روز و روزگاری، در محلی فرضی و در فرصتی نامناسب، رفیقی به خالو که سرخوش و بیخیال راه میرفت، نزدیک شد و با خنده پرسید:
— خالو، بالاخره نگفتی تو چطوری از اینهمه رنج گذر کردی؟
خالو زیرچشمی نگاهش کرد؛ انگار رفیق وسط پیادهروی از او سند پایان غصه خواسته باشد.
— کا، مو که عبور نکردم! شاید او با لهکردن مو، خوشحال و شنگول عبور کرده! آخه عامو، حرفی بزن که با عقل بگنجه! خو مو با وضع این زانوها، بعید میدانم از چیزی گذشته باشم. احتمالاً رنجها خودشان عجله داشتند، از من سبقت گرفتند! ولی مو نه! آخه مگه رنج دیوانه است که اجازه بده مو ازش بگذرم؟
رفیق خندید، اما زود خودش را جمعوجور کرد؛ انگار خندیدن به رنج، خلاف مقررات ادارهٔ غم و غصه باشد.
خالو گفت:
— چرا خندهات را پس گرفتی؟ قبضش آمد؟
— نه، جدی میپرسم. آدم چطور دوباره زندگی میکند؟
وقتی به خانه رسیدند، خالو کتری را روشن کرد.
— اول بنشین. این سؤال با چای جواب میخواهد. با آب خالی ممکن است آدم حرفهایی بزند که بعداً مجبور شود بابتشان کتاب بنویسد.
رفیق نشست.
خالو گفت:
— راستش یک دوره فکر میکردم باید همهٔ رنجهایم تمام شوند تا زندگی را شروع کنم. مثل کسی که جلوی در ایستاده و منتظر است باران بند بیاید. باران هم انگار فهمیده بود من منتظرم؛ هر وقت میخواستم کفش بپوشم، یک ابر تازه استخدام میکرد و شُرّی آب پخش میکرد!
— بعد چه کردی؟
— دیدم نان ندارم. گرسنه هم که نمیشه سر به زمین گذاشت! گفتم حالا وقتشه؛ رفتم بیرون.
— همین؟
— عامو، اصلاً آغاز زندگی همینه! نگاه کن، برای یک دانه گندم، آدم از بهشت با تیپا به بیرون انداخته شد. خو، با انداختن آدم با تیپا به بیرون، آدمها جهان را ساختند! آدم میخواست خودش نان درست کنه؛ من میخواستم برم نانوایی و خودم نان بخرم. به نظر من فرقی نکرد؛ هدف نان بود!
رفیق گفت:
— پس برای خرید نان، تاریخ بشر را هم همراهت بردی؟
— بله، ولی موقع پرداخت، همه خودشان را کنار کشیدند!
خالو ادامه داد:
— آغاز بعضی تحولات بزرگ بشر، تمامشدن نان است. آدم برای خرید نان از خانه بیرون میرود، بعد میبیند درختی هنوز سر جایش ایستاده، کسی به سگش میگوید «این را نخور»، و یک بچه هم با تمام قوا داره روی زمین آب میپاشه و مادرش شرمگین است که مردم دارند عبور میکنند و این کار زشت است! جهان بدون اجازهٔ غصهٔ من و تو، مشغول کار خودش بود. حالا تو هی بیا آیه و سوره بساز، جهان را منظم کن؛ جهان خودش قانون و قاعدهٔ خودش را دارد!
— دیدن اینها حالت را خوب کرد؟
— همانجا که نه. اولش حتی از بچه طلبکار بودم که چرا اینقدر خوشحال است! بعد دیدم بچه که خبر ندارد در کلهٔ مو چه جلسهای برگزار شده. از مردم انتظار داشتم صورتجلسهٔ غصهام را بخوانند و مطابق آن رفتار کنند!
آب جوش آمد و شروع به دادوفریاد کرد. خالو آرام قوطی چای را باز کرد، کمی چای در قوری ریخت و گفت:
— چقدر سلیطه است! با دادوفریادش آبروی نداشتهٔ آدم را هم میبرد!
بعد منتظر آمادهشدن چای شد.
رفیق پایش را تکان میداد. خالو چشمش به پای او افتاد.
— تو هم داری با کتری مسابقه میدهی؟
— منتظرم بگویی آخرش چه شد.
— آخرش هنوز نشده، عامو. فعلاً چای باید دم بکشد. این یکی را دیگر با دلشوره نمیشود جلو انداخت.
خالو چای را ریخت و نشست.
— البته برگشتم خانه، غصه هم آنجا بود. برای خودش صندلی کنار پنجره گذاشته بود و داشت با نگاه غمناکش حیاط خانه را هم خراب میکرد. راستش نه خرید کرده بود، نه ظرفی شسته بود، اما جوری نشسته بود که انگار اجارهخانه را او میدهد!
دوست گفت:
— باید بیرونش میکردی.
خالو با کمی عصبانیت گفت:
— ها، مگه زبان آدمی سرش میشه؟ امتحان کردم. گفتم: «از فردا دیگر به تو فکر نمیکنم.» گفت: «بسیار خوب؛ پس امشب تا صبح با هم جلسه داریم.»
آن شب خالو هر چند دقیقه از خودش میپرسید: «هنوز دارم بهش فکر میکنم؟»
و برای جوابدادن، دوباره به همان چیز فکر میکرد!
— عامو، شده بودم نگهبان دری که خودم مرتب بازش میکردم!
رنج بعضی وقتها همینجوری است. هرچه بیشتر به خودت دستور بدهی که به چیزی فکر نکنی، ذهنت با دقت بیشتری پروندهاش را باز میکند. حتی چیزهایی را پیدا میکند که خودت یادت رفته بود.
خالو گفت:
— اوف، نمیدانی چه چیزهایی پیدا کرد که، به قول معروف، کلهام شروع کرد به سوتکشیدن! یک حرف بیست سال پیش را میآورد کنار یک نگاه دیروز؛ بعد از آن دو تا، برای فردا حکم صادر میکرد. مو هم باورم میشد؛ چون همهٔ شاهدها داخل کلهٔ خودم بودند و هیچکدام هم حاضر نبودند از جلسه بیرون بروند!
خالو مدتی هر شب بازپرس خودش شده بود:
چرا آن حرف را زدم؟ چرا آنجا رفتم؟ چرا نفهمیدم؟ چرا ماندم؟ چرا زودتر نرفتم؟ چرا چشمهایم را روی هم نگذاشتم و آهسته از کنارش رد نشدم؟ چرا دلش را شکستم؟ چرا بهخاطر یک برداشت غلط از یک نوشته، برخورد بدی کردم؟ چرا اجازه دادم سوءتفاهم باعث شود یک نوشتهٔ تند بفرستم؟
و از این نوع اماها و چراها که داشت روزگارش را سیاه میکرد.
گفت:
— کاکو، به خودت بیو! دنیا اینقدر هم ارزش نداره که بهخاطر یک چیز، همهچیز را به هم بزنی!
و سعی کرد عبور کند؛ ولی مگه او میگذاشت؟ نه که نه!
یک شب وسط همین بازجوییها به خودش گفت:
— ببخشید، شما آن زمان اینهمه اطلاعات داشتید یا تازه امشب عاقل شدهاید؟
سؤال خوبی بود. خالو چهل سال تجربه را برداشته بود و با آن، جوانیِ خودش را محاکمه میکرد؛ جوانی که نه آینده را دیده بود، نه آدمها را آنقدر میشناخت، نه میدانست پشت بعضی لبخندها چه خبر است.
گفت:
— با این روش که من دارم، باید نوزادیِ خودم را هم بهخاطر انتخاب زایشگاه مؤاخذه کنم!
رفیق خندید.
خالو گفت:
— تازه اگر رفیقی همان اشتباه مو را کرده بود، بهش میگفتم: «تو که نمیدانستی، خودت را اینقدر نخور.» ولی نوبت خودم که میشد، دادگاه سهشیفته کار میکرد! یک شب گفتم: «عامو، مو هم آدمم؛ چرا فقط برای دیگران تخفیف میدهی؟»
بعد فکر دیگری از راه رسید: «تازه یک عمل هم در راه داری؛ معلوم نیست سالم از اتاق عمل بیرون بیایی.»
خالو گفت:
— در و پنجره را بستم؛ همین!
عامو قاشق را در استکان چرخاند.
— یعنی خودت را بخشیدی؟
— بعضی روزها. بعضی روزها هم دوباره پرونده را باز میکنم. ولی حالا دستکم به متهم اجازه میدهم حرف بزند! اگر هم اشتباهی کردهام که هنوز میشود کاری برایش کرد، همان کار را میکنم. دیگر قرار نیست تا صبح با کوبیدن سر خودم، گذشته را تعمیر کنم.
خالو سکوت کرد. از پنجره، مردی دیده میشد که با دو کیسهٔ خرید راه میرفت و هر چند قدم، دستهایش را عوض میکرد.
— آدم خیلی وقتها همین کار را میکند. بار هنوز هست، فقط یاد میگیرد چطور حملش کند، کجا زمینش بگذارد، از چه کسی کمک بخواهد.
رفیق گفت:
— ولی بعضیها میگویند رنج آدم را قوی میکند.
خالو گفت:
— بعضی رنجها آدم را فقط خسته میکنند. من ترجیح میدادم چند چیز را با شهریهٔ کمتر یاد بگیرم! لازم نبود زندگی برای آموزش هر نکته، یکی از صندلیها را از زیر پایم بکشد.
بعد استکانش را برداشت.
— یک وقت هم آنقدر خسته بودم که حوصلهٔ جوابدادن به تلفن را نداشتم. بعد مینشستم غصه میخوردم که چرا هیچکس با مو حرف نمیزند! تلفن بیچاره سه بار زنگ زده بود؛ مو هم هر سه بار منتظر بودم اول حالم خوب شود، بعد جواب بدهم.
— بالاخره جواب دادی؟
— یک روز گفتم: «حالم چندان خوب نیست، ولی خوشحالم زنگ زدی.» دیدم لازم نیست برای حرفزدن، اول نقش آدم سرحال را بازی کنم. نصف خستگیام از همین نمایش بود!
همهٔ دردها هم از درون آدم نمیآیند. وقتی کرایهخانه بالا میرود، قرار نیست آدم با نفس عمیق مبلغش را پایین بیاورد. وقتی به کسی ظلم شده، حق دارد بگوید ظلم شده. اگر هم تنهاست، شنیدن اینکه «خودت را دوست داشته باش» جای یک همصحبت را پر نمیکند.
خالو ادامه داد:
— یا اگر دلت میخواهد کاری بکنی، بگویی: «گور بابای اطرافیان! آیا برای مو لذتبخش هست؟ همین!» البته منظورم آن اطرافیانی است که حتی برای خندیدن مو هم مجوز میخواهند؛ وگرنه اگر صدای موسیقیام همسایه را از خواب بپراند، دیگر نمیشود گفت چون مو لذت میبرم، شما هم همکاری کنید!
رفیق گفت:
— پس هنوز دیگران را حساب میکنی؟
— خو، آدم که تنها توی جهان زندگی نمیکند! ولی دیگر برای هر لبخندم هم شورا تشکیل نمیدهم. آن شاعر هم قرنها پیش گفت: «حالی خوش باش و عمر بر باد مده.» راستش مو حالا دیگه سعی میکنم در زمان حال زندگی کنم.
همان موقع دستش رفت سمت تلفن. صفحه را روشن کرد، نگاهی انداخت و دوباره خاموشش کرد.
رفیق پرسید:
— چه شد؟
— هیچ. داشتم میرفتم ببینم فردا چه بلایی ممکن است سر مو بیاید. بعد دیدم فعلاً تو اینجایی و چای هم دارد سرد میشود. گفتم فردا اگر کاری دارد، خودش فردا تشریف بیاورد!
خالو گفت:
— به یک آدم گرسنه گفتند مثبت فکر کن. گفت: «فکر کردم. حالا اگر ممکن است مثبتش را با دو تا تخممرغ بیاورید!»
رفیق خندید.
این بار خندهاش را جمع نکرد.
خالو ادامه داد:
— من هم کمکم فهمیدم لازم نیست برای ادامهدادن زندگی، اتفاقهای بد را خوب جلوه بدهم. بعضی چیزها واقعاً بد بودند. هنوز هم از یادشان عصبانی میشوم. اما دیدم اگر تمام روزم را به آنها بدهم، برای بقیهٔ زندگی چیزی نمیماند.
برای همین، باید کارهای کوچکی کرد: با کسی حرف زد که وسط حرف آدم نسخه نمیپیچد. بعضی دعوتها را پذیرفت. به بعضیها هم گفت: «نمیآیم.» نباید اجازه داد رفاقتی را که چند سال ادامه داشته، بهخاطر هیچوپوچ خراب کرد؛ ارزشش را ندارد.
خالو گفت:
— یک بار رفیقم جواب پیغامم را نداد. مو تا شب، هم علتش را کشف کردم، هم دربارهٔ اخلاقش نظر دادم، هم رفاقت را تمام کردم! فردا گفت: «ببخش، تلفنم خراب شده بود.» دیدم عامو با یک تلفن خراب، مو یک آدم سالم را از زندگیام اخراج کردهام!
— چه کردی؟
— این دفعه پرسیدم. سؤالکردن ارزانتر از اینهمه داستانساختن درآمد!
باید روزهایی نوشت و روزهایی دفتر را بست. گاهی رفت قدم زد؛ بیآنکه از قدمزدن انتظار داشت گذشته را درمان کند.
خالو گفت:
— اوایل از پیادهروی هم طلبکار بودم. میگفتم: «سه کیلومتر راه رفتم؛ پس چرا هنوز دلم گرفته؟» انگار پارک مؤسسهٔ خدماتی بود و رسید پرداخت داشتم! بعد دیدم همان سه کیلومتر، سه کیلومتر هوای تازه بوده؛ لازم نیست تمام زندگیام را هم همان روز درست کند.
یک روز هم خالو در خیابان از ته دل خندید.
— بذار مردم بگویند دیوانه شده! بهشان میگویی: «دیوانگی هم عالمی داره!»
بعد ناگهان دلش گرفت.
انگار به کسانی که از دست داده بود، بدهکار شده باشد.
با خودش گفت:
«من چطور میتوانم بخندم، وقتی آنها نیستند؟»
تا خانه همین سؤال همراهش آمد. بعد چشمش به عکسی افتاد و یاد خندهٔ صاحب عکس افتاد؛ همان خندهای که بارها خودش را هم به خنده انداخته بود.
نشست. مدتی عکس را نگاه کرد.
گفت:
— اگر اینجا بودی، احتمالاً میگفتی: «چای را بریز، سرد شد.» یا: «کاکو، طبعت عوض شده؟ قهوهٔ سیاه را با چای عوض کردی؟»
بعد لبخندی زد و چشمهایش هم خیس شد.
این بار عجله نکرد لبخندش را پاک کند یا اشکش را پنهان کند. مدتی همانطور نشست؛ با هر دو.
چای را ریخت.
غم هم بود. آن عصر با هم ماندند؛ اما خالو غذا هم خورد، پنجره را هم باز کرد و به تلفنی هم جواب داد.
رفیق پرسید:
— پس بالاخره از رنج گذشتی یا نه؟
خالو گفت:
— از بعضیهایش، بله. بعضیها هم هنوز سراغم میآیند. منتها دیگر هر بار که در میزنند، همهٔ برنامههایم را لغو نمیکنم.
— اگر نتوانستی؟
— آن روز نمیتوانم. مگر قرار است هر روز کارنامه بگیرم؟ یک روز آدم تا پارک میرود، یک روز تا سر کوچه، یک روز هم تمام هنرش این است که بلند شود و پرده را کنار بزند.
— ناراحت نمیشوی که دیروز بیشتر راه رفتی و امروز کمتر؟
— چرا، گاهی میشوم. بعد یادم میآید دیروز با خودم مسابقه ثبت نکرده بودم! بدن مو هم هر روز یک وضعی دارد. اگر امروز کمتر رفتم، لازم نیست فردا برای مجازات خودم تا شهر بعدی پیاده بروم!
چای تمام شده بود. رفیق بلند شد و پرسید:
— حالا چه کار کنیم؟
خالو به بیرون نگاه کرد.
— برویم کمی راه برویم.
— اگر وسط راه حالت گرفت؟
— مینشینیم.
— اگر خواستی برگردی؟
— برمیگردیم.
رفیق گفت:
— پس برنامهات خیلی دقیق نیست!
خالو کفشهایش را پوشید.
— چرا، اتفاقاً دقیق است. امروز میرویم بیرون؛ باقیاش را همانجا میفهمیم. لازم نیست همینجا توی خانه، تمام نیمکتهای مسیر را هم امتحان کنیم!
پشت در، لحظهای مکث کرد. هنوز چیزی در دلش سنگینی میکرد. دست برد سمت جیبش؛ کلید بود، دستمال بود، عینک هم بود.
گفت:
— خب، همه هستید؟ راه بیفتیم.
رفیق پرسید:
— با کی حرف میزنی؟
خالو در را بست.
— با همراهان قدیمی. فقط بهشان گفتهام امروز انتخاب مسیر با من است.
بعد زیر لب گفت:
— باشد که امروز را بیخیال، لنگانلنگان قدم بزنم و نگذارم غم نمایان شود.
کمی مکث کرد.
— البته اگر نمایان هم شد، شد! دیگر حوصله ندارم تمام راه هم قدم بزنم، هم نگهبان قیافهام باشم. ولی قهوهٔ سیاه نمینوشم. چای بهتره؛ چراکه علمای بزرگ گفتهاند: «چای نوش که عمر جاودانهات میشود!»
رفیق پرسید:
— کدام علما؟
— همانهایی که قوریشان همیشه پُر است! فعلاً اسمشان یادم نیست؛ اگر پیدا کردم، در چاپ دوم اضافه میکنم!
هنوز حرفش تمام نشده بود که عصا اول قدم بیرون گذاشت، سرک کشید و با خنده گفت:
— نگذار چیزهای کوچک آیندهات را خراب کنند. خالو، بیا بیرون! هنوز وقت عمل برای دردی که داری نرسیده است. تا آن موقع هم قرار نیست هر صبح خودت را در خیالت ببری اتاق عمل و شب برگردانی! هر وقت خبری شد، همان وقت بهش میرسیم.
خالو گفت:
— مو که فقط داشتم احتمالات را بررسی میکردم!
عصا گفت:
— بله، از صبح سه بار عمل کردی، دو بار بهبود پیدا کردی، یک بار هم از دکتر شکایت کردی؛ همهاش قبل از صبحانه!
رفیق زد زیر خنده.
عصا ادامه داد:
— باید خوشحال باشی که این درد، کار شناخت افراد را برای تو راحت کرد و دوست و غیردوست را از هم جدا کرد.
خالو دستی به دستهٔ مشکی عصا کشید.
— بعضیها را، بله. ولی هرکس هم نتوانست بیاید، نمیشود فوری گذاشتش در فهرست غیردوستها. شاید خودش گرفتار بوده. مو که از همه خبر ندارم.
عصا گفت:
— آفرین! بالاخره یکی از پروندهها را بدون صدور حکم بستی! این خودش کمی عبورکردن از آن رنجهای موهومی است که دوروبر تو را احاطه کردهاند. آن درد واقعیِ پایت سر جایش؛ دستکم لازم نیست تمام اتفاقهایی را هم که هنوز نیفتادهاند، با خودت حمل کنی!
عصا شادیکنان خود را به بیرون رساند و خالو با عصا، قدمزنان بهسوی گذر از رنج گام برداشتند.
چند قدم که رفتند، خالو ایستاد.
رفیق پرسید:
— چه شد؟ درد؟
— نه عامو، یادم رفت قوری را از روی سماور بردارم!
عصا گفت:
— برو بردار. مو همینجا هستم.
خالو برگشت. غصه هنوز کنار پنجره نشسته بود.
این بار فقط قوری را برداشت و گفت:
— مو میروم قدم بزنم. تو اگر ماندی، دستکم آن دو تا استکان را بشوی!
ناصر کمالی
لندن؛ تنها در آشپزخانه و نظارهگر نمنم باران پاییزی پشت پنجره

دیدگاهتان را بنویسید