با خشونت وارد می‌شد. گاهی زندانی را تنبیه می‌کردند. گاهی او را از بند سیاسی بیرون می‌بردند و به بند زندانیان عادی می‌فرستادند.

زن تازه‌وارد پرسید:

— برای تنبیه؟

— بله، و برای تحقیر کردن.

لنا گفت:

— تصور این بود که زندانی سیاسی آنجا تنها می‌شود. از جمع خودش جدا می‌شود. حمایت رفقایش را ندارد.

مرد پادشاهی‌خواه پرسید:

— و زندانی‌های عادی با آنها بدرفتاری می‌کردند؟

لنا لبخند کوتاهی زد.

— این همان چیزی بود که بعضی مأموران امیدوار بودند.

— یعنی؟

— گاهی به لات‌ها و گردن‌کلفت‌های بند امتیاز می‌دادند یا از آنها انتظار داشتند زندانی سیاسی را اذیت کنند.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— می‌کردند؟

لنا گفت:

— همیشه نه.

مکث کرد.

— گاهی درست برعکس می‌شد.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی احترام می‌گذاشتند؟

— بله.

لنا گفت:

— زندانی عادی ممکن بود هیچ‌چیز از مارکسیسم، انقلاب، مبارزهٔ طبقاتی یا سازمان سیاسی نداند. شاید اصلاً علاقه‌ای هم نداشت بداند.

لبخند زد.

— ولی خیلی خوب می‌فهمید چه کسی برای جیب خودش آنجاست و چه کسی به خاطر عقیده‌اش زندانی شده. زندانیان عادی به زندانی‌ای که مقاومت می‌کرد احترام می‌گذاشتند؛ به‌خصوص چون خودشان جرئت برخورد با پلیس را نداشتند و وقتی می‌دیدند زندانیان سیاسی روبه‌روی پلیس می‌ایستند و حتی گاهی توگوشی هم می‌خورند، نوعی انتقام را در مقاومت آنها می‌دیدند؛ انتقامی که خودشان نمی‌توانستند بگیرند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— همه این‌طور بودند؟

— نه.

لنا فوری جواب داد:

— هیچ‌وقت وقتی دربارهٔ آدم‌ها حرف می‌زنیم نباید بگوییم همه.

بعد ادامه داد:

— اما احترام به زندانی سیاسی در میان بخشی از زندانیان عادی واقعیت داشت. گاهی نقشه‌ای که برای آزار زندانی سیاسی کشیده شده بود، درست نتیجهٔ عکس می‌داد.

گفتم:

— یعنی طرف را می‌فرستادند تنبیه شود و آنجا تحویلش می‌گرفتند؟

لنا لبخند زد.

— گاهی تقریباً همین‌طور. حتی موردی را داریم که بند به اعتصاب کشیده شد؛ چیزی که خود من شاهدش بودم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— زندان عجیبی بوده.

گفتم:

— زندان معمولاً هتل نیست که از روی ستاره‌هایش قضاوت کنی.

زن تازه‌وارد خندید.

لنا گفت:

— و همین‌جا بود که اهمیت جمع خودش را نشان می‌داد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— کمون؟

— کمون.

لنا کمی جلو آمد.

— کمون فقط این نبود که چند نفر غذاهایشان را وسط بگذارند و با هم بخورند.

زن تازه‌وارد گفت:

— من دقیقاً همین فکر را کردم.

— نه.

لنا گفت:

— تقریباً تمام زندگی روزمره می‌توانست به کمون مربوط شود. هرچه از ملاقات می‌آمد، تا جایی که در چارچوب کمون قرار می‌گرفت، دیگر فقط مال یک نفر نبود. حتی لباس‌هایی که در ملاقات تحویل زندانی می‌دادند؛ البته بعد از یک بازرسی حسابی که مطمئن شوند چیزی در آنها جاسازی نشده است.

یکی خانوادهٔ مرفه‌تری داشت. یکی خانواده‌اش فقیر بود. یکی خانواده‌اش در تهران بود. یکی از شهرستان آمده بود و شاید خانواده‌اش به‌سختی می‌توانستند ملاقات بیایند.

مکث کرد.

— قرار نبود این تفاوت بیرون، همان‌طور وارد بند شود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی همه‌چیز را تقسیم می‌کردند؟

— تا حد زیادی، بله.

لنا گفت:

— امکانات را یک‌ریز می‌کردند و دوباره تا حد ممکن برابر تقسیم می‌کردند.

زن تازه‌وارد گفت:

— حتی چیزی که خانوادهٔ خودت آورده بود؟

— اصل همین بود.

— سخت نیست؟

لنا لبخند زد.

— اگر آسان بود که اسمش تمرین زندگی جمعی نبود.

مرد پادشاهی‌خواه تکانی خورد.

لنا نگاهش کرد.

— چیزی می‌خواهی بگویی؟

— فعلاً نه.

گفتم:

— این «فعلاً» را یادداشت کنید.

خنده‌ای کوتاه در اتوبوس پیچید.

لنا ادامه داد:

— یکی از مهم‌ترین کارهای کمون، مراقبت از بیمارها بود.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— زندان خودش دارو نمی‌داد؟

لنا گفت:

— گاهی امکانات بود، گاهی کافی نبود، گاهی چیزی که لازم بود در دسترس نبود.

اگر زندانی داروی خاصی احتیاج داشت، کمون موضوع را پیگیری می‌کرد. اگر لازم بود، به بیرون خبر می‌دادند. دارو از طریق خانواده یا راه‌های ممکن تهیه می‌شد. هزینه‌اش هم اگر لازم بود از امکانات مشترک کمون تأمین می‌شد.

— یعنی اگر کسی پول نداشت، بدون دارو نمی‌ماند؟

لنا گفت:

— قرار همین بود.

مکث کرد.

— بیماری مسئلهٔ شخصی یک نفر نبود. مسئلهٔ جمع بود.

زن تازه‌وارد آرام گفت:

— این را دوست دارم.

لنا نگاهش کرد.

— وقتی آزادی نداری، مراقبت از دیگری خودش شکل دیگری از آزادی می‌شود.

— نظافت هم برنامه داشت.

زن تازه‌وارد خندید.

— حتی نظافت؟

لنا گفت:

— مخصوصاً نظافت.

— چرا مخصوصاً؟

— چون اگر بیست، سی یا چهل نفر در یک محیط بسته زندگی کنند و هیچ‌کس مسئولیتی قبول نکند، انقلاب که هیچ، تا ظهر سر جوراب یکدیگر را می‌کشند.

این بار همه خندیدند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— بالاخره به یک تحلیل سیاسی رسیدیم که من قبول دارم.

گفتم:

— ثبت کنید. شاید دیگر تکرار نشود.

لنا هم خندید.

بعد گفت:

— کار تقسیم می‌شد. نظافت. مرتب کردن محل زندگی. کارهای روزمره. رسیدگی به وسایل مشترک. هرکس سهمی داشت. مقام سیاسی کسی نباید باعث می‌شد از کار روزمره معاف شود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی اگر تئوریسین بزرگی بود، باز هم باید کار می‌کرد؟

لنا لبخند زد.

— نظریه‌ای که نتواند یک جارو را تحمل کند، احتمالاً هنوز برای ادارهٔ جهان کمی زود است.

صدای خنده در اتوبوس بلند شد.

گفتم:

— این یکی را بنویسید پشت اتوبوس.

لنا ادامه داد:

— اما کمون فقط ادارهٔ شکم و نظافت نبود.

— سیاست هم داشت؟

— معلوم است.

مکث کرد.

— رهبر داشت.

مرد پادشاهی‌خواه فوری گفت:

— پس بالاخره رسیدیم.

لنا گفت:

— ولی رهبر را پلیس تعیین نمی‌کرد.

— چه کسی تعیین می‌کرد؟

— خود زندانی‌ها.

زن تازه‌وارد پرسید:

— چطور؟

لنا گفت:

— مخفیانه.

چون پلیس همیشه دنبال این بود که بفهمد چه کسانی کمون را اداره می‌کنند. چه کسی تصمیم می‌گیرد. چه کسی ارتباط‌ها را حفظ می‌کند. چه کسی نفوذ دارد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— برای اینکه کمون را بشکند؟

— دقیقاً.

لنا گفت:

— اگر رهبران شناخته می‌شدند، ممکن بود آنها را جابه‌جا کنند، جدا کنند، فشار بیاورند یا ساختار جمع را به هم بزنند. برای همین رأی‌گیری و انتخاب مسئولان می‌توانست مخفیانه انجام شود.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی داخل زندان انتخابات داشتید؟

لنا نگاهش کرد.

— داشتند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— انتخابات کمونیستی؟

لنا خندید.

— ظاهراً این یکی صندوقش را کسی نمی‌توانست بدزدد.

گفتم:

— خالو تأیید نمی‌کند؛ هنوز ناظر بین‌المللی نرسیده بود.

چند نفر خندیدند.

اما لنا ادامه داد:

— شوخی کنار، انتخاب مسئول مهم بود. کسی باید مورد اعتماد جمع می‌بود. نه فقط کسی که بلندتر حرف می‌زد.

— آموزش هم بود.

زن تازه‌وارد گفت:

— چه آموزشی؟

— کلاس‌های تئوریک. بحث‌های سیاسی. تاریخ. اقتصاد. فلسفه. مطالعهٔ متون. هرکس چیزی بیشتر می‌دانست، می‌توانست به دیگری منتقل کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— دانشگاه داخل زندان.

لنا گفت:

— بدون مدرک.

گفتم:

— پس از بعضی دانشگاه‌های بیرون ارزان‌تر بوده.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— فقط شهریه‌اش چند سال زندان بوده.

خنده‌ای آمد و زود خوابید.

لنا گفت:

— کتابخانه هم مهم بود. کتاب کم بود و متقاضی زیاد. برای همین نوبت می‌گذاشتند. کتاب نباید دست یک نفر می‌ماند. دیگری منتظر بود.

زن تازه‌وارد گفت:

— سر کتاب دعوا هم می‌شد؟

— احتمالاً.

لنا لبخند زد.

— هرجا انسان باشد، احتمال دعوا هم هست.

بعد جدی شد.

— اما کتاب در زندان فقط وسیلهٔ سرگرمی نبود. پنجره بود.

لنا چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

— یک وظیفهٔ دیگر کمون از همه حساس‌تر بود.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چی؟

— مراقبت از کسی که خسته می‌شد.

— خسته؟

— از زندان.

لنا گفت:

— سال‌های زندان بر همه یکسان نمی‌گذرد. یک نفر امروز قوی است و شش ماه بعد خسته می‌شود. یکی ناامید می‌شود. یکی دلش می‌خواهد همه‌چیز را رها کند. یکی از فشار روحی به جایی می‌رسد که دیگر مثل قبل فکر نمی‌کند.

زن تازه‌وارد گفت:

— کمون چه کار می‌کرد؟

— تنها نمی‌گذاشتش.

مکث کرد.

— مراقب بود دشمن از خستگی او استفاده نکند. اما در عین حال قرار نبود او را به خاطر خسته شدن تحقیر کنند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی ضعف هم بخشی از زندگی جمعی بود.

لنا گفت:

— اگر جامعه‌ای فقط آدم قوی را بپذیرد، جامعه نیست. مسابقه است.

اتوبوس ساکت شد.

مرد پادشاهی‌خواه پرسید:

— گفتی عقاید مختلف هم بودند. کمون با آنها چه می‌کرد؟

لنا گفت:

— این بخش مهم است.

مکث کرد.

— احترام به عقاید دیگر، حتی به کسانی که از نظر بچه‌های چپ بسیار قشری محسوب می‌شدند.

— واقعاً؟

— قرار نبود همه یک فکر داشته باشند.

لنا گفت:

— خط اصلی جای دیگری کشیده می‌شد.

زن تازه‌وارد پرسید:

— کجا؟

— میان زندانی و پلیس.

لنا گفت:

— ممکن بود من با فکر تو صدوهشتاد درجه مخالف باشم، اما قرار نبود اختلاف من و تو ابزار پلیس شود.

برای مذاکره با مسئولان زندان هم نماینده انتخاب می‌شد.

مرد پادشاهی‌خواه پرسید:

— دربارهٔ چه چیزهایی مذاکره می‌کردند؟

— ملاقات. هواخوری. ورزش. کتاب. شرایط بند. درمان. حقوق زندانی. هر چیزی که به زندگی جمع مربوط بود.

لنا گفت:

— مناسبت‌ها هم مسئله بود.

زن تازه‌وارد پرسید:

— چه مناسبت‌هایی؟

— مراسم رسمی رژیم شاه. گاهی به مناسبت‌هایی چیزی می‌آوردند. شیرینی. خوراکی. یا برنامه‌ای که زندانی باید با پذیرفتنش عملاً در مراسم حکومت شریک می‌شد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— و قبول نمی‌کردند؟

— بعضی جمع‌ها بایکوت می‌کردند.

لنا گفت:

— حتی اگر شیرینی بود.

زن تازه‌وارد خندید.

— سیاست تا این حد؟

لنا گفت:

— در زندان گاهی یک شیرینی دیگر فقط شیرینی نیست.

گفتم:

— این را من قبول ندارم. شیرینی در هر نظامی باید بررسی مستقل شود.

زن سرخ‌پوش خندید.

— تو را برای همین وارد کمیته نمی‌کردند.

گفتم:

— من کمیتهٔ شیرینی خودم را تشکیل می‌دادم.

برای چند لحظه فضای اتوبوس سبک شد.

بعد لنا گفت:

— اما کمون فقط داخل دیوار تمام نمی‌شد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— یعنی؟

— خانواده‌ها.

اگر زندانی شهرستانی بود و خانواده‌اش برای ملاقات به تهران می‌آمدند و جایی برای ماندن نداشتند، خبر به بیرون می‌رسید. آدم‌هایی بودند که کمک می‌کردند. جا پیدا می‌کردند. پذیرایی می‌کردند. تا وقتی خانواده در شهر بود، تنها نمی‌ماند.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی کمون بیرون زندان هم ادامه داشت؟

— به شکلی، بله.

لنا گفت:

— زندانی فقط یک فرد پشت میله نبود. خانواده‌اش هم بخشی از این فشار را تحمل می‌کرد.

مکث کرد.

— وقتی هم زندانی شهرستانی آزاد می‌شد، اگر پول کافی نداشت که خودش را به شهرش برساند، کمک می‌کردند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— حتی هزینهٔ راه؟

— چرا نه؟

لنا گفت:

— آزادی وقتی معنی ندارد که در زندان باز شود و طرف حتی پول بلیت برگشتن به خانه را نداشته باشد.

مدتی کسی حرف نزد.

بعد مرد پادشاهی‌خواه پرسید:

— پس می‌خواهی بگویی داخل زندان یک جامعهٔ سوسیالیستی ساخته بودند؟

لنا فوراً جواب نداد.

به پنجره نگاه کرد.

بعد گفت:

— نمی‌خواهم افسانه بسازم.

مرد منتظر ماند.

— اختلاف بود. اشتباه بود. دعوا بود. آدم خودخواه هم بود. آدم سختگیر هم بود. تصمیم غلط هم گرفته می‌شد.

مکث کرد.

— ولی برای بسیاری از بچه‌های چپ، کمون تمرین چیزی بود که بیرون درباره‌اش حرف می‌زدند.

زن تازه‌وارد پرسید:

— یعنی سوسیالیسم؟

— نوعی تمرین زندگی جمعی.

لنا گفت:

— برابری در امکانات. تقسیم کار. مراقبت از بیمار. آموزش. کتاب. انتخاب مسئول. احترام به نظر متفاوت. کمک به خانواده. مراقبت از کسی که ضعیف شده. و اینکه هیچ‌کس فقط به دلیل اینکه خانواده‌اش پول بیشتری دارد، بهتر از دیگری زندگی نکند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— و آزادی فردی؟

لنا لبخند زد.

— سؤال خوبی است.

مرد جا خورد.

— از من؟

— بله، از تو.

خنده‌ای در اتوبوس پیچید.

لنا ادامه داد:

— کمون هم می‌توانست اشتباه کند. جمع هم می‌تواند بر فرد فشار بیاورد. این را نباید پنهان کرد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— بالاخره رسیدیم.

— صبر کن.

لنا گفت:

— اما فرق بزرگی وجود داشت.

— چه فرقی؟

— کمون قدرت زندانبان را نداشت.

مکث کرد.

— نمی‌توانست حکم زندانم را بیشتر کند. نمی‌توانست مرا شکنجه کند. نمی‌توانست خانواده‌ام را پشت در نگه دارد.

بعد آرام‌تر گفت:

— اگر می‌خواهیم منصف باشیم، باید هم زیبایی آن تجربه را ببینیم و هم محدودیت‌هایش را.

من از آینه نگاهش کردم.

گفتم:

— این یکی را خوب گفتی.

لنا گفت:

— چون اگر کمون را تبدیل به افسانه کنیم، دیگر چیزی از آن یاد نمی‌گیریم.

زن تازه‌وارد پرسید:

— پس برای تو مهم‌ترین کار کمون چه بود؟

لنا مدتی فکر کرد.

انتظار داشتم بگوید تقسیم غذا. یا کتابخانه. یا انتخابات. یا مقاومت در برابر پلیس.

اما گفت:

— اینکه نمی‌گذاشت آدم تنها بماند.

اتوبوس ساکت شد.

لنا ادامه داد:

— زندان می‌خواست آدم را به پرونده تبدیل کند. شماره. اتهام. حکم. سال.

مکث کرد.

— کمون سعی می‌کرد دوباره او را آدم کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— با یک تکه نان؟

— گاهی.

— با کتاب؟

— گاهی.

— با دارو؟

— بله.

— با رأی؟

— آن هم.

زن تازه‌وارد گفت:

— با خنده؟

لنا لبخند زد.

— مخصوصاً با خنده.

خر همان لحظه عرعر کرد.

همه برگشتند.

گفتم:

— اعتراض دارد. هنوز عضویت کمونش تصویب نشده.

زن تازه‌وارد خندید.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— اول باید ببینیم حق رأی دارد یا نه.

گفتم:

— دارد. ولی یک رأی. نه بیشتر.

زن سرخ‌پوش گفت:

— با شناختی که از شما دارم، آخرش خر رئیس کمون می‌شود.

این بار حتی لنا بلند خندید.

چند ثانیه اتوبوس دوباره همان اتوبوس همیشگی شد.

بعد خنده‌ها خوابید.

لنا به بیرون نگاه کرد.

— شاید همین مهم بود.

پرسیدم:

— چی؟

گفت:

— پشت دیوارهای جایی که تقریباً همه‌چیز برایت تعیین شده بود، عده‌ای تلاش می‌کردند گوشهٔ کوچکی بسازند که در آن خودشان تصمیم بگیرند چگونه با هم زندگی کنند.

مکث کرد.

— شاید کامل نبود.

— شاید همیشه دموکراتیک نبود.

— شاید اشتباه هم زیاد داشت.

بعد آرام گفت:

— اما برای بسیاری از زندانیان چپ، کمون تمرین یک جامعهٔ کوچک بود؛ جامعه‌ای که قرار بود در آن کسی به خاطر پول خانواده‌اش غذای بیشتری نداشته باشد، بیمار تنها نماند، کتاب در دست یک نفر حبس نشود، کار میان همه تقسیم شود و مسئول جمع تا جایی که ممکن بود با رأی همان جمع انتخاب شود.

اتوبوس جلو می‌رفت.

لنا گفت:

— بیرون زندان، آنها دربارهٔ جامعه‌ای برابر حرف می‌زدند.

به پنجره نگاه کرد.

— داخل زندان، با همان چند تکه نان، چند کتاب، کمی دارو، یک جارو و رأی‌های مخفی، سعی می‌کردند تمرینش کنند.

مرد پادشاهی‌خواه چیزی نگفت.

این بار حتی من هم شوخی نکردم.

چون شاید عجیب‌ترین بخش زندان همین بود:

آدم‌هایی که آزادی‌شان را گرفته بودند،

در همان فضای بسته،

هنوز داشتند تمرین می‌کردند که اگر روزی آزاد شدند،

چگونه آزادانه با یکدیگر زندگی کنند.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress