زاغو، مندو و غلو ـ فصل دوازدهم: سه نفر در پیاده‌رو

نوشته شده توسط

در

زاغو، مندو و غلو
روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمی‌شوند
نوشتهٔ ناصر کمالی

فصل دوازدهم ـ سه نفر در پیاده‌رو

حرف‌ها تمامی نداشت.

هر بار که خیال می‌کردند دیگر چیزی نمانده، یکی اسمی می‌گفت، دیگری می‌گفت «یادت میاد؟» و دری تازه باز می‌شد.

اما بدن، برخلاف خاطره، حساب خودش را داشت.

غلو دستش را روی عصا گذاشت و گفت:

ـ خالو، یه کم راه بریم؟ ای‌همه نشستیم، پام خشک شد.

زاغو نگاهش کرد.

ـ تو مطمئنی راه رفتن درمانشه؟

ـ چرا؟

ـ می‌ترسُم اون یکی پاتم خشک بشه!

مندو خندید.

ـ بلند شین خالو. تا هوا خوبه یه دور بزنیم.

غلو با کمک عصا از جا بلند شد.

زاغو گفت:

ـ آروم! ما فصل دوازدهمیم؛ نویسنده هنوز بهت احتیاج داره!

غلو گفت:

ـ نویسنده خودُمُم خالو!

زاغو گفت:

ـ پس وضع بدتر از چیزیه که فکر می‌کردُم!


سه نفر از خانه بیرون آمدند.

سال‌ها پیش اگر کنار هم راه می‌رفتند، هیچ‌کس به راه‌رفتن فکر نمی‌کرد.

پاها خودشان می‌رفتند. می‌دویدند. از دیوار بالا می‌رفتند. از حصار باغ مسلمو رد می‌شدند. پای پتی تا دریا می‌رفتند.

حالا اما راه‌رفتن هم آداب خودش را داشت.

غلو عصا را جلو می‌گذاشت، بعد پایش را.

زاغو یک طرفش راه می‌رفت و مندو طرف دیگر.

هیچ‌کدام نگفتند برای چه. اصلاً لازم نبود.

هر جا پیاده‌رو صاف‌تر بود، بی‌آنکه چیزی بگویند، مسیرشان کمی به همان طرف کشیده می‌شد.

غلو متوجه شد.

ـ خالو، مو خودُم می‌تونُم راه برم.

زاغو گفت:

ـ کی گفت نمی‌تونی؟

ـ خو، پس چرا دوتاتون چسبیدین به مو؟

مندو گفت:

ـ ما به تو نچسبیدیم؛ تو وسط راه ما قرار گرفتی!

غلو گفت:

ـ عجب! پیاده‌رو هم مال شماس؟

زاغو گفت:

ـ نه خالو، اوما اگه تو بیفتی، مشکل فقط افتادن تو نیس.

ـ پس چیه؟

زاغو با قیافه‌ای جدی گفت:

ـ ما دوتا باید بلندت کنیم. بعد هر سه‌تامون آمبولانس می‌خوایم!

مندو زد زیر خنده.

غلو هم خندید.

ـ نامرد!


چند قدم جلوتر، قسمتی از پیاده‌رو ناهموار بود.

مندو بی‌آنکه چیزی بگوید کمی به غلو نزدیک‌تر شد. زاغو هم سرعتش را کم کرد.

غلو عصا را روی زمین گذاشت. یک قدم. قدم دوم.

نوک کفشش به لبهٔ سنگی گیر کرد.

همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

بدنش کمی به جلو رفت. عصا لغزید.

اما پیش از آنکه تعادلش را کاملاً از دست بدهد، دو دست از دو طرف بازویش را گرفتند.

زاغو از یک طرف. مندو از طرف دیگر.

غلو چند ثانیه همان‌طور ماند. بعد خودش را صاف کرد.

زاغو گفت:

ـ دیدی؟

غلو گفت:

ـ چی رو؟

ـ آمبولانس رو از مرگ نجات دادیم!

مندو خندید.

ـ خالو، آمبولانس هنوز خبر نداره چه خطری از سرش گذشته!

غلو گفت:

ـ چیزی نبید. پام گیر کرد.

زاغو گفت:

ـ آره خالو. همهٔ سقوط‌های تاریخ با همین جمله شروع شدن: «چیزی نبید!»

غلو عصایش را بلند کرد.

ـ مو اگه ای عصا رو…

زاغو دو قدم دور شد.

ـ دیدی مندو؟ تعادلش برگشت! اولین نشونه‌شم خشونته!


دوباره راه افتادند.

اما این بار غلو چیزی نگفت که «خودم می‌توانم».

دو رفیقش هم چیزی نگفتند که «مواظبت هستیم».

بعضی چیزها اگر گفته شوند، کوچک می‌شوند.

رفاقت پنجاه‌ساله لازم نبود خودش را توضیح بدهد.

همان دو دستی بود که وقتی پا لغزید، پیش از زمین رسیدند.


زاغو گفت:

ـ غلو، یادت میاد اون وخت از محله تا دریا چطور می‌رفتیم؟

غلو گفت:

ـ پای پتی.

مندو گفت:

ـ زیر آفتاب.

زاغو گفت:

ـ بعد تو ای‌قدر می‌دویدی انگار یکی دنبالت کرده.

مندو گفت:

ـ خیلی وقتا یکی واقعاً دنبالش کرده بید!

غلو گفت:

ـ خالو، شماها تاریخ رو تحریف نکنین.

زاغو گفت:

ـ باغ مسلمو رو کی دوید؟

مندو گفت:

ـ مار رو کی دید؟

زاغو گفت:

ـ کنارها رو کی ریخت؟

غلو گفت:

ـ ای پرونده مختومه شده!

مندو گفت:

ـ در حافظهٔ مو هیچ پرونده‌ای مختومه نمی‌شه.

زاغو گفت:

ـ ایه که مو رو می‌ترسونه!


غلو گفت:

ـ اون وخت فکر می‌کردیم پا همیشه همینه.

مندو گفت:

ـ آدم جوون اصلاً به پا فکر نمی‌کنه.

زاغو گفت:

ـ به عقلشم فکر نمی‌کنه!

غلو گفت:

ـ تو هنوزم بهش فکر نمی‌کنی.

زاغو گفت:

ـ چیزی که آدم نداره، چرا وقتش رو صرف فکرکردن بهش کنه؟

مندو چند لحظه نگاهش کرد و بعد زد زیر خنده.

ـ خالو، ای یکی رو باید بنویسیم!

غلو گفت:

ـ نوشته شد!


کمی جلوتر نیمکتی بود.

زاغو گفت:

ـ بشینیم؟

غلو فوری گفت:

ـ مو خسته نیستُم.

مندو گفت:

ـ ما هستیم.

غلو نگاهی به هر دو کرد. می‌دانست دروغ می‌گویند. آن‌ها هم می‌دانستند او می‌داند. اما هر سه وانمود کردند مسئله همین است.

نشستند.

مندو پاهایش را جلو کشید. زاغو دستش را روی زانویش گذاشت. غلو عصا را میان دو پا نگه داشت.

چند لحظه رهگذران را نگاه کردند.

جوانی با سرعت از کنارشان گذشت.

غلو چشمش را دنبال او فرستاد.

ـ نگاه کن.

زاغو گفت:

ـ چی رو؟

ـ راه‌رفتنش رو.

مندو گفت:

ـ چه‌شه؟

غلو گفت:

ـ هیچی. همین که اصلاً حواسش نیس داره راه می‌ره.

هر سه ساکت شدند. این بار حرف غلو تحلیل سیاسی نبود.

زاغو گفت:

ـ خالو، ما هم یه روز همین‌جوری بیدیم.

مندو گفت:

ـ بدتر. ما راه نمی‌رفتیم؛ می‌دویدیم.

غلو گفت:

ـ از صبح تا شب.

زاغو گفت:

ـ بعدم شب روی بوم حاضر نبودیم بخوابیم.

مندو گفت:

ـ حالا ساعت ده نشده دنبال بالشیم!

زاغو گفت:

ـ مو ساعت هشت آماده‌م. فقط غرورم اجازه نمی‌ده اعلام کنم!


غلو به عصایش نگاه کرد.

ـ عجیب نیس خالو؟

زاغو گفت:

ـ چی؟

ـ همی عصا.

ـ باز عصا سیاسی شد؟

ـ نه. فکر می‌کنم اون بچه‌ای که پای پتی می‌رفت دریا، اگه یکی بهش می‌گفت یه روز با عصا راه می‌ری، باور می‌کرد؟

مندو گفت:

ـ نه.

زاغو گفت:

ـ اگه می‌گفتن یه روز قرص‌هاتم باید با خودت این‌ور اون‌ور ببری، فرار می‌کردی!

غلو خندید.

ـ اصلاً نمی‌فهمیدُم قرص یعنی چی.

مندو گفت:

ـ ما اون وخت دارومون یه لیوان آب بید و یه «چیزی‌ت نیس، برو بازی کن!»

زاغو گفت:

ـ اگه دستت می‌شکست هم اول می‌گفتن چیزی‌ت نیس!

غلو گفت:

ـ بعد اگه فرداش ورم می‌کرد؟

مندو گفت:

ـ می‌گفتن: دیدی گفتم دست نزن بهش!

سه‌تایی خندیدند.


بعد از چند دقیقه دوباره بلند شدند. این بار هیچ‌کس عجله نداشت.

سه مرد پیر آرام در پیاده‌رو راه می‌رفتند.

یکی عصا داشت. دو نفر دیگر هم دیگر پاهای جوانی را نداشتند.

اما اگر کسی از دور نگاهشان می‌کرد، چیزی را نمی‌دید که خودشان می‌دیدند.

آن‌ها فقط سه پیرمرد در پیاده‌رو نبودند.

همان سه بچه بودند.

یکی از حصار باغ بالا می‌رفت. یکی پایین ایستاده بود و راه فرار نشان می‌داد. یکی می‌خندید.

گاهی دنبال کنار بودند. گاهی دور شیشهٔ عقرب جمع می‌شدند. گاهی روی بام دراز می‌کشیدند و صدای آواز را از دور می‌شنیدند.

گاهی هم فقط در کوچه می‌دویدند، بی‌آنکه بدانند روزی همین دویدن تبدیل به خاطره خواهد شد.


زاغو گفت:

ـ خالو، آروم‌تر برو.

غلو گفت:

ـ چرا؟ مو که خوبم.

مندو گفت:

ـ می‌دونیم.

غلو گفت:

ـ پس؟

زاغو گفت:

ـ عجله‌مون چیه؟

غلو چیزی نگفت. سرعتش را کم کرد.

سه نفر کنار هم ادامه دادند.

نه آن‌قدر آهسته که بایستند. نه آن‌قدر تند که یکی جا بماند.

شاید رفاقت در این سن همین بود:

سرعتت را طوری تنظیم کنی که هیچ‌کدام از رفیقانت عقب نماند.

و آن دو دست، هنوز در دو طرف غلو بودند؛ نه برای اینکه او نمی‌توانست راه برود، بلکه برای روزی که شاید دوباره پای یکی از آن سه نفر بلغزد.

فهرست واژه‌ها و تعبیرهای فصل دوازدهم

  • پای پتی: پابرهنه؛ بدون کفش. در خاطرات سه رفیق، یادآور کودکی و رفت‌وآمد آزادانه در محله و کنار دریاست.
  • «چیزی نبید»: «چیزی نبود»؛ تعبیر محاوره‌ای برای کوچک جلوه‌دادن درد یا حادثه، حتی وقتی ماجرا چندان کوچک نیست.
  • «پرونده مختومه شده»: تعبیر طنزآمیز غلو برای خاطره‌ای که دوست ندارد زاغو و مندو دوباره جزئیاتش را پیش بکشند.
  • آمبولانس می‌خوایم: شوخی زاغو با پیرشدن هر سه؛ اگر یکی بیفتد و دو نفر دیگر بخواهند بلندش کنند، ممکن است هر سه به کمک احتیاج پیدا کنند.

ادامه دارد…


📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.

← فصل یازدهم ـ ترکا؛ محله‌ای که توحید شد

فصل سیزدهم ـ تو اصلاً اونجا نبیدی! →

مشاهده همهٔ «روایات خالو»

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress