خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت نهم: عکسی که هنوز گرفته نشده بود

نوشته شده توسط

در

سیگار از دستم افتاد و روی کف اتوبوس غلتید.

خم نشدم برش دارم.

در آن لحظه، آن عکس عجیب چنان ذهنم را گرفته بود که دیگر افتادن سیگار اهمیتی نداشت.

عکس را برداشتم و دوباره نگاه کردم.

خودم بودم؛ پشت فرمان همین اتوبوس، با همان کت، همان موهای آشفته و همان نگاه خسته‌ای که آدم معمولاً پس از هفت زندگی پیدا می‌کند.

زن سرخ‌پوش هم کنارم ایستاده بود.

اما چیزی در عکس درست نبود.

نه چهرهٔ من.

نه لباس زن.

نه حتی تاریخی که پشت عکس نوشته شده بود.

مشکل این بود که در گوشهٔ تصویر، پشت شیشهٔ اتوبوس، کسی ایستاده بود که چند لحظه پیش با پروندهٔ سیاهش از ما خداحافظی کرده بود.

مأمور مرگ.

این بار کت بلند و کلاهش را داشت، اما صورتش در عکس نیمه‌محو بود؛ انگار باران، پیش از رسیدن قطره‌ها به زمین، بخشی از او را پاک کرده باشد.

به زن گفتم:

— این عکس را چه کسی گرفته؟

جواب نداد.

عکس را مقابل صورتش گرفتم.

— خانم محترم، آدم وقتی عکسی از آیندهٔ خودش می‌بیند، حق دارد دست‌کم نام عکاس را بداند.

زن نگاهش را از من گرفت و به خیابان خیره شد.

— هنوز گرفته نشده.

— چه چیزی؟

— عکس.

گفتم:

— پس این چیست که دست من است؟ قبض برق؟

— چیزی که ممکن است عکس شود.

دوباره به تصویر نگاه کردم.

— یعنی ممکن است نشود؟

— اگر راه دیگری را انتخاب کنی، نه.

گفتم:

— من همین چند دقیقه پیش راه «خودت» را انتخاب کردم. دیگر چند راه مانده که باید انتخاب کنم؟

زن گفت:

— انتخاب یک راه آسان است، خالو. سختیِ کار وقتی شروع می‌شود که بفهمی باید بهایش را هم خودت بدهی.

این حرف را دوست نداشتم.

آدم‌هایی که از «بهای انتخاب» حرف می‌زنند، معمولاً یا می‌خواهند چیزی به تو بفروشند یا خبر بدی دارند.

سیگارم را از کف اتوبوس برداشتم، خاک خیالی‌اش را تکاندم و دوباره در دهان گذاشتم.

پرسیدم:

— تاریخ پشت عکس چه معنایی دارد؟

— روزی است که یکی از شما از این اتوبوس پیاده می‌شود.

به صندلی کنارم نگاه کردم.

— یکی از ما؟

زن چیزی نگفت.

برگشتم و خر را نگاه کردم.

خر هم مرا نگاه کرد.

برای نخستین بار از وقتی پیدایش شده بود، عرعر نکرد.

همین سکوتش بیشتر نگرانم کرد.

گفتم:

— امیدوارم منظورت این رفیق بین‌راهی نباشد. تازه داشتیم زبان مشترک پیدا می‌کردیم.

زن آرام گفت:

— در عکس، خر را می‌بینی؟

عکس را به نور داشبورد نزدیک کردم.

پشت سرم خالی بود.

نه خری بود و نه حتی سایه‌ای از گوش‌های بلندش.

برگشتم.

خر هنوز همان‌جا ایستاده بود.

زنده، آرام و واقعی‌تر از بسیاری آدم‌هایی که در بیداری دیده بودم.

گفتم:

— شاید روز عکس‌گرفتن مرخصی داشته.

زن نگاهم کرد.

— همه‌چیز را با شوخی نمی‌شود عقب انداخت.

— من چیزی را عقب نمی‌اندازم. فقط نمی‌گذارم ترس زودتر از موعد خودش برسد.

ناگهان صدای خراشیدن از پایینِ درِ اتوبوس آمد.

هر دو ساکت شدیم.

صدا دوباره آمد.

مثل پنجه‌های حیوانی کوچک روی فلز خیس.

از پشت فرمان بلند شدم و به طرف در رفتم.

در را باز کردم.

سگ کوچکی روی رکاب ایستاده بود؛ سیاه و قهوه‌ای، با لباسی خال‌دار شبیه پوست پلنگ. باران از گوش‌ها و پوزه‌اش می‌چکید، اما همان‌طور نگاهم می‌کرد که انگار سال‌هاست مرا می‌شناسد و فقط از دیر رسیدنم دلخور است.

گفتم:

— تو دیگر از کدام قسمت داستان پیدا شدی؟

سگ نگاهی جدی به من کرد و با عوعوکردن گفت:

— اسم من کوکوست؛ البته بچه‌های محل صدایم می‌زنند «کو»! من هم مشکلی ندارم؛ شما می‌توانید مرا «کو» صدا بزنید.

بعد، بدون اجازه، بالا آمد.

از کنار زن سرخ‌پوش گذشت، مستقیم به طرف من آمد و چیزی را جلوی پایم انداخت.

تکهٔ دیگری از همان عکس بود.

خم شدم و آن را برداشتم.

وقتی دو تکه را کنار هم گذاشتم، تصویر کامل‌تر شد.

حالا سگ روی رکاب اتوبوس دیده می‌شد.

خر پشت سرم ایستاده بود.

زن سرخ‌پوش با فاصله‌ای کنار من نشسته بود.

مأمور مرگ بیرون اتوبوس، کنار درِ راننده، پرونده‌ای زیر بغل داشت.

و من، با سیگار برگ در دهان و هر دو دست روی فرمان، به جاده نگاه می‌کردم.

فقط یک جای عکس هنوز خالی بود.

جای کسی که باید عکس را می‌گرفت.

به زن نگاه کردم.

— عکاس کجاست؟

زن برای نخستین بار ترسید.

خیلی آرام گفت:

— قرار نبود این تکه به دست تو برسد.

پرسیدم:

— چرا؟

پیش از آنکه جواب بدهد، سگ به طرف شیشه برگشت و پارس کرد.

آن‌سوی خیابان، زیر باران، کسی دوربین به دست ایستاده بود.

دوربین را بالا آورد و به طرف ما گرفت.

زن سرخ‌پوش فریاد زد:

— خالو، چراغ‌ها را خاموش کن!

اما دیر شده بود.

نور فلاش خیابان را روشن کرد.

و در همان یک لحظه، دیدم کسی که پشت دوربین ایستاده بود، خودِ من بودم.

پلک زدم.

هنوز آنجا بود.

آن‌سوی خیابان، زیر نور چراغی که باران دورش هاله ساخته بود، ایستاده بود و دوربین را پایین آورده بود.

همان صورت.

همان موها.

ولی جوان‌تر و بدون عینک.

حتی سیگار برگی شبیه سیگار من گوشهٔ دهانش بود.

از من جوان‌تر به نظر می‌رسید.

نه آن‌قدر که نشناسمش؛ آن‌قدر که بفهمم چهره‌ای از جوانی خودم، نه در گذشته بلکه همین‌جا، روبه‌رویم ایستاده است.

شیشه را پایین کشیدم و فریاد زدم:

— هی، رفیق! تو منی یا من تو هستم؟

جواب نداد.

کوکو دو پای جلویش را روی داشبورد گذاشت و با عصبانیت پارس کرد.

گفتم:

— آرام باش، کو! دعوای خانوادگی است.

کوکو نگاهم کرد و عوعوی کوتاهی کرد؛ طوری که انگار می‌گفت:

— خانواده‌ای که اعضایش همدیگر را نمی‌شناسند، از همین‌جا معلوم است چه خانواده‌ای است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— نباید با او حرف بزنی.

— چرا؟

— چون هر سؤالی که از او بپرسی، یک خاطره از تو کم می‌شود.

گفتم:

— چه حرف‌ها! من برای جمع‌کردن همین خاطره‌ها هفتاد سال جان کنده‌ام. حالا یک نفر با دوربین آمده آن‌ها را ببرد؟

زن گفت:

— او خاطره‌هایت را نمی‌برد.

— پس چه‌کارشان می‌کند؟

— می‌نویسد.

به مرد پشت دوربین نگاه کردم.

گفتم:

— پس از خودمان است. از اول می‌گفتی نویسنده است، این‌همه نگران نمی‌شدم.

زن آرام گفت:

— اتفاقاً باید بیشتر نگران شوی.

مرد قدمی جلو آمد.

نور چراغ خیابان روی صورتش افتاد.

حالا دیگر تردیدی نداشتم.

خودم بودم.

اما خالویی که آن‌سوی خیابان ایستاده بود، چیزی در نگاهش داشت که من نداشتم؛ آرامش کسی که پایان داستان را می‌داند و عجله‌ای برای تعریف‌کردنش ندارد.

فریاد زدم:

— عامو! اگر چیزی می‌دانی، بیا جلو و مثل آدم حرف بزن. چرا زیر باران ایستاده‌ای و از زندگی مردم عکس می‌گیری؟

دوربین را دوباره بالا آورد.

زن دستش را روی بازوی من گذاشت.

— نگذار عکس دوم را بگیرد.

— مگر عکس دوم چه می‌کند؟

— در عکس اول، گذشته‌ات را دیدی. در عکس دوم، چیزی را می‌بینی که از دست خواهی داد.

گفتم:

— و در عکس سوم؟

زن مکث کرد.

— در عکس سوم، دیگر کسی نیست که آن را ببیند.

این بار حتی کوکو هم ساکت شد.

خر از پشت سر نفس بلندی کشید و پوزه‌اش را به شانه‌ام زد.

مرد انگشتش را روی دکمهٔ دوربین گذاشت.

دستم را روی بوق اتوبوس فشار دادم.

صدای بوق در خیابان پیچید.

مرد برای لحظه‌ای عقب رفت.

گفتم:

— دیدی؟ هنوز هم بلدم از خودم دفاع کنم.

بعد موتور را روشن کردم.

زن گفت:

— چه‌کار می‌کنی؟

— می‌روم سراغش.

— با اتوبوس؟

— وسیلهٔ دیگری ندارم. تاکسی‌های لندن هم در خواب کرایه‌شان گران است.

فرمان را چرخاندم و اتوبوس آرام به طرف آن سوی خیابان حرکت کرد.

مرد فرار نکرد.

همان‌جا ایستاد و به من نگاه کرد.

هرچه به او نزدیک‌تر می‌شدم، خیابان میان ما طولانی‌تر می‌شد؛ انگار آسفالت کش می‌آمد و فاصله نمی‌خواست تمام شود.

سرعتم را بیشتر کردم.

مرد همچنان همان‌قدر دور بود.

گفتم:

— این خیابان هم با ادارهٔ مرگ قرارداد دارد؟

زن جواب نداد.

به صندلی کنارش نگاه کردم.

خالی بود.

پایم را روی ترمز گذاشتم.

— زن کجا رفت؟

کوکو به صندلی خالی نگاه کرد و نالهٔ کوتاهی کرد.

خر سرش را از پنجره بیرون برد.

مأمور مرگ هنوز کنار در ایستاده بود، اما حالا پروندهٔ سیاهش را باز کرده و چیزی در آن می‌نوشت.

فریاد زدم:

— چه می‌نویسی؟

گفت:

— غیبت مسافر.

— خودش غیب شد! من که پیاده‌اش نکردم.

— در پروندهٔ زندگی، رفتن آدم‌ها ثبت می‌شود؛ دلیلش همیشه نه.

مرد دوربین‌به‌دست ناگهان درست مقابل اتوبوس ظاهر شد.

ترمز کردم.

این بار تکان نخورد.

از اتوبوس پایین رفتم.

کوکو هم پشت سرم پرید. خر خواست بیاید، اما در میان صندلی‌ها گیر کرد و با صدای بلندی اعتراض کرد.

به مرد نزدیک شدم.

گفتم:

— حالا بگو ببینم، تو کدام ناصر کمالی هستی؟

گفت:

— آن‌که همه‌چیز را نوشت، اما فرصت نکرد زندگی‌اش کند.

صدایش هم صدای خودم بود؛ فقط خسته‌تر.

پرسیدم:

— از آینده آمده‌ای؟

— نه.

— از گذشته؟

— نه.

— پس از کجا آمده‌ای؟

دوربین را به طرفم گرفت.

— از پشت همین دوربین.

گفتم:

— جواب فلسفی نده. نصف شب است و حوصله ندارم.

دوربین را پایین آورد.

— هر آدمی دو نفر است، خالو. یکی زندگی می‌کند و دیگری از فاصله‌ای امن نگاهش می‌کند. تو سال‌ها آن‌که نگاه می‌کرد بودی؛ درد را دیدی، عشق را دیدی، رفتن‌ها را دیدی و همه را به قصه تبدیل کردی.

— این کار نویسنده است.

— بله؛ اما نویسنده هم گاهی آن‌قدر سرگرم روایت زندگی می‌شود که یادش می‌رود خودش داخل آن است.

حرفش را دوست نداشتم؛ شاید چون بیش از حد به حقیقت نزدیک بود.

پرسیدم:

— زن سرخ‌پوش کیست؟

مرد لبخند تلخی زد.

— هنوز نفهمیده‌ای؟

— اگر فهمیده بودم که از تو نمی‌پرسیدم.

— او زنی نیست که قبلاً دیده باشی.

— پس چرا احساس می‌کنم می‌شناسمش؟

مرد دوربین را باز کرد و عکس تازه‌ای بیرون آورد.

آن را به طرفم گرفت.

در عکس، اتوبوس کنار خیابان ایستاده بود.

خر پشت شیشه بود.

کوکو روی رکاب نشسته بود.

مأمور مرگ کنار در منتظر مانده بود.

اما صندلی راننده خالی بود.

پرسیدم:

— من کجا هستم؟

مرد به پشت عکس اشاره کرد.

آن را برگرداندم.

این بار به‌جای تاریخ، فقط یک جمله نوشته شده بود:

«راننده باید میان نوشتن زندگی و زندگی‌کردن یکی را انتخاب کند.»

خندیدم.

— باز هم انتخاب؟ مگر این خواب صندوق رأی است؟

مرد گفت:

— این آخرین انتخاب نیست.

— چند تای دیگر مانده؟

— به تعداد روزهایی که برایت باقی مانده.

خواستم سؤال دیگری بپرسم که کوکو شروع به پارس‌کردن کرد.

برگشتم.

زن سرخ‌پوش وسط خیابان ایستاده بود.

این بار لباسش خیس بود و چیزی را در آغوش گرفته بود.

کودکی بود که صورتش دیده نمی‌شد.

زن فریاد زد:

— خالو! عکس را به او پس نده!

به مرد نگاه کردم.

دیگر آنجا نبود.

فقط دوربینش روی زمین افتاده بود.

خم شدم و آن را برداشتم.

در صفحهٔ دوربین، آخرین عکس هنوز دیده می‌شد.

زن سرخ‌پوش بود، با کودکی در آغوش.

اما وقتی تصویر را بزرگ کردم، دستم لرزید.

کودک همان پسربچه‌ای بود که سال‌ها پیش، پیش از آنکه «خالو» شوم، در آینه دیده بودم.

خودم بودم.

قطعاً ادامه دارد!

ناصر کمالی
لندن، اتاق کوچک خودم که پنجره‌ای رو به آزادی دارد
بدون تاریخ

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress