زاغو، مندو و غلو ـ فصل اول: آلو خالو تونی؟

جلد نهایی زاغو، مندو و غلو، نوشته ناصر کمالی

نوشته شده توسط

در

زاغو، مندو و غلو

روایتی از سه رفیق، یک محله و خاطراتی که پیر نمی‌شوند

فصل اول ـ آلو خالو تونی؟

تلفن زنگ زد.

صدای زاغو بود:

ـ آلو خالو تونی! حالت بختر شد؟ سی‌کو مو دارم میام ولاتتون. سی مندو هم تلفن کردم. البته می‌رم خونهٔ مندو و آنجا دَکُم هَس.

غلو گفت:

ـ سی‌کو اینجا هر جا بیای خونهٔ خودته!

زاغو خندید. از همان خنده‌هایی که هنوز بعد از این همه سال، سن و سال سرش نمی‌شد.

غلو گفت اینجا آدم‌ها خیال می‌کنند خانه مال خودشان است، اوما تا آخر عمر دارند پولش را به بانک می‌دهند. زاغو گفت:

ـ خو پس خونه مال بانکه، شما فقط توش زندگی می‌کنین!

غلو به مندو زنگ زد. قرار شد هر سه در خانهٔ او جمع شوند.

قدیم‌ترها برای دیدن هم نه تلفن لازم بود، نه تقویم. کافی بود یکی از خانه بیرون بزند؛ سر کوچه، کنار دریا، دم دکون یا جایی در محله بالاخره یکی از رفقا پیدا می‌شد. حالا اما باید تلفن می‌کردند، روز و ساعت می‌گذاشتند، درد پا و قرص و راه و هوا را هم حساب می‌کردند.

زمان فقط موهایشان را سفید نکرده بود؛ برای رفاقتشان هم تقویم خریده بود.

غلو نگاهی به عصایش کرد. آدم تا جوان است خیال می‌کند پیری اتفاقی است که برای دیگران می‌افتد.

آدم‌های محله هم هر کدام به سویی رفته بودند. بعضی مانده بودند، بعضی رفته بودند، بعضی مرده بودند. بعضی هم رفته بودند و دیگر هیچ‌وقت برنگشته بودند؛ آن‌قدر بی‌نشان که سال‌ها گذشته بود و هنوز کسی نمی‌دانست قبرشان کجاست.

اوما کافی بود یکی بگوید «یادت میاد؟» تا یکی با خنده‌اش، یکی با صدایش، یکی با لقبی که سال‌ها کسی نگفته بود، دوباره زنده شود.

غلو زودتر راه افتاد. عصا را برداشت و آرام‌آرام خودش را به خانهٔ مندو رساند.

مندو در را باز کرد:

ـ بیا تو خالو. زاغو هم الان پیداش می‌شه.

چند دقیقه بعد زنگ در به صدا درآمد.

مندو گفت:

ـ خودش هَس.

صدای زاغو از پشت در آمد:

ـ خالوها! زنده‌این هنوز؟

در که باز شد، سه رفیق همدیگر را بغل کردند. چند لحظه طول کشید تا هر کدام، گذشت زمان را روی صورت دیگری ببیند.

زاغو به غلو نگاه کرد:

ـ عامو، چه خبرته؟ تلفنی صدات جوری بید خیال کردُم باید بیام عیادتت، حالا می‌بینُم از مو سالم‌تری!

غلو عصایش را نشان داد:

ـ خالو، مو سالمُم؛ ای عصا سی تزئیناته.

زاغو گفت:

ـ خو، تزئیناتت خیلی پیشرفته شده!

مندو گفت:

ـ هنوز ننشسته شروع کردین؟

زاغو گفت:

ـ مو شروع نکردُم، ای شروع کرده پیر شده!

غلو گفت:

ـ یعنی تو جوون موندی؟

زاغو سینه‌اش را جلو داد:

ـ معلومه خالو. مو فقط یک‌کم قدیمی شدُم!

هر سه خندیدند.

هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستند از آن لحظه به بعد، کافی است یکی بگوید:

ـ یادت میاد…؟

تا محلهٔ ترکا، با آدم‌های زنده و مرده‌اش، با آن‌هایی که رفتند و حتی نشانی از قبرشان نماند، با کوچه‌ها و پشت‌بام‌ها و دریا و باغ و آوازهایش، بیاید و روی صندلی چهارم بنشیند.


📚 مجموعه «زاغو، مندو و غلو» را در بخش «روایات خالو» سایت ناصر کمالی دنبال کنید.

فصل دوم ـ سه نفر، چند دهه بعد →

مشاهده همهٔ «روایات خالو»

ادامه دارد…

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress