زاغو، مندو و غلو
روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوند
نوشتهٔ ناصر کمالی
فصل یازدهم ـ ترکا؛ محلهای که توحید شد
غلو دستش را روی عصا گذاشته بود.
جملهٔ زاغو هنوز در اتاق مانده بود:
ـ بعضی خونهها رو آدم هیچوخت یادش نمیره… مخصوصاً وقتی مجبورش کرده باشن ازش بره.
مندو نگاهش کرد.
ـ خالو، خونهٔ شما رو میگه؟
غلو آهسته سر تکان داد.
ـ آره.
چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
بعد زاغو گفت:
ـ غلو، من یه چیز دیگه رو هم هیچوخت یادم نمیره؛ برخوردایی که با خود شما کردن. کار به جایی رسید که به خونهتونم تیراندازی کردن.
غلو به زمین نگاه کرد.
ـ بعضی چیزا رو آدم دلش میخواد فراموش کنه خالو… اوما خودشون نمیذارن.
مندو گفت:
ـ بعدشم تو مجبور شدی از محله بری.
ـ آره.
زاغو گفت:
ـ اوما مادرت موند.
غلو چیزی نگفت. نام مادر، مثل همیشه، حال اتاق را عوض کرد. همان مادری که سالها بعد روی تخت بیمارستان، صدای زاغو را گوش میداد و گاهی چشمهایش خیس میشد.
زاغو ادامه داد:
ـ تو رفته بیدی، اوما مادرت مونده بید با خونه، با زندگی، با همهٔ خاطرهها. آخرشم مجبور شد خونه رو ارزون بفروشه و بره شیراز.
غلو آهسته گفت:
ـ انگار اونم تبعید شد.
مندو سرش را پایین انداخت.
غلو گفت:
ـ مادرم نه اعلامیه پخش کرده بید، نه اسلحه دست گرفته بید، نه دنبال حکومت بید. گناهش ای بید که مادر من بید.
این بار حتی زاغو هم جوابی نداشت.
غلو بعد از لحظهای گفت:
ـ میدونین خالو، وقتی از محله حرف میزنیم، فقط از بچگی و عقرب و کنار و قلیهماهی حرف نمیزنیم. یه تاریخ دیگه هم اونجا بید.
زاغو گفت:
ـ حالا رسیدیم به تاریخ اصلی غلو.
غلو لبخند کمرنگی زد.
ـ نه خالو. تاریخ اصلی همون مردمه. سیاست فقط از وسط زندگیشون رد شده.
مندو گفت:
ـ مثل گاریچی فصل قبل؟
ـ آره. گاریچی بیچاره از وسط همه رد میشد. شاه بود، گاری میروند. انقلاب شد، باز باید بار میبرد. حکومت عوض میشد، اوما شکم زن و بچهش که با اعلامیه سیر نمیشد.
زاغو گفت:
ـ یعنی تنها کسی که انقلاب نتونست از کار بیکارش کنه، خر گاری بید!
مندو خندید. غلو هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
ـ خالو، حیوان بیچاره رو وارد تحلیل سیاسی نکن!
زاغو گفت:
ـ مو وارد نکردُم، خودش بار تاریخ رو میکشید!
غلو گفت:
ـ محلهٔ سنگی رو خیلیها به اسم محلهٔ ترکا میشناختن.
مندو گفت:
ـ خیلی از خانوادهها از اطراف کَوار اومده بودن.
غلو گفت:
ـ آره. لهجهشون برای مردم بوشهر یه جورایی ترکی به گوش میرسید و کمکم گفتن «ترکا». اسم موند روی محله.
زاغو گفت:
ـ بعد انقلابم اسمش شد توحید.
مندو گفت:
ـ اسم عوض شد.
غلو گفت:
ـ اسم محله رو میشه یه شبه عوض کرد خالو؛ حافظهٔ مردم رو نه.
زاغو گفت:
ـ مخصوصاً حافظهٔ مندو رو! ای یکی رو با حکم دولتی هم نمیشه عوض کرد.
مندو گفت:
ـ حافظهٔ مو از دولت مستقل بید!
غلو گفت:
ـ فقط مشکلش ایه که هر دفعه یه نسخهٔ تازه منتشر میکنه.
زاغو خندید.
ـ بدون اصلاحیه!
مندو گفت:
ـ شما دوتا مسخره کنین. آخرش باز سی فهمیدن گذشته میاین سراغ مو.
غلو گفت:
ـ محلهٔ ما قبل از انقلاب هم محلهٔ آرومی از نظر سیاسی نبید. آدمای مختلفی داشت. چپ داشت، مخالف شاه داشت، زندانی سیاسی داشت.
زاغو گفت:
ـ پاسبان هم داشت.
مندو گفت:
ـ اونم نه یکی دوتا!
غلو گفت:
ـ همین عجیبش میکنه. تو یه محله ممکن بید یکی علیه حکومت شاه فعالیت کنه و چند خونه اونطرفتر یکی پاسبان باشه.
زاغو گفت:
ـ و بچههای هر دوتاشون با هم تیلهبازی کنن.
مندو گفت:
ـ بچهها هنوز نفهمیده بودن باید طبق گرایش سیاسی پدرشون تیله انتخاب کنن!
غلو خندید.
ـ دقیقاً.
بعد جدیتر شد.
ـ اوما بعد از انقلاب قصه پیچیدهتر شد.
زاغو گفت:
ـ چون بعضی آدما جاشون عوض شد.
ـ آره خالو. بعضی از همون محله وارد دستگاه حکومت جمهوری اسلامی شدن. بعضی مسئول شدن. بعضیا رفتن جاهایی که اگه چند سال قبل بهشون میگفتی، شاید خودشونم باور نمیکردن.
مندو گفت:
ـ دیروز تو کوچه، امروز پشت میز.
زاغو گفت:
ـ دیروز از پاسبان فرار میکرد، امروز خودش دنبال پاسبان میگشت!
غلو گفت:
ـ تاریخ بعضی وقتا شوخیهایی میکنه که زاغو هم به عقلش نمیرسه.
زاغو گفت:
ـ اعتراض دارُم! هنوز چیزی پیدا نشده که به عقل مو نرسه!
مندو گفت:
ـ عقل اول باید برسه تا چیزی بهش برسه خالو!
صدای خنده دوباره در اتاق پیچید.
غلو گفت:
ـ رحمانو تنگستانی یادتونه؟
زاغو و مندو نگاهش کردند.
ـ احمدو بیخوف چی؟
مندو گفت:
ـ آره خالو.
غلو گفت:
ـ خیلیها بودن. بعضیا حتی سواد درستوحسابی نداشتن، اوما بعداً مقام و مسئولیت گرفتن. سرنوشت آدما بعد از انقلاب عجیب شد.
زاغو گفت:
ـ خالو، اون وخت مدرک دانشگاهی زیاد لازم نبید؛ ظاهراً انقلاب خودش مدرک صادر میکرد!
مندو خندید.
ـ صبح بیدار میشدی میدیدی مسئول شدی!
غلو گفت:
ـ شوخیش یه طرف، مسئله فقط سواد نبود. مسئله ای بید که یه جامعه زیرورو شده بید. آدمایی که دیروز یه جای جامعه بودن، امروز جای دیگه قرار گرفته بودن.
مندو گفت:
ـ بعضیا هم رئیس شدن.
غلو گفت:
ـ حتی کار به جایی رسید که از همین آدمای محله، کسانی وارد دستگاه زندان و حکومت شدن.
زاغو گفت:
ـ همون محلهای که خودش زندانی شاه داشت.
غلو سر تکان داد.
ـ همین تناقضشه.
کمی جلو آمد و گفت:
ـ یه طرفش زندانی شاه از خونه درمیاومد، یه طرفش آدم حکومت تازه. یکی برای آزادی زندان میرفت، یکی بعدها سر از دستگاه زندان درمیآورد. همهشونم از کوچههایی رد شده بودن که ما توش تیلهبازی میکردیم.
مندو گفت:
ـ و گاریچی بیچاره هم از وسط همهشون رد میشد.
زاغو خندید.
ـ خالو، مو از ای گاریچی خوشم اومد. تنها نیروی بیطرف محله بید!
غلو گفت:
ـ بیطرف نبود؛ دنبال نونش بید.
مندو گفت:
ـ که از همهٔ تحلیلای ما واقعیتره.
زاغو گفت:
ـ غلو، یه چیزی همیشه عجیب بید. آدم فکر میکنه وقتی یه حکومت عوض شد، همهچی عوض میشه.
غلو گفت:
ـ اوما نمیشه.
ـ چرا؟
غلو کمی فکر کرد.
ـ چون حکومت رو میشه عوض کرد، اسم خیابون رو میشه عوض کرد، اسم محله رو هم میشه از ترکا گذاشت توحید… اوما آدم رو نمیشه با تابلو عوض کرد.
مندو گفت:
ـ یعنی همون آدم، با اسم تازه؟
غلو گفت:
ـ گاهی همون آدمه، گاهی بدتر، گاهی بهتر. اوما گذشتهش با عوضشدن تابلو پاک نمیشه.
زاغو گفت:
ـ یعنی اگه اسم مو رو بذارن «پروفسور زاغو»، باسواد نمیشم؟
مندو گفت:
ـ نه خالو. فقط مردم بیشتر میخندن!
غلو زد زیر خنده.
ـ ای بهترین مثال سیاسی امشب بید!
زاغو گفت:
ـ دیدی؟ مو هم تحلیل دارُم، فقط کوتاه میگم!
خنده که فروکش کرد، غلو دوباره به فکر رفت.
ـ برای مو، محله فقط اسم نبود.
مندو گفت:
ـ معلومه.
ـ خونهمون اونجا بید. مادرم اونجا بید. بچگیمون اونجا بید. بعد یه روز مجبور میشی از همونجا فرار کنی.
زاغو آرام گفت:
ـ و مادرت میمونه.
ـ آره.
غلو به عصایش نگاه کرد.
ـ سالها بعد آدم میفهمه تبعید فقط ای نیس که خودت رو از یه جا بیرون کنن. گاهی تو میری، اوما هزینهش رو کسی میده که اصلاً کاری نکرده.
مندو گفت:
ـ مادرت.
غلو سر تکان داد.
ـ مادرم.
سکوتی طولانی میانشان افتاد.
همان مادر، سالها بعد در بیمارستان بود. پیر شده بود. از محله دور شده بود. از خانهای که مجبور شده بود ارزان بفروشد، چیزی جز خاطره نمانده بود.
اما وقتی صدای زاغو از تلفن یا یوتیوب در اتاق بیمارستان پخش میشد، چشمهایش خیس میشد و صورتش باز میشد.
شاید صدا راهی را پیدا میکرد که آدمها دیگر نمیتوانستند پیدا کنند.
راه برگشت به بوشهر. به محلهٔ سنگی. به ترکا. به خانه.
زاغو آهسته گفت:
ـ خالو، شاید مادرت با صدای مو برمیگشت محله.
غلو نگاهش کرد.
ـ شاید.
مندو گفت:
ـ آدم بعضی وقتا با پا برنمیگرده.
غلو گفت:
ـ آره خالو. با صدا برمیگرده. با بو. با غذا. با یه اسم. با یه خاطره.
زاغو گفت:
ـ یا با یه رفیق که پنجاه سال بعد میگه: «یادت میاد؟»
غلو لبخند زد.
ـ همی.
مندو گفت:
ـ پس هنوز محله از بین نرفته.
غلو گفت:
ـ تا وقتی یکی یادشه، نه.
زاغو گفت:
ـ خالو، با حافظهٔ مندو خیالت راحت؛ ای محله تا دویست سال دیگه هم جمع نمیشه!
مندو گفت:
ـ فقط ممکنه بعضی قسمتاش یه کم تغییر کنه.
غلو خندید.
ـ «یه کم»؟
زاغو گفت:
ـ خالو، تو روایت مندو آدم مرده هم ممکنه فردا بیاد بگه اصل ماجرا یه چیز دیگه بید!
مندو دستش را بالا آورد.
ـ خو، اگه بیاد، حرفش رو هم میشنویم!
هر سه خندیدند.
محلهای که زمانی «ترکا» صدایش میکردند و بعدها «توحید» نام گرفت، دوباره میانشان زنده بود؛ نه روی تابلوی خیابان، بلکه در صدای سه پیرمردی که هنوز سر جزئیاتش دعوا میکردند.
اسمها عوض شده بودند. بعضی خانهها خراب شده بودند. آدمها پراکنده شده بودند. بعضیها رفته بودند و دیگر برنگشته بودند.
اما محله هنوز یک راه برای برگشتن داشت:
«یادت میاد؟»
و همین دو کلمه کافی بود تا دوباره همهچیز از اول شروع شود.
فهرست واژهها، اصطلاحات و مکانهای فصل یازدهم
- محلهٔ ترکا: نامی که در خاطرات شخصیتها برای بخشی از محلهٔ سنگی بوشهر به کار میرود.
- توحید: نامی که پس از انقلاب برای محله در روایت شخصیتها به کار رفته است.
- کَوار: منطقهای در استان فارس که در روایت غلو، شماری از خانوادههای ساکن محله از آنجا به بوشهر آمده بودند.
- ترکا: نام محلی که بنا بر روایت شخصیتها به گروهی از ساکنان محله داده شده بود و بعدها به نام رایج آن بخش از محله تبدیل شد.
- پای پتی: پابرهنه؛ بدون کفش.
- «یادت میاد؟»: جملهای که در سراسر داستان کلید بازشدن خاطرات سه رفیق و بازگشت آدمها و مکانهای محله است.
ادامه دارد…
📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.
← فصل دهم ـ محمد چاقو و آدمهای محله
دیدگاهتان را بنویسید