زاغو، مندو و غلو ـ فصل سیزدهم: گلعین؛ ساندویچ، آشنایی و تاریخ

نوشته شده توسط

در

زاغو، مندو و غلو
روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمی‌شوند
نوشتهٔ ناصر کمالی

فصل سیزدهم ـ گلعین؛ ساندویچ، آشنایی و تاریخ

حرف خوراک که باز شد، دیگر کسی نمی‌توانست جلو خاطره را بگیرد. هر اسم، اسم دیگری را از ته محله بیرون می‌کشید.

دده از آن طرف گفت:

ـ شما ساندویچ‌فروشی گلعین رو نمی‌گین؟

غلو بی‌درنگ گفت:

ـ وای دده… ساندویچ تخم‌مرغش هنوز مزه‌ش یادمه. مو نمی‌دونم چند کشور دنیا رفتم، اوما ای ساندویچ تخم‌مرغ گلعین یه چیز دیگه بید.

زاغو گفت:

ـ خالو، این‌همه دنیا رفتی که آخرش بفهمی باید همون‌جا پیش گلعین می‌موندی؟

غلو گفت:

ـ شوخی نکن عامو. فلفل سیاه که روش می‌زد هنوز یادمه.

گلعین فقط جای خوردن نبود. پسین که می‌شد، جوان‌ها کم‌کم آنجا جمع می‌شدند؛ یک ساندویچ، یک نوشابه و گپ‌هایی که گاهی خیلی بیشتر از خوردن طول می‌کشید. آنجا محل بحث بود، آشنایی بود و دیدن آدم‌هایی که شاید تا دیروز فقط از دور می‌شناختی.

مندو گفت:

ـ گلعین خودش یه جور پاتوق بید.

غلو گفت:

ـ ها عامو. خیلی از آشنایی‌ها همون‌جا شروع می‌شد.

جای گلعین هم بی‌دلیل نبود. روی باشگاه تابان قرار داشت؛ همان باشگاهی که پیش‌تر شاهین بود. کتابفروشی داد هم چندان دور نبود. در فاصله‌ای نه‌چندان زیاد، فوتبال بود، کتاب بود، ساندویچ بود، بحث بود و جوان‌هایی که هرکدام خیال می‌کردند دنیا را باید از جایی تغییر داد.

زاغو گفت:

ـ بعضیا هم فقط می‌خواستن نوشابه‌شونو بخورن، شما دنیا رو ول نمی‌کردین!

مندو خندید و رو به غلو گفت:

ـ یادت میاد با اون رفیقت می‌اومدی اونجا؟ هر دوتون از زندان آزاد شده بیدین. می‌نشستین دوتایی ساندویچ می‌خوردین.

غلو چیزی نگفت.

مندو ادامه داد:

ـ تو با اون سبیل و قیافهٔ جدی، اون خانم هم با لباس بلند… هر دوتون هم اون کپشن‌های آمریکایی تنتون بید. خیلی‌ها دلشون می‌خواست بیان، از زندان بپرسن، ببینن چی گذشته. اوما کی جرئت می‌کرد؟ تو هم که یک‌راست تو چشم آدم نگاه می‌کردی.

زاغو گفت:

ـ یعنی مردم از زندان سؤال داشتن، از زندانی می‌ترسیدن!

مندو خندید، اما بعد صدایش آرام‌تر شد:

ـ بعد یه‌دفعه شنیدیم هر دوتون فراری شدین. بعد دوباره خبر دستگیری‌تون اومد… تا جریان انقلاب که از زندان آزاد شدین. ای چه دنیایی بید.

چند لحظه سکوت افتاد. بعضی خاطره‌ها هنوز وقتی از دهان بیرون می‌آمدند، انگار گرد چند دهه را با خودشان می‌آوردند.

غلو گفت:

ـ اوما باور کن چه ساندویچ تخم‌مرغ خوبی داشت… با فلفل سیاه که روش می‌زد.

زاغو زد زیر خنده:

ـ عامو، ما داریم تاریخ زندگی تو رو تعریف می‌کنیم، تو هنوز فلفل ساندویچ یادت مونده؟

غلو گفت:

ـ خو تاریخ سر جاش، ساندویچ گلعین هم سر جاش!

گلعین بعد از سقوط پهلوی هم یکی از جاهایی بود که بچه‌های چپ و مترقی در آن حوالی دیده می‌شدند. بحث و آشنایی و قرار، کنار همان زندگی معمولی ادامه داشت؛ زندگی‌ای که هیچ‌وقت منتظر نمی‌ماند تاریخ کارش را تمام کند.

نام شاهپور محمدعلی‌پور که آمد، شوخی برای لحظه‌ای کنار رفت. از همان آشنایی‌ها و رفت‌وآمدها بود؛ نامی که بعدها با اندوه ماند، چون هیچ‌گاه پیکرش پیدا نشد.

مندو مکثی کرد و بعد گفت:

ـ غلو، تو کتابت هم گفته بودی یه بار سیروس نهاوندی رو گلعین دیدی.

غلو گفت:

ـ مو که نمی‌شناختمش. رفیقی که همراهم بید می‌شناختش. از دور نشونم داد.

مندو خواست ادامه بدهد که غلو دستش را بالا آورد:

ـ مندو، کجا می‌ری؟ وقتمون رو با اون مرد هزارچهرهٔ ساواک خراب نکن. وقتش برات همه رو تعریف می‌کنم.

زاغو چند لحظه نگاهش کرد.

ـ عامو غلو، تو هم عجب زندگی داشته‌ای‌ها!

غلو شانه‌ای بالا انداخت:

ـ مو ها… این همه گشت زدم تو کشورهای مختلف، اوما هنوز ساندویچی به پای ساندویچ تخم‌مرغ گلعین ندیدم.

مندو گفت:

ـ باز رسید به ساندویچ!

غلو گفت:

ـ خو عامو، بعضی چیزا رو تاریخ نمی‌تونه عوض کنه.

و شاید راست می‌گفت. حافظه همیشه اتفاق‌های بزرگ را با ترتیب کتاب‌های تاریخ نگه نمی‌دارد. گاهی زندان و فرار و انقلاب را کنار یک میز کوچک می‌نشاند و بعد، بی‌مقدمه، بوی تخم‌مرغ و فلفل سیاه را از پنجاه سال پیش بلند می‌کند.

گلعین برای آن‌ها فقط یک ساندویچ‌فروشی نبود؛ تکه‌ای از جوانی بود که در آن خوردن، آشناشدن، بحث‌کردن و خیال تغییر دنیا هنوز می‌توانستند دور یک میز جا شوند.

فهرست واژه‌ها و اشاره‌های فصل سیزدهم

  • گلعین: ساندویچ‌فروشی و پاتوق جوانان محله؛ جایی برای خوردن، گفت‌وگو و آشنایی.
  • پسین: بعدازظهر.
  • باشگاه تابان: باشگاهی که پیش‌تر با نام شاهین شناخته می‌شد.
  • کتابفروشی داد: کتابفروشی نزدیک گلعین که در جغرافیای فرهنگی و اجتماعی آن محدوده جای داشت.

ادامه دارد…


📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.

← فصل دوازدهم ـ سه نفر در پیاده‌رو   |   فصل چهاردهم ـ تو اصلاً اونجا نبیدی! →

مشاهده همهٔ «روایات خالو»

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress