زاغو، مندو و غلو ـ فصل پنجم: دده و قلیه‌ماهی

نوشته شده توسط

در

زاغو، مندو و غلو

روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمی‌شوند

فصل پنجم ـ دده و قلیه‌ماهی

بوی قلیه‌ماهی پیش از خود غذا وارد بحث شد.

زاغو گفت:

ـ غلو، دماغت زودتر از خودت رفت آشپزخونه.

مندو گفت:

ـ ای همون آدمیه که می‌گفت اشتها ندارُم.

غلو گفت:

ـ اشتها نداشتن دلیل نمی‌شه آدم قلیه‌ماهی رو نشناسه.

صدای دده آمد:

ـ رضا عامو! شما که ما رو کشتین! خوراک آماده‌س. قلیه‌ماهی درست کردم. ولی پای سفره فقط بخورین! نه باز شروع کنین به وراچی!

زاغو گفت:

ـ دیدی؟ سانسور از آشپزخونه شروع شد.

دده از همان‌جا جواب داد و زاغو گفت:

ـ دستگاه شنودم داره!

دده گفت:

ـ دستگاه شنود نیس، گوش دارم!

سر سفره، بوی قلیه‌ماهی بوی جنوب بود؛ بوی بوشهر، خانه‌های قدیمی و روزهایی که هنوز هیچ‌کدام عصا نداشتند.

زاغو گفت:

ـ خالو، قلیه‌س، بیانیهٔ سیاسی نیس.

غلو گفت:

ـ بعضی لذتا از نگاه کردن شروع می‌شه.

زاغو گفت:

ـ فقط نقش تاریخی قلیه‌ماهی در جنبش جنوب رو شروع نکن!

غلو گفت:

ـ مو تابع مقرراتُم.

مندو گفت:

ـ اولین حکومتی که غلو تسلیمش شد.

زاغو گفت:

ـ چون حکومت قلیه پشتشه.

غلو گفت:

ـ بعضی حکومتا مشروعیت مردمی دارن.

دده گفت:

ـ غلو!

اولین لقمه که رفت، غلو ساکت شد.

قلیه‌ماهی کاری کرده بود که پنجاه سال رفاقت نتوانسته بود: غلو را از حرف زدن انداخته بود.

زاغو گفت:

ـ ماهی هم خانواده داره خالو، آروم‌تر!

از همین‌جا مندو یاد کله‌فروشی افتاد؛ روزی که زاغو بیشتر از همه خورده بود و پول نداشت. زاغو گفت پول داشته، فقط همراهش نبوده. اسمش را گذاشت «مدیریت نقدینگی».

غلو گفت:

ـ ای اصطلاح خوبیه.

مندو گفت:

ـ شما دوتا اگه بی‌پولم بیدین، یه اسمی روش می‌ذاشتین که آخرش بانک مرکزی مقصر دربیاد.

غلو گفت:

ـ اختلاف سر واقعه نیس، سر تقسیم مسئولیته.

هر دو گفتند:

ـ تو دخالت نکن!

غلو خورد و خورد.

مندو پرسید:

ـ پس اشتها نداشتی؟

غلو گفت:

ـ قبل از بو، نه.

زاغو گفت:

ـ تشخیص دادُم: کمبود قلیه‌ماهی در خون.

دده گفت:

ـ زیاد نخور. فردا درد می‌گیری.

غلو گفت:

ـ نگران نباش دده.

مندو و زاغو به هم نگاه کردند. وقتی غلو می‌گفت «نگران نباش»، معمولاً وقت نگرانی بود.

زاغو گفت:

ـ خالو، مو شاهدُم. اگه اتفاقی افتاد، نگی کسی به مو نگفت.

غلو گفت:

ـ چه اتفاقی می‌خواد بیفته؟

مندو گفت:

ـ داریم آخرین لحظات آرامش شکمت رو تماشا می‌کنیم.

غلو گفت:

ـ حسودین.

زاغو گفت:

ـ آینده‌نگریم.

دده گفت بس است. غلو گفت:

ـ ای آخریه.

مندو گفت:

ـ خیلیا قبل حادثه همینو گفتن.

غلو آخرین لقمه را خورد. چند لحظه بعد دستش آرام رفت روی شکمش.

زاغو گفت:

ـ چی شد؟

ـ هیچی.

مندو گفت:

ـ «هیچی» چرا دستت رو شکمته؟

غلو دستش را برداشت. چند ثانیه بعد دوباره گذاشت.

زاغو گفت:

ـ اَها!

ـ چی؟

ـ آینده رسید.

مندو گفت:

ـ خیلی سریع.

دده گفت:

ـ نگفتم زیاد نخور؟

زاغو گفت:

ـ خالو، ای دیگه اختلاف سیاسی نیس. شکمت علیه‌ت کودتا کرده!

غلو گفت:

ـ یه کم سنگین شدم.

مندو گفت:

ـ یه کم؟ خالو، تو قلیه نخوردی؛ قلیه رو اشغال کردی!

غلو خواست بلند شود.

ـ عصام کو؟

زاغو عصا را داد:

ـ نیروهای امدادی رسیدن.

غلو دوباره نشست.

ـ نامردا! آدم مریض می‌شه، شما می‌خندین؟

مندو گفت:

ـ مریض نبیدی خالو؛ طمع کردی!

غلو گفت:

ـ بعد این همه سال آدم با قلیهٔ درست‌وحسابی چی کار کنه؟

مندو گفت:

ـ بخوره.

غلو گفت:

ـ خو خوردم.

مندو گفت:

ـ نگفتم قابلمه رو از آینده‌ش ناامید کنه!

غلو خندید، اما درد خنده را برید.

مندو این بار جدی‌تر گفت:

ـ خالو، قدیمیا یه حرف خوب می‌زدن.

غلو گفت:

ـ حالا وقت ضرب‌المثله؟

مندو گفت:

ـ دقیقاً الان وقتشه: کاه مال خودت نبود، کاهدون که مال خودته!

غلو به مندو، زاغو و بعد به شکمش نگاه کرد.

ـ نامردا… مو دارُم می‌میرُم، شما ضرب‌المثل پیدا کردین؟

زاغو گفت:

ـ خالو، نمیر! تازه اسم فصل بعد پیدا شد!

حتی غلو هم، دست روی شکم، خندید.

اما «کاهدون» دیگر گفته شده بود. و از همان شب، وارد زبان خصوصی سه رفیق شد.


📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.

← فصل چهارم ـ صدایی کنار تخت بیمارستان   |   فصل ششم ـ کاه مال خودت نبود، کاهدون که مال خودته →

مشاهده همهٔ «روایات خالو»

ادامه دارد…

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress