زاغو، مندو و غلو ـ فصل سوم: تل عاشقون

نوشته شده توسط

در

زاغو، مندو و غلو

روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمی‌شوند

فصل سوم ـ تل عاشقون

مندو گفت:

ـ زاغو… یادت میاد تل عاشقون؟

لبخند زاغو مشکوک شد.

غلو پرسید:

ـ چه خبر بید؟

مندو گفت:

ـ عاشق شده بید خالو!

زاغو گفت:

ـ مو؟

مندو گفت:

ـ نه، مسلمو! معلومه تو!

غلو گفت:

ـ اسمش چی بید؟ سی ثبت تاریخ می‌پرسم.

زاغو گفت:

ـ هیچ‌کدومتون صلاحیت ورود به روابط عاشقانهٔ مو رو ندارین. یکی همه‌چی رو سیاسی می‌کنه، اون یکی پنجاه سال نگه می‌داره بعد تعریف می‌کنه.

مندو گفت نصف محله خبر داشت. زاغو گفت حسودی‌شان می‌شده چون خودش خوش‌تیپ بوده. غلو گفت حافظه‌اش آسیب دیده و مندو گفت:

ـ نه خالو، ای دیگه تخیله!

مندو گفت آن شب رفتند دکون داوودو، عرق خوردند و بعد یک بطری با مَزه گرفتند که ببرند بالای تل عاشقون.

غلو پرسید:

ـ یعنی برنامه‌ریزی کرده بیدین؟

زاغو گفت:

ـ خیال کردی ما بی‌برنامه عرق می‌خوردیم؟

مندو گفت:

ـ تنها برنامه‌ای که زاغو همیشه سر وقت اجرا می‌کرد.

غلو شمرد:

ـ عشق، عرق، مَزه، تل عاشقون…

زاغو گفت:

ـ خالو، فقط مبارزهٔ طبقاتی رو واردش نکن.

مندو گفت:

ـ اول بطری رو برسونیم سر تل، بعد انقلاب.

از دکون بیرون زدند. مندو می‌گفت زاغو عاشق بوده و خودش باربر. زاغو گفت مندو مسئول تدارکات بوده چون بیشتر از همه حواسش به بطری بوده.

مندو گفت:

ـ دروغ نگو خالو! مو خودُم اونجا بیدُم!

غلو گفت:

ـ ای دفعه دیگه نمی‌تونیم بگیم اونجا نبیدی؛ خودش اعتراف کرد.

بالای تل، شب بود و بطری و مَزه و جوانی.

غلو پرسید:

ـ معشوقه هم اوما؟

زاغو گفت:

ـ اگه اوما بید، سی‌چی می‌رفتیم تل؟

مندو گفت:

ـ معشوقه نبید، عاشق بید، بطری هم بید.

غلو گفت:

ـ شرایط بحران کامل بید.

مندو گفت اگر غلو هم آنجا بود با سخنرانی‌اش عرق را گرم و عشق را سرد می‌کرد.

کمی که گذشت زاغو شروع کرد به خواندن. اول آرام، بعد بلندتر.

مندو گفت صدایش خوب بود.

زاغو با رضایت گفت:

ـ دیدی؟

مندو گفت:

ـ صبر کن. مو لذت می‌بردُم، اوما ده بارم ترسیدُم صدات عرق رو خراب کنه.

غلو خندید.

زاغو گفت:

ـ پس سی‌چی حالا تو یوتیوب گوش می‌دی؟

مندو گفت:

ـ دارُم بررسی می‌کنم.

ـ نتیجه؟

ـ هنوز دارُم بررسی می‌کنم.

غلو گفت:

ـ تحقیقات علمی زمان می‌بره.

مندو گفت:

ـ پنجاه سال سی صدای زاغو زیاد نیس.

بعد، بی‌آنکه کسی بخواهد، شوخی آرام شد.

مندو گفت:

ـ نه خالو… صدات خوب بید. خیلی خوب.

صدای آن شب فقط صدای زاغو نبود؛ صدای جوانی‌شان بود. پاهایی که درد نداشت، شب‌هایی که فردا خیلی دور به نظر می‌رسید و رفاقتی که هنوز نمی‌دانست چند دهه بعد باید با تلفن و تقویم قرار بگذارد.

غلو گفت:

ـ آدم یه شب می‌خونه و خیال می‌کنه صدا همون‌جا تموم شد.

مندو گفت:

ـ بعضی صداها تموم نمی‌شن.

تل عاشقون آرام‌آرام از اتاق کنار رفت.

بطری سال‌ها بود خالی شده بود.

مَزه سال‌ها بود خورده شده بود.

جوانی هم گذشته بود.

اما آواز نه.

آواز همان‌جا مانده بود.

انگار از تل عاشقون تا آن اتاق، یک آواز پنجاه سال در راه مانده بود؛ آوازی که قرار بود سال‌ها بعد، در جایی بسیار دور از آن شب، کنار تخت دو بیمار دوباره شنیده شود.


📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.

← فصل دوم ـ سه نفر، چند دهه بعد   |   فصل چهارم ـ صدایی کنار تخت بیمارستان →

مشاهده همهٔ «روایات خالو»

ادامه دارد…

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress