
رفیقی دارم که همیشه میگوید:
— من میخواهم زندگی را زندگی کنم.
خالو یک روز گفت:
— کار خوبی میکنی. فقط مواظب باش وسطش زندگی نخواهد تو را زندگی کند!
گفت:
— باز شروع کردی؟ منظورم این است که میخواهم از زندگی لذت ببرم.
— نوش جانت! من هم همین را میخواهم. تا حالا کسی را ندیدهام صبح از خواب بلند شود، پنجره را باز کند و بگوید: «بهبه! چه روز قشنگی برای زجر کشیدن!»
رفیق خندید و گفت:
— تو همهچیز را پیچیده میکنی. واقعیت زندگی همین است که میبینی و تمام. به همین سادگی.
خالو نگاهی به قبض روی میز انداخت و گفت:
— این یکی هم واقعیت زندگی است. منتها هر بار که میبینمش، سادهتر نمیشود؛ گرانتر میشود!
راستش حرف رفیقم یک جایی درست بود. زندگی همین است: صبحی که با دهان خشک بیدار میشوی، چایی که سرد شده، کسی که دوستش داری و حرفت را نمیفهمد، کسی که حرفت را میفهمد و وقت ندارد، زانویی که درست وقتی تصمیم گرفتهای جوان بمانی، درخواست بازنشستگی میدهد.
زندگی همان خندهای هم هست که وسط یک روز خراب، بیاجازه از دهانت درمیرود. همان ابری که پشت پنجره شکل عوض میکند، بیآنکه نگران باشد مردم دربارهٔ قیافهاش چه میگویند.
مشکل از جایی شروع میشود که بعد از «واقعیت همین است»، یکی آهسته اضافه میکند:
— پس کاری نکن.
این قسمت را دیگر خالو نمیفهمد.
اگر شیر آب چکه کند، میگوییم واقعیت همین است و زیرش قابلمه میگذاریم؟ بعد هم هر شب با صدای چکهها تمرین آرامش میکنیم؟
البته قابلمه لازم است؛ تا لولهکش برسد. ولی اگر قرار باشد تا آخر عمر قابلمه عوض کنیم، دیگر اسمش پذیرش واقعیت نیست؛ شغل دوم است!
رفیقم گفت:
— آدم باید چیزهایی را که نمیتواند عوض کند، بپذیرد.
گفتم:
— قبول. فقط چه کسی فهرستش را نوشته؟
گفت:
— کدام فهرست؟
— فهرست چیزهایی که نمیشود عوض کرد. چون معمولاً هر وقت به چیزی اعتراض میکنیم، یکی که از همان چیز سود میبرد، زودتر از همه میگوید: «دنیا همین است!»
صاحبخانه میگوید بازار همین است. رئیس میگوید شرایط همین است. آدمی که آزارت میدهد میگوید اخلاق من همین است. آخرش هم تو باید خودت را عوض کنی تا همه با خیال راحت همانطور بمانند!
برای تو دورهٔ کنترل خشم میگذارند؛ برای کسی که هر روز خشمت را تولید میکند، جلسهٔ افزایش بهرهوری.
خالو با کنترل خشم مشکلی ندارد. اتفاقاً خوب است آدم وسط عصبانیت، میز را از پنجره بیرون نیندازد؛ مخصوصاً اگر هنوز قسطش تمام نشده باشد. ولی بد نیست بعد از آرامشدن، بپرسد چه کسی هر روز این کبریت را میکشد.
رفیقم گفت:
— من فقط آرامش میخواهم.
گفتم:
— من هم. ولی آرامش اگر اینقدر شکننده باشد که با گفتن «این رفتار منصفانه نیست» بشکند، باید ضمانتش را پس بدهیم.
گاهی ما واقعیت را نمیپذیریم؛ فقط از بس خستهایم، دیگر توان بحث نداریم. این خستگی قابل فهم است. آدم حق دارد بنشیند، چایش را بخورد، تلفنش را خاموش کند و یک روز دنیا را به حال خودش بگذارد.
اما لازم نیست برای استراحتکردن، اعلام کنیم دنیا کاملاً درست کار میکند.
میشود گفت: «امروز زورم نمیرسد.»
این جمله هم صادقانهتر است، هم راه فردا را نمیبندد.
خالو خودش روزهایی دارد که بزرگترین پیروزیاش این است که ظرفها را بشوید، بیآنکه وسط کار دربارهٔ بیعدالتی تاریخیِ انباشتهشدن قابلمهها سخنرانی کند. روزهایی هم دارد که باید حرف بزند، اعتراض کند، مرزی بگذارد یا کنار کسی بایستد.
زندگی هر دو را جا میدهد؛ هم نفسگرفتن را، هم دستبهکارشدن را.
رفیقم گفت:
— تو بالاخره میخواهی زندگی کنی یا مبارزه کنی؟
گفتم:
— مگر برای مبارزه باید اول زندگیام را تحویل بدهم و رسید بگیرم؟
میخواهم بخندم، عاشق شوم، قدم بزنم، غذای خوشمزه بخورم و گاهی هم بیهیچ عذاب وجدانی تنبلی کنم. درست به همین دلیل، دلم میخواهد زندگی قابلتحملتر شود؛ برای خودم و آن کسی که حتی فرصت تنبلی هم ندارد.
اگر دوستداشتن زندگی فقط به معنی لذتبردن از سهم خودمان باشد، خیلیها از همان اول از مهمانی بیرون ماندهاند.
خالو نمیخواهد هر لقمه را با غصه قورت بدهد. ولی اگر کسی کنار سفره گرسنه مانده، نمیتواند با دهان پر برایش دربارهٔ «نگرش مثبت» سخنرانی کند.
رفیقم کمی ساکت شد. بعد گفت:
— خب، آدم که نمیتواند همهٔ دنیا را درست کند.
گفتم:
— حتماً. من هنوز لولای درِ آشپزخانه را درست نکردهام. ولی این دلیل نمیشود هر بار در جیغ میکشد، بگویم صدای طبیعیِ هستی است!
واقعیت زندگی همین است که میبینیم؛ فعلاً.
همین «فعلاً» کوچک، جای نفسکشیدن ماست.
بعضی چیزها را باید پذیرفت: گذشتهای که برنمیگردد، عمری که میگذرد، آدمی که نمیتوانیم به زور وادارش کنیم دوستمان داشته باشد. بعضی چیزها را هم میشود تغییر داد؛ گاهی با گفتوگو، گاهی با فاصلهگرفتن، گاهی با کمکخواستن و گاهی با کنار هم ایستادن.
برای تشخیص این دو، باید کمی نگاه کرد. جملهٔ «همین است که هست» معمولاً آنقدر عجله دارد که فرصت نگاهکردن نمیدهد.
بعدتر، رفیقم نوشت:
«میدونی، تو ذهنت جاهایی میره که پیچیدگی به همراه میآره. نوشتن خوبه…»
خالو پیام را دوباره خواند.
بعد به ذهنش گفت:
— کجا رفتهای باز؟ من اینجا نشستهام، تو بیخبر سفر میروی و آخرش هم شکایتت را برای من میفرستند!
ذهن جواب نداد. احتمالاً جایی میان خاطرهای قدیمی و اتفاقی که هنوز نیفتاده بود، دنبال آدرس میگشت.
راستش رفیقم بیراه نمیگفت. ذهن خالو گاهی از یک جملهٔ ساده راه میافتاد و سر از جاهایی درمیآورد که حتی اتوبوس هم نمیرفت. یکی میگفت «زندگی همین است»، ذهنش میپرسید: «از کِی همین شده؟ چه کسی گفته همین بماند؟ سهم چه کسی از این “همین” بیشتر است؟»
بعد هم به جای اینکه مثل یک آدم عاقل چایش را بخورد، مینشست دربارهٔ تاریخِ همینبودنِ زندگی فکر میکرد!
البته ذهن همیشه هم مأمور کشف حقیقت نیست. گاهی فقط بیکار است و برای خودش پرونده درست میکند.
کسی یک پیام کوتاه میفرستد؛ ذهن خالو برایش مقدمه مینویسد، سه فصل تحلیل میکند، دو شاهد احضار میکند و آخر شب، فرستنده را در دادگاهی محاکمه میکند که خودش هم خبر ندارد متهم آن است.
اگر آخر پیام نقطه گذاشته باشند، میگوید:
— این نقطه کمی سرد است.
اگر نگذاشته باشند، میگوید:
— معلوم است حتی حوصله نکرده جمله را تمام کند!
اگر بنویسند «باشه»، جلسهٔ فوقالعاده تشکیل میدهد. اگر بنویسند «باشه عزیزم»، تازه شک میکند که چرا امروز اینقدر مهربان شدهاند.
خالو به ذهنش گفت:
— رفیق، تو اگر در ادارهٔ پست کار میکردی، هیچ نامهای به مقصد نمیرسید. همه را باز میکردی تا ببینی پشت سلام چه توطئهای خوابیده!
اما تمام پیچیدگیهای فکر از این جنس نیست.
گاهی در یک جمله چیزی هست که با یک بار خواندن دیده نمیشود. مثل همان ترک باریک دیوار که اول به نظر میرسد خطی روی رنگ است، بعد میبینی پشتش چیزی تکان خورده.
«واقعیت زندگی همین است» میتواند دست آدم را بگیرد و از خیال بیرون بیاورد. میتواند هم دستش را بگیرد و بنشاندش، درست وقتی باید بلند شود.
جمله همان جمله است؛ جای نشستن آدمها فرق میکند.
خالو نوشت:
«قبول دارم ذهنم گاهی دور میرود. ولی هر دوررفتنی گمشدن نیست. بعضی وقتها باید کمی از صحنه فاصله گرفت تا دید چه کسی وسط نشسته و چه کسی اصلاً صندلی ندارد.»
بعد مکث کرد.
دید جمله دارد کتوشلوار فلسفی میپوشد.
یقهاش را کمی باز کرد و ادامه داد:
«البته بعضی وقتها هم واقعاً گم میشوم. آنوقت باید برگردم، چای بخورم و اعتراف کنم که از یک ویرگول، سه امپراتوری ساختهام.»
نوشتن برای خالو همین دردسر را داشت. تا وقتی فکر در سرش بود، میتوانست با قیافهای مظلوم وانمود کند مسئلهای ندارد. اما روی کاغذ، فکر مجبور میشد از پشت پرده بیرون بیاید.
آنوقت معلوم میشد بعضی حرفها واقعاً حرفاند؛ بعضیها فقط دلخوریاند که کراوات بستهاند و خودشان را تحلیل معرفی میکنند.
خالو گاهی یک بند مینوشت، میخواند و میگفت:
— این دیگر نظر من نیست؛ عصبانیت من است که رفته دانشگاه!
گاهی هم برعکس، جملهای را که خیال میکرد صرفاً از سر دلخوری نوشته، دوباره میخواند و میدید سؤال مهمی در آن نشسته است.
نوشتن قرار نبود به هر فکر خالو حق بدهد. کاغذ دفتر وکالت خصوصیِ ذهن نبود که هرچه موکل گفت، برایش دفاعیه تنظیم کند.
گاهی باید روی همان صفحه مینوشت:
«اینجا شاید اشتباه میکنم.»
و اینقدر شهامت داشته باشی که معذرت بخواهی، حتی اگر برای طرف مقابل مهم نباشد. این تو هستی که نشان دادهای چقدر به طرف مقابل خود اهمیت میدهی.
و عجیب بود که این جمله، برخلاف ظاهرش، او را کوچک نمیکرد. فقط اجازه میداد پنجرهای باز بماند.
رفیقم میگفت:
— چرا همهچیز را پیچیده میکنی؟
خالو دلش میخواست بگوید:
— چون بعضی چیزها از اول پیچیدهاند. من فقط بستهبندیشان را باز میکنم.
ولی انصافاً خودش هم میدانست گاهی به جای بازکردن گره، یک گرهٔ ادبی اضافه میکند؛ آنقدر خوشگل که دلش نمیآید بازش کند!
فرقش را باید پیدا میکرد: آیا نوشتن کمک میکند چیزی را روشنتر ببیند، یا فقط او را دوباره دور همان میز میچرخاند؟
اگر بعد از سه صفحه هنوز همانجا ایستاده بود، با همان دلخوری، منتها با هفده استعارهٔ تازه، احتمالاً ذهنش پیادهروی نکرده بود؛ روی تردمیل رفته بود.
عرق کرده بود، راهی نرفته بود.
اما مگر تاریخ هم همیشه با جملههای ساده اداره نشده است؟
در نمایش خیالیِ تاریخِ خالو، صاحب تخت میگفت:
— جای هرکس معلوم است.
صاحب زمین میگفت:
— رسم همین است.
صاحب کارخانه میگفت:
— حسابوکتاب همین است.
و کسی که سهمش از تخت، زمین و حسابوکتاب فقط خستگی بود، اگر میپرسید «چرا؟»، فوراً متهم میشد که زندگی را پیچیده کرده است.
خالو با خودش گفت:
— عجب! پس بشر تا وقتی سؤال نمیکرد، موجود بسیار ساده و دوستداشتنیای بود!
به محض اینکه پرسید چرا سهم من کمتر است، چرا صدای من شنیده نمیشود، چرا باید رنجی را که میشود کم کرد تحمل کنم، دردسر آغاز شد.
احتمالاً اگر در آن نمایش، مشاور آرامش هم حضور داشت، رو به آدم معترض میگفت:
— قبل از هر چیز، روی واکنش خودت کار کن.
و خالو جواب میداد:
— حتماً. ولی آن خانمی که پایش روی گردن من است، میتواند همزمان کمی روی محل قرارگرفتن پایش کار کند؟
با اینهمه، خالو نمیخواست هر گفتوگوی دو نفره را به دادگاه تاریخ تبدیل کند.
دو آدم ممکن است از دو جای متفاوت، به یک زندگی نگاه کنند. یکی در آن لحظه توان پرسیدن دارد، دیگری فقط میخواهد روزش را به شب برساند. یکی با حرفزدن سبک میشود، دیگری از زیادشدن حرفها خسته میشود.
اگر این تفاوت را نبیند، خودش هم همان کاری را میکند که از آن شکایت دارد: برای دیگری نسخه مینویسد، بیآنکه بپرسد کجایش درد میکند.
شاید رفیقش از پیچیدگی خسته بود. شاید هم فقط میخواست بگوید: «کمی استراحت کن.» از چند پیام نمیشد تمام نیت یک آدم را بیرون کشید و روی میز گذاشت. حتی از میمیک صورت آدمها هم بهسختی میشود نیت طرف مقابل را فهمید.
خالو گفت:
— ذهن جان، این یکی را فعلاً محاکمه نکن. پرونده ناقص است.
بعد نشست و نوشت:
«من هم میخواهم زندگی را زندگی کنم. فقط برای من، نوشتن یکی از راههای همین زندگیکردن است. با نوشتن، گاهی میفهمم از چه چیزی ناراحتم؛ گاهی هم میفهمم ناراحتیام را به چیز دیگری نسبت دادهام. همیشه جواب پیدا نمیکنم، اما سؤالهایم کمی دقیقتر میشوند.»
نگاهی به نوشته انداخت.
اینبار چیزی به آن اضافه نکرد.
چون خودش هم میدانست اگر مراقب نباشد، تا آخر شب برای اثبات فایدهٔ نوشتن، متنی مینویسد که خواننده برای زندهماندن از دستش، مجبور شود نوشتن را کنار بگذارد!
پس قلم را گذاشت و گفت:
— واقعیت زندگی همین است که میبینیم. حالا اگر اجازه بدهید، گاهی هم ببینیم چه چیزی از چشممان جا مانده.
بعد رو به ذهنش کرد:
— تو هم هرجا میروی، آدرس بده. قرار نیست من اینجا چای دم کنم، تو بروی سقوط امپراتوریها را بررسی کنی و آخرش هم سردردت را برای من بیاوری!
وقتی دوباره کنار هم نشستیم، رفیقم چایش را برداشت و گفت:
— با همهٔ این حرفها، من میخواهم زندگی را زندگی کنم.
خالو گفت:
— من هم رفیق. فقط گاهی باید به زندگی بگوییم: «این قسمت را بد نوشتهای؛ بیا دوباره بنویسیم.»
بعد دست برد طرف قندان.
خالی بود.
رفیق گفت:
— واقعیت همین است که میبینی!
خالو بلند شد و گفت:
— بله. حالا میروم از آشپزخانه قند بیاورم. تو فعلاً با واقعیت چای بخور!
خالو هنوز به همان حرف فکر میکرد؛ اینکه نوشتن گاهی آدم را به جاهایی میبرد که خودش هم انتظارش را ندارد.
شاید درست همانجا بود که گفتوگویی دیگر در ذهنش زنده شد؛ گفتوگوی زن و مردی که هر دو میگفتند تغییر کردهاند، اما هنوز نمیدانستند این تغییر آنها را به هم نزدیکتر کرده یا از هم دورتر.
زن گفت:
— من خیلی تغییر کردهام. خیلی یاد گرفتهام.
مرد کمی تعلل کرد و گفت:
— قانون فلسفه این است؛ تغییرات کمّی، در یک نقطه به تغییر کیفی تبدیل میشوند. البته که تو همان آدم قبلی نیستی؛ همانطور که من هم نیستم. طبیعتاً خواستهها هم بیشتر یا متفاوت میشوند و اگر برآورده نشوند، به رابطه خدشه وارد میشود.
زن گفت:
— خود مردها فقط در فکر خودشان هستند.
مرد گفت:
— مگر میشود یک طرف تغییر کند ولی طرف مقابل باید درجا بزند؟ این خلاف قانون طبیعت است. حتی سنگهای سخت هم در فرایند طولانی طبیعت صیقل میخورند.
زن اخم کرد.
مرد گفت:
— به نظر من باید به هم فرصت داد تا جایگاه هر نفر مشخص شود و از طرفی خواستهها هم روشن شوند.
زن خندید و گفت:
— بنویس. چرا که تو تا وقتی مینویسی و مغزت درگیر نوشتن است، جایگاه خودت را میدانی. دوست دارم بنویسی که چه حدس میزنی و من آن را بخوانم.
مرد به فنجان روی میز نگاه کرد. روی آن نوشته بود: Dream.
سیگار برگ را میان انگشتهایش چرخاند و گفت:
— پس بالاخره در این رابطه یک شغل رسمی هم پیدا کردم: نویسندهٔ حدسهای اشتباه!
زن خندید:
— اشتباه یا درستش را بعد از خواندنش بهت میگویم.
و شاید تمام مسئله همینجا بود: نوشتن.
آدم گاهی مینویسد چون چیزی برای گفتن دارد. گاهی مینویسد چون چیزی برای نگفتن دارد. و گاهی مینویسد چون خودش هم هنوز نمیداند چه چیزی در سرش میگذرد.
نوشتن عجیب است. یک فکر ساده را برمیداری که فقط میگفت «من تغییر کردهام»، میگذاری روی کاغذ؛ بعد ناگهان پای گذشته وسط میآید، آینده سرک میکشد، فلسفه از پنجره وارد میشود، روانشناسی روی صندلی مینشیند و خاطرهای که سالها ساکت بوده، از گوشهٔ اتاق سرفه میکند تا بگوید: «ببخشید، من هم هنوز اینجا هستم!»
شاید نوشتن بتواند برای چند لحظه دادگاه ذهن را تعطیل کند. آدم مینویسد و وسط نوشتن ناگهان میبیند جملهای که برای محکومکردن دیگری نوشته، شاید بیشتر از آنکه دربارهٔ او باشد، دربارهٔ خودش است.
مسئله این نیست که تغییر نکنیم. مسئله این است که وقتی تغییر کردیم، جرئت کنیم دوباره خودمان و آدمهای کنارمان را بشناسیم؛ نه آنطور که بودند، آنطور که امروز هستند.
مرد سیگارش را در زیرسیگاری گذاشت.
زن پرسید:
— تمام شد؟
گفت:
— نه.
— پس چرا نمینویسی؟
مرد گفت:
— چون تازه دارم حدس میزنم.
زن خندید:
— پس بنویس. من میخوانم.
و مرد دوباره قلم را برداشت؛ نه برای اینکه ثابت کند حق با اوست، نه برای اینکه ثابت کند حق با زن است، بلکه برای اینکه بفهمد در فاصلهٔ میان دو آدمی که هر دو تغییر کردهاند، هنوز چه چیزی باقی مانده که ارزش نوشتن، فهمیدن و شاید نگهداشتن داشته باشد.
و گفت:
— واقعیت زندگی همینه که میبینی.
ناصر کمالی
از اتاق زیبا و کوچولوی باصفای خودم،
در لندنِ سرد و نیمهبارانی
دیدگاهتان را بنویسید