
صبح از خواب بیدار شدم. هنوز پایم درد میکرد و نظر تازهٔ دکتر متخصص، ذهنم را مشغول کرده بود. هنوز پاهایم را از تخت پایین نگذاشته بودم که یکی آمد و نشست کنارم.
گفتم:
— جان بابات، حوصله ندارم. اینقدر مشکل دارم که باید وقتم را صرف حلشان کنم. دیگر برای تو یکی وقت ندارم.
بعد نگاهش کردم. اصلاً نمیدانستم این دیگر کیست.
پرسیدم:
— تو دیگر کی هستی؟
گفت:
— فردا.
گفتم:
— خب، فردا جان، امروز چه غلطی اینجا میکنی؟
گفت:
— آمدهام نگرانت کنم.
گفتم:
— خیلی ممنون. خودم به اندازهٔ کافی کار دارم.
اما ولکن نبود.
گفت:
— اگر پولت کم بیاید چی؟
گفتم:
— هنوز نیامدهای.
— اگر مریض شوی چی؟
— پدرجان، همین امروز پایم درد میکند. اجازه بده اول به همین برسم.
— اگر تنها بمانی چی؟
— تو اول بیا، بعد ببینیم چه خاکی به سرمان بریزیم.
گفت:
— اگر وقتی آمدم، دیر شده باشد چی؟
دیدم حریفش نمیشوم.
بلند شدم و قهوهای درست کردم.
دو تا لیوان گذاشتم؛ یکی برای خودم، یکی برای فردا.
بعد فکر کردم این دیگر خیلی مسخره است. من هفتاد سال زندگی کردهام؛ حالا باید برای روزی که هنوز نیامده، قهوه هم بریزم؟
لیوان دوم را برداشتم.
فردا گفت:
— مال من بود.
گفتم:
— وقتی آمدی، خودت بریز.
نشستم کنار پنجره.
هوا خاکستری بود؛ از آن صبحهای لندن که انگار آسمان هنوز تصمیم نگرفته باران ببارد یا فقط مردم را بترساند. بااینحال، ابرهای زیبایی خودنمایی میکردند.
یاد حرف دوستی افتادم که گفته بود:
— ابر از پنجرهٔ خانهٔ شما خیلی زیباست؛ آدم با دیدنش احساس خوبی پیدا میکند.
همان موقع به او گفته بودم:
— ابر همان ابر است؛ شاید پنجرهٔ من زیادی خوشسلیقه است!
حالا فردا کنارم نشسته بود و گفت:
— باز شروع کردی؟ باز شیطون شدی؟
گفتم:
— شیطنت هم بخشی از زندهبودن ما آدمهاست. اگر نکنیم، بعداً حسرتش را میخوریم. فعلاً دارم از امروز لذت میبرم؛ قبل از اینکه تو برای ابر هم برنامهریزی کنی.
ساکت شد.
انگار گیر کرده بود؛ آمده بود امروزم را فدای خودش کند، اما هنوز وجود نداشت که مسئولیتش را قبول کند.
همان لحظه مردی با سگش از پیادهرو رد شد.
سگ خوشحال بود.
مرد اخم کرده بود.
با خودم گفتم احتمالاً سگ برای امروز بیرون آمده و صاحبش برای قسط خانهٔ ماه آینده.
شاید یکی از مشکلات ما آدمها همین باشد که سگها تقویم ندارند.
سگ وقتی بیرون میرود، بیرون است.
ما وقتی بیرون میرویم، نصفمان در دیروز است، نصف دیگرمان در فردا، و آن بیچارهای که اسمش «امروز» است، تنها در خانه مانده.
جرعهای قهوه نوشیدم و تلفن را برداشتم.
اشتباه کردم.
تلفن دستگاه عجیبی است. کافی است زندگیات پنج دقیقه آرام باشد؛ فوری به تو خبر میدهد که دیگران دارند بهتر زندگی میکنند.
یکی کنار دریا بود.
یکی تولد گرفته بود.
یکی کتاب منتشر کرده بود.
یکی نوشته بود:
«بهترین روز زندگیام.»
نگاهش کردم.
گفتم:
— واقعاً؟
رفتم صفحهٔ بعد.
یکی خانه خریده بود.
یکی ماشین عوض کرده بود.
یکی در رستورانی نشسته بود که اسم غذایش را حتی نمیتوانستم تلفظ کنم.
ناگهان قهوهام بیمزه شد.
خانهام کوچکتر شد.
زندگیام معمولی شد.
پنج دقیقه قبل، آدم نسبتاً خوشبختی بودم.
فقط پنج دقیقه اینترنت لازم بود تا بفهمم بدبختم!
تلفن را کنار گذاشتم.
گفتم:
— عجب صنعتی ساختهاند! آدم حالش خوب است، دستگاه را روشن میکند تا بفهمد چرا نباید حالش خوب باشد.
ظهر یکی از دوستان زنگ زد.
هنوز درست سلام نکرده بود که گفت:
— خالو، خیلی نگرانم.
گفتم:
— چی شده؟
گفت:
— هیچی.
گفتم:
— پس چرا نگرانی؟
گفت:
— برای همین نگرانم. وقتی مدتی هیچ اتفاقی نمیافتد، میترسم حتماً اتفاقی در راه باشد.
گفتم:
— یعنی الان حالت خوب است و همین نگرانت کرده؟
گفت:
— دقیقاً.
گفتم:
— تبریک میگویم. تو به مرحلهای رسیدهای که حتی خوشبختی هم مضطربت میکند.
خندید.
پرسیدم:
— امروز چه کار داری؟
گفت:
— هیچچی. میخواستم بروم بیرون، ولی گفتم شاید فردا کاری پیش بیاید.
— فردا کاری داری؟
— نه.
— پس چه کاری ممکن است پیش بیاید؟
گفت:
— نمیدانم. اگر میدانستم که دیگر دلشوره نداشتم.
دیدم منطق محکمی دارد.
آدم با چنین منطقی میتواند تمام عمرش در خانه بنشیند تا اتفاقی که نمیداند چیست، بالاخره بیاید.
گفتم:
— یک سؤال.
گفت:
— بپرس.
گفتم:
— اگر هیچ اتفاقی نیفتاد چی؟
ساکت شد.
انگار این احتمال را اصلاً در محاسباتش نگذاشته بود.
گفت:
— یعنی چی؟
گفتم:
— یعنی اگر تمام این نگرانیهایت مفت باشد چی؟
گفت:
— خب…
گفتم:
— آنوقت یک عمر بابت جنسی پول دادهای که هیچوقت تحویلت ندادهاند.
خندید.
گفتم:
— تازه رسید هم نگرفتهای.
گفت:
— خاک بر سرت.
گفتم:
— قربانت. حالا برو بیرون.
اما راستش را بخواهید، من هم خیلی بهتر از دوستم نبودم.
وقتی از خانه بیرون زدم، راه میرفتم و فکر میکردم ماه بعد چه میشود؛ اگر فلان کار نشود، اگر پول کم بیاید، اگر بدن دیگر همکاری نکند، اگر کسی که دوستش دارم نباشد…
ناگهان ایستادم.
ده دقیقه بود در خیابانی زیبا راه میرفتم و حتی یک بار هم خیابان را ندیده بودم.
درختها آنجا بودند.
مردم بودند.
باد بود.
دختر کوچکی دست مادرش را گرفته بود، چیزی میگفت و میخندید.
بوی قهوه از کافه میآمد.
زندگی داشت از کنارم رد میشد و من جلسهٔ اضطراری برای حوادثی برگزار میکردم که هنوز اتفاق نیفتاده بودند.
همانجا حساب کردم و دیدم بیشتر چیزهایی که آن روز خستهام کرده بودند، اصلاً رخ نداده بودند.
برای حرفی که کسی نزده بود، جواب آماده کرده بودم.
از پولی که هنوز تمام نشده بود، ترسیده بودم.
علاوه بر درد موجود، رنج بیماریهای احتمالی را هم به جان خریده بودم.
برای رفتن آدمهایی که هنوز کنارم بودند، غصه خورده بودم.
یعنی ذهنم نهتنها امروز مرا گرفته بود، بلکه برای مصیبتهای احتمالی فردا هم پیشپرداخت میخواست.
گفتم:
— خالو، اگر همینطور ادامه بدهی، وقتی بدبختی واقعی برسد، دیگر چیزی برایش باقی نگذاشتهای!
ذهنم گفت:
— ولی اگر…
گفتم:
— جلسه تمام شد، رفیق.
گفت:
— فقط یک نکتهٔ دیگر.
گفتم:
— فردا مطرح کن.
رفتم کافه.
مردی روبهرویم نشسته بود و مرتب ساعتش را نگاه میکرد.
بالاخره گفتم:
— ببخشید، قرار دارید؟
گفت:
— نه.
گفتم:
— پس چرا مرتب ساعت را نگاه میکنید؟
گفت:
— عادت دارم.
گفتم:
— با کی مسابقه دارید؟
خندید.
گفت:
— با زندگی.
گفتم:
— مواظب باش برنده نشوی.
نگاهم کرد.
گفت:
— یعنی چی؟
گفتم:
— اگر از زندگی جلو بزنی، آخرش زودتر از همه میرسی به آخرش.
چند ثانیه نگاهم کرد، بعد خندید.
من هم خندیدم.
قهوهام که آمد، بیاختیار ساعت موبایلم را نگاه کردم.
گفتم:
— لعنتی، مسری است.
اما همهٔ غصهها خیالی نیستند.
این را خوب میدانم.
بعضی آدمها واقعاً رفتهاند.
بعضی درها واقعاً بسته شدهاند.
بعضی صداها را زمانی کافی بود تلفن را برداری تا بشنوی؛ اما حالا اگر تمام شمارههای دنیا را هم بگیری، جواب نمیدهند.
بعضی دستها را روزی میتوانستی بگیری و خیال میکردی همیشه همانجا خواهند بود.
آنجا دیگر نمیتوانی به ذهنت بگویی:
— داری خیال میکنی.
نه.
بعضی وقتها دلت واقعاً تنگ است.
و امروز دل من تنگ است.
اما دلتنگی با تشویش فرق دارد.
دلتنگی همیشه بیماری نیست. گاهی یعنی چیزی یا کسی آنقدر برایت عزیز بوده که نبودنش هنوز در تو جا دارد.
تشویش اما موجود دیگری است.
مدرک نمیخواهد.
دلیل نمیخواهد.
حتی اتفاق هم لازم ندارد.
فقط یک «اگر» به او بده؛ خودش بقیهٔ فیلم را میسازد.
و بدن بیچارهٔ تو هم گاهی به فیلمی که ذهنت ساعت سه صبح ساخته، چنان واکنش نشان میدهد که انگار حادثه همین حالا در خانهات اتفاق افتاده است.
قلبت تند میزند.
خوابت میپرد.
دستت عرق میکند.
بلند میشوی آب میخوری و در تاریکی خانه قدم میزنی تا مسئلهای را حل کنی که شاید اصلاً وجود خارجی ندارد.
صبح هم خسته از جنگی بیدار میشوی که هیچ دشمنی در آن شرکت نکرده است.
بعد میگویی:
— عجب زندگی سختی دارم.
زندگی بیچاره هم احتمالاً گوشهای ایستاده و میگوید:
— باور کن، نصف اینها کار من نبود!
امشب قرار است با دوستی و دوست او که از آمریکای لاتین آمده، به کنسرت موسیقی کلاسیک بروم.
راستش، از موسیقی چیزی نمیدانم. نمیروم که موسیقیشناس شوم یا فردا برای کسی تعریف کنم دیشب کار فرهنگی کردهام. حتی ممکن است بیشتر از نصف قطعاتی را که مینوازند، درست نفهمم.
دوستم که موسیقی را میشناسد و دستی هم در آن دارد، دعوتم کرده است. دربارهٔ صدای ویولنسل چیزی گفته بود که اگر بخواهم نقل به معنا کنم، این بود:
«صدای ویولنسل برای من شبیه صدای کسی است که حال دلم را میفهمد؛ بیآنکه بپرسد چه شده، کنارم مینشیند. با هر کشش آرشه، انگار گرهی در سینهام شل میشود و دلشورههایم کمی آرام میگیرند. گاهی بغضم را باز میکند، گاهی لبخندی روی لبم مینشاند. من هم از آن آدمهایی هستم که چند نت موسیقی میتواند حالشان را عوض کند؛ انگار این ساز حرفهایی را میزند که خودم هنوز واژهای برایشان پیدا نکردهام.»
حالا میروم و تجربه میکنم.
با خودم قرار گذاشتهام که با آغاز موسیقی، خودم را به آن بسپارم؛ مثل وقتهایی که در دریا شنا میکردم و با موجها بالا و پایین میرفتم. گاهی هم مجبور میشدم روی موجی بپرم تا زیرش نمانم.
میخواهم همراه موسیقی حرکت کنم، بیآنکه اختیارم را از دست بدهم؛ با موجهایش بروم، اما نگذارم مرا با خود ببرند و از خودم دور کنند. در همان لحظه زندگی کنم و بگذارم صدای سازها جای آن جلسههای اضطراریِ توی سرم را بگیرد.
اگر هم یکی از آن مزاحمهای همیشگی، همان «اگر»های لعنتی، پیدایش شد، در خیال با لگدی حوالهاش میکنم بیرون:
— رفیق، امشب اینجا سالن کنسرت است؛ ادارهٔ رسیدگی به بلایای احتمالی نیست!
شاید برای چند ساعت صدایی پیدا کنم که از صدای ذهنم بلندتر باشد؛ شاید آرشه بتواند گرهی را باز کند که من از پسش برنیامدهام.
اما بیشتر از همه منتظر طبل هستم.
دلم میخواهد محکم بکوبند؛ تا همراه ضربهاش، من هم در درونم فریاد بزنم:
— دیگر اجازه نمیدهم مزاحم این لحظهام شوید!
البته فقط در درونم؛ مردم بلیت خریدهاند موسیقی بشنوند، نه نعرهٔ خالو را!
آنوقت، وقتی ذهنم خواست دوباره بگوید:
— خالو، اگر فردا…
بوم!
طبل بکوبد.
ذهنم جا بخورد:
— چی شد؟
بگویم:
— هیچی، رفیق. امروز شد.
اگر دوباره شروع کرد:
— ولی اگر ماه بعد…
بوم!
— خالو، اگر سال بعد…
بوم!
شاید بعد از سومین ضربه، خودش بلند شود و بگوید:
— ظاهراً امشب جای من نیست.
میگویم:
— در باز است، رفیق. کسی نگهت نداشته.
شاید اضطراب هم مثل بعضی مهمانها باشد؛ وقتی زیادی تحویلش میگیری، خیال میکند صاحبخانه است.
امشب میخواهم برای چند ساعت کلید خانه را بدهم دست موسیقی.
هر کاری خواست بکند.
اگر خاطرهای را بیدار کرد، بکند.
اگر اشکم را درآورد، دربیاورد.
اگر خنداندم، چه بهتر.
تشویش هم هر غلطی میخواهد بکند؛ قرار نیست برنامهٔ شب را او تعیین کند.
دلتنگیام را با خودم میبرم.
نمیخواهم پشت در پنهانش کنم و وانمود کنم حالم محشر است.
بگذار کنارم بنشیند.
برای او هم جا هست.
اما برای تشویش بلیت نمیخرم.
اگر میخواهد بیاید، ته سالن بایستد.
شاید تمام اشتباه ما همین باشد که خیال میکنیم باید اول همهچیز درست شود و بعد زندگی کنیم.
اول پول.
بعد زندگی.
اول خانه.
بعد زندگی.
اول خیال راحت.
بعد زندگی.
اول بچهها بزرگ شوند.
بعد زندگی.
اول بازنشسته شویم.
بعد زندگی.
اول این درد خوب شود.
بعد زندگی.
اول تکلیف فردا معلوم شود.
بعد زندگی.
اما فردا یک خاصیت ناجوانمردانه دارد:
وقتی میرسد، دیگر فردا نیست.
امروز است.
و ما دوباره آن را میدهیم به فردای بعدی.
همینطور امروزها را یکییکی تحویل آینده میدهیم و خیال میکنیم داریم برای زندگی آماده میشویم؛ تا یک روز برمیگردیم و میبینیم بخش بزرگی از عمرمان صرف آمادهشدن برای زندگی شده است.
من نمیگویم به فردا فکر نکنیم.
این هم خودش حرف بیربطی است.
آدم باید برنامه داشته باشد، مراقب پولش باشد، بدنش را جدی بگیرد و مسئولیتش را بشناسد.
اما بین «فکرکردن به فردا» و «زندگیکردن در فردا» فاصلهای هست که من بارها گمش کردهام.
یکی کمک میکند برای فردا کاری بکنم؛ دیگری آنقدر مرا در فردا نگه میدارد که امروز از دستم میرود.
فکرکردن به فردا میگوید:
— ممکن است باران بیاید؛ چتر بردار.
تشویش میگوید:
— اگر باران آمد، خیابان سیل شد، مترو خوابید، تلفنت خاموش شد، کفشت پاره شد، سرما خوردی، مریض شدی، کارت را از دست دادی و آخرش تنها مردی چی؟
آدم بیچاره فقط میخواست برود نان بخرد!
در راه کنسرت شاید دوباره همان فکرهای لعنتی بیایند.
اشکالی ندارد.
دیگر قرار نیست با همهشان بجنگم.
بعضی جنگها خودشان شکل دیگری از اضطراباند.
آن لگد خیالی هم برای همین است که کمی به پرروییشان بخندم؛ وگرنه قرار نیست تمام شب دم در ذهنم کشیک بدهم.
اگر آمدند، میگویم:
— بفرمایید. بنشینید.
بعد راهم را میروم.
اگر مرگ را هم آن طرف خیابان دیدم که برایم دست تکان میدهد، من هم دستی برایش تکان میدهم:
— امشب نه، عامو! امشب دارم میروم کنسرت.
اگر گفت:
— بالاخره میآیم!
میگویم:
— میدانم. برای همین دارم میروم.
و تمام.
مرگ کار خودش را بلد است.
لازم نیست من از حالا کارمند افتخاریاش بشوم.
شاید وقتی موسیقی شروع شود، چیزی در من بلرزد؛ صورتی بیاید جلوی چشمم یا صدایی را به یاد بیاورم که دیگر نیست.
شاید برای چند لحظه دلم بیشتر بگیرد.
بگذار بگیرد.
من دیگر از هر دردی فرار نمیکنم.
بعضی دردها سند زندگیاند.
اگر هیچکس را دوست نداشته باشی، برای چه کسی دلت تنگ شود؟
اگر چیزی برایت عزیز نبوده باشد، از دستدادن چه معنایی دارد؟
شاید برای همین است که امروز با خودم میگویم:
هیچ فردایی به زیباییِ دلتنگیِ امروز نیست.
فردا هنوز نیامده که دوستش داشته باشی.
هنوز صدایی ندارد.
هنوز بویی ندارد.
هنوز کسی در آن تو را در آغوش نگرفته.
هنوز چیزی از آن گم نکردهای که دلت برایش تنگ شود.
اما امروز واقعی است.
همین امروز لعنتی.
با دلتنگیاش.
با خندهاش.
با ترسش.
با دوستی که منتظرت است.
با غریبهای از آمریکای لاتین که شاید تا آخر شب دیگر غریبه نباشد.
با سالنی که چراغهایش خاموش خواهد شد.
با سکوت کوتاه پیش از شروع موسیقی.
و با آن لحظهای که طبل بالاخره میکوبد.
بوم!
و شاید برای چند ثانیه تمام «اگر»های دنیا ساکت شوند.
مشکلاتم هنوز سر جایشان باشند، فردا همچنان در راه باشد و دلتنگی کنارم نشسته باشد؛ اما من هم آنجا باشم.
در همان لحظه.
نه دیروز.
نه فردا.
همانجا.
شاید شادی هم همین باشد.
لازم نیست همیشه بخندی، غصه نداشته باشی یا اضطراب هیچوقت سراغت نیاید.
شاید فقط گاهی بتوانی آنقدر در زندگی حاضر باشی که یادت برود داری میزان خوشبختیات را اندازه میگیری.
امشب نمیروم ببینم خوشحال میشوم یا نه.
این خودش یک اضطراب تازه است.
میروم موسیقی بشنوم و بگذارم شب، هرچه دارد، پیش رویم بگذارد.
و اگر وسط همهٔ اینها ذهنم دوباره پرسید:
— خالو، فردا چه میشود؟
این بار جوابش را میدانم.
میگویم:
— نمیدانم.
و شاید زیباترین قسمت ماجرا همین باشد:
لازم هم نیست امشب بدانم.
بلیت امشب دست من است.
دوستم منتظر است.
شهر هنوز بیدار است.
من هم هنوز اینجا هستم.
فردا اگر آمد، خودش بلد است در بزند.
فعلاً امیدوارم طبل را محکم بکوبند.
ناصر کمالی
لندن ـ رویال فستیوال هال
دیدگاهتان را بنویسید