قسمت دوم
صبح که از خواب بیدار شدم، نخستین کارم این بود که نبضم را گرفتم.
نبض داشتم؛ اما با چنان بیحوصلگیای میزد که انگار قلبم شبکاری کرده و حالا منتظر پایان شیفتش بود.
از تخت پایین آمدم و روبهروی آینه ایستادم. صورتم را نگاه کردم. همان صورت همیشگی بود؛ کمی خستهتر، کمی رنگپریدهتر و با موهایی که گویی شب گذشته، جدا از صاحبشان، با مرگ درگیر شده بودند.
برای اطمینان گفتم:
— خالو، زندهای؟
تصویرم در آینه جواب نداد.
نگران شدم. دوباره پرسیدم:
— تو را میگویم؛ زندهای یا نه؟
باز هم سکوت کرد.
بعد یادم آمد که آینهها معمولاً جواب نمیدهند؛ مگر آنکه آدم کاملاً دیوانه شده باشد یا وارد یکی از داستانهای آمریکای لاتین شده باشد.
به آشپزخانه رفتم و کتری را روشن کردم. تصمیم داشتم خواب شب گذشته را فراموش کنم؛ اما فرم ادارهٔ مرگ، مأمور کتخاکستری و آن جملهٔ دردناک که «نوشتههایش کمی طولانی بود و حوصله را سر میبرد»، لحظهای رهایم نمیکرد!
هنوز آب جوش نیامده بود که تلفنم زنگ زد.
شمارهای ناشناس بود.
پاسخ دادم:
— بله؟
صدای زنی گفت:
— صبحبهخیر. از ادارهٔ کل مرگهای طبیعی، غیرطبیعی و موارد مشکوک تماس میگیرم. آیا با مرحوم ناصر کمالی صحبت میکنم؟
گفتم:
— اگر مرحومم، چگونه با من صحبت میکنید؟
زن چند لحظه سکوت کرد. صدای ورقزدن کاغذ آمد.
— طبق پرونده، شما از ساعت سه و هفده دقیقهٔ بامداد امروز مرحوم محسوب میشوید.
خب، پس ساعت مرگ را هم میدانستند و کار مرا راحت کردند.
گفتم:
— ولی من اکنون در آشپزخانه ایستادهام و قهوه درست میکنم.
گفت:
— ایستادن در آشپزخانه دلیل زندهبودن نیست. افراد بسیاری سالها در آشپزخانه، اداره، پارلمان و حتی تلویزیون رفتوآمد میکنند، بدون آنکه نشانهٔ قابلاعتمادی از زندگی در آنان دیده شود.
پرسیدم:
— پس چه چیزی زندهبودن مرا ثابت میکند؟
گفت:
— باید فرم «اعتراض به ثبت مرگ» را تکمیل کنید.
— از کجا بگیرم؟
— از وبسایت اداره.
— نشانی وبسایت چیست؟
— متأسفانه وبسایت از دنیا رفته است.
— پس فرم را چگونه بگیرم؟
— میتوانید حضوری مراجعه کنید.
— نشانی اداره کجاست؟
— انتهای خیابان زندگی، نرسیده به میدان فراموشی، روبهروی گورستان عمومی.
گفتم:
— گورستان عمومی؟ پس خاورانها عمومی نیستند؟
صدای نفسکشیدن زن بهراحتی به گوشم میرسید؛ ولی سکوت کرده بود.
گفتم:
— امروز میآیم.
زن با بغض گفت:
— بدون وقت قبلی پذیرفته نمیشوید.
— پس برایم وقت بگذارید.
— نخست باید ثابت کنید زندهاید تا بتوانیم برایتان وقت ملاقات تعیین کنیم.
— چگونه ثابت کنم؟
— با حضور شخصی.
احساس کردم دوباره مردهام؛ این بار نه در خواب، بلکه بر اثر گفتوگو با کارمند اداره.
پرسیدم:
— خانم محترم، شما از من میخواهید حضوری بیایم تا ثابت کنم زندهام؛ اما برای حضور باید وقت بگیرم و برای گرفتن وقت باید قبلاً ثابت کرده باشم زندهام. درست فهمیدم؟
با لحنی خشنود و بغضآلود گفت:
— دقیقاً. خوشحالم که سرانجام متوجه شدید.
پرسیدم:
— اگر هیچ کاری نکنم، چه میشود؟
گفت:
— از نظر اداری مرده باقی میمانید.
— از نظر واقعی چطور؟
— واقعیت در حوزهٔ مسئولیت ما نیست.
در همین لحظه، کتری با صدای بلندی خاموش شد. زن جیغی کشید و پرسید:
— این صدا چه بود؟
گفتم:
— کتری بود.
گفت:
— آیا شخص دیگری همراه شماست که زندهبودنتان را تأیید کند؟
به اطراف نگاه کردم. کسی نبود. گفتم:
— نه، تنها هستم.
لحنش جدیتر شد و بدون بغض گفت:
— در این صورت، ادعای شما فقط شهادت خود متوفی است و ارزش قانونی ندارد.
گفتم:
— همسایههایم میتوانند شهادت بدهند.
— آیا مطمئناند که پیش از ساعت سه و هفده دقیقه شما را دیدهاند یا بعد از آن؟
— نمیدانم.
— پس ممکن است روح شما را دیده باشند.
گفتم:
— من به روح معتقد نیستم! حالا اگر هم روح شده بودم، صبح به این زودی بیدار نمیشدم. روح نه اجاره میدهد، نه قبض برق دارد و نه برای یک فنجان قهوهٔ سیاه ــ نه مثل همیشه خوشمزه ــ منتظر جوشآمدن کتری میماند.
زن گفت:
— این برداشت شخصی شما از زندگی پس از مرگ است. اداره در مسائل اعتقادی دخالت نمیکند.
بعد صدایش را پایین آورد و افزود:
— میان خودمان بماند، اگر واقعاً هنوز زندهاید، بهتر است هرچه زودتر حضوری بیایید. پروندهٔ شما امروز ساعت دوازده به بخش بایگانی ابدی فرستاده میشود. پس از آن، برگرداندنش بسیار دشوار است.
— چرا؟
— چون کارمند بایگانی فقط پنجشنبهها کار میکند و پنجشنبهها هم معمولاً مرخصی است.
تلفن قطع شد.
قهوهٔ سیاهِ ناخواستهام را ریختم، اما دستم هنوز کمی میلرزید. روی صندلی نشستم و به بخار قهوه خیره شدم. تا دیشب، مرگ برایم مسئلهای فلسفی بود؛ چیزی دربارهٔ پایان زندگی، معنای هستی و سرنوشت انسان. اما امروز صبح، مرگ به مسئلهای اداری تبدیل شده بود و من تا ساعت دوازده فرصت داشتم ثابت کنم هنوز وجود دارم.
لباس پوشیدم، مدارکم را در کولهپشتی گذاشتم و آمادهٔ بیرونرفتن شدم. پاسپورت، کارت بانکی، نامههای بیمارستان و قبض برق را برداشتم. بعد فکر کردم شاید هیچکدام کافی نباشد. پاسپورت فقط ثابت میکرد زمانی متولد شدهام؛ نه اینکه هنوز نمردهام. قبض برق نیز فقط ثابت میکرد حتی پس از مرگ، شرکت برق دست از سر آدم برنمیدارد.
پیش از خروج، بار دیگر جلوی آینه ایستادم.
این بار تصویرم گفت:
— کجا میروی؟
خشکم زد.
گفتم:
— ادارهٔ مرگ.
تصویرم لبخند زد و گفت:
— دیر شده، خالو. من دیشب جای تو فرم را امضا کردم.
ناگهان برگشتم. کسی پشت سرم نبود.
دوباره به آینه نگاه کردم. تصویرم آرام ایستاده بود و دقیقاً همان کاری را میکرد که من انجام میدادم؛ جز اینکه کیف سیاهی زیر بغل داشت.
درِ خانه را باز کردم و با عجله بیرون رفتم.
روی پلهها همسایهام را دیدم. سلام کردم، اما پاسخی نداد. از کنارم گذشت؛ چنانکه گویی مرا ندیده است.
صدایش زدم:
— ببخشید، شما مرا میبینید؟
ایستاد، برگشت و با تعجب نگاهم کرد.
— البته که میبینم. چرا نبینم؟ نکند اون پادردت مشکل دیگری هم آفریده؟
نفس راحتی کشیدم.
اما او ادامه داد:
— فقط نمیدانم چرا سایهات هنوز داخل خانه ایستاده است.
به پشت سرم نگاه کردم.
در بسته شده بود؛ اما سایهام از زیر در بیرون نیامده بود.
آن لحظه فهمیدم برای اثبات زندهبودنم، تنها با ادارهٔ مرگ مشکل ندارم. ظاهراً بخشی از خودم نیز تصمیم گرفته بود بدون من در خانه بماند.
ناصر کمالی
لندن، اتاق ساکت و باصفای خودم
ساعت سه و هفده دقیقه پس از نیمهشب
نمیدانم؛ ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید