پس از شناختن پوچیِ درون و ریشههای اجتماعی آن، پرسش نهایی همچنان باقی میماند: اکنون که جهان پاسخ آماده و تضمینشدهای به ما نمیدهد، چگونه باید زندگی کرد؟
آگاهی، اگر فقط به تماشای زخمها بنشیند، ممکن است خود به اندوهی تازه تبدیل شود. ارزش آن هنگامی آشکار میشود که به انتخاب بدل شود: انتخاب اینکه چه چیزی را ادامه دهیم، چه چیزی را رها کنیم، در برابر چه چیزی بایستیم و نگذاریم چه چیزی انسانیت ما را از میان ببرد.
در این نقطه، انسان دیگر نه با ناآگاهیِ روزهای نخست زندگی میکند و نه زیر سنگینیِ دانستن از حرکت بازمیماند. میداند جهان پاسخ همهٔ پرسشهایش را نخواهد داد؛ بااینحال، مسئول پاسخی است که با شیوهٔ زندگیاش به جهان میدهد.
این پاسخ لزوماً نظریهای بزرگ یا حقیقتی ابدی نیست. گاهی در دوستداشتن، نوشتن، آفریدن، عشقورزیدن، همبستگی و ایستادگی در برابر بیعدالتی آشکار میشود؛ نه به این دلیل که چنین انتخابهایی پوچی را از میان میبرند، بلکه چون نمیخواهیم پوچی، شیوهٔ انسانبودن ما را تعیین کند.
شاید معنا نیز همینگونه ساخته شود: در کیفیت قدمهایی که برمیداریم؛ در اینکه پس از هر فروپاشی، چگونه خود را از میان ویرانهها جمع میکنیم و چه انسانی از آن سوی رنج بیرون میآوریم.
گاهی همین معنا در کارهای کوچک و روزانه پنهان است: بلندشدن از تخت پس از شبی سنگین، آبدادن به گلدانی تشنه، غذادادن به گربهای بیپناه، خنداندن دوستی خسته یا نوشتن جملهای که شاید در جایی، دل انسانی را اندکی گرم کند.
اینها ممکن است از نظر جهان اتفاقهای بزرگی نباشند؛ اما جهان نیز تاکنون کار مهمی برای حل مشکلات ما نکرده است که اکنون از ما انتظار شاهکار داشته باشد!
خالو اکنون به گذشته نگاه میکند؛ نه برای محاکمهٔ جوانی که امیدوار بود، نه برای سرزنش مردی که انتظار کشید و نه برای انکار عشقها، مبارزهها و رؤیاهایی که بخشی از عمرش شدند.
آن انسان با همان امیدها تا اینجا آمده است. اگر برخی از آنها فریب بودهاند، بعضی نیز چراغی بودهاند که نگذاشتهاند راه در تاریکی گم شود. اکنون مسئله کشتن امید نیست؛ آگاهکردن آن است، تا امید دیگر چشمبندی بر چشمان انسان نباشد، بلکه چراغی در دست او باشد.
زندگی را باید زندگی کرد؛ نه به این دلیل که همیشه زیبا یا عادلانه است، نه چون پایانی خوش را تضمین کرده و نه به امید آنکه روزی تمام رازهایش را برای ما توضیح دهد. باید زندگی کرد، زیرا هنوز میتوان از میان آنچه بر ما گذشته است، انسانی آگاهتر، آزادتر، مسئولتر و عاشقتر ساخت.
ما شاید نتوانیم پوچی جهان را از میان برداریم؛ اما میتوانیم نگذاریم جهان، انسانیت ما را از میان بردارد.
و شاید آزادی واقعی همین باشد:
اینکه پوچی را بشناسی، به چشمانش نگاه کنی، لیوان قهوهٔ سیاهت را برداری و با لبخندی خالویی بگویی:
«باشد، عامو؛ هیچ قولی به من ندادهای و من نیز دیگر از تو وعدهای نمیخواهم. حالا کنار برو؛ من هنوز کمی زندگی دارم که باید زندگیاش کنم.»
ناصر کمالی
لندن، اتاق محقر و باصفای خودم
بدون تاریخ؛ جایی حوالی ساعت سه پس از نیمهشب
پایان؛ اما آغازِ اعتراضی دیگر.

دیدگاهتان را بنویسید