زاغو، مندو و غلو ـ فصل چهاردهم: تو اصلاً اونجا نبیدی!

نوشته شده توسط

در

زاغو، مندو و غلو
روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمی‌شوند
نوشتهٔ ناصر کمالی

فصل چهاردهم ـ تو اصلاً اونجا نبیدی!

سه نفر آرام‌آرام برگشتند.

پیاده‌روی کوتاهی بود، اما برای پاهای امروزِ آن‌ها، دیگر هیچ راهی کوتاه نبود.

وقتی دوباره نشستند، غلو عصایش را کنار صندلی گذاشت و گفت:

ـ خو، حالا دیگه کسی حق نداره بگه مو پیر شدُم.

زاغو گفت:

ـ نه خالو. تو پیر نشدی؛ فقط سرعتت با رشد جمعیت جهان تنظیم شده!

مندو گفت:

ـ مو بیشتر نگران عصاشُم. بیچاره امروز بیشتر از همه کار کرد.

غلو گفت:

ـ ای عصا اگه زبون داشت، اول از همه از دست شما دوتا شکایت می‌کرد.

زاغو گفت:

ـ اگه زبون داشت، می‌گفت مو رو از ای خونه نجات بدین!

مندو خندید.

غلو دستش را به طرف عصا برد.

زاغو فوری گفت:

ـ دیدی؟ هنوز ننشسته خشونت شروع شد!


چند لحظه بعد، مندو گفت:

ـ راستی زاغو، اون شبی که رفتیم کنار دریا یادت هَس؟

زاغو گفت:

ـ کدوم شب؟

ـ همون که غلو هم بید.

غلو گفت:

ـ کدومش خالو؟

مندو کمی فکر کرد.

ـ همون شبی که کنار ساحل نشستیم و تا نصف‌شُو حرف زدیم.

زاغو اخم کرد.

ـ شب نبید.

مندو گفت:

ـ چی شب نبید؟

ـ همون که تو می‌گی. عصر بید.

مندو گفت:

ـ عصر؟ خالو هوا تاریک بید!

زاغو گفت:

ـ تاریک کجا بید؟ آفتاب هنوز بید!

غلو نگاهی به هر دو کرد.

ـ شاید نزدیک غروب بید.

مندو گفت:

ـ نه خالو. مو دقیق یادمه. شب بید.

زاغو گفت:

ـ مو هم دقیق یادمه، عصر بید.

غلو گفت:

ـ حالا مهمه؟

هر دو با هم گفتند:

ـ آره!

غلو سرش را تکان داد.

ـ پنجاه سال گذشته، شما هنوز سر آفتابش دعوا دارین؟

مندو گفت:

ـ مسئله آفتاب نیس؛ مسئله حقیقته.

زاغو گفت:

ـ حقیقت ایه که حافظهٔ تو شب و روزش قاطی شده.

مندو گفت:

ـ حافظهٔ مو سالمه.

زاغو گفت:

ـ خالو، تو اگه بگی «دقیق یادمه»، مو همون لحظه نصف حرفت رو باور نمی‌کنُم!


غلو گفت:

ـ مو یادمه کنار دریا نشستیم.

مندو فوری برگشت طرفش.

ـ دیدی؟

غلو ادامه داد:

ـ اوما فکر کنم زاغو اصلاً اون شب با ما نبید.

زاغو چند ثانیه نگاهش کرد.

ـ چی؟

ـ فکر کنم تو نبیدی.

ـ مو نبیدُم؟!

مندو زد زیر خنده.

ـ خالو، حالا داستان بهتر شد!

زاغو گفت:

ـ غلو، مو خودُم دارُم دربارهٔ همون روز حرف می‌زنُم، بعد تو می‌گی مو اونجا نبیدُم؟

غلو گفت:

ـ شاید یه دفعهٔ دیگه رو می‌گی.

زاغو گفت:

ـ یه دفعهٔ دیگه؟ خالو، مو خودُم اونجا بیدُم!

مندو گفت:

ـ نه، صبر کن…

کمی فکر کرد.

بعد انگشتش را طرف غلو گرفت.

ـ تو اصلاً اونجا نبیدی!

چند ثانیه سکوت شد.

بعد زاغو آن‌قدر خندید که دستش را روی زانویش گذاشت.

ـ خالو! حالا هیچ‌کدوممون اونجا نبیدیم!

غلو گفت:

ـ پس کی رفته بید کنار دریا؟

زاغو گفت:

ـ ظاهراً فقط خاطره رفته بید!


مندو گفت:

ـ نه، نه… حالا یادُم اومد.

زاغو گفت:

ـ خطرناک‌ترین جملهٔ امشب همین بید.

مندو توجهی نکرد.

ـ غلو یه شب دیگه با ما بید.

غلو گفت:

ـ خو، مو هم همینو می‌گُم.

زاغو گفت:

ـ نه خالو، تو تا دو دقیقه پیش یه چیز دیگه می‌گفتی.

غلو گفت:

ـ مو داشتم احتمالات تاریخی رو بررسی می‌کردُم.

زاغو گفت:

ـ اسم فراموشی رو هم عوض کرد!

مندو گفت:

ـ صبر کنین. اون شب…

زاغو گفت:

ـ باز شد شب؟

ـ آره، شب بید.

ـ خالو، هنوز سر ای یکی توافق نکردیم!

غلو گفت:

ـ بذار حرفش رو بزنه.

مندو گفت:

ـ اون شب مو و غلو کنار دریا بیدیم…

زاغو گفت:

ـ پس مو کو بیدُم؟

مندو گفت:

ـ نمی‌دونُم.

زاغو گفت:

ـ چه شاهد معتبری! محل وقوع جرم یادشه، خودش یادشه، غلو یادشه؛ فقط متهم گم شده!

غلو گفت:

ـ تو چرا متهم شدی؟

زاغو گفت:

ـ خالو، تو خاطرات مندو همه اول شاهدن، آخرش متهم درمی‌آن!


مندو گفت:

ـ اصلاً اسم کی رو آوردی که بحث شروع شد؟

زاغو گفت:

ـ مو اسم کسی رو نیاوردم.

غلو گفت:

ـ آوردی.

ـ کی؟

غلو اسم یکی از بچه‌های قدیم محله را گفت.

زاغو فوری گفت:

ـ نه خالو، اون نبید.

مندو گفت:

ـ خودش بید!

زاغو گفت:

ـ اسمش یه چیز دیگه بید.

مندو گفت:

ـ نه.

غلو گفت:

ـ مو فکر کنم زاغو راست می‌گه.

مندو گفت:

ـ تو اصلاً اونجا نبیدی!

غلو عصایش را برداشت.

ـ ای جمله رو یه بار دیگه بگی، ثابت می‌کنُم الان کجا هَسُم!

زاغو خودش را کنار کشید.

ـ مندو، ادامه بده خالو. برای اولین بار تاریخ سند فیزیکی آورده!


هر سه خندیدند.

اما پشت این خنده، چیز عجیبی بود.

پنجاه‌وچند سال از بسیاری از آن روزها گذشته بود.

هر کدام محله‌ای را در ذهن خودش حمل می‌کرد.

محلهٔ مندو همیشه دقیقاً همان محلهٔ زاغو نبود. محلهٔ زاغو هم با محلهٔ غلو فرق داشت.

در خاطرهٔ یکی، هوا تاریک بود. در خاطرهٔ دیگری، هنوز آفتاب بود.

یکی قسم می‌خورد فلانی آنجا بوده. دیگری می‌گفت اصلاً نیامده بود.

گاهی حتی هر سه از یک اتفاق حرف می‌زدند، اما انگار سه اتفاق مختلف رخ داده بود.


غلو گفت:

ـ می‌دونین مشکل چیه؟

زاغو گفت:

ـ بله. مشکل ایه که تو می‌خوای تحلیل کنی.

مندو خندید.

غلو گفت:

ـ جدی می‌گُم. شاید حافظه صندوق نیس که آدم یه خاطره رو بذاره توش و پنجاه سال بعد همون‌جوری سالم درش بیاره.

مندو گفت:

ـ پس چیه؟

غلو کمی فکر کرد.

ـ شاید هر بار که چیزی رو یاد میاریم، یه بار دیگه می‌سازیمش.

زاغو گفت:

ـ یعنی مندو پنجاه ساله داره ساختمان غیرمجاز می‌سازه؟

مندو گفت:

ـ حافظهٔ مو پروانه ساخت داره!

غلو خندید.

ـ منظورُم ایه که هرکدوممون یه تکه رو نگه داشتیم. یه تکه هم شاید عوض شده. یه چیزی کم شده، یه چیزی پررنگ‌تر شده.

مندو گفت:

ـ اوما اصلش مونده.

غلو گفت:

ـ آره. شاید اصلش مونده.

زاغو گفت:

ـ مثلاً اصلش ایه که ما سه‌تا همیشه بی‌عقل بیدیم؟

مندو گفت:

ـ ای یکی سند تاریخی داره!


مندو گفت:

ـ مو هنوز می‌گُم شب بید.

زاغو گفت:

ـ عصر بید.

غلو گفت:

ـ نزدیک غروب.

مندو گفت:

ـ تو که اصلاً اونجا نبیدی!

غلو گفت:

ـ خالو، مو کم‌کم دارُم شک می‌کنُم خود تو هم اونجا نبیدی!

زاغو گفت:

ـ مو یه پیشنهاد دارُم.

ـ چی؟

ـ سه روایت چاپ کنیم.

مندو گفت:

ـ یعنی چی؟

زاغو گفت:

ـ بنویسیم طبق روایت مندو شب بید، طبق روایت مو عصر بید، طبق روایت غلو هم هر ساعتی که از نظر سیاسی مناسب‌تر بید!

غلو خندید.

ـ نامرد!

زاغو گفت:

ـ این‌جوری تاریخم حفظ می‌شه، دعوام تموم می‌شه.

مندو گفت:

ـ دعوا تموم نمی‌شه.

ـ چرا؟

ـ چون روایت مو درسته.

زاغو گفت:

ـ دیدی غلو؟ بعضی جنگا راه‌حل سیاسی ندارن!


غلو گفت:

ـ شاید اصلاً لازم نیس یکی‌مون برنده بشه.

زاغو گفت:

ـ یعنی چی؟

ـ یعنی شاید بعد از این‌همه سال، حقیقت فقط دست یکی از ما نیس. یه تیکه‌ش پیش توئه، یه تیکه‌ش پیش مندو، یه تیکه‌ش پیش مو.

مندو گفت:

ـ بعد باید سه‌تاشو بذاریم کنار هم؟

ـ شاید.

زاغو گفت:

ـ اگه کنار هم گذاشتیم و باز جور نشد چی؟

غلو گفت:

ـ اون‌وخت می‌شه خاطره.

مندو لبخند زد.

زاغو چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

ـ ای حرفت بد نبید خالو.

غلو گفت:

ـ بالاخره بعد از پنجاه سال یه حرف مو قبول کردی.

زاغو گفت:

ـ نه، گفتم بد نبید. تا قبول‌کردن خیلی فاصله هَس!


سکوت کوتاهی افتاد.

هر سه به جایی دورتر از اتاق نگاه می‌کردند.

شاید به همان ساحلی که معلوم نبود شب بود یا عصر.

شاید به کوچه‌ای که یکی می‌گفت فلانی آنجا ایستاده بود و دیگری قسم می‌خورد نبود.

شاید به محله‌ای که دیگر هیچ‌کدام نمی‌توانستند دقیقاً همان‌طور که بود به آن برگردند.

اما هر سه نسخهٔ خودشان را داشتند.

بوشهرِ مندو کمی با بوشهرِ زاغو فرق داشت. بوشهرِ غلو هم چیزهایی داشت که آن دو جور دیگری به یاد می‌آوردند.

و شاید حقیقت، جایی میان همین سه بوشهر زندگی می‌کرد.


زاغو ناگهان گفت:

ـ مندو.

ـ هان؟

ـ یه سؤال.

ـ بگو.

ـ تل عاشقون که مو خوندم، شب بید یا عصر؟

مندو گفت:

ـ شب بید.

زاغو رو به غلو کرد.

ـ شاهد باش. بالاخره یه شب رو درست یادش موند!

مندو گفت:

ـ تازه صداتم خوب بید.

زاغو با تعجب نگاهش کرد.

ـ چی گفتی؟

ـ گفتم صدات خوب بید.

زاغو لبخند بزرگی زد.

ـ بالاخره! پنجاه سال بررسی تموم شد؟

مندو مکثی کرد.

بعد خیلی جدی گفت:

ـ نه خالو…

ـ پس چی؟

مندو گفت:

ـ هنوز دارُم بررسی می‌کنم.

غلو زد زیر خنده.

زاغو بالشی برداشت و طرف مندو پرت کرد.

مندو خودش را کنار کشید.

و دوباره، برای چند لحظه، هیچ‌کدام پیر نبودند.

فهرست واژه‌ها و تعبیرهای فصل چهاردهم

  • «تو اصلاً اونجا نبیدی!»: «تو اصلاً آنجا نبودی!»؛ جمله‌ای طنزآمیز که اختلاف سه رفیق بر سر جزئیات خاطرات قدیمی را نشان می‌دهد.
  • نصف‌شُو: نیمه‌شب؛ بخشی از شب که در گویش محلی به این صورت گفته می‌شود.
  • «مو خودُم اونجا بیدُم»: «من خودم آنجا بودم»؛ تأکیدی که شخصیت‌ها هنگام دعوا بر سر درستی خاطره‌هایشان به کار می‌برند.
  • «هنوز دارُم بررسی می‌کنم»: شوخی قدیمی مندو دربارهٔ صدای زاغو؛ پاسخی که بعد از بیش از پنجاه سال هنوز نتیجهٔ نهایی نمی‌دهد.
  • سه روایت: اشاره‌ای طنزآمیز به این‌که یک خاطرهٔ مشترک ممکن است در ذهن سه نفر به سه شکل متفاوت باقی مانده باشد.

ادامه دارد…


📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.

← فصل سیزدهم ـ گلعین؛ ساندویچ، آشنایی و تاریخ

مشاهده همهٔ «روایات خالو»

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress