لنا گفته بود:
— قبل از اینکه درِ زندان باز شود، باید کمی بیشتر داخلش بمانیم.
زن تازهوارد پرسید:
— هنوز بازجویی؟
لنا سرش را تکان داد.
— نه. یک جایی بازجویی تمام میشد، یا دستکم مرحلهای از آن تمام میشد. بعد تازه میفهمیدی آنچه در اتاق بازجویی گفتهای، نگفتهای، پذیرفتهای یا نپذیرفتهای، قرار است شکل دیگری پیدا کند.
— چه شکلی؟
لنا گفت:
— پرونده.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— خب، این طبیعی است. بالاخره باید اتهامی وجود داشته باشد.
لنا نگاهش کرد.
— من هم نگفتم پرونده نباید وجود داشته باشد. دارم میگویم زندانی آن را چگونه تجربه میکرد.
بعد رو به بقیه گفت:
— ما امروز عادت کردهایم اصطلاحات مختلف بشنویم؛ پروندهٔ امنیتی، متهم امنیتی و انواع عنوانهای دیگر. اما در تجربهای که من از آن دوره برایتان تعریف میکنم، زندانی سیاسی خودش را با چنین تقسیمبندیهایی نمیشناخت.
زن سرخپوش پرسید:
— پس چه میگفتند؟
لنا گفت:
— اصل ماجرا اتهامی بود که برایت ساخته یا مطرح شده بود.
کمی مکث کرد.
— ممکن بود دانشجو باشی. ممکن بود کتاب و اعلامیهای در پروندهات باشد. ممکن بود فعالیت سیاسی گستردهتری داشته باشی. ممکن بود بازجو معتقد باشد با کسان دیگری ارتباط داشتهای.
نگاهش جدیتر شد.
— و ممکن بود کسی درگیر مبارزهٔ مسلحانه بوده باشد.
زن تازهوارد پرسید:
— همه را یکجور بازجویی میکردند؟
— نه.
جواب لنا فوری بود.
— این دقیقاً همان جایی است که نباید همهچیز را یکی کنیم.
مرد پادشاهیخواه ساکت مانده بود.
لنا ادامه داد:
— مسیر کلی پروندههای سیاسی میتوانست شبیه باشد، اما آنچه در اتاق بازجویی میگذشت الزاماً شبیه نبود.
بعد کمی مکث کرد.
— مخصوصاً وقتی وارد سالهای بعد میشویم و فعالیت چریکی و مسلحانه برای حکومت به مسئلهٔ جدیتری تبدیل شده بود.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی بعد از اوایل دههٔ پنجاه؟
لنا گفت:
— بله. اگر کسی در آن سالها به ظن ارتباط با فعالیت چریکی دستگیر میشد، بازجو دنبال چیز دیگری هم بود.
— چی؟
— آدمهای دیگر.
سکوت.
— محلها.
مکث.
— ارتباطها.
دوباره مکث.
— و اطلاعاتی که ممکن بود به دستگیری نفر بعدی منجر شود.
زن تازهوارد گفت:
— پس فشار هم بیشتر میشد؟
لنا گفت:
— در بسیاری از چنین پروندههایی، خطر بازجویی شدیدتر بود. اما باز هم نمیخواهم از هر زندانی یک تجربهٔ واحد بسازم.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— بالاخره اگر کسی اسلحه داشته…
لنا نگذاشت جملهاش تمام شود.
اما صدایش بلند نشد.
— دربارهٔ درست یا غلط بودن انتخاب سیاسی او بعداً میتوان بحث کرد. الان داریم دربارهٔ آنچه پس از بازداشت بر سر یک متهم میآمد حرف میزنیم.
مرد ساکت شد.
لنا گفت:
— این دو را اگر قاطی کنیم، دیگر نمیتوانیم زندان را بفهمیم.
چند لحظه فقط صدای حرکت اتوبوس میآمد.
بعد زن تازهوارد پرسید:
— خب، بازجویی تمام شد. بعد چی؟
لنا گفت:
— یک روز میگفتند آماده شو.
زن سرخپوش گفت:
— باز هم نمیگفتند کجا؟
— ممکن بود بفهمی، ممکن بود هم نه.
لنا ادامه داد:
— اما این بار سؤالها شکل دیگری داشت.
— بازپرس؟
— بله.
لنا کمی جلو آمد.
— بازپرس بازجو نبود.
زن تازهوارد پرسید:
— برای زندانی فرقش معلوم بود؟
لنا لبخند کمرنگی زد.
— خیلی زود یاد میگرفتی فرق آدمها، اتاقها و سؤالها را بفهمی.
بعد گفت:
— بازجو هفتهها یا ماهها میتوانست دنبال اطلاعات باشد. بازپرس با پروندهای روبهرو بود که حالا باید اتهام در آن صورت رسمیتری پیدا میکرد.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی همان چیزهایی که بازجو نوشته بود؟
لنا گفت:
— بخش مهمی از آنچه به مرحلهٔ بعد میرسید، از همان تحقیقات و گزارشها آمده بود.
کمی مکث کرد.
— و اینجا اتفاق عجیبی میافتاد.
— چی؟
— برای اولین بار ممکن بود بفهمی دیگران داستان زندگی تو را چگونه نوشتهاند.
زن تازهوارد گفت:
— هنوز که پرونده را نخوانده.
— درست است. پروندهخوانی بعدتر میآید.
لنا گفت:
— اما از سؤالهای بازپرس کمکم میفهمی چه چیزهایی وارد پرونده شده.
بعد لحنش را عوض کرد:
— فلان شخص را میشناسی؟
مکث.
— این نوشته را از کجا آوردهای؟
— در فلان روز کجا بودهای؟
— چرا با فلان فرد ملاقات کردهای؟
زن تازهوارد گفت:
— دوباره همان بازجویی شد.
لنا گفت:
— ظاهرش شبیه بود، ولی موقعیت دیگر همان موقعیت نبود.
— چه فرقی داشت؟
— حالا جوابها فقط برای گرفتن اطلاعات نبود. داشتند به بخشی از پروندهای تبدیل میشدند که بعداً میتوانست مقابلت قرار بگیرد.
زن سرخپوش آهسته گفت:
— یعنی هر کلمه وزن پیدا میکرد.
لنا سر تکان داد.
— گاهی حتی کلمهای که بازجو قبلاً نوشته بود.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— متهم میتوانست بگوید قبول ندارم؟
لنا نگاهش کرد.
— البته که میتوانست بگوید.
— پس میگفت.
لنا لبخند تلخی زد.
— گفتن «قبول ندارم» و پاک شدن چیزی از پرونده دو اتفاق متفاوت است.
مرد دیگر چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— یکی از مشکلات همین بود. زندانی هفتهها با بازجو درگیر شده بود. حالا میدید نتیجهٔ آن دوره به شکل کاغذ مقابل دستگاه قضایی قرار گرفته است.
زن تازهوارد پرسید:
— اگر زیر شکنجه چیزی گفته بود چه؟
سکوت اتوبوس سنگین شد.
لنا مدتی جواب نداد.
بعد گفت:
— این یکی از مهمترین سؤالهاست.
دستهایش را به هم قفل کرد.
— تصور کن انسانی را تحت فشار جسمی یا روانی قرار دادهاند. چیزی نوشته، چیزی پذیرفته یا برگهای را امضا کرده تا آن وضعیت تمام شود.
مکث کرد.
— بعد همان نوشته وارد پرونده میشود.
زن سرخپوش گفت:
— و حالا باید ثابت کند چرا آن را گفته؟
— یا توضیح بدهد تحت چه شرایطی گفته.
لنا نگاهش را پایین انداخت.
— برای همین است که وقتی دربارهٔ پروندهٔ سیاسی حرف میزنیم، نمیشود فقط کاغذ را دید و شرایط تولید آن کاغذ را ندید.
هیچکس چیزی نگفت.
بعد از مدتی زن تازهوارد پرسید:
— دانشجو هم همین مسیر را میرفت؟
لنا گفت:
— اگر پروندهاش سیاسی بود، ممکن بود همان سازوکار کلی را طی کند.
— حتی اگر اسلحه نداشت؟
— سیاسی بودن پرونده الزاماً به معنای مسلح بودن فرد نبود.
لنا گفت:
— این همان تفاوتی است که باید در داستانمان روشن بماند.
بعد انگشتانش را شمرد.
— دانشجو.
— کسی که اعلامیه داشته.
— کسی که فعالیت سیاسی کرده.
— کسی که به ارتباط با افراد دیگری متهم شده.
مکث کرد.
— و کسی که در مبارزهٔ مسلحانه بوده.
دستش را پایین آورد.
— اینها یک آدم نبودند.
زن سرخپوش گفت:
— ولی ممکن بود در نهایت به دستگاه قضایی نظامی برسند.
لنا گفت:
— در پروندههای سیاسی آن دوره، محاکم نظامی بخش مهمی از سازوکار رسیدگی بودند و همان زمان نیز دربارهٔ نحوهٔ رسیدگی به پروندهٔ مخالفان سیاسی در این دادگاهها انتقادهایی مطرح میشد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی هنوز به دادگاه نرسیدهایم.
لنا لبخند زد.
— بالاخره یاد گرفتی.
زن تازهوارد خندید.
— دارد شاگرد خوبی میشود.
مرد گفت:
— من فقط نمیخواهم لنا سه قسمت دیگر ما را در راهرو نگه دارد.
لنا گفت:
— زندانی را ماهها نگه میداشتند، تو چند دقیقه طاقت نداری؟
این بار حتی مرد هم خندید.
خنده که خوابید، لنا دوباره جدی شد.
— اما یک تفاوت دیگر هم بود که نباید گم شود.
زن سرخپوش پرسید:
— چی؟
— برای یک زندانی جوان، این مراحل فقط حقوقی نبود.
— یعنی؟
— هر مرحله یک امید تازه هم میساخت.
زن تازهوارد گفت:
— چه امیدی؟
لنا گفت:
— شاید بازپرس بفهمد.
سکوت.
— شاید چیزی که بازجو نوشته کنار گذاشته شود.
— شاید اتهام سبکتر شود.
— شاید پرونده نشان بدهد آن چیزی که دربارهام گفتهاند درست نیست.
بعد لبخند تلخی زد.
— آدم وقتی اختیار بزرگی ندارد، به «شاید»های کوچک پناه میبرد.
زن سرخپوش گفت:
— خانواده هم همین امید را داشتند؟
— بیشتر.
لنا گفت:
— بیرون زندان، خانواده دنبال خبر بود. شاید از این اداره به آن اداره. شاید دنبال راهی برای وکیل. شاید دنبال کسی که بتواند توضیح بدهد مرحلهٔ بعد چیست.
زن تازهوارد پرسید:
— خود زندانی خبر داشت خانواده چه میکنند؟
— همیشه نه.
— خانواده میدانست او چه میکند؟
— آنها هم همیشه نه.
لنا گفت:
— دیوار فقط آدمها را از هم جدا نمیکرد؛ اطلاعات را هم جدا میکرد.
من تا آن لحظه تقریباً هیچ نگفته بودم.
از آینه نگاه کردم.
لنا متوجه شد.
گفت:
— خالو، چرا ساکتی؟
گفتم:
— دارم گوش میکنم.
— چیزی نمیگویی؟
گفتم:
— این دفعه نه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد سر تکان داد.
احساس کردم فهمید چرا.
بعضی داستانها را اگر وسطشان زیاد حرف بزنی، صدای آدمهایی را که واقعاً آنجا بودهاند گم میکنی.
زن تازهوارد پرسید:
— بعد از بازپرسی چه میشد؟
لنا گفت:
— حالا دیگر پرونده داشت به جایی میرسید که مسئلهٔ دفاع جدی میشد.
— وکیل؟
— بله.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— بالاخره.
لنا نگاهش کرد.
— عجله نکن. همین یک کلمه خودش داستان دارد.
زن سرخپوش پرسید:
— وکیل تسخیری؟
— یکی از راهها همین بود.
— و اگر خانواده پول داشت و میخواست خودش وکیل تعیینی بگیرد؟
لنا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— این همان جایی است که باید دربارهٔ معنای «انتخاب» حرف بزنیم.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی نمیتوانست هر وکیلی را بخواهد انتخاب کند؟
لنا گفت:
— در تجربهای که داریم روایت میکنیم، امکان انتخاب وکیل در پروندههای سیاسیِ ارجاعشده به محاکم نظامی را نمیشود با معنای امروزیِ انتخاب آزاد و نامحدود وکیل یکی دانست. ساختار دادگاه نظامی و قواعد خودش بر روند دفاع اثر میگذاشت و در روایتهای آن دوره نیز از وکلای نظامی و نظامیان بازنشستهای گفته شده که دفاع در چنین پروندههایی را برعهده میگرفتند.
زن تازهوارد گفت:
— پس اگر پول هم داشتی، باز مسئله فقط پول نبود؟
لنا گفت:
— دقیقاً. همین سؤال را بگذار برای قسمت بعد.
مرد پادشاهیخواه آهی کشید.
— باز شروع شد.
زن سرخپوش خندید.
— این بار حق دارد.
من از آینه به لنا نگاه کردم.
گفتم:
— زبل.
لبخند زد.
— قول داده بودم فرار نکنم. نگفتم همهٔ پرونده را یکشبه تمام میکنم.
خر عرعر کوتاهی کرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— حتی شاهد هم اعتراض کرد.
گفتم:
— نه. میگوید دادگاه تنفس اعلام کرد.
چند نفر خندیدند.
اما خنده زود خوابید.
لنا دوباره به پنجره نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— مرحلهٔ بعد شاید از خود بازپرسی هم عجیبتر بود.
زن تازهوارد پرسید:
— چرا؟
لنا گفت:
— چون برای اولین بار قرار بود اجازه بدهند پروندهای را ببینی که دیگران دربارهٔ تو ساخته بودند.
مکث کرد.
— آنجا ممکن بود بفهمی آدمی که خودت میشناسی…
نگاهش را از پنجره گرفت.
— با آدمی که روی کاغذ نوشتهاند، یکی نیست.
اتوبوس جلو رفت.
این بار هیچکس سؤال دیگری نپرسید.
پرونده هنوز بسته بود.
در قسمت بعد قرار بود باز شود.
دیدگاهتان را بنویسید