زاغو، مندو و غلو ـ فصل چهارم: صدایی کنار تخت بیمارستان

نوشته شده توسط

در

زاغو، مندو و غلو

روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمی‌شوند

فصل چهارم ـ صدایی کنار تخت بیمارستان

خندهٔ تل عاشقون هنوز در اتاق بود که مندو گفت:

ـ شوخی یه طرف خالو… بیژن صدات خیلی دوست داشت.

اسم بیژن حال اتاق را عوض کرد. بیژن، برادر مندو، دیگر نبود.

مندو گفت:

ـ وقتی بیمارستان بید، صدات گوش می‌داد. دوست داشت.

زاغو آرام گفت:

ـ بیژن خالو…

و ادامه نداد. گاهی اسم یک آدم، خودش یک جملهٔ کامل است.

غلو گفت:

ـ مادر مو هم همین‌طور بید.

مندو پرسید:

ـ مادرت؟

غلو لحظه‌ای مکث کرد.

ـ آره خالو… وقتی بیمارستان بید، آهنگای زاغو رو از یوتیوب سی‌ش می‌ذاشتیم.

زاغو پرسید:

ـ گوش می‌داد؟

ـ گوش می‌داد. قشنگم گوش می‌داد. نه ای‌جوری که صدا یه گوشه پخش بشه و حواسش جای دیگه باشه. معلوم بید صدا رو دنبال می‌کنه. بعضی وقتا که صدات پخش می‌شد، نگاش عوض می‌شد. یه کم اشک می‌اوما تو چشماش… بعد صورتش باز می‌شد.

مندو گفت:

ـ یاد مادر به خیر.

غلو گفت:

ـ یادش به خیر.

بعد آرام‌تر ادامه داد:

ـ خالو، آدم کنار تخت مادرش خیلی چیزا می‌فهمه. می‌بینه یه عمر گذشته، اوما خودش هنوز همون بچه‌س. هرچقدرم سنش بالا رفته باشه، وقتی مادر جلوش خوابیده، باز بچهٔ همون خونه‌س.

ـ مو نگاش می‌کردُم. صدای زاغو پخش می‌شد، اشک تو چشماش جمع می‌شد، بعد یه جوری صورتش باز می‌شد که مو با خودُم می‌گفتُم شاید ای صدا بردتش یه جای دیگه… شاید بوشهر، شاید محله، شاید یه روزی که خودش یادش میاد. مو که نمی‌دونستُم تو دلش چی می‌گذره.

زاغو گفت:

ـ کاش می‌دونستُم گوش می‌ده.

غلو گفت:

ـ حالا می‌دونی.

یکی برادرش را به یاد آورده بود، یکی مادرش را، و سومی تازه می‌فهمید صدایش بی‌خبر از خودش کنار هر دو تخت نشسته بوده.

غلو گفت:

ـ عجیب نیس خالو؟ تو یه جا می‌خونی، بعد صدات خودش راه می‌افته. تو دیگه خبر نداری کجا می‌ره، کی گوش می‌ده، کی باهاش می‌خنده، کی باهاش گریه می‌کنه.

زاغو گفت:

ـ مو اون موقع فقط می‌خوندُم خالو.

غلو گفت:

ـ همین. شاید آدم خیلی وقتا فقط باید بخونه. بقیهٔ راه رو صدا خودش پیدا می‌کنه.

مندو گفت:

ـ بیژن هم صدات دوست داشت.

غلو گفت:

ـ مادر مو هم.

دو تخت بیمارستان، دو آدم عزیز و یک صدا.

غلو گفت:

ـ فکر کنم بیژن یه فیلم کوتاهی هم از سنگی داشت.

مندو گفت:

ـ بیژن کلی فیلم داشت خالو… کلی. اوما همش یا گم شد یا خراب.

غلو گفت:

ـ چند بار گفتم پیداشون کن، بدیم بصیر نصیبی تنظیمشون کنه.

مندو گفت:

ـ آره…

غلو گفت:

ـ اوما حیف… فرصت کم شد. بیژن خیلی زودتر از اونی که فکر می‌کردیم، با پَرِ پرواز به پرواز دراومد.

سکوت شد.

فیلم‌ها گم یا خراب شده بودند، اما بیژن هنوز در یک جمله، یک فیلم گمشده و صدایی کنار تخت حضور داشت.

صدای دده از آن طرف آمد:

ـ خو، حالا کی چای می‌خواد؟ آبجو که نخوردین، پس چای!

غلو گفت:

ـ مو کا اول بگم، مو قبلاً قهوه‌خور بیدم، اوما ای چند روز چای‌خورم کردین!

همه زدند زیر خنده.

مندو لحظه‌ای با دستی لرزان و قطره اشکی که انگار قصد خودنمایی داشت، یا شاید می‌خواست پیش از افتادن کمی برقصد، بلند شد.

ـ مو باید یه سیگار بکشم… ولی خوم تنها هَسُم. شما که نمی‌کشین.

زاغو گفت:

ـ خالو، ما از دنیا می‌کشیم، بس است!

مندو رفت و وقتی برگشت، دستش دیگر نمی‌لرزید و آن قطره اشک هم نبود؛ شاید بیرون بالاخره خودش را نشان داده بود.

دده گفت:

ـ خو بچه، با چای حلوای بوشهری انگشت‌پیچ می‌خورین؟

زاغو گفت:

ـ دده، کاری نکن که مو دیگه از اینجا تکون نخورم!

غلو گفت:

ـ می‌گم زاغو، تو عامو نرو تا ما هم هر ساعت بیایم!

دده این بار رو به غلو، بی‌شوخی گفت:

ـ تو هم مثل کوکام مندو هستی. می‌دونم که دوست بیژن بیدی. هر وقت هم که اتفاقی شما را دیدیم، به مندو گفته‌ام که ای غلو را تنها نذارین. هر وقت آمدی، قدمت رو چشم‌هایُم.

غلو گفت:

ـ چشم‌هات زنده و روشن باشه.

چای بود، حلوای بوشهری بود، سه رفیق بودند و دده؛ و بیژن و مادر غلو هم، با اینکه نبودند، به شکلی در اتاق حضور داشتند.

مندو چایش را برداشت و گفت:

ـ بررسی صدای زاغو هنوز تموم نشده.

غلو گفت:

ـ نتیجه کی میاد؟

مندو گفت:

ـ پنجاه سال دیگه.

زاغو گفت:

ـ خو اون موقع بیا نتیجه رو سی‌مون بخون!

هر سه خندیدند.

زندگی، با همهٔ بی‌رحمی‌اش، هنوز نتوانسته بود آخرین کلمه را از این سه رفیق بگیرد.


📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.

← فصل سوم ـ تل عاشقون   |   فصل پنجم ـ دده و قلیه‌ماهی →

مشاهده همهٔ «روایات خالو»

ادامه دارد…

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress