Let me walk alone with my dream
داروخانه پیام داد:
«داروهایت آماده است.»
پیام کوتاهی بود. نه احوالپرسی، نه تعارف؛ فقط خبر میداد که سهم این ماه بدنم رسیده است.
بعد از فوت مادر، سعی میکردم زیاد در گلدرز گرین رود آفتابی نشوم. فقط وقتی مجبور بودم میرفتم؛ بیشتر برای گرفتن داروهایم. حتی به فکر افتاده بودم داروخانه را عوض کنم تا برای چند جعبه قرص، مجبور نباشم از میان آنهمه خاطره عبور کنم.
آدم خیال میکند اگر داروخانهاش را عوض کند، شاید خاطره هم نشانی تازه را پیدا نکند.
ولی این نامردها بدون کد پستی هم آدم را پیدا میکنند.
آن روز خیلی دلتنگ بودم.
از آن دلتنگیهایی که در خانه هر جا مینشینی، پیش از تو آنجا نشستهاند. بلند میشوی، جایت را عوض میکنی، میبینی باز زودتر رسیدهاند.
تصمیم گرفتم این بار خلاف آب شنا کنم. بروم داروها را بگیرم و کمی هم در آن خیابان قدم بزنم؛ شاید این دلتنگی لعنتی، وقتی دید خودم به استقبالش آمدهام، دست از سرم بردارد.
داروها را تحویل گرفتم.
کیسه را در دست گرفتم و از داروخانه بیرون آمدم. بیاختیار، مسیر همیشگی را ادامه دادم؛ همان راهی که به خانهٔ مادر ختم میشد.
چند بار، از سر اجبار، با ماشین از آنجا گذشته بودم و هر بار تا چند روز بههم ریخته بودم. خیابان از پشت شیشه میگذشت، اما چیزی در من همانجا میماند.
این بار پیاده بودم.
میتوانستم آهسته بروم، بایستم یا اگر لازم شد، روی نیمکتی بنشینم. کسی پشت سرم بوق نمیزد که:
— عامو، خاطرهات را جمع کن، چراغ سبز شد!
همان مسیری را میرفتم که سالهای متوالی طی کرده بودم؛ گاهی تنها، برای رفتن پیش مادر، و گاهی همراه خودش.
وقتی هنوز توان راهرفتن داشت، یکشنبهها با هم سری به رستورانهای مختلف میزدیم. از همین خیابان میگذشتیم. بعدتر هم همین راه بود، با این تفاوت که مادر روی ویلچر مینشست و من پشت سرش راه میرفتم.
مسیر آشنا بود، ولی من دیگر آن آدم قبلی نبودم.
آن روزها در انتهای راه، کسی منتظرم بود.
حالا راه هنوز همانجا بود، اما قرارمان به هم خورده بود؛ بیآنکه خیابان خبردار شده باشد.
مغازهها باز بودند. مردم خرید میکردند. کسی دنبال اتوبوس میدوید و کسی جلوی ویترین ایستاده بود. زندگی در آن خیابان ادامه داشت و من، با کیسهٔ دارو و عصا، میانش راه میرفتم.
چقدر عجیب است که جایی میتواند برای دیگران فقط یک خیابان باشد و برای تو، سالهای زندگی.
قدمبهقدم رفتم.
در جاهایی که صندلی بود، نشستم. این بار نخواستم زود از آنجا دور شوم. به اطراف نگاه کردم و گذاشتم خاطرهها هرکدام از جایی سر برسند.
بعضی روشن بودند، بعضی تکهتکه؛ راهرفتن مادر، ویلچر، یکشنبهها، صدایش و آن حس ساده که میدانستم بعد از رسیدن، صدایش را میشنوم.
مدتی همانجا نشستم و در خودم کنکاش کردم.
دقیق نمیدانستم از چه چیزی فرار کردهام: از دیدن خیابان، از نبودن مادر یا از روبهروشدن با خودم در جایی که زمانی پسرِ کسی بودم که هنوز میتوانستم به دیدنش بروم.
کیسهٔ دارو کنارم بود.
با خودم گفتم:
— خالو، آمده بودی دارو بگیری؛ ظاهراً امروز خاطره هم بدون نسخه تحویل میدهند.
لبخندی زدم.
لبخند کوچکی بود، اما در آن خیابان برایم غریبه نبود.
کمی بعد، آن دلگیریِ فشرده انگار راه خودش را گرفت و رفت. دلم هنوز برای مادر تنگ بود، ولی دیگر آن فشارِ اول راه را نداشتم. میتوانستم به چیزی نگاه کنم و فقط به فکر فرار از آن نباشم.
بلند شدم.
تا خانهٔ مادر رفتم.
دیگر نمیتوانستم این مسیر را با دیدنش تمام کنم. رسیدن، معنای دیگری پیدا کرده بود. مدتی آنجا ماندم، بعد راهم را ادامه دادم؛ تا پارک هندون، همان پارکی که بارها پیاده یا با ویلچر به آن رفته بودیم.
این بار مادر همراهم نبود.
بااینحال، وقتی از در پارک گذشتم، خاطرهٔ آمدنهایش با من آمد.
پارک شلوغ بود.
بچهها بازی میکردند، سگها دنبال هم میدویدند و چند پیرمرد و پیرزن روی نیمکتها نشسته بودند. یکی روزنامه میخواند و زنی کنارش حرف میزد. هر بار زن چیزی میگفت، مرد روزنامه را پایین میآورد.
کوکو چند متر جلوتر، با دستمال قرمزش، مشغول بوکشیدن پای درختی بود. چنان با دقت کار میکرد که انگار من برای قدمزدن آمده بودم و ایشان برای مأموریت.
آهسته جلو رفتم.
عصایم روی سنگفرش صدا میداد و نور آخر روز میان شاخهها افتاده بود.
غروب دلگیری بود؛ از آن غروبهایی که آدم کلافه میشود، بیآنکه بداند باید یقهٔ چه کسی را بگیرد. اما این بار، پس از آن راه طولانی، دلم میخواست بمانم و نگاهش کنم.
راستش، غروب هم طبقاتی است.
بعضیها هزاران پوند خرج میکنند تا بروند جایی و از پایینرفتن خورشید عکس بگیرند. بعد زیر عکس مینویسند:
«آرامش محض.»
یکی دیگر همان موقع کنار دریا ایستاده، چشمش به افق است و از دریا و باد و موج میخواهد قایقی را سالم برگردانند.
خورشید برای هر دو پایین میرود؛ اما یکی نگران است عکسش تار نشود، دیگری نگران است خانهاش عزادار نشود.
غروب بوشهر زیبا بود، اما دلتنگی هم داشت؛ بهخصوص غروب اسکله و ساحل دواس.
خورشید آرام در افق خلیج فارس پایین میرفت، پرندگان دریایی از بالای آب میگذشتند و نور نارنجی روی موجها میلرزید. وقتی کنار ساحل میایستادی، انگار هر لحظه ممکن بود دریا آن گوی آتشین را روی موجهایش بهسویت بیاورد و تو بتوانی، حتی برای لحظهای، در آغوشش بگیری.
ولی من هیچوقت از غروب آسوده لذت نمیبردم؛ حتی وقتی روی تل عاشقان نشسته بودم.
زیبایی را میدیدم، اما دلم از آن چیز دیگری میخواست.
وقتی هوا توفانی میشد، خانوادههایی که عزیزی در دریا داشتند، کنار ساحل جمع میشدند. چشم به دوردست میدوختند تا نشانی از قایق ببینند.
آنوقت زیبایی غروب دیگر کافی نبود.
آدم از آسمان رنگ نمیخواست؛ خبر میخواست.
شاید در گوشهای از آفریقا، کنار آبادیای، خانوادهای گرسنه منتظر بازگشت شکارچیان بود و غروب برایشان یعنی وقت شام رسیده، اما شام هنوز نرسیده است.
جایی دیگر، روی عرشهٔ کشتی لوکسی، جامهای شامپاین به هم میخورد و کسی میگفت:
— چه غروب باشکوهی!
حق هم داشت؛ وقتی شام آماده باشد، آدم فرصت بیشتری برای تحسین منظره دارد.
خورشید بیچاره غروبش را به کسی نفروخته بود، اما تماشای آن هم از دست طبقات جان سالم به در نبرده بود.
غروب من آن روز، غروب یک تبعیدی بود که از راه خانهٔ مادر به پارک رسیده بود.
مادری که آخرین خانهاش هم در تبعید بود.
دلم در گرو وطن بود و چشمم به آزادیاش؛ به روزی که هیچ دیکتاتوری نتواند آن را در چنگال خود بگیرد. وطنی که آدم برای نفسکشیدن، حرفزدن و دوستداشتن اجازه نخواهد؛ کسی دهانت را بو نکند، مبادا به کسی گفته باشی دوستت دارم.
حالا در پارک هندون، جای قدمهای خودمان را میجستم؛ قدمهایی که بعضی روزها با صدای چرخهای ویلچر همراه بودند.
به سایهام نگاه کردم.
کنارم کش آمده بود؛ از روی برگها میگذشت، بیآنکه حتی یکی زیر پایش خشخش کند.
آن عصر دلم خواست رؤیایم را در شکل همین همراه ببینم؛ رؤیایی که سالها با من آمده بود و هر بار چیزی از زندگیام در آن جا گرفته بود.
آزادی وطن در آن بود.
نوشتن در آن بود.
و حالا آرزوی ناممکنِ یک بار دیگر قدمزدن با مادر هم به آن اضافه شده بود.
صدای خندهٔ پسربچهای نزدیک شد.
توپی تا کنار عصایم غلتیده بود و کوکو بالای سرش ایستاده بود؛ مثل کسی که سند زمینی پیدا کرده و حالا قصد ندارد به صاحبش پس بدهد.
پسر دوید و گفت:
— مال من است!
گفتم:
— میدانم، ولی باید با این خانم مذاکره کنی. ایشان فعلاً تصرف کردهاند.
پسر خندید.
کمی آنطرفتر، دختربچهای روی چمن نشسته بود و با برگهای خشک و چند تکه چوب، خانهای میساخت.
ایستادم و نگاهشان کردم.
من آن روز تا خانهای رفته بودم که دیگر مادر در آن نبود.
این دختر، جلوی چشمم، داشت خانهای تازه میساخت.
دختر برگ بزرگی را روی چند تکه چوب گذاشت.
باد آمد و سقف را برد.
پسربچه که توپش را از کوکو پس گرفته بود، گفت:
— خراب شد!
دختر بلند شد، برگ را آورد و دوباره روی چوبها گذاشت.
پسر گفت:
— باز میافتد.
دختر جواب نداد. سنگ کوچکی پیدا کرد و روی لبهٔ برگ گذاشت.
به خانه نگاه کردم.
این بار سقف ماند.
گفتم:
— مهندس، حالا بهتر شد.
سرش را بالا آورد.
— هنوز تمام نشده.
گفتم:
— معلوم است. ساختمان تا وقتی صاحبش بگوید تمام شده، تمام نشده؛ البته بعضی پیمانکارها بعد از گرفتن پول، زودتر به این نتیجه میرسند.
پولت را با هر دوز و کلکی از تو میگیرند، کار را نصفهونیمه رها میکنند و قولهای بیارزش میدهند. من این را تجربه کرده بودم. تجربهٔ بدی بود، ولی چه میشود کرد؟ باید مواظب این جماعت باشی.
دختر سرگرم کار خودش بود و حرف مرا نشنید. چه بهتر؛ آدم نباید از بچهای که دارد خانه میسازد، انتظار داشته باشد مشکلات صنعت ساختمان را هم تحمل کند.
با نوک عصا برگی را که کنار پایم افتاده بود، بهطرفش بردم.
آن را برداشت و کنار خانه گذاشت.
پرسیدم:
— این یکی برای چیست؟
گفت:
— باغچه.
به آن برگ کوچک نگاه کردم.
خانه هنوز دیوار درستوحسابی نداشت، اما باغچهاش آماده بود.
از این ترتیب خوشم آمد.
پسر چند قدم دور شد و ناگهان روی سایهام پرید.
— گرفتمت!
گفتم:
— خودم را بگیر، عامو! این یکی سالهاست از من جلو زده، هنوز نتوانستهام حسابش را برسم.
خندید و دوباره پرید.
یک قدم جابهجا شدم. سایه از زیر پایش بیرون رفت و او دنبالش دوید.
مادرش از دور صدایش کرد.
پیش از رفتن پرسید:
— وقتی تاریک شود، سایهات کجا میرود؟
گفتم:
— دیگر نمیبینیمش.
گفت:
— ولی خودت که هستی.
بعد توپش را برداشت و رفت.
من ماندم و جملهاش.
نگاهم به جایی افتاد که سایه روی برگها کش آمده بود.
در راه خانهٔ مادر، نبودنش را در هر قدم حس کرده بودم. حالا وسط پارک، چیزهایی از او در من حاضر بودند؛ خاطرهٔ راهرفتنش، یکشنبهها، صدایش و عادتی که هنوز مرا بیاختیار بهسوی خانهاش میبرد.
دلم میخواست یک بار دیگر کنارش راه بروم.
این خواسته را نمیتوانستم برآورده کنم، اما نمیتوانستم هم از خودم بخواهم دیگر نداشته باشمش.
ایستاده بودم و پارک را نگاه میکردم.
کوکو آمد کنار پایم و سرش را بالا گرفت.
گفتم:
— شما هم کمی آرام باش. امروز همهٔ زمینهای پارک را سند زدهای.
نشست.
زن سالمندی که آن طرف نیمکت بود، خندید. مرد کنار او روزنامه میخواند.
زن پرسید:
— اسمش چیست؟
گفتم:
— کوکو.
دستش را جلو برد. کوکو بو کشید و بعد پوزهاش را روی زانویش گذاشت.
زن گفت:
— چیزی ندارم.
گفتم:
— باور نمیکند. این مرحلهٔ اول مذاکره است.
مرد روزنامه را پایین آورد و به کوکو نگاه کرد.
— سگ خوبی است.
گفتم:
— بله، فقط دربارهٔ مالکیت توپ و خوراکی، عقاید پیچیدهای دارد.
زن دوباره خندید.
بعد چشمش به کیسهٔ دارو افتاد.
— از خرید برمیگردید؟
گفتم:
— از داروخانه. بعد هم کمی راه رفتم.
پرسید:
— خسته شدید؟
خواستم بگویم نه، اما دیدم خستهام. هم پاهایم، هم چیزی که تمام راه در سینهام حمل کرده بودم.
گفتم:
— کمی.
جا باز کرد.
— پس راحت بنشینید. هوا هنوز خوب است.
همین جملهٔ ساده به دلم نشست. نه پرسید چرا قیافهات گرفته است، نه گفت باید قوی باشی، نه برایم برنامهٔ بهترشدن نوشت.
کمی بیشتر جا باز کرد و من کنارش نشستم.
آن عصر، همین کافی بود.
مرد روزنامه را تا کرد. گوشهٔ صفحه عکسی بود از آدمهایی که کنار ویرانهای ایستاده بودند.
مدتی به آن نگاه کرد و گفت:
— دنیا…
جملهاش را تمام نکرد.
زن دستش را آرام روی روزنامه گذاشت.
— میدانم.
بعد سرش را بهطرف بچهها چرخاند.
من به دست او نگاه کردم؛ دستی که خبر را انکار نمیکرد، اما نمیگذاشت همهٔ نیمکت را بگیرد.
سالها بود گاهی بابت خندیدن احساس گناه میکردم. انگار اگر یک عصر حالم کمی بهتر شود، رنج آدمهای دیگر را جدی نگرفتهام.
روی آن نیمکت، با کیسهٔ دارو کنار دستم و یاد مادر در دلم، باز توانسته بودم بخندم.
هیچچیز از یادم نرفته بود.
بلند شدم و تشکر کردم.
زن گفت:
— باز هم بیایید.
گفتم:
— اگر مسئول بازرسی درختها موافقت کند.
کوکو را نشان دادم.
راه افتادیم.
نور خورشید کمتر شده بود. سایهام روی چمن افتاده بود و تنهٔ درختی شکلش را تکهتکه میکرد.
شبیه لباسی وصلهدار شده بود.
رؤیایم را همانطور دیدم؛ چیزی که سالها با من آمده و هر دوره، نشانی روی آن گذاشته بود.
جایی از آن وطن بود.
جایی آدمهایی که رفته بودند.
جایی نوشتههایی که هنوز تمام نشده بودند.
و حالا، در میان همهٔ آنها، مسیر خانهٔ مادر بود؛ راهی که میخواستم دوباره بتوانم از آن بگذرم، بیآنکه چند روز از پا بیفتم.
مدتها خیال کرده بودم وفادارماندن به آدمی که از دست دادهای، یعنی هر بار به یادش میافتی، باید همانقدر فرو بریزی.
آن روز، وقتی دلگیریِ اول راه کمی سبک شد، برای لحظهای حتی از خودم پرسیدم چرا.
بعد به یاد آوردم چند سال در همین خیابان کنار مادر راه رفتهام. همهٔ آن سالها که درد نبودند. چرا باید حالا سهم خندهها و غذاخوردنها و قدمزدنها از یادش حذف شود؟
دلم هنوز تنگ بود، اما میخواستم راه را دوباره داشته باشم.
کنار مسیر، آشنایی مرا شناخت.
— خالو! اینجا چه میکنی؟
گفتم:
— آمده بودم دارو بگیرم، مسیر طولانی شد.
— هنوز مینویسی؟
گفتم:
— بله.
گفت:
— با این اوضاع، آدم دیگر چه میتواند بنویسد؟
نگاهش کردم.
— همین اوضاع را. گاهی هم چیزی را که دوست دارم جای این اوضاع باشد.
سر تکان داد.
— هنوز امید داری.
برای جوابدادن مکث کردم.
امیدم آن روز شبیه آدمی نبود که روی سکو ایستاده و برای همه دست تکان میدهد. بیشتر شبیه خودم بود: کمی خسته، با عصا، اما هنوز بیرون آمده بود.
گفتم:
— هنوز بعضی چیزها برایم عزیزند.
پرسید:
— تنهایی؟
به کوکو نگاه کردم، بعد به سایهام.
لبخند زدم.
— اجازه بده با رؤیایم تنها قدم بزنم. این خانم هم البته خودش را دعوت کرده.
خندید و دست دادیم.
پس از رفتنش، جواب دیگری در دلم آماده نکردم. لازم نبود همهٔ این عصر را برایش شرح بدهم.
به راه باریکتری پیچیدم.
دلم در گرو آزادی وطن بود؛ وطنی که آدمهایش بتوانند زندگی کنند و برای سالمماندن مجبور به رفتن نشوند.
اما در آن پارک، تصویری دیگر هم به رؤیایم اضافه شده بود: پیرزنی که برای غریبهای خسته جا باز میکند، کودکی که سقف خانهاش را دوباره میسازد و کسی که میتواند با یاد عزیز ازدسترفتهاش از خیابانی آشنا بگذرد.
نمیدانستم آزادی وطن را خواهم دید یا نه.
این ندانستن درد داشت.
مدتی کنار نردهها ایستادم و چیزی نگفتم.
کوکو پوزهاش را به ساق پایم زد.
پایین را نگاه کردم. منتظر بود.
سرش را نوازش کردم.
خوشبختانه هنوز به مرحلهای نرسیده بود که بگوید:
— مثبت فکر کن!
دیدم که پیرمرد و همراهش آمادهٔ رفتن بودند. مرد تلاش میکرد روزنامه را در جیبش جا بدهد.
نمیشد.
زن آن را گرفت، دوباره تا کرد و در جیبش گذاشت.
گفتم:
— مسئلهٔ جهان حل نشد، ولی مسئلهٔ جیب حل شد.
خندیدند.
زن دستش را در بازوی مرد انداخت و آرام راه افتادند.
نگاهشان کردم.
دلم برای بازوی مادر تنگ شد؛ برای وقتی که میتوانستم کنارش راه بروم و قدمم را با قدمش تنظیم کنم.
درد آمد، اما این بار نخواستم از پارک بیرون بدوم.
روی نیمکت خالی نشستم و دفتر کوچکم را بیرون آوردم.
نوشتم:
«اجازه بده با رؤیایم تنها قدم بزنم.»
زیرش اضافه کردم:
«امروز از راه خانهٔ مادر آمدم. تا پارک. این بار پیاده.»
مدتی به همین چند کلمه نگاه کردم.
بعد نوشتم:
«دختری خانهای از برگ میساخت.»
تلفنم لرزید.
دوستم نوشته بود:
«هنوز بیرونی؟ چای منتظر است.»
جواب دادم:
«میآیم. امروز راه کمی طولانی شد.»
دفتر را بستم.
چراغهای پارک روشن شده بودند. سایهام دیگر آن همراه بلند نبود؛ زیر هر چراغ کوتاه میشد و شکل دیگری میگرفت.
کیسهٔ دارو را برداشتم و کوکو را صدا زدم.
کنار چمن، خانهٔ دختر هنوز مانده بود. سقفش کمی کج بود، اما سنگ کوچک نگهش داشته بود.
آهسته از کنارش گذشتم.
آن روز برای گرفتن دارو از خانه بیرون آمده بودم و با چند خط تازه برمیگشتم. مسیر خانهٔ مادر هم دیگر فقط راهی نبود که باید از آن دوری کنم؛ هنوز سخت بود، اما توانسته بودم قدمبهقدم از آن بگذرم.
کنار خروجی، کوکو ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد.
گفتم:
— بیا عامو. خانهٔ مردم را هم بازرسی کردهای، دیگر وقت رفتن است.
راه افتاد.
به دوستم پیام دادم:
«فقط چای را پررنگ بریز، رفیق. غروب بهاندازهٔ کافی رقیقمان کرده است.»
بعد از در پارک بیرون رفتم.
در جیبم دارو نبود؛ داروها در کیسه بودند.
در جیبم دفتر بود.
و روی صفحهاش، راه خانهٔ مادر.
ناصر کمالی
لندن، پارک هندون ـ غروب دلتنگی

دیدگاهتان را بنویسید