زاغو، مندو و غلو
روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوند
نوشتهٔ ناصر کمالی
فصل دهم ـ محمد چاقو و آدمهای محله
مندو گفت:
ـ محمد چاقو یادتونه؟
زاغو خندید.
ـ خالو، محمد چاقو رو کی میتونه یادش بره؟
غلو گفت:
ـ تا آخر عمر کفش نپوشید. پای پتی میرفت سنگدرار.
مندو نگاهی به پاهای خودش انداخت.
ـ ما حالا با کفش طبی ده دقیقه راه میریم، فرداش باید استراحت کنیم!
زاغو گفت:
ـ محمد چاقو پای پتی روی سنگ راه میرفت، غلو حالا با عصا روی فرش احتیاط میکنه!
غلو عصایش را کمی بالا آورد.
ـ ای عصا هنوز کاربردای دیگه هم داره خالو.
زاغو خودش را عقب کشید.
ـ دیدی مندو؟ هنوز راه نمیره، اوما تهدید میکنه!
هر سه خندیدند.
غلو گفت:
ـ شوخی یه طرف، سنگدرار جای راحتی نبید. کار سخت بید. آدمایی بودن که با دست و پای خودشون از دل زمین سنگ درمیآوردن.
مندو گفت:
ـ خیلی از ساختمونای شهر روی زحمت همین آدما بالا رفت.
غلو گفت:
ـ دقیقاً. تاریخ فقط اسم حاکما و آدمای مشهور نیس خالو. همین محمد چاقو هم تاریخ محلهس.
زاغو گفت:
ـ شروع شد! مو میدونستُم آخرش محمد چاقو هم وارد تحلیل تاریخی میشه.
غلو گفت:
ـ چرا نشه؟ آدمی که یه عمر کار کرده، تو محله زندگی کرده، همه شناختنش، چرا تاریخ نباشه؟
مندو گفت:
ـ تازه بعضی آدما بدون اینکه چیزی بنویسن، خودشون یه کتابن.
زاغو گفت:
ـ محمد چاقو کتاب بید، اوما جلدش پای پتی بید!
مندو خندید و گفت:
ـ حالا که افتادیم دنبال آدمای محله… فیسفیسو یادتونه؟
زاغو یکدفعه زد زیر خنده.
ـ فیسفیسو!
غلو هم خندید.
ـ بیچاره تا ما رو میدید، میفهمید یه چیزی در راهه.
مندو سینهاش را جلو داد و با قیافهای جدی ادای راهرفتنش را درآورد.
زاغو گفت:
ـ خودشه خالو! فقط یه کم بیشتر فیس بگیر!
مندو قدمی برداشت.
ـ ایجوری؟
ـ نه، ای هنوز آدم معمولیه. باید جوری راه بری که انگار شاه کل محلهای!
غلو گفت:
ـ ما هم تا میدیدیمش، صدا میزدیم: فیسفیسو!
مندو گفت:
ـ عصبانی میشد.
زاغو گفت:
ـ هرچی عصبانیتر میشد، ما بیشتر میگفتیم.
غلو سر تکان داد.
ـ حالا که فکر میکنم، کار خوبی نمیکردیم. میدونستیم ناراحت میشه، باز ادامه میدادیم.
مندو گفت:
ـ خالو، بچه بیدیم.
زاغو گفت:
ـ نه خالو، ما مسئول حفظ لقبهای محله بیدیم!
مندو گفت:
ـ یعنی وظیفهٔ اجتماعی انجام میدادیم؟
ـ دقیقاً!
غلو گفت:
ـ وظیفهٔ اجتماعیتون ای بید که مردم رو عصبانی کنین؟
زاغو گفت:
ـ هرکس یه خدمتی به جامعه میکنه خالو!
خندهها که آرام گرفت، غلو گفت:
ـ راستی زاغو، هیچوخت شمردی محلهٔ ما چندتا پاسبان داشت؟
زاغو چند لحظه نگاهش کرد.
ـ مو؟ پاسبانا رو بشمرُم؟
ـ آره.
ـ خالو، بچه که بیدیم پاسبان رو که میدیدیم، نمیایستادیم بشمریمش؛ راهمونو کج میکردیم!
مندو خندید.
زاغو گفت:
ـ اوما راست میگی. محله انگار پاسبانخیز بید!
غلو گفت:
ـ حسین شهرستانی…
مندو فوری گفت:
ـ حسین سبیل.
ـ آره. حسین سبیل. پاسبان زندان بید.
زاغو گفت:
ـ سبیلش رو که میدیدی، خودش دو دقیقه بعد میرسید!
مندو زد زیر خنده.
غلو ادامه داد:
ـ آقای زارعی هم بید؛ استوار شهربانی. تو زندان کار میکرد.
زاغو گفت:
ـ پاسبان کبکانی هم بید. همسایهٔ دیواربهدیوار خونهٔ شما.
غلو سر تکان داد.
ـ آره خالو، یادمه.
مندو گفت:
ـ قنبر پاسبان؟
زاغو گفت:
ـ قنبر پاسبان… سی خوش تیمساری بید.
غلو لبخند زد.
ـ همیجوری بنویسش.
مندو گفت:
ـ توضیح نمیدی؟
غلو گفت:
ـ نه. بعضی حرفای محله اگه ترجمهشون کنی، نصف مزهشون میره.
زاغو گفت:
ـ نصف دیگهشم غلو تحلیل میکنه، هیچی نمیمونه!
غلو خندید.
ـ احمد فرشید هم بید.
مندو گفت:
ـ مرد ساکتی بید.
زاغو سر تکان داد.
ـ آره. کمحرف.
غلو گفت:
ـ گروهبان قیچی هم بود.
مندو گفت:
ـ که بعداً بانی مسجد برازجانی شد.
زاغو گفت:
ـ احمد پاسبان هم بید.
مندو گفت:
ـ اون یکی احمد؟
ـ آره خالو.
بعضی آدمها در حافظه با یک حادثه نمیمانند؛ نه قهرماناند، نه ضدقهرمان. فقط سالها در همان کوچهها زندگی کردهاند و نامشان گوشهای از محله مانده است.
بعد غلو رو به زاغو کرد:
ـ پدر خودتم آدم خوبی بید خالو. به همه کمک میکرد.
زاغو این بار نخندید.
ـ خدا رحمتش کنه. هر کاری از دستش برمیاومد، سی مردم میکرد.
مندو گفت:
ـ یادش به خیر.
سه نفر چند لحظه ساکت ماندند.
در این سن، اسم پدر و مادر که میآمد، شوخی خودش میفهمید باید کمی کنار بنشیند.
مندو سکوت را شکست:
ـ گاریچیها رو یادتونه؟
زاغو گفت:
ـ خالو، اون وخت اصلاً ماشین چندتا بید که یادمون نیاد؟
غلو گفت:
ـ گاری بخش مهمی از زندگی شهر بید. بار، جنس، وسایل… خیلی چیزا با گاری جابهجا میشد.
مندو گفت:
ـ خبرم جابهجا میشد!
زاغو خندید.
ـ گاریچی صبح یه بار جنس میبرد، ظهر با دو بار خبر برمیگشت!
غلو گفت:
ـ تازه خبر از یه سر محله تا سر دیگه که میرسید، خودش چند کیلو سنگینتر شده بید.
مندو گفت:
ـ یعنی گاری لازم داشت!
زاغو گفت:
ـ خالو، بعضی خبرا رو دو تا گاری هم نمیتونست بکشه!
غلو خندید.
بعد آرامتر گفت:
ـ اوما واقعاً گاریچیها آدمای مهمی بودن. اسم خیلیهاشون هیچجا ثبت نشده. مثل خیلی از کارگرا، سنگدرارها، باربرها و آدمایی که شهر روی شونهٔ اونا میچرخید.
زاغو گفت:
ـ یعنی اسمشون تو تاریخ نیومده.
غلو گفت:
ـ آره. اسمشون نیومده، اوما بار تاریخ رو بیشتر همین بیاسمها کشیدن.
این بار زاغو مسخرهاش نکرد. مندو هم چیزی نگفت. جمله مدتی میان سه نفر ماند.
غلو گفت:
ـ اصلاً محلهٔ ما خودش داستان عجیبی داشت.
زاغو گفت:
ـ ای جمله خطرناکه. معلومه میخوای بری سراغ سیاست.
مندو گفت:
ـ بذار بره خالو. پنج دقیقه وقتش میدیم، اگه برنگشت با عصاش میکشیمش بیرون!
غلو گفت:
ـ مو سیاست نمیگم؛ دارُم از خود محله حرف میزنم.
زاغو گفت:
ـ برای تو ای دوتا فرق دارن؟
غلو خندید.
ـ گوش کن. یه طرف آدمی مثل محمد چاقو، پای پتی میرفت سنگدرار. یه طرف گاریچی. یه طرف پاسبان. یه طرف کارگر. یکی زندان کار میکرد، یکی خودش زندانی میشد. همه هم از همون کوچهها رد میشدن.
مندو گفت:
ـ و ما هم وسطشون تیلهبازی میکردیم.
زاغو گفت:
ـ بدون اینکه بدونیم اینا یه روز میشن تاریخ غلو!
غلو گفت:
ـ خود ما هم نمیدونستیم.
کمی مکث کرد.
ـ آدم وقتی بچهس، خیال میکنه محله همین کوچهس و همین خونهها. بعدها میفهمه هر خونه یه دنیا داشته.
مندو گفت:
ـ بعضی خونهها هم دیگه نیستن.
غلو ساکت شد.
زاغو نگاهش کرد. مندو هم فهمید چیزی در صورت غلو عوض شده است.
زاغو گفت:
ـ غلو…
ـ هان؟
ـ بعضی خونهها رو آدم هیچوخت یادش نمیره.
غلو چیزی نگفت.
زاغو ادامه داد:
ـ مخصوصاً وقتی مجبورش کرده باشن ازش بره.
اتاق آرام شد.
این بار نه محمد چاقو بود، نه فیسفیسو، نه گاریچی و نه سبیل یک پاسبان.
غلو دستش را روی عصا گذاشت.
محله هنوز روی صندلی چهارم نشسته بود؛ اما انگار این بار میخواست از بخشی از گذشته حرف بزند که دیگر چندان خندهدار نبود.
فهرست واژهها، اصطلاحات و مکانهای فصل دهم
- سنگدرار: محل استخراج و آمادهسازی سنگ؛ در خاطرات محله با کار سخت کارگران و سنگدرارها پیوند دارد.
- محمد چاقو: از چهرههای قدیمی محله؛ در خاطرهٔ سه رفیق با پابرهنهرفتن تا سنگدرار به یاد مانده است.
- فیسفیسو: لقب محلی یکی از آدمهای محله که بچهها او را با این نام صدا میزدند.
- پاسبانخیز: تعبیر طنزآمیز زاغو برای تعداد زیاد پاسبانهایی که از محله به یاد میآورد.
- حسین شهرستانی / حسین سبیل: از چهرههای بهیادماندهٔ محله؛ در روایت سه رفیق پاسبان زندان بوده است.
- استوار شهربانی: درجهای در شهربانی قدیم؛ آقای زارعی در خاطرهٔ شخصیتها با این عنوان و کار در زندان یاد میشود.
- پاسبان کبکانی: پاسبانی که در خاطرهٔ غلو همسایهٔ دیواربهدیوار خانوادهٔ او بوده است.
- «سی خوش تیمساری بید»: عبارت محلی دربارهٔ قنبر پاسبان که به همان صورت اصلی حفظ شده است.
- گروهبان قیچی: از چهرههای محله که در خاطرهٔ شخصیتها بعدها بانی مسجد برازجانی شد.
- مسجد برازجانی: مسجدی که در روایت سه رفیق با نام گروهبان قیچی پیوند دارد.
- گاریچی: کسی که با گاری بار و کالا جابهجا میکرد؛ در این فصل یادآور بخشی از زندگی و کار روزمرهٔ بوشهر قدیم است.
ادامه دارد…
📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.
← فصل نهم ـ شبهایی که مردم روی بام بودند
دیدگاهتان را بنویسید