خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت پنجاه‌وهشتم: آبجو با ظرف مخصوص

نوشته شده توسط

در

چند دقیقه‌ای بود که کسی حرف نمی‌زد.

بعد از آن همه صحبت دربارهٔ ترس، آینده، مهاجرت، تنهایی و رابطه، فضای اتوبوس زیادی جدی شده بود.

حتی مرد پادشاهی‌خواه هم ساکت بود.

این خودش نگران‌کننده بود.

از آینه نگاهی به عقب انداختم و گفتم:

— فکر کنم اگر پنج دقیقهٔ دیگر به همین شکل ادامه بدهیم، باید برای اتوبوس روان‌شناس استخدام کنیم.

زن تازه‌وارد خندید.

زن سرخ‌پوش گفت:

— فکر کنم همین حالا هم داریم.

و به لنا نگاه کرد.

لنا گفت:

— من مسئولیت این اتوبوس را قبول نمی‌کنم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— تصمیم عاقلانه‌ای است.

گفتم:

— پس مجبورم خودم کاری کنم.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چه کاری؟

گفتم:

— یک خاطره تعریف کنم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— سیاسی است؟

— نه.

— تاریخی؟

— نه.

لنا پرسید:

— روان‌شناسی؟

— اصلاً.

زن تازه‌وارد گفت:

— پس بالاخره یک چیز سالم داریم.

گفتم:

— فقط مشکل این است که آبجو در آن نقش دارد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— شروع شد.

گفتم:

— تازه آمده بودم انگلیس و انگلیسی‌ام در حدی بود که اگر کسی آرام حرف می‌زد، نصفش را نمی‌فهمیدم؛ اگر تند حرف می‌زد، با اعتمادبه‌نفس هیچ‌چیز نمی‌فهمیدم.

زن تازه‌وارد خندید.

گفتم:

— ولی مثل همهٔ تازه‌واردها یک خاصیت عجیب داشتم. هرچه کمتر می‌فهمیدم، بیشتر سر تکان می‌دادم.

لنا گفت:

— مکانیسم دفاعی مهاجر.

گفتم:

— قرار شد روان‌شناسی نکنیم.

لنا دست‌هایش را بالا برد.

— ببخشید.

گفتم:

— یک روز رفتم پاب.

آن روزها هنوز خیلی از آداب پاب رفتن را نمی‌دانستم.

ولی یک چیز را یاد گرفته بودم.

یک آبجوی شیشه‌ای می‌گرفتم و دوست داشتم لیوانی که آبجو را داخلش می‌ریزم خیلی سرد باشد.

نه سرد معمولی.

لیوانی که مدتی در فریزر مانده باشد.

زن تازه‌وارد گفت:

— سخت‌گیر هم بودی.

گفتم:

— آدم وقتی زبان ندارد، حداقل باید در مورد لیوانش شخصیت داشته باشد.

زن سرخ‌پوش خندید.

گفتم:

— رفتم جلوی بار. آبجو را سفارش دادم. تا اینجایش موفق بودم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— افتخار بزرگی بوده.

گفتم:

— برای سطح انگلیسی من، بله.

بارمن شیشهٔ آبجو را گذاشت مقابلم.

حالا رسیدیم به قسمت سخت عملیات.

باید به او می‌فهماندم که یک لیوان می‌خواهم که در فریزر بوده باشد.

در ذهنم جمله را آماده کرده بودم.

چند بار هم قبل از گفتنش با خودم مرور کردم.

اما ظاهراً جمله‌ای که در ذهن من بود با جمله‌ای که از دهانم بیرون آمد، رابطهٔ نزدیکی نداشت.

زن سرخ‌پوش گفت:

— این قسمت را خوب می‌شناسم.

گفتم:

— شروع کردم با دست اشاره کردن.

اول به لیوان‌ها اشاره کردم.

بعد به یخچال.

بعد با دو دستم نشان دادم که خیلی سرد است.

بارمن نگاهم کرد.

من دوباره توضیح دادم.

او باز نگاهم کرد.

من فکر کردم هنوز نفهمیده.

پس توضیحاتم را کامل‌تر کردم.

زن تازه‌وارد گفت:

— با همان انگلیسی؟

گفتم:

— با انگلیسی، فارسی، دست، صورت و هر وسیلهٔ ارتباطی که سازمان ملل هنوز به رسمیت نشناخته بود.

خنده‌ای در اتوبوس پیچید.

گفتم:

— بارمن بالاخره سرش را تکان داد.

من خوشحال شدم.

فکر کردم عملیات موفق شده.

رفت عقب بار.

من هم شیشهٔ آبجو را برداشتم و منتظر لیوان یخ‌زدهٔ باشکوه خودم بودم.

چند لحظه بعد برگشت.

چیزی دستش بود.

گذاشت مقابلم.

نگاه کردم.

لیوان نبود.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چی بود؟

گفتم:

— یک ظرف.

زن تازه‌وارد گفت:

— چه ظرفی؟

گفتم:

— اول خودم هم دقیق نفهمیدم.

ظرف را نگاه کردم.

بارمن را نگاه کردم.

دوباره ظرف را نگاه کردم.

یک ظرف نسبتاً کوچک بود.

گفتم شاید اینجا رسم خاصی دارند که من نمی‌دانم.

بالاخره کشور جدید بود.

فرهنگ جدید بود.

آدم نباید زود قضاوت کند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— بسیار روشنفکرانه برخورد کردی.

گفتم:

— دقیقاً.

ظرف را برداشتم.

داشتم بررسی می‌کردم که چطور باید آبجو را در آن بریزم.

همان موقع چشمم افتاد به پایین بار.

یک سگ آنجا بود.

و کنار سگ…

یک ظرف دقیقاً شبیه همان چیزی که بارمن جلوی من گذاشته بود.

برای چند ثانیه مغزم از کار افتاد.

زن تازه‌وارد قبل از اینکه ادامه بدهم شروع کرد به خندیدن.

زن سرخ‌پوش گفت:

— نه!

گفتم:

— بله.

بارمن از توضیحات بین‌المللی من نتیجه گرفته بود که من برای یک سگ ظرف آب می‌خواهم.

دیگر خندهٔ اتوبوس بالا رفت.

گفتم:

— حالا مشکل تازه شروع شده بود.

چون نمی‌دانستم چطور به او توضیح بدهم که نه سگ دارم، نه آب می‌خواهم و نه تصمیم گرفته‌ام آبجو را از ظرف سگ بخورم.

زن تازه‌وارد از خنده خم شده بود.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— می‌خوردی دیگر. تجربهٔ فرهنگی بود.

گفتم:

— شما اگر آنجا بودی حتماً می‌خوردی و اسمش را حفظ سنت‌های ملی می‌گذاشتی.

صدای خنده بلندتر شد.

مرد دستش را بالا برد.

— این حملهٔ سیاسی بود.

گفتم:

— خودت شروع کردی.

لنا گفت:

— ادامه بده ببینیم بالاخره آبجو چه شد.

گفتم:

— ظرف را آرام پس دادم.

گفتم:

“No dog.”

بارمن نگاهم کرد.

دوباره گفتم:

“No dog. Me.”

زن سرخ‌پوش دستش را جلوی دهانش گرفت.

گفتم:

— همان لحظه که گفتم “Me”، فهمیدم اوضاع بدتر شد.

زن تازه‌وارد دیگر نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

گفتم:

— چون حالا احتمالاً بارمن فکر می‌کرد ظرف برای خودم است.

من سریع شروع کردم به اشاره کردن به شیشهٔ آبجو.

بعد به خودم.

بعد به لیوان‌ها.

بعد دوباره به فریزر.

بارمن چند ثانیه نگاهم کرد.

ناگهان صورتش باز شد.

گفت:

“Oh! A frozen glass!”

گفتم:

“Yes! Yes! Frozen glass!”

آن لحظه اگر به من می‌گفتند اقامت دائم انگلیس را گرفته‌ای، آن‌قدر خوشحال نمی‌شدم.

زن سرخ‌پوش می‌خندید.

لنا هم سرش را پایین انداخته بود و می‌خندید.

گفتم:

— بارمن رفت و بالاخره همان چیزی را آورد که از اول می‌خواستم.

یک لیوان سرد.

یخ‌زده.

با آن بخار نازکی که روی شیشهٔ خیلی سرد می‌نشیند.

آبجو را ریختم.

نشستم.

اولین جرعه را خوردم.

و با خودم گفتم:

برای رسیدن به این لیوان، من از یک بحران کامل فرهنگی عبور کردم.

زن تازه‌وارد گفت:

— حداقل یک کلمه یاد گرفتی.

گفتم:

— دو کلمه.

“Frozen glass.”

زن سرخ‌پوش گفت:

— و “dog”.

گفتم:

— آن را هم در شرایط عملی یاد گرفتم.

دوباره همه خندیدند.

چند لحظه بعد آرامش برگشت.

گفتم:

— بعدها فهمیدم بخش بزرگی از مهاجرت همین چیزهای کوچک است.

نه همیشه مرز.

نه همیشه ادارهٔ مهاجرت.

نه همیشه سیاست.

گاهی تمام مسئله این است که می‌خواهی یک لیوان سرد سفارش بدهی و زبانت هنوز با مغزت همکاری نمی‌کند.

زن تازه‌وارد گفت:

— ولی همین‌ها بعداً بهترین خاطره‌ها می‌شوند.

گفتم:

— دقیقاً.

وقتی همان لحظه اتفاق می‌افتد، آدم دوست دارد زمین باز شود و برود داخلش.

بیست سال بعد برای دیگران تعریفش می‌کنی و خودت بیشتر از همه می‌خندی.

لنا گفت:

— شاید این هم بخشی از جا افتادن در یک جامعهٔ تازه باشد. روزی که بتوانی به اشتباهات سال‌های اول خودت بخندی.

گفتم:

— قرار شد تحلیل نکنیم.

لنا خندید.

— فقط یک جمله بود.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— من فقط یک سؤال دارم.

گفتم:

— بپرس.

گفت:

— اگر بارمن همان اول ظرف سگ را با آبجو پر می‌کرد، می‌خوردی؟

گفتم:

— بستگی داشت چقدر پولش را داده باشم. و چقدر کمک می کرد به برخورد تمدن بخصوص تمدن چند هزار ساله ما!
مرد نگاهی خشمگینانه بهم کرد ! ولی با سکوت تمام شد.

صدای خنده دوباره در اتوبوس پیچید.

این بار بلندتر.

حتی خودم هم خندیدم.

فضای سنگین چند دقیقهٔ قبل تقریباً از بین رفته بود.

دوباره دستم را روی فرمان جابه‌جا کردم.

اتوبوس جلو می‌رفت.

فکر کردم شاید زندگی همین باشد.

یک ساعت دربارهٔ ترس از آینده حرف می‌زنی.

دربارهٔ تنهایی.

دربارهٔ رابطه.

دربارهٔ مهاجرت.

دربارهٔ اینکه چه چیزی را باید نگه داشت و از چه چیزی باید گذشت.

بعد ناگهان خاطرهٔ یک ظرف آب سگ تمام فلسفهٔ جهان را برای چند دقیقه کنار می‌زند.

صدایی از عقب اتوبوس آمد.

عرعر.

همه ساکت شدند.

سرم را کمی چرخاندم.

خر همان‌جا نشسته بود.

نگاهش کردم.

او هم نگاهم کرد.

زن تازه‌وارد گفت:

— فکر کنم اعتراض دارد.

گفتم:

— به چی؟

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— احتمالاً می‌خواهد بداند برای ایشان آبجو را در چه ظرفی سرو می‌کنند.

این بار اتوبوس منفجر شد.

حتی خر هم دوباره عرعر کرد.

من دستم را بالا بردم.

— تمام! دیگر هیچ‌کس دربارهٔ ظرف حرف نزند.

زن سرخ‌پوش میان خنده گفت:

— چرا؟ تازه بحث علمی داشت شروع می‌شد.

گفتم:

— بعد از پنجاه‌وهفت قسمت بالاخره فهمیدم بعضی بحث‌ها را باید قبل از شروع متوقف کرد.

اتوبوس همچنان جلو می‌رفت.

صدای خنده آرام‌آرام خوابید.

اما لبخندها ماند.

و من فکر کردم شاید بعضی شب‌ها لازم نیست برای آینده جوابی پیدا کنیم.

گاهی کافی است چیزی از گذشته یادمان بیاید که هنوز بتوانیم به آن بخندیم.

بعد جاده را نگاه کردم.

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هیچ‌کس در اتوبوس دربارهٔ فردا حرف نزد.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress