عکس را پایین آوردم.
اول به آینهٔ سمت راست نگاه کردم.
بعد آینهٔ چپ.
بعد پیادهرو.
بعد پشت اتوبوس.
بعد دوباره آینهٔ راست.
عادت است دیگر.
بعضیها وقتی پشت فرمان مینشینند، اول کمربندشان را میبندند؛ من اول نگاه میکنم ببینم چه کسی تعقیبم میکند.
آدم اگر چند سال از عمرش را صرف این کرده باشد که بفهمد آن مردی که سه مغازه عقبتر راه میرود، واقعاً برای خرید نان آمده یا از ادارهای حقوق میگیرد، دیگر مغزش به این راحتی بازنشسته نمیشود.
حتی در خواب.
حتی وقتی مردهای.
یا قرار بوده بمیری.
یا مرگت به علت مشکلات اداری فعلاً به تعویق افتاده.
خر پشت سرم تکانی خورد.
برگشتم نگاهش کردم.
— تو فعلاً از مظنونین خارج شدهای.
عرعر کرد.
— گفتم فعلاً. خوشحال نشو.
از شیشهٔ جلو بیرون را نگاه کردم.
کوکو در پیادهرو بود.
کمی آنطرفتر.
ایستاده بود و به اتوبوس نگاه میکرد.
چشمم از کوکو گذشت و رفت دورتر.
زن سرخپوش آنجا بود.
فاصلهاش با اتوبوس زیاد شده بود.
نه آنقدر دور که نبینمش.
نه آنقدر نزدیک که بتوانم بفهمم چرا ایستاده.
این فاصله را دوست نداشتم.
نه به خاطر اینکه زن بود.
به خاطر اینکه فاصله بود.
فاصله برای آدم معمولی یعنی چند متر.
برای آدمی مثل من، فاصله یعنی سؤال.
چرا آنجا ایستاده؟
چرا جلوتر نمیآید؟
منتظر کیست؟
پشت سرش چیست؟
سمت راستش چه کسی ایستاده؟
راه خروج کدام طرف است؟
و مهمتر از همه:
چرا من دارم همهٔ اینها را حساب میکنم؟
سرم را بالا گرفتم.
عکاس ظاهراً هنوز بالای اتوبوس بود.
گفتم:
— رفیق! اگر قرار است آن بالا بمانی، حداقل گزارش بده پشت سرمان چه خبر است.
جوابی نیامد.
گفتم:
— بسیار خوب. نیروی اطلاعاتی استخدام کردهایم که خودش اطلاعات نمیدهد.
خر عرعر کرد.
— تو هم درخواست استخدام نده. سابقهات روشن نیست.
دوباره زن را نگاه کردم.
هنوز همانجا بود.
میتوانستم صدایش کنم.
نکردم.
میتوانستم بوق بزنم.
نکردم.
میتوانستم پیاده شوم و طرفش بروم.
این یکی را بیشتر از همه دلم میخواست.
اما نکردم.
زن سرخپوش سرش را بلند کرد.
از آن فاصله نمیتوانستم مطمئن باشم، اما احساس کردم مستقیم به من نگاه میکند.
برای چند ثانیه هیچکدام حرکت نکردیم.
من داخل اتوبوس.
او در پیادهرو.
کوکو جایی میان ما.
و یک خر پشت سر من که احتمالاً از همهٔ ما بهتر میفهمید چه خبر است.
بالاخره زن دستش را بلند کرد.
نه برای خداحافظی.
نه برای اینکه صدایم کند.
فقط کف دستش را به طرف من گرفت.
ایست.
این علامت را خوب میشناختم.
در زندگیام آدمهای زیادی به من گفته بودند بایست.
پلیس.
بازجو.
نگهبان.
رفیق.
زن.
دکتر.
مأمور اطلاعاتی.
و اخیراً خود مرگ.
مشکل این بود که هیچکدام دقیقاً منظورشان از «ایست» یک چیز نبود.
دستم را از روی فرمان برداشتم.
زن آرام به طرف اتوبوس راه افتاد.
سه قدم.
چهار قدم.
بعد ایستاد.
دوباره پشت سرش را نگاه کرد.
این بار من هم نگاه کردم.
چیزی نبود.
اما همین حرکتش کافی بود تا بدنم زودتر از فکرم واکنش نشان بدهد.
دستم رفت طرف دستگیرهٔ در.
چشمم رفت سمت آینه.
شانههایم سفت شد.
زن متوجه شد.
از همان فاصله گفت:
— خالو!
پنجره را پایین دادم.
— چی؟
— چرا هر بار من پشت سرم را نگاه میکنم، تو آمادهٔ فرار میشوی؟
گفتم:
— اسمش فرار نیست. آمادگی تاکتیکی است.
لبخند زد.
— از چه کسی؟
خواستم همان جواب همیشگی را بدهم:
«از هیچکس.»
اما نگفتم.
چون آدمی که واقعاً از هیچکس نمیترسد، اینهمه آینه را نگاه نمیکند.
زن چند قدم دیگر نزدیک شد.
گفت:
— من را هم همینطور نگاه میکنی؟
— چطور؟
— انگار باید بفهمی خطرم یا امن.
جواب ندادم.
این بار شوخی آمادهای هم نداشتم.
زن گفت:
— من بازجو نیستم، خالو.
نگاهش کردم.
آرام گفتم:
— میدانم.
— پس چرا وقتی از تو سؤال میکنم، قبل از جوابدادن دنبال جواب درست میگردی؟
این یکی نشست.
سیگار برگ را از جیبم بیرون آوردم.
زن خندید.
— باز هم سیگار؟
گفتم:
— سیگار شاهد بیطرف است. سؤال نمیکند.
گفت:
— شاید برای همین دوستش داری.
بعد مکثی کرد و گفت:
— نه فقط برای تفریح. زن سرخپوش، همه را نکش؛ من هم هستم.
گفتم:
— خالو، تو را نفی نکردم.
گفت:
— این خودت هستی که خودت را نفی میکنی.
فندک در دستم ماند.
نگاهش کردم.
این زن داشت خطرناک میشد.
نه از آن خطرهایی که آدم برایشان راه فرار پیدا میکند.
از آن خطرهایی که آدم را مجبور میکنند بماند و به خودش نگاه کند.
گفتم:
— حالا تو بگو چرا آنقدر دور ایستاده بودی؟
گفت:
— میخواستم ببینم چه کار میکنی.
— آزمایشم میکردی؟
— نه.
— پس؟
چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— میخواستم ببینم اگر من فاصله بگیرم، تو هم به من حق فاصله میدهی یا فوراً دنبالم میآیی.
سیگارم را روشن نکردم.
گفتم:
— و نتیجه؟
زن نگاهم کرد.
— هنوز دارم نگاه میکنم.
برای اولین بار فهمیدم فقط من نبودم که او را زیر نظر داشتم.
او هم داشت مرا میخواند.
فرقمان این بود که من دنبال خطر میگشتم.
و هنوز نمیدانستم او دنبال چه میگردد.
ادامه دارد، اگر عمری باقی باشد.
ناصر کمالی
لندن، اتاق خاموش باصفای خودم و تنهاییای که دوستش دارم
بدون تاریخ

دیدگاهتان را بنویسید