خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت پنجاه‌ویکم: مسافری که هنوز خودش را معرفی نکرده بود

نوشته شده توسط

در

بعد از آن همه حرف، برای چند لحظه اتوبوس ساکت شد.

از آن سکوت‌هایی نبود که آدم را ناراحت کند. بیشتر شبیه زنگ تفریح مدرسه بود؛ فقط کسی جرئت نداشت اولین نفر باشد که از جایش بلند شود.

از آینه نگاهی به مسافران انداختم.

لنا ساکت بود.

زن سرخ‌پوش به بیرون نگاه می‌کرد.

مرد پادشاهی‌خواه هم، برخلاف روزهای اول، دیگر برای هر جمله‌ای آمادهٔ سخنرانی نبود.

خر هم مشغول کاری بود که از همهٔ ما عاقلانه‌تر به نظر می‌رسید: هیچ کاری نمی‌کرد.

گفتم:

— بسیار خوب. تا اینجای سفر تقریباً همه تکلیفشان را روشن کرده‌اند. یکی فیلسوف شده، یکی مورخ، یکی روان‌شناس، یکی مخالف همه، یکی موافق هیچ‌کس…

نگاهی به خر کردم.

— و یکی هم بدون اینکه یک کلمه حرف بزند، از همه بیشتر طرفدار پیدا کرده.

زن سرخ‌پوش خندید.

خر گوش‌هایش را تکان داد.

گفتم:

— دیدید؟ باز هم سخنرانی کرد.

این بار زن تازه‌وارد هم خندید.

نگاهم در آینه روی او ماند.

گفتم:

— اما یک نفر در این اتوبوس هست که هنوز درست‌وحسابی خودش را به ما معرفی نکرده.

زن تازه‌وارد با تعجب گفت:

— من؟

گفتم:

— نه، خر را می‌گویم. شما که از روز اول همه‌چیزتان را برای ما تعریف کرده‌اید!

چند نفر خندیدند.

زن تازه‌وارد گفت:

— ولی من که تقریباً هیچ‌چیز نگفته‌ام.

گفتم:

— دقیقاً به همین دلیل گفتم.

زن سرخ‌پوش برگشت طرف خواهرش و با شیطنت گفت:

— حالا دیگر نوبت توست.

زن تازه‌وارد لبخند زد، اما لبخندش خیلی زود محو شد.

همان لحظه فهمیدم پشت آن لبخند چیزی هست.

چیزی که هنوز وارد اتوبوس نشده بود.

شاید یک خاطره.

شاید یک زخم.

شاید بخشی از زندگی که ما تا امروز فقط صاحبش را دیده بودیم، نه خودش را.

زن تازه‌وارد کمی خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد و گفت:

— حالا که قرار است نوبت من باشد، بگذارید اول یک خاطره بگویم که هنوز هم وقتی یادم می‌آید خنده‌ام می‌گیرد.

زن سرخ‌پوش فوری گفت:

— وای، نکند همان را می‌خواهی تعریف کنی؟

زن تازه‌وارد زد زیر خنده.

— چرا، همان را.

گفتم:

— صبر کنید. من راننده‌ام و مسئول جان مسافران. اگر قرار است خیلی خنده‌دار باشد، اول اتوبوس را یک جایی پارک کنم!

خر گوش‌هایش را تکان داد.

گفتم:

— تو هم لطفاً دخالت نکن. هنوز خاطرات خودت مانده.

صدای خنده در اتوبوس پیچید.

زن تازه‌وارد گفت:

— آن موقع در یک هاستل بودم. آدم‌هایی از کشورهای مختلف آنجا زندگی می‌کردند. هرکدام با یک داستان، یک زبان، یک فرهنگ و هزار گرفتاری که پشت سرشان گذاشته بودند.

کمی مکث کرد.

— یک پناهندهٔ آفریقایی هم آنجا بود که مدتی بود متوجه شده بودم خیلی حواسش به من است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— «خیلی حواسش»؟!

زن تازه‌وارد خندید.

— خب، حالا نمی‌خواهم همه‌چیز را تعریف کنم!

گفتم:

— اعتراض وارد نیست. شاهد خودش در صحنه حضور دارد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— من که آنجا نبودم!

گفتم:

— چه بهتر. پس شاهدی هستی که هیچ‌چیز ندیده و برای همین می‌توانی دربارهٔ همه‌چیز نظر بدهی!

دوباره همه خندیدند.

زن تازه‌وارد ادامه داد:

— یک روز حسابی به خودم رسیده بودم. آرایش کرده بودم و مرتب شده بودم. از اتاق آمدم بیرون. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که دیدم همان آقا آمد طرفم.

مکث کرد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— خب؟

زن تازه‌وارد خندید.

— هیچی. قبل از اینکه اصلاً بفهمم چه خبر است، یک‌دفعه من را بوسید و…

دیگر نتوانست ادامه بدهد و خودش زد زیر خنده.

گفتم:

— و؟

میان خنده گفت:

— و فرار کرد!

این بار تقریباً همهٔ اتوبوس خندیدند.

گفتم:

— یعنی عملیات از قبل طراحی شده بود: ورود سریع، ماچ، عقب‌نشینی تاکتیکی!

لنا خندید و گفت:

— ظاهراً برای مرحلهٔ بعد برنامه‌ای نداشته.

زن تازه‌وارد گفت:

— اصلاً فرصت نداد من بفهمم باید عصبانی شوم، داد بزنم یا بخندم. خودش تصمیم گرفت فرار را بر قرار ترجیح بدهد!

زن سرخ‌پوش از خنده خم شده بود.

گفتم:

— فقط یک اشکال کوچک در نقشه‌اش بوده؛ رضایت طرف مقابل را باید قبل از ماچ می‌گرفت، نه بعدش.

زن تازه‌وارد سر تکان داد.

— دقیقاً. آن لحظه واقعاً جا خوردم. کارش بدون اجازه بود و درست نبود. ولی قیافهٔ خودش وقتی فرار می‌کرد آن‌قدر مضحک بود که بعدها هر وقت یادش می‌افتادیم، می‌خندیدیم.

لنا گفت:

— خوب است که این دو را از هم جدا می‌کنی. اینکه بعدها خاطره برایت خنده‌دار شده، کار بدون اجازه را درست نمی‌کند.

زن تازه‌وارد گفت:

— معلوم است که نمی‌کند.

بعد دوباره خندید.

— تازه اصل ماجرا روزهای بعد بود. خبر در هاستل پیچیده بود. چند روز شده بود سوژهٔ خنده. هر وقت من از اتاق بیرون می‌آمدم، یکی چیزی می‌گفت، یکی می‌خندید، یکی ادای فرار کردن او را درمی‌آورد.

گفتم:

— خودش چه شد؟ هنوز در هاستل بود؟

زن تازه‌وارد دوباره خندید.

— بود. ولی فکر کنم چند روز اول بیشتر از من خجالت می‌کشید.

نگاهی در آینه به او کردم.

حالا دیگر آن زن تازه‌واردی نبود که گوشه‌ای نشسته بود و بیشتر دیگران درباره‌اش حرف می‌زدند.

داشت خودش را تعریف می‌کرد.

با خنده.

با خاطره.

با گذشته‌ای که کم‌کم درِ آن را برای ما باز می‌کرد.

و شاید همین خاطرهٔ کوچک، پشت آن خنده‌ها، چیز دیگری هم با خودش داشت.

هاستل فقط محل خواب نبود.

جایی بود که آدم‌هایی از گوشه‌های مختلف جهان را موقتاً زیر یک سقف جمع می‌کرد؛ آدم‌هایی که هرکدام چیزی را پشت سر گذاشته بودند و هنوز دقیق نمی‌دانستند قرار است به کجا برسند.

یکی زبان دیگری را خوب نمی‌فهمید.

یکی هنوز با قانون‌ها و عادت‌های کشور تازه کنار نیامده بود.

یکی از جنگ آمده بود.

یکی از فقر.

یکی از ترس.

یکی فقط دنبال جایی بود که بتواند زندگی دیگری شروع کند.

و وسط همهٔ این تفاوت‌ها، زندگی روزمره هم جریان داشت؛ شوخی، دلخوری، دوستی، سوءتفاهم، علاقه و گاهی هم یک بوسهٔ بی‌اجازه که صاحبش بعد از انجام عملیات، خودش زودتر از همه فرار می‌کرد.

اما فعلاً نمی‌خواستم خنده را خراب کنم.

گفتم:

— بسیار خوب. اولین برگ پروندهٔ خانم هم باز شد. فقط خواهش می‌کنم خاطرهٔ بعدی را قبل از تعریف کردن اعلام کنید تا من اتوبوس را کنار بزنم.

خر دوباره گوش‌هایش را تکان داد.

زن تازه‌وارد گفت:

— این چرا هر وقت حرف من می‌شود گوش‌هایش را تکان می‌دهد؟

گفتم:

— نگران نباش. از وقتی وارد بحث مهاجرت شده، خودش را مسئول امور پناهندگان می‌داند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— فقط مانده فرم هم توزیع کند.

گفتم:

— فرم ندارد. ولی اگر هویج همراه داشته باشید، پرونده‌تان سریع‌تر بررسی می‌شود.

باز صدای خنده در اتوبوس پیچید.

این بار زن تازه‌وارد بلندتر از همه می‌خندید.

و شاید برای اولین بار، کسی از او نپرسیده بود از کجا آمده، چرا آمده یا چه چیزی را پشت سر گذاشته است.

فقط گذاشته بودیم خودش هر دری را که می‌خواهد باز کند.

آن هم با خاطره‌ای که از همهٔ درهای سنگین، سبک‌تر بود.

اما حالا دیگر می‌دانستیم پشت آن در، یک زندگی کامل ایستاده است.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress