زاغو، مندو و غلو
روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمیشوند
فصل دوم ـ سه نفر، چند دهه بعد
زمان روی هر سهشان کار کرده بود. موها سفید و کمپشت، صورتها خطافتاده و پاها دیگر پاهای کوچههای محله نبود.
زاغو به عصای غلو نگاه کرد:
ـ ای سی راه رفتنه یا سی زدن مخالفا؟
غلو گفت:
ـ بستگی داره کی حرف بزنه.
مندو گفت:
ـ زاغو، پس نزدیکش نشین.
زاغو گفت:
ـ تا ای عصا رو بلند کنه مو رفتم.
غلو گفت:
ـ تا تو بلند شی، مو خوابم برده!
مندو گفت وضع خودش هم بهتر نیست. زاغو نگاهی به هر سه انداخت:
ـ خالو، سهتامون رو بذارن رو هم شاید یه جوون سالم از توش دربیاد.
غلو گفت:
ـ قطعات به هم نمیخوره.
مندو گفت:
ـ گارانتی هم تموم شده.
فقط زبانهایشان هنوز سالم مانده بود؛ و هر سه مطمئن بودند تنها شاهد قابل اعتماد تاریخ خودشاناند.
مندو چیزی گفت. زاغو فوری جواب داد:
ـ دروغ نگو خالو!
مندو گفت:
ـ مو خودُم اونجا بیدُم!
غلو گفت:
ـ تو اصلاً اونجا نبیدی!
و هنوز خاطره درست شروع نشده بود که دادگاه تاریخ تشکیل شد.
غلو از روزهایی گفت که پول سینما نداشتند و اسمش را گذاشت «اقتصاد مقاومت».
زاغو گفت:
ـ مقاومتت ای بید که دست تو جیبت نکنی.
مندو گفت:
ـ دستشم میکرد، خالی درمیاوما.
غلو گفت:
ـ خو، پس یه ائتلاف بید.
زاغو گفت:
ـ شهادت دو شاهد عادل هم داریم.
غلو گفت:
ـ تو از کی عادل شدی؟
مندو گفت:
ـ از وقتی شاهد دیگهای نمونده!
مندو اصرار داشت حافظهاش دقیق است. زاغو گفت:
ـ هر وقت میگی «دقیق»، مو میفهمُم نصفش دروغه.
غلو گفت حافظه گذشته را بازسازی میکند.
مندو گفت:
ـ شروع شد؛ سخنرانی.
زاغو گفت:
ـ خالو، اومدیم رفیقمون رو ببینیم، دانشگاه که نیومدیم.
مندو گفت:
ـ پنج دقیقه دیگه انقلابم بهش وصل میکنه.
غلو گفت:
ـ همهچی به هم ربط داره.
زاغو گفت:
ـ خاطره هنوز شروع نشده، انقلاب رسید!
کمی بعد زاغو گفت اگر غلو زمین بخورد، قبل از بلند شدن تحلیل میکند چرا زمین مقصر بوده. غلو عصایش را بالا گرفت:
ـ سی همی ای رو دارُم؛ مدرک تاریخی!
خندهشان که خوابید، مندو لحظهای ساکت شد. بعد به زاغو نگاه کرد:
ـ زاغو… یادت میاد رو تل عاشقون؟
زاغو لبخندی زد که غلو همان لحظه فهمید اولین درِ قدیمی باز شده است.
📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.
← فصل اول ـ آلو خالو تونی؟ | فصل سوم ـ تل عاشقون →
ادامه دارد…
دیدگاهتان را بنویسید