زاغو، مندو و غلو
روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوند
فصل هشتم ـ عقرب در شیشه
مندو گفت:
ـ اون شیشه یادتونه؟
زاغو هنوز داشت به باغ مسلمو و مار میخندید.
ـ کدوم شیشه خالو؟ ما تو بچگی هرچی گیرمون میاومد یا مینداختیم تو شیشه، یا از شیشه درمیآوردیم!
غلو گفت:
ـ شیشهٔ عقرب.
خندهٔ زاغو کمی جمع شد.
ـ آها… عقرب!
آن روزها بچههای محله از چیزهایی نمیترسیدند که حالا حتی اسمشان هم آدم را وادار میکند پایش را از زمین جمع کند.
عقرب که پیدا میشد، بهجای اینکه از آن دور شوند، یکی شیشه میآورد، یکی چوب، یکی سنگ، و بقیه هم دورش جمع میشدند و هرکدام خیال میکردند فرماندهٔ عملیاتاند.
مندو گفت:
ـ بالاخره میگرفتیمش و مینداختیمش تو شیشه.
زاغو گفت:
ـ بعدم خیال میکردیم دیگه اسیر شده و هر کاری دلمون خواست میتونیم باهاش بکنیم.
غلو گفت:
ـ همینجا اشتباه میکردیم خالو. ما خیال میکردیم چون عقرب تو شیشهس، قدرت دست ماس.
زاغو نگاهش کرد.
ـ باز شروع کردی؟ هنوز عقرب نیش نزده، تو رابطهٔ قدرت پیدا کردی؟
مندو خندید.
ـ صبر کن خالو. بذار نیش بزنه، بعد تحلیلش کن.
شیشه وسط بود و چند بچه دورش. عقرب ته شیشه خودش را جمع کرده بود. گاهی دمش را بالا میآورد و دوباره پایین میبرد.
بچهها از پشت شیشه نگاهش میکردند و میخندیدند. خطر، وقتی پشت شیشه باشد، خیلی کوچکتر به نظر میرسد.
یکی با چوب به شیشه میزد. یکی آن را تکان میداد. یکی میگفت:
ـ سیل ای بکن! ترسیده!
مندو گفت:
ـ حالا از کجا فهمیده بیدیم عقرب ترسیده، خدا میدونه!
زاغو گفت:
ـ خالو، ما اون وخت زبان عقربم بلد بیدیم!
غلو گفت:
ـ نه، مشکل ای بید که خیال میکردیم هرچی تو شیشهس، دیگه اختیارش دست ماس.
مندو گفت:
ـ تا اینکه یکی از بچهها خواست ثابت کنه اختیارش خیلی بیشتر از ای حرفاس.
زاغو از همینجا شروع کرد به خندیدن.
غلو گفت:
ـ خالو، هنوز که چیزی نگفته!
ـ مو آخرش یادمه!
یکی از بچهها جلو آمد. نگاهی به عقرب انداخت. نگاهی به بقیه کرد. آن نگاه، همان نگاه خطرناکی بود که بچهها پیش از انجام کاری میکنند که چند ثانیه بعد همه میفهمند نباید میکردند.
مندو گفت:
ـ نمیدونم ای فکر از کجای سرش دراوما بید که گفت حالا مو یه کاری میکنم!
زاغو گفت:
ـ بعضی فکرها اصلاً از سر درنمیاد خالو!
هر سه خندیدند.
پسرک تصمیم گرفت داخل شیشه بشاشد.
غلو سرش را تکان داد.
ـ ایجا دیگه رابطهٔ قدرت کاملاً روشن بید. بچه بیرون شیشه، عقرب داخل شیشه. بچه خیال میکرد دست بالا رو داره.
مندو گفت:
ـ عقرب اوما ظاهراً با تحلیل تو موافق نبید.
زاغو زد زیر خنده.
ـ عقرب منتظر فرصت بید خالو!
فرصت هم رسید. همهچیز در چند لحظه اتفاق افتاد. یک حرکت. یک فریاد.
و بعد پسری که چند ثانیه پیش فاتح میدان بود، پرید عقب و دستش را جایی گذاشت که از همان لحظه معلوم شد عقرب، برای پاسخدادن، نقطهٔ بسیار حساسی را انتخاب کرده است.
مندو گفت:
ـ همونجا زدش، نه؟
غلو خندید.
ـ فکر کنم همونجا بید.
زاغو گفت:
ـ فکر میکنی؟ خالو، بعضی خاطرهها جای شک نمیذاره!
بعد مکثی کرد و با قیافهای جدی گفت:
ـ عقرب انتخاب دقیقی داشت.
سه پیرمرد چنان خندیدند که انگار دوباره همان بچههای دور شیشه بودند.
غلو اشک خنده را از گوشهٔ چشمش پاک کرد.
ـ خالو، نتیجهٔ تاریخیش ای بید که قدرت همیشه دست کسی نیس که بیرون شیشه وایساده.
زاغو گفت:
ـ نه خالو. نتیجهش ای بید که بعضی جاها رو نباید به عقرب نزدیک کرد!
مندو از خنده خم شد.
ـ ای تحلیل از مال غلو علمیتر بید!
خنده که آرام گرفت، برای چند لحظه هر سه ساکت شدند.
آن روزها خیلی چیزها در محله عمومی بود؛ بازی، دعوا، گریه، خنده، خبر، عشق، حتی نیش عقرب. اگر صبح اتفاقی میافتاد، تا ظهر نصف محله خبر داشت و تا غروب نصف دیگرش چیزی هم به آن اضافه کرده بود.
مندو گفت:
ـ اصلاً چیزی خصوصی بید؟
زاغو گفت:
ـ خصوصی؟ خالو، اگه عقرب یه نفر رو نیش میزد، فرداش آدمایی که اصلاً اونجا نبیدن، از خود عقرب بهتر میدونستن کجا زده!
غلو خندید.
ـ تابستونا که دیگه نصف زندگی مردم بیرون خونه بید.
مندو گفت:
ـ روی بوم.
غلو سر تکان داد.
ـ آره خالو… روی بوم.
زاغو گفت:
ـ شب که میشد، همه میرفتن بالا.
و ناگهان شیشهٔ عقرب کنار رفت. پشتبامهای محله پیدا شدند؛ تشکها، بالشها، صدای همسایهها، بچههایی که خوابشان نمیبرد و آدمهایی که خیال میکردند شب، حرفهایشان را از گوش دیگران پنهان میکند.
اما در محلهٔ ترکا، حتی شب هم رازدار خوبی نبود.
واژهها و اصطلاحات فصل هشتم
- سیل ای بکن: نگاهش کن؛ ببینش.
- وُخت: وقت، زمان.
- بیدیم: بودیم.
- نبید: نبود.
- دراوما بید: درآمده بود؛ در اینجا یعنی این فکر از کجا به ذهنش رسیده بود.
- بوم: پشتبام؛ در تابستانهای قدیم بوشهر محل خواب شبانهٔ خانوادهها.
- دست بالا داشتن: برتری و اختیار بیشتر داشتن.
- رابطهٔ قدرت: اصطلاحی که غلو با زبان تحلیلی خودش وارد ماجرای سادهٔ بچهها و عقرب میکند.
📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.
فصل نهم ـ شبهایی که مردم روی بام بودند →
ادامه دارد…
دیدگاهتان را بنویسید