مقدمهٔ مجموعهٔ روان‌شناسی مهاجرت و تبعید

ناصر کمالی · روان‌شناسی مهاجرت و تبعید — جلد اول

من از زندان به تبعید رسیده‌ام؛ از روزگاری که زنده ماندن خود مسئله‌ای روزانه بود، به سرزمینی که می‌توانستم در آن با امنیت بیشتری زندگی کنم. زندان سیاسی، شکنجه، سلول انفرادی و بیم مرگ، بخشی از گذشتهٔ من‌اند. برای نجات جانم ناچار به ترک کشور شدم و در سال ۱۹۹۳ به بریتانیا آمدم. این مجموعه از دل همان مسیر نوشته می‌شود؛ مسیری که مرا با پرسش‌هایی دربارهٔ انسان، سلامت روان، روابط اجتماعی، باورهای سیاسی و معنای ادامهٔ زندگی روبه‌رو کرد.

امنیت، امکان دوباره ساختن را فراهم کرد، اما زندگی تازه آماده و منتظر من نبود. باید زبان می‌آموختم، کار پیدا می‌کردم، رابطه می‌ساختم و قواعد جامعه‌ای را می‌شناختم که همیشه برایم روشن نبود. در همان حال، گذشته نیز حضور داشت؛ در خاطرات، در خبرهای کشور، در سرنوشت دوستان و در مسئولیتی که نسبت به آنان احساس می‌کردم. فاصلهٔ جغرافیایی، رابطهٔ من با آنچه پشت سر گذاشته بودم قطع نکرد.

هدف این مقاله‌ها، به‌اشتراک‌گذاشتن تجربه‌ها و بررسی زندگی انسان در مهاجرت و تبعید است. روایت شخصی‌ام را در کنار مطالعهٔ روان‌شناسی و شناخت شرایط اجتماعی قرار می‌دهم تا دربارهٔ رنج، تغییر، سازگاری و امکان ساختن آینده سخن بگویم. تجربهٔ من نقطهٔ آغاز این گفت‌وگوست؛ تجربه‌های دیگر می‌توانند آن را گسترش دهند، به پرسش بکشند و سویه‌هایی را آشکار کنند که من ندیده‌ام.

یکی از محورهای اصلی مجموعه، دگرگونی مواضع و رفتار کسانی است که زمانی از اندیشه‌های مترقی دفاع می‌کردند، اما پس از مهاجرت چهرهٔ دیگری از خود نشان داده‌اند. چگونه ممکن است مدافع برابری، به تحقیر فقرا برسد؟ چرا کسی که علیه سرکوب مبارزه کرده، برای سرکوب گروهی دیگر توجیه پیدا می‌کند؟ چه اتفاقی می‌افتد که انسانی با سابقهٔ اعتراض به تبعیض، حقوق دیگران را وابسته به ملیت، جنسیت، مذهب یا عقیدهٔ آنان می‌داند؟

این پرسش‌ها با دشنام یا حکم صادر کردن دربارهٔ «ذات آدم‌ها» پاسخ نمی‌گیرند. باید مسیر زندگی، موقعیت اجتماعی، منافع، ترس‌ها و روابط فرد را بررسی کرد. همچنین باید پرسید باورهای پیشین او تا چه اندازه حاصل شناخت و تعهد بوده‌اند و تا چه اندازه به فضای پیرامون، تعلق گروهی یا موقعیت آن روزش وابسته بوده‌اند. دفاع از عدالت هنگامی محک جدی می‌خورد که با منفعت شخصی برخورد کند؛ آزادی‌خواهی نیز در رفتار با مخالف و با انسانی که قدرت دفاع از خود ندارد، معنای عملی پیدا می‌کند.

در این بررسی، خاستگاه و موقعیت طبقاتی را فراموش نخواهیم کرد. انسان با عبور از مرز، تاریخ اجتماعی خود را کنار نمی‌گذارد. کسی که پشتوانهٔ مالی و شبکهٔ حمایتی دارد، برای یادگیری زبان، یافتن کار مناسب و سازگاری با محیط تازه فرصت بیشتری در اختیار دارد. کسی که از نخستین روز باید هزینهٔ خوراک و مسکن را فراهم کند، با محدودیت‌های دیگری روبه‌روست. کارگر، صاحب کسب‌وکار، دانشگاهی و فردی که از حاشیه‌های محروم جامعه آمده است، سرمایه‌ها و آسیب‌پذیری‌های یکسانی با خود نمی‌آورند.

موقعیت طبقاتی در مهاجرت نیز می‌تواند تغییر کند. فردی ممکن است اعتبار شغلی پیشینش را از دست بدهد و دیگری به ثروت و قدرت تازه‌ای برسد. پرسش این است که این جابه‌جایی چه اثری بر رابطهٔ او با دیگران می‌گذارد. آیا دشواری‌هایی که پشت سر گذاشته، به همبستگی با محرومان می‌انجامد؟ آیا موفقیت خود را صرفاً نتیجهٔ شایستگی شخصی می‌داند و سهم فرصت و حمایت را نادیده می‌گیرد؟ آیا برای فاصله گرفتن از گذشتهٔ محرومش، کسانی را تحقیر می‌کند که یادآور همان گذشته‌اند؟ خاستگاه طبقاتی سرنوشت قطعی انسان نیست، اما حذف آن از تحلیل، بخشی مهم از زندگی او را پنهان می‌کند.

گروه سنی نیز در این تجربه اهمیت دارد. کودک ممکن است با زبان و محیط تازه زودتر آشنا شود، اما میان انتظارات خانه و جامعه قرار بگیرد. نوجوان در دورهٔ شکل‌گیری هویت با مسئلهٔ تعلق روبه‌رو می‌شود. بزرگ‌سال ممکن است بار تأمین معاش و مراقبت از خانواده را بر دوش داشته باشد و سالمند با دشواری زبان، محدود شدن روابط یا وابستگی بیشتر مواجه شود. در کنار سن، جنسیت، وضعیت اقامت، امکان بازگشت و میزان حمایت اجتماعی را نیز باید دید؛ بدون آنکه برای همهٔ اعضای یک گروه، تجربه‌ای یکسان فرض کنیم.

مهاجرت گاهی تناقض‌هایی را آشکار می‌کند که پیش‌تر کمتر دیده می‌شدند. کسی ممکن است در برابر حکومت آزادی‌خواه باشد، اما در خانواده اقتدارگرا رفتار کند. ممکن است از حقوق مردم سخن بگوید، اما حقوق کارگری را که برایش کار می‌کند نادیده بگیرد. ممکن است از حق پناهندگی خود دفاع کند، اما بسته شدن راه بر پناهجویان بعدی را بخواهد. بررسی چنین رفتارهایی برای من بخشی از شناخت سیاست در زندگی روزمره است. سابقهٔ مبارزه ارزش خود را دارد، اما مسئولیت رفتار امروز را از میان نمی‌برد.

البته تغییر عقیده حق انسان است. تجربه، مطالعه و مواجهه با واقعیت‌های تازه می‌توانند ما را به بازنگری برسانند. مسئله، چگونگی این تغییر و نسبت آن با حقیقت، منفعت و کرامت دیگران است. بازنگری صادقانه با انکار گذشته، توجیه خشونت یا نزدیک شدن به قدرت به بهای حقوق دیگران تفاوت دارد. در این مجموعه، اختلاف نظر را خیانت نخواهم نامید و چرخش سیاسی را نیز به بیماری روانی نسبت نخواهم داد. نقد سیاسی نیازمند بررسی مواضع و عملکرد است.

از اینجا پیوند روان‌شناسی و سیاست روشن می‌شود. ترس، نیاز به پذیرش، میل به منزلت و تجربهٔ طرد شدن می‌توانند موضوع بررسی باشند؛ همان‌طور که ساختار قدرت، بازار کار و مناسبات طبقاتی باید بررسی شوند. شناخت انگیزه‌های فرد به فهم رفتار او کمک می‌کند، اما جای داوری دربارهٔ پیامدهای آن رفتار را نمی‌گیرد. رنج گذشته، مجوز تحقیر یا آسیب رساندن به دیگری نیست.

در بحث سلامت روان، به تروما، افسردگی، اضطراب، سوگ، تنهایی، فرسودگی، مشکلات خواب و دشواری‌های رابطه خواهیم پرداخت. این موضوع‌ها را در متن زندگی بررسی می‌کنیم: فشار اجاره، ناامنی شغلی، بلاتکلیفی اقامت، تبعیض و ناتوانی در بیان احساسات به زبانی تازه. اگر این شرایط نادیده گرفته شوند، ممکن است مسئولیت رنج به‌تمامی بر دوش فرد گذاشته شود؛ گویی کافی است اراده کند تا همه‌چیز تغییر کند. در مقابل، شناخت ریشه‌های اجتماعی نیز نباید نیاز او به مراقبت و حمایت حرفه‌ای را بپوشاند.

در هر مقاله، میان تجربهٔ شخصی، تحلیل اجتماعی و یافته‌های علمی تمایز خواهم گذاشت. منابع معتبر پشتوانهٔ بحث‌های علمی خواهند بود و روایت‌ها، تجربهٔ انسانی موضوع را ملموس خواهند کرد. همچنین میان اندوه طبیعی، دشواری سازگاری و مشکلاتی که نیازمند ارزیابی تخصصی‌اند، تفاوت قائل می‌شوم. انسان مهاجر صاحب تاریخ، توانایی، آرزو و حق است؛ شناخت سلامت روان او باید این تمامیت را حفظ کند.

این مجموعه از امکان‌های زندگی نیز سخن خواهد گفت: دوستی، هنر، نوشتن، یادگیری، مشارکت و همبستگی. در مهاجرت، کسانی هم هستند که شناخت گسترده‌تری از عدالت پیدا می‌کنند و دفاع از آزادی را به مرزهای زادگاه خود محدود نمی‌سازند. تجربهٔ آنان برای این بحث ضروری است؛ زیرا نشان می‌دهد برخورد با جامعه‌ای تازه می‌تواند به گسترش افق انسان و مسئولیت‌پذیری او بینجامد.

امید من فراهم کردن فضایی است که در آن بتوانیم هم از زخم‌ها سخن بگوییم و هم خود را نقد کنیم: با گذشته‌مان چه کرده‌ایم؟ موقعیت امروزمان چگونه بر داوری‌هایمان اثر می‌گذارد؟ ارزش‌هایی که به نامشان سخن می‌گوییم، در رفتارمان چه حضوری دارند؟

برای من، ادامهٔ زندگی در تبعید با همین پرسش‌ها پیوند دارد. می‌خواهم امنیتی که یافته‌ام، مرا نسبت به ناامنی دیگران بی‌تفاوت نکند و تجربه‌ای که اندوخته‌ام، راهی برای شنیدن زندگی‌های دیگر باشد. این مقاله‌ها تلاشی در این مسیرند؛ برای فهمیدن انسان در پیوند با جامعه و سنجیدن آزادی و عدالت در رفتار ما با یکدیگر.

Persian
Powered by TranslatePress