زاغو، مندو و غلو
روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوند
فصل هفتم ـ باغ مسلمو
گذشته، برخلاف قلیهماهی، ته نداشت. کافی بید یکی دستش را دراز کند تا از یه گوشهش چیزی بیرون بکشه.
ای بار زاغو بید:
ـ حالا که حرف شکم شد… باغ مسلمو یادتونه؟
مندو خندید:
ـ کنار!
غلو گفت:
ـ کدوم کنار؟
زاغو گفت:
ـ سیل ای بکن! هنوز میپرسه کدوم کنار!
مندو گفت:
ـ همون کناری که نزدیک بید تو رو به کشتن بده.
غلو گفت:
ـ مو رو کنار نکشت خالو.
زاغو گفت:
ـ راست میگه. کنار بیگناه بید؛ طمع خودش نزدیک بید بکشتش!
غلو گفت رفتند باغ مسلمو کنار بچینند. مندو پرسید باغ مال شما بود؟ مسلمو گفته بود بیایید؟ جواب هر دو «نه» بود.
زاغو گفت:
ـ هنوز وارد باغ نشدیم، متهم اعتراف کرد.
باغ مسلمو بعد از سالها دوباره جلو چشمشان سبز شد. آن طرف حصار خاردار، درختهای کنار ایستاده بیدن و بچههای محله معمولاً جرئتشان از عقلشان بیشتر بید.
غلو از حصار رفت بالا؛ یک پا این طرف، یک پا آن طرف، تا بالاخره داخل باغ افتاد. دست دراز کرد: یکی، دوتا، سهتا کنار.
همان لحظه صدایی آمد:
ـ هی! چه کار میکنی؟
مسلمو چند متر آنطرفتر ایستاده بید، چوبی دستش. اول به غلو نگاه کرد، بعد به شاخه، بعد به مشت پر از کنار.
مسلمو چوب را بالا آورد:
ـ وایسا بچه! بیا ایجا ببینُم!
غلو برگشت طرف حصار. همان حصاری که آمدن از آن سخت بود، حالا انگار دو برابر شده بود.
دست گذاشت روی حصار؛ خار رفت تو دستش. جای دیگری را گرفت؛ آنجا هم خار.
مندو از بیرون داد زد:
ـ غلو! بیا بیرون!
ـ از کجا؟!
ـ از همونجا که رفتی!
ـ مو خودُم میدونُم از همونجا! راهشو بگو!
مسلمو نزدیکتر میشد. نوک چوبش با هر قدم به زمین میخورد: تق… تق… تق…
غلو کنارها را ریخت.
مندو گفت:
ـ ایجا مالکیت خصوصی رو به رسمیت شناختی!
غلو گفت:
ـ مو ایجا جان خصوصی خودُم رو به رسمیت شناخته بیدُم!
راه راست بسته، چپ پر از خار، لباسش گیر کرده و مسلمو پشت سرش بود که ناگهان صدای خشخش آمد.
چیزی باریک و زنده روی خاک حرکت کرد.
غلو گفت:
ـ مار!
مار جلو، مسلمو پشت سر، حصار و خار دو طرف. غلو واقعاً گیر افتاده بید.
مندو داد زد:
ـ تکون نخور!
غلو گفت:
ـ قبلش میگفتی فرار کن، حالا میگفتی تکون نخور! آدم با راهنمایی تو زنده بمونه خودش معجزهس!
بعد متوجه شد صدای قدمهای مسلمو قطع شده. مسلمو هم مار را دیده بید. چوب هنوز دستش بید، اوما دیگر جلو نمیآمد.
برای چند لحظه نه کنار مهم بید، نه مالکیت باغ. مار وسطشان راه خودش را میرفت.
مسلمو با چوب اشاره کرد:
ـ برو! برو بیرون!
غلو باورش نشد. مسلمو دوباره گفت:
ـ برو دیگه! زود!
غلو لباسش را از خار کشید؛ پارچه پاره شد. خار رفت توی کف دستش. مهم نبید. خودش را بالا کشید و برای لحظهای دوباره روی حصار ماند: یک پا داخل باغ، یک پا بیرون؛ پشت سر مار، آن طرف مسلمو، جلو دو رفیق.
خودش را انداخت آن طرف. افتاد روی خاک، بلند شد و دوید.
چند کوچه آنطرفتر ایستادند.
زاغو پرسید:
ـ کنارها کو؟
غلو گفت:
ـ کدوم کنار؟
مندو خندید:
ـ همونایی که سیشون عملیات کرده بیدی!
غلو گفت:
ـ آدم وقتی مار پشت سرشه، کنار جلو چشمش زیتونم باشه ولش میکنه!
زاغو گفت:
ـ پس عملیات شکست خورد.
غلو گفت:
ـ نه. عقبنشینی تاکتیکی بید. جانُم رو آوردم بیرون.
پنجاه سال بعد، غلو روی صندلی نشست و گفت:
ـ اوما اگه دقیق نگاه کنیم، اون روز یه مسئلهٔ جالب وجود داشت.
زاغو آه کشید:
ـ شروع شد.
مندو گفت:
ـ مو میدونستُم آخرش مارم سیاسی میشه.
زاغو پرسید:
ـ یعنی مار اولین متحد سیاسی تو بید؟
غلو گفت:
ـ البته مو و مار در اینکه علیه مالکیت خصوصی متحد بیدیم، حرفی نیس… اوما تضاد منافع هم داشتیم.
مندو گفت:
ـ سیکو همی اَندی سیش تحلیل پیدا کرد؟
غلو گفت مو و مار اشتراک موقت داشتند اما منافعشان یکی نبود.
زاغو گفت:
ـ یعنی ائتلاف کردین، اوما برنامهٔ مشترک نداشتین؟
غلو گفت:
ـ دقیقاً.
مندو پرسید مار خودش خبر داشت عضو ائتلاف شده؟ غلو گفت نه و توضیح داد «همجهتی موقت» بوده.
زاغو پرسید:
ـ خو مسلمو چی؟
غلو جدیتر نشست:
ـ با مسلمو فرق داشت. با مسلمو تضاد آنتاگونیستی داشتیم خالو.
مندو گفت:
ـ سیچی؟
ـ آنتاگونیستی.
زاغو گفت:
ـ مسلمو چوب دستش بید، تو کناراش تو دستت بید، حالا بعد پنجاه سال فهمیدی تضادتون آنتاگونیستی بید؟
غلو گفت:
ـ همون موقع هم تضاد وجود داشت؛ فقط اسم علمیشو بلد نبیدُم!
مندو گفت مسلمو خبر نداشت وارد تاریخ مبارزهٔ طبقاتی شده و زاغو اضافه کرد مار هم خبر نداشت علیه مالکیت خصوصی مبارزه میکند.
غلو گفت:
ـ لازم نیس همهٔ نیروهای تاریخی از نقش خودشون آگاه باشن.
مندو گفت:
ـ خالو، مو دیگه هیچی نمیگم. میترسُم دو دقیقه دیگه ثابت کنه کنارای مسلمو هم آگاهی طبقاتی داشتن!
هر سه خندیدند.
غلو گفت:
ـ عجب کارایی میکردیم خالو.
مندو گفت:
ـ عقل نداشتیم.
زاغو گفت:
ـ نه خالو، عقل داشتیم؛ اوما هنوز کامل تحویلمون نداده بیدن.
مندو گفت اگر عقل داشتند دست به هر چیزی نمیزدند. از مار فرار کرده بودند، اما موجود دیگری بود که بهجای فرار از آن، خودشان میگرفتند و داخل شیشه میانداختند.
زاغو گفت:
ـ عقرب.
غلو سر تکان داد:
ـ آره خالو… عقرب.
اگر از مار فرار کرده بیدن، هنوز ذرهای عقل تو سرشان بید. مشکل از جایی شروع میشد که خیال میکردن چون عقرب تو شیشهس، دیگه قدرت دست خودشونه.
مندو گفت:
ـ اون شیشه یادتونه؟
باغ مسلمو آرامآرام عقب رفت. حصار خاردار محو شد. مسلمو و چوبش دور شدند. مار لای علفها خزید و رفت.
و جای باغ، شیشهای آمد وسط خاطره. چند پسربچه دورش حلقه زده بیدن.
داخل شیشه، عقربی بید که آرام حرکت میکرد.
بچهها خیال میکردن چون عقرب تو شیشهس، دیگه خطری نیس.
عقرب، اوما، ظاهراً تحلیل دیگهای از رابطهٔ قدرت داشت.
📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.
← فصل ششم ـ کاه مال خودت نبود، کاهدون که مال خودته
ادامه دارد…
دیدگاهتان را بنویسید