زاغو، مندو و غلو ـ فصل ششم: کاه مال خودت نبود، کاهدون که مال خودته

نوشته شده توسط

در

زاغو، مندو و غلو

روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمی‌شوند

فصل ششم ـ کاه مال خودت نبود، کاهدون که مال خودته

«کاهدون» که از دهان مندو بیرون آمد، دیگر برگشتنی نبود.

غلو دستش روی شکمش بود و زاغو هنوز می‌خندید.

ـ نامردا… مو دارُم می‌میرُم، شما ضرب‌المثل پیدا کردین؟

زاغو گفت:

ـ خالو، نمیر! تازه اسم فصل پیدا کردیم!

مندو گفت دده چند بار گفته بود بس است. دده از آن طرف گفت:

ـ پنج بار گفتم!

زاغو گفت:

ـ شاهد جدید وارد پرونده شد.

غلو گفت:

ـ دده، تو دیگه طرف ای دوتا رو نگیر.

ـ طرف هیچ‌کس نیستُم. طرف شکمتم که صاحبش قدرش رو نمی‌دونه!

مندو گفت:

ـ شنیدی؟ حتی کاهدونتم علیه‌ت شهادت داد.

غلو گفت:

ـ مندو، ای «کاهدون» رو دیگه تکرار نکن.

مندو دو ثانیه ساکت ماند:

ـ کاهدونت بهتر شد؟

زاغو زد زیر خنده. غلو عصایش را کمی بالا آورد:

ـ خالو، به خدا اگه پام سالم بید…

زاغو خودش را عقب کشید:

ـ خو خدا رو شکر سالم نیس!

چند دقیقه بعد درد آرام‌تر شد.

مندو گفت:

ـ از امشب هر وقت یکی‌مون زیاده‌روی کرد، می‌گیم: «حواست به کاهدونت باشه.»

غلو گفت:

ـ یعنی از شکم‌درد مو هم قانون درآوردین؟

زاغو گفت:

ـ تو از قلیه‌ماهی تحلیل تاریخی درمیاری، ما از شکم تو قانون درنیاریم؟

کمی سکوت شد. بوی قلیه‌ماهی هنوز در خانه بود.

غلو آرام گفت:

ـ اوما یه چیزی بگم؟ مو فکر می‌کنُم آدم وقتی سال‌ها از شهرش دوره، بعضی وقتا گرسنهٔ غذا نیس.

زاغو گفت:

ـ پس تو امشب گرسنهٔ چی بیدی؟ قابلمه؟

غلو خندید:

ـ بذار حرفُم تموم شه. آدم گاهی گرسنهٔ گذشته‌س.

این بار آن دو چیزی نگفتند.

غلو ادامه داد:

ـ یه بو میاد، خیال می‌کنی فقط بوی قلیه‌ماهی‌یه. اوما نیس. پشتش یه عالم چیز میاد. خونه میاد. کوچه میاد. دریا میاد. صدای مردم میاد. آدمایی میان که بعضیاشون دیگه نیستن.

مندو آرام گفت:

ـ راست می‌گی.

غلو گفت:

ـ شاید مو امشب ای‌قدر قلیه نخوردم چون گرسنه بیدُم. شاید داشتم یه چیز دیگه رو می‌خوردم.

مندو گفت:

ـ چی؟

غلو گفت:

ـ گذشته رو.

غلو گفت آدم از وطنش که دور می‌شود، غذا دیگر فقط غذا نیست، آهنگ فقط آهنگ نیست و اسم فقط اسم نیست.

مندو گفت:

ـ یه فیلمم فقط فیلم نیس.

غلو فهمید منظورش فیلم‌های بیژن است.

زاغو گفت:

ـ یه صدام فقط صدا نیس.

تل عاشقون برای لحظه‌ای برگشت.

غلو گفت:

ـ بدبختی ایجاس که گذشته ته نداره.

زاغو گفت:

ـ تو امشب با ای حساب می‌خواستی برگردی دوران جنینی!

مندو خندید و غلو گفت:

ـ خالو، یه بار بذار مو حرف جدی بزنُم!

زاغو گفت:

ـ خودت گفتی گذشته ته نداره. دیدُم با سرعتی که تو داشتی می‌خوردی، آخرش می‌رسی قبل از تولدت!

بعدتر زاغو گفت:

ـ نتیجهٔ علمی امشب رو فهمیدُم: گذشته ته نداره، اوما شکم تو داره.

غلو عصایش را برداشت:

ـ خالو، ای دفعه می‌زنمت.

زاغو گفت:

ـ دیدی مندو؟ کاهدون خوب شد، خشونت برگشت!

غلو خواست بلند شود، مکث کرد و دوباره نشست.

مندو گفت:

ـ چی شد؟

غلو گفت:

ـ تصمیم گرفتم خشونت راه‌حل مناسبی نباشه.

زاغو گفت:

ـ آره خالو، مخصوصاً وقتی نمی‌تونی بلند شی!

خنده دوباره خانه را پر کرد.

و «کاهدون» ماند. از آن شب به بعد، کافی بود یکی در خوردن، حرف زدن، خاطره گفتن یا ادعا کردن زیاده‌روی کند تا دیگری بگوید:

ـ خالو… حواست به کاهدونت باشه!

اما یک چیز از این قانون مستثنا بود: خاطره.

چون گذشته، برخلاف قلیه‌ماهی، ته نداشت.


📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.

← فصل پنجم ـ دده و قلیه‌ماهی   |   فصل هفتم ـ باغ مسلمو →

مشاهده همهٔ «روایات خالو»

ادامه دارد…

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress