زاغو، مندو و غلو ـ فصل نهم: شب‌هایی که مردم روی بام بودند

جلد نهایی زاغو، مندو و غلو، نوشته ناصر کمالی

نوشته شده توسط

در

زاغو، مندو و غلو
روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمی‌شوند
نوشتهٔ ناصر کمالی

فصل نهم ـ شب‌هایی که مردم روی بام بودند

زاغو گفت:

ـ شب که می‌شد، همه می‌رفتن بالا.

و ناگهان شیشهٔ عقرب کنار رفت.

پشت‌بام‌های محله پیدا شدند؛ تشک‌ها، بالش‌ها، صدای همسایه‌ها، بچه‌هایی که خوابشان نمی‌برد و آدم‌هایی که خیال می‌کردند شب، حرف‌هایشان را از گوش دیگران پنهان می‌کند.

اما در محلهٔ ترکا، حتی شب هم رازدار خوبی نبود.

غلو گفت:

ـ اون وخت که کولر نبود خالو، تابستون بوشهر آدم رو از تو خونه بیرون می‌کرد.

مندو گفت:

ـ بیرون که چه عرض کنم؛ می‌فرستادمون روی بوم!

زاغو گفت:

ـ خالو، پایین خونه جهنم بید. بالا لااقل یه باد می‌اومد که آدم بفهمه هنوز زنده‌س.

غلو گفت:

ـ اگه باد می‌اومد.

مندو خندید.

ـ اگه نمی‌اومد، تا صبح منتظرش می‌موندیم!

شب که می‌شد، پشت‌بام‌ها جان می‌گرفتند. یکی تشک می‌برد بالا، یکی بالش، یکی حصیر. مادرها بچه‌ها را جمع می‌کردند و مردها جایی پیدا می‌کردند که شاید نسیمی از سمت دریا برسد.

بعضی خانه‌ها هم کپَر داشتند؛ سایه‌بانی ساده که در آن گرما، خودش نعمتی بود.

زاغو گفت:

ـ تازه باید زود می‌رفتی جا می‌گرفتی. وگرنه بهترین جای بوم مال یکی دیگه می‌شد.

مندو گفت:

ـ بهترین جا کجا بید؟

ـ هرجا باد بیشتر می‌اومد و خرخر همسایه کمتر شنیده می‌شد!

غلو خندید.

ـ دومی تقریباً پیدا نمی‌شد.


شب‌های محله فقط برای خوابیدن نبود. صدا از بامی به بام دیگر می‌رفت. صدای مادری که بچه‌اش را صدا می‌زد. صدای مردی که هنوز داشت دربارهٔ اتفاق روز حرف می‌زد. صدای بچه‌ای که خوابش نمی‌برد. گاهی دعوای زن و شوهری که خیال می‌کردند آهسته حرف می‌زنند. و گاهی صدایی که اصلاً قرار نبود همه بشنوند.

مندو گفت:

ـ خالو، اون وخت حریم خصوصی خیلی چیز عجیبی بید!

زاغو گفت:

ـ حریم خصوصی داشتیم؛ اوما همسایه هم توش سهم داشت!

غلو زد زیر خنده.

ـ راست می‌گه. فاصلهٔ خونه‌ها کم بید، مردم هم بیشتر با هم زندگی می‌کردن.

مندو گفت:

ـ بعضی وقتا تو هنوز نمی‌فهمیدی خونهٔ همسایه چه خبره، یکی از سه تا بوم اون‌طرف‌تر فهمیده بید!

زاغو گفت:

ـ تازه فرداش اطلاعات تکمیلی هم می‌رسید.

غلو گفت:

ـ همون داستان عقرب.

مندو خندید.

ـ آره! خود طرف هنوز دردش خوب نشده بید، نصف محله می‌دونست عقرب کجا زده!


زاغو برای لحظه‌ای به نقطه‌ای دور نگاه کرد.

مندو نگاهش کرد و گفت:

ـ حالا که حرف شب و بوم شد… آوازای شبانه رو چی؟

زاغو لبخند زد.

ـ کدوم آوازا؟

مندو گفت:

ـ عامو، باز شروع نکن! انگار تو اصلاً تو ای محله زندگی نکردی!

غلو گفت:

ـ بگو خالو، شاید ای بار مو شاهد بیدُم.

مندو گفت:

ـ بعضی شبا یه عاشق می‌رفت اطراف تل کنیزو، خیال می‌کرد فقط یارش صدای او رو می‌شنوه.

زاغو خندید.

ـ خالو، یارش می‌شنید، مادر یارش می‌شنید، بابای یارش می‌شنید، همسایه‌شون می‌شنید، سه کوچه اون‌ورترم می‌شنیدن!

غلو گفت:

ـ یعنی عشق عمومی بید.

مندو گفت:

ـ کاملاً عمومی! فقط عاشق خیال می‌کرد خصوصیه.

یکی در تاریکی آواز می‌خواند. صدایش از میان کوچه‌ها بالا می‌آمد، از دیوارها رد می‌شد و روی پشت‌بام‌ها می‌نشست. شاید مخاطبش یک نفر بود، اما شنونده‌هایش ده‌ها نفر بودند.

زاغو گفت:

ـ بعد از یه بوم یکی داد می‌زد: «عامو بخواب! نصف‌شُوه!»

مندو خندید.

ـ تازه اون مؤدبش بید!

غلو گفت:

ـ بقیه‌ش قابل چاپ نیس؟

مندو گفت:

ـ خالو، اگه همهٔ حرفای محله رو چاپ کنیم، کتابت رو باید تو پاکت دربسته بفروشی!

سه‌تایی خندیدند.


غلو گفت:

ـ اوما یه چیزی واقعاً عوض شده.

زاغو گفت:

ـ باز تحلیل؟

ـ ای یکی رو گوش کن.

مندو گفت:

ـ فرصت بده خالو. شاید کوتاه بگه.

غلو گفت:

ـ اون وخت معماری خونه، گرما، بوم، کوچه، همه باعث می‌شد زندگی مردم بیشتر جلوی چشم هم باشه. حتی عاشقی هم نمی‌تونست خیلی خصوصی بمونه.

زاغو گفت:

ـ حالا چی؟

غلو گفت:

ـ بعد کولر اومد. مردم رفتن تو اتاق‌ها. در و پنجره‌ها بسته شد. دیوارها بلندتر شد. زندگی هم کم‌کم رفت پشت درهای بسته.

کمی مکث کرد و گفت:

ـ کولر که اومد فقط مردم خنک نشدن؛ عاشقی هم خصوصی شد!

مندو زد روی پایش.

ـ خالو، تو بالاخره از کولرم تحلیل اجتماعی درآوردی!

زاغو گفت:

ـ مو منتظر بیدُم بگه ورود کولر باعث تغییر مناسبات تولید شد!

غلو گفت:

ـ مسخره کنین، اوما راست می‌گم.

مندو گفت:

ـ راست می‌گی خالو. قبلاً اگه کسی عاشق می‌شد، نصف محله مجبور بید در جریان باشه.

زاغو گفت:

ـ حالا طرف عاشق می‌شه، همسایه‌ش تا روز عروسی هم خبر نداره!

غلو گفت:

ـ شاید هم روز عروسی خبر نداره.

زاغو گفت:

ـ شاید خود عاشقم خبر نداره!

خنده دوباره بالا گرفت.


اما پشت آن خنده، چیزی از آن شب‌ها باقی مانده بود.

شب‌هایی که مردم بیشتر همدیگر را می‌دیدند، بیشتر صدای هم را می‌شنیدند و ناخواسته بیشتر از زندگی یکدیگر خبر داشتند.

شاید همیشه خوب نبود. گاهی دخالت بود. گاهی فضولی بود. گاهی هم آدم دلش می‌خواست فقط چند دقیقه کسی کاری به کارش نداشته باشد. اما همان نزدیکی، وقت گرفتاری معنای دیگری پیدا می‌کرد.

غلو گفت:

ـ خالو، همون آدمی که شب صدای دعوات رو می‌شنید، اگه صبح مشکلی داشتی، اولین نفر می‌اومد دم در.

مندو گفت:

ـ آره. محله فقط فضولی نبود؛ کمک هم بید.

زاغو گفت:

ـ یکی مریض می‌شد، همه می‌فهمیدن.

مندو گفت:

ـ یکی می‌مرد، همه عزادار می‌شدن.

غلو گفت:

ـ یکی عروسی داشت، نصف محله خودش رو صاحب عروسی می‌دونست.

زاغو گفت:

ـ یکی هم عاشق می‌شد، کل محله خودش رو صاحب‌نظر می‌دونست!

مندو گفت:

ـ مخصوصاً تو!

ـ مو؟ مو فقط مسائل عاطفی محله رو بررسی می‌کردُم!

غلو گفت:

ـ هنوزم داری بررسی می‌کنی؟

زاغو گفت:

ـ خالو، تحقیقات تاریخی زمان می‌بره!

مندو نگاهش کرد.

ـ ای جمله رو از مو دزدیدی!


چند لحظه هر سه ساکت ماندند. انگار روی بام‌های پنجاه‌وچند سال پیش دراز کشیده بودند. دریا جایی در تاریکی نفس می‌کشید. باد، اگر لطف می‌کرد، از راه می‌رسید. صدای آدم‌ها از بامی به بام دیگر می‌رفت. و محله هنوز بیدار بود.

مندو آرام گفت:

ـ خیلی‌هاشون دیگه نیستن.

غلو گفت:

ـ اوما صداشون مونده.

زاغو گفت:

ـ کجا؟

غلو به سرش اشاره کرد.

ـ همی‌جا خالو.

مندو گفت:

ـ عجیبه… یه آدم پنجاه ساله رفته، اوما هنوز یادته چطور صدات می‌کرد.

غلو گفت:

ـ یا چطور راه می‌رفت.

زاغو گفت:

ـ یا چه لقبی داشت.

مندو لبخند زد.

ـ یا اصلاً کفش می‌پوشید یا نه.

غلو نگاهش کرد.

ـ محمد چاقو؟

مندو گفت:

ـ آره خالو… محمد چاقو.

زاغو خندید.

ـ ای دیگه از کجا دراوما؟

غلو گفت:

ـ از همون محله‌ای که همه‌شون ازش درمی‌آن.

و پشت‌بام‌ها آرام‌آرام کنار رفتند. در میان آدم‌های محله، مردی پیدا شد که تا آخر عمر کفش نپوشید و پای پتی تا سنگ‌درار می‌رفت.

مندو گفت:

ـ محمد چاقو یادتونه؟

و درِ خاطرهٔ دیگری باز شد.

فهرست واژه‌ها، اصطلاحات و مکان‌های فصل نهم

  • بوم: پشت‌بام؛ در تابستان‌های قدیم بوشهر، بسیاری از خانواده‌ها شب‌ها برای فرار از گرمای داخل خانه روی بام می‌خوابیدند.
  • کپَر: سایه‌بان یا سرپناه ساده، معمولاً ساخته‌شده از مصالح محلی، برای ایجاد سایه و کاهش گرما.
  • نصف‌شُوه: نیمه‌شب؛ وقت دیرهنگام شب.
  • تل کنیزو: نام محلی که در خاطرات شخصیت‌ها با شب‌ها و آوازهای عاشقانه پیوند خورده است.
  • همی‌جا: همین‌جا.
  • حریم خصوصی: در این فصل به‌صورت طنز برای زندگی نزدیک و درهم‌تنیدهٔ مردم محله به کار رفته است؛ جایی که صدا و خبر به‌راحتی از خانه‌ای به خانهٔ دیگر می‌رسید.

📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.

← فصل هشتم ـ عقرب در شیشه

فصل دهم ـ محمد چاقو و آدم‌های محله →

مشاهده همهٔ «روایات خالو»

ادامه دارد…

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress