ناصر کمالی
زاغو، مندو و غلو ـ فصل سیزدهم: گلعین؛ ساندویچ، آشنایی و تاریخ
زاغو، مندو و غلوروایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوندنوشتهٔ ناصر کمالی فصل سیزدهم ـ گلعین؛ ساندویچ، آشنایی و تاریخ حرف خوراک که باز شد، دیگر کسی نمیتوانست جلو خاطره را بگیرد. هر اسم، اسم دیگری را از ته محله بیرون میکشید. دده از آن طرف گفت: ـ شما ساندویچفروشی گلعین…
زاغو، مندو و غلو ـ فصل چهاردهم: تو اصلاً اونجا نبیدی!
زاغو، مندو و غلوروایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوندنوشتهٔ ناصر کمالی فصل چهاردهم ـ تو اصلاً اونجا نبیدی! سه نفر آرامآرام برگشتند. پیادهروی کوتاهی بود، اما برای پاهای امروزِ آنها، دیگر هیچ راهی کوتاه نبود. وقتی دوباره نشستند، غلو عصایش را کنار صندلی گذاشت و گفت: ـ خو، حالا دیگه…
زاغو، مندو و غلو ـ فصل دوازدهم: سه نفر در پیادهرو
زاغو، مندو و غلوروایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوندنوشتهٔ ناصر کمالی فصل دوازدهم ـ سه نفر در پیادهرو حرفها تمامی نداشت. هر بار که خیال میکردند دیگر چیزی نمانده، یکی اسمی میگفت، دیگری میگفت «یادت میاد؟» و دری تازه باز میشد. اما بدن، برخلاف خاطره، حساب خودش را داشت. غلو…
زاغو، مندو و غلو ـ فصل یازدهم: ترکا؛ محلهای که توحید شد
زاغو، مندو و غلوروایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوندنوشتهٔ ناصر کمالی فصل یازدهم ـ ترکا؛ محلهای که توحید شد غلو دستش را روی عصا گذاشته بود. جملهٔ زاغو هنوز در اتاق مانده بود: ـ بعضی خونهها رو آدم هیچوخت یادش نمیره… مخصوصاً وقتی مجبورش کرده باشن ازش بره. مندو نگاهش…
زاغو، مندو و غلو ـ فصل دهم: محمد چاقو و آدمهای محله
زاغو، مندو و غلوروایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوندنوشتهٔ ناصر کمالی فصل دهم ـ محمد چاقو و آدمهای محله مندو گفت: ـ محمد چاقو یادتونه؟ زاغو خندید. ـ خالو، محمد چاقو رو کی میتونه یادش بره؟ غلو گفت: ـ تا آخر عمر کفش نپوشید. پای پتی میرفت سنگدرار. مندو نگاهی…

زاغو، مندو و غلو ـ فصل نهم: شبهایی که مردم روی بام بودند
زاغو، مندو و غلوروایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوندنوشتهٔ ناصر کمالی فصل نهم ـ شبهایی که مردم روی بام بودند زاغو گفت: ـ شب که میشد، همه میرفتن بالا. و ناگهان شیشهٔ عقرب کنار رفت. پشتبامهای محله پیدا شدند؛ تشکها، بالشها، صدای همسایهها، بچههایی که خوابشان نمیبرد و آدمهایی که…
زاغو، مندو و غلو ـ فصل هشتم: عقرب در شیشه
زاغو، مندو و غلوروایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوند فصل هشتم ـ عقرب در شیشه مندو گفت: ـ اون شیشه یادتونه؟ زاغو هنوز داشت به باغ مسلمو و مار میخندید. ـ کدوم شیشه خالو؟ ما تو بچگی هرچی گیرمون میاومد یا مینداختیم تو شیشه، یا از شیشه درمیآوردیم! غلو گفت:…
زاغو، مندو و غلو ـ فصل هفتم: باغ مسلمو
زاغو، مندو و غلو روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوند فصل هفتم ـ باغ مسلمو گذشته، برخلاف قلیهماهی، ته نداشت. کافی بید یکی دستش را دراز کند تا از یه گوشهش چیزی بیرون بکشه. ای بار زاغو بید: ـ حالا که حرف شکم شد… باغ مسلمو یادتونه؟ مندو خندید: ـ…
زاغو، مندو و غلو ـ فصل ششم: کاه مال خودت نبود، کاهدون که مال خودته
زاغو، مندو و غلو روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوند فصل ششم ـ کاه مال خودت نبود، کاهدون که مال خودته «کاهدون» که از دهان مندو بیرون آمد، دیگر برگشتنی نبود. غلو دستش روی شکمش بود و زاغو هنوز میخندید. ـ نامردا… مو دارُم میمیرُم، شما ضربالمثل پیدا کردین؟ زاغو…
زاغو، مندو و غلو ـ فصل پنجم: دده و قلیهماهی
زاغو، مندو و غلو روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوند فصل پنجم ـ دده و قلیهماهی بوی قلیهماهی پیش از خود غذا وارد بحث شد. زاغو گفت: ـ غلو، دماغت زودتر از خودت رفت آشپزخونه. مندو گفت: ـ ای همون آدمیه که میگفت اشتها ندارُم. غلو گفت: ـ اشتها نداشتن…
