خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت اول

نوشته شده توسط

در

قسمت اول

ساعت دقیقاً سه و هفده دقیقهٔ نیمه‌شب بود که مُردم.

البته از ساعت مرگم مطمئن نیستم؛ چون در آن لحظه نه ساعتی همراهم بود و نه کسی از حاضران زحمت کشید زمان را یادداشت کند. بعدها که از خواب پریدم و تلفنم را نگاه کردم، ساعت سه و هفده دقیقه بود. بنابراین، برای جلوگیری از اختلاف میان زندگان، همان ساعت را زمان رسمی مرگ خودم اعلام می‌کنم.

مرگ من بسیار بی‌سروصدا اتفاق افتاد. نه فرشته‌ای آمد، نه کسی با لباس عجیب‌وغریب و سیاه، نه شیپوری نواخته شد و نه آسمان شکافت. فقط مردی با کت خاکستری و کیف سیاهی زیر بغل وارد اتاق شد و پرسید:

— ناصر کمالی؟

گفتم:

— بستگی دارد چه‌کارش داشته باشید.

نگاهی به کاغذهایش انداخت و گفت:

— طبق فهرستی که به دست ما رسیده، شما باید امشب بمیرید.

گفتم:

— از طرف چه کسی آمده‌اید؟

گفت:

— ادارهٔ کل مرگ‌های طبیعی، غیرطبیعی و موارد مشکوک.

پرسیدم:

— حکم کتبی دارید؟

مرد آهی کشید و گفت:

— خالو، آن‌طرف کسی بدون حکم سراغ کسی نمی‌رود. این‌طرف دنیاست که آدم‌ها را بدون حکم می‌برند.

حرفش منطقی بود؛ اما من به این آسانی‌ها تسلیم نمی‌شدم. سال‌ها تجربه به من آموخته بود که پیش از همراه‌شدن با هر مأموری، باید نام، سمت، شمارهٔ پرونده و دلیل بازداشت یا مرگ خودت را بپرسی. البته این را از زمانی یاد گرفتم که از گذشته و آن‌طرف مرز به این‌طرف مرز پرواز کرده بودم؛ وگرنه آن‌طرف مرز از این خبرها نبود. تازه اگر سؤال می‌کردی، به حکمت هم اضافه می‌کردند و آن را دخالت در امورِ ازمابهتران می‌دانستند.

به‌هرحال!

گفتم:

— بسیار خوب، علت مرگ چیست؟

پرونده را ورق زد و گفت:

— هنوز مشخص نشده. چند گزینه نوشته‌اند: دیابت، فشار عصبی، درد خیلی شدید در ناحیهٔ پا، بی‌خوابی، خستگی از جهان و مصرف بیش‌ازحد اخبار سیاسی.

گفتم:

— گزینهٔ آخر را قبول ندارم. من اخبار را مصرف نمی‌کنم؛ اخبار مرا مصرف می‌کنند.

مأمور مرگ لبخند نزد. ظاهراً در دوره‌های آموزشی‌شان خندیدن ممنوع بود.

سپس فرمی مقابلم گذاشت و گفت:

— اینجا را امضا کنید که با رضایت کامل مرده‌اید.

گفتم:

— من حتی قرارداد اینترنت را بدون خواندن امضا نمی‌کنم؛ چه برسد به اینکه مرگ خودم را امضا کنم. وای اگر آن‌طرف مرز بودم؛ چند تا توسری هم می‌خوردم که چرا به امضاکردن اعتراض کردم.

خب، دیگر برویم سر اصل مطلب.

فرم را گرفتم. بالای آن نوشته شده بود:

«فرم تحویل داوطلبانهٔ حیات ـ نسخهٔ مخصوص متوفی.»

در بند اول آمده بود:

«اینجانب تأیید می‌کنم که هیچ‌گونه شکایتی دربارهٔ نحوهٔ مرگ، ساعت مرگ، محل مرگ و رفتار کارکنان ادارهٔ مرگ ندارم.»

گفتم:

— هنوز نمرده‌ام، از کجا بدانم شکایتی ندارم؟

مأمور گفت:

— اگر بمیرید، دیگر امکان شکایت ندارید؛ اگر هم نمیرید، شکایت شما موضوعیت ندارد.

فهمیدم که با اداره‌ای بسیار پیشرفته‌تر از تمام اداره‌هایی روبه‌رو شده‌ام که در طول زندگی دیده بودم.

حالا متوجه شدم: آن‌طرف مرز با توسری، این‌طرف مرز با ملایمت و دوستانه؟

در همان لحظه متوجه شدم مراسم خاک‌سپاری‌ام نیز در گوشه‌ای از خواب آغاز شده است. البته قرار بود جسدم را آتش بزنند و خاکسترم را در دریا بریزند. عده‌ای آمده بودند، اما به‌جای آنکه دربارهٔ من حرف بزنند، دربارهٔ جای پارک، دیررسیدن اتوبوس و کیفیت قهوه بحث می‌کردند. یکی می‌پرسید:

— واقعاً مرده یا باز برای نوشتن داستان تازه‌ای شایعه ساخته؟ مثل پادردش که ما باور نکردیم. حتی عکس از بیمارستان را هم باور نکردم. می‌گویند بادنجان بوشهری آفت ندارد.

و زدند زیر خنده!

دیگری جواب داد:

— تا خود خالو مرگش را در وب‌سایتش منتشر نکند، من باور نمی‌کنم.

شخص سومی گفت:

— اگر واقعاً مرده باشد، چه کسی رمز وب‌سایت را دارد؟

خواستم بلند شوم و توضیح بدهم که هنوز زنده‌ام، اما مأمور مرگ دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:

— لطفاً نظم مراسم را به هم نزنید. مردم برای مرده‌ای که حرف نمی‌زند احترام بیشتری قائل‌اند.

در همان حال، از میان جمعیت صدای کسی را شنیدم که گفت:

— مرد خوبی بود، ولی نوشته‌هایش کمی طولانی بود. بعضی وقت‌ها حوصلهٔ آدم را سر می‌برد.

این دیگر از مرگ هم دردناک‌تر بود.

با عصبانیت از جا پریدم و فریاد زدم:

— اولاً هنوز نمرده‌ام؛ ثانیاً نوشته‌هایم به‌اندازه‌ای طولانی‌اند که حقیقت لازم دارد!

ناگهان همه‌چیز تاریک شد.

چشم‌هایم را باز کردم. در تخت خودم بودم؛ خیس عرق، لرزان و وحشت‌زده. چند لحظه نمی‌دانستم کجا هستم. دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. قلبم چنان می‌زد که انگار برای اثبات زنده‌بودنم علیه ادارهٔ مرگ تظاهرات کرده بود.

به اطراف نگاه کردم و آرام گفتم:

— پس هنوز زنده‌ام؟

از درون تاریکی صدایی پاسخ داد:

— فعلاً بله؛ اما پرونده‌ات همچنان در دست بررسی است.

چراغ را روشن کردم. کسی در اتاق نبود.

فقط فرم ادارهٔ مرگ روی میز افتاده بود؛ یا شاید قبض برق بود که از ترس، شبیه حکم مرگ به نظر می‌رسید.

ناصر کمالی
لندن، اتاق محقر و ساکت خودم
بدون تاریخ

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress