صدای بوق اتوبوس دوباره آمد.
برگشتم.
زن سرخپوش دیگر آنجا نبود.
کوچه هم نبود.
بوی دریا هم رفته بود.
دوباره وسط همان خیابان خیس ایستاده بودم و اتوبوس «زندگی شمارهٔ هفت» مقابلم بود.
خر از پشت شیشه نگاهم میکرد.
راننده اما ناپدید شده بود.
درِ اتوبوس باز بود.
بالا رفتم.
گفتم:
— راننده کجاست؟
خر عرعر کرد.
— از تو نپرسیدم. هنوز زبان مشترک پیدا نکردهایم.
نگاهی به صندلی راننده انداختم.
خالی بود.
روی فرمان کاغذ کوچکی چسبانده بودند:
«راننده: ناصر کمالی»
زیرش هم نوشته بودند:
«مقصد: به انتخاب راننده.»
گفتم:
— عجب غلطی کردم!
خر عرعر کرد.
— حالا تو هم سرزنشم نکن. من فقط دست یک زن را گرفتم؛ از کجا میدانستم آخرش رانندهٔ اتوبوس میشوم؟
پشت فرمان نشستم.
سالها بود رانندگی نکرده بودم.
تازه حتی زمانی هم که رانندگی میکردم، کسی آنقدر به من اعتماد نداشت که اتوبوس زندگی مردم را دستم بدهد.
روی داشبورد دنبال سوئیچ گشتم.
نبود.
دکمهای قرمز دیدم.
زیرش نوشته بود:
«شروع زندگی.»
دستم را عقب کشیدم.
تجربه به من آموخته بود هرجا دکمهٔ قرمز دیدی، اول بپرس چرا قرمز است.
در همان لحظه مأمور مرگ نفسزنان وارد اتوبوس شد.
کت خاکستریاش خیس شده بود و پروندهٔ سیاه هنوز زیر بغلش بود.
گفت:
— خالو! دست نزن!
گفتم:
— خیالت راحت. در این خواب هرکس به من میگوید دست نزن، پنج دقیقه بعد معلوم میشود خودش هم نمیداند چرا.
مأمور جلو آمد.
— باید برگردی.
— کجا؟
— به زندگی قبلیات.
— همان که مرگش را لغو کردید؟
— بله.
— پس این اتوبوس چیست؟
— اشتباه اداری.
خندیدم.
— زندگی شمارهٔ هفت، زن سرخپوش، بچگی من، خیابان، باران، خر و اتوبوس؛ همه اشتباه اداریاند؟
مأمور گفت:
— دربارهٔ خر چیزی در پرونده نیست.
از میان صندلیها صدای عرعر آمد.
گفتم:
— شنیدی؟ اعتراض رسمی کرد.
مأمور پرونده را باز کرد.
— طبق دستور جدید، شما باید فوراً به زندگی شمارهٔ شش برگردید.
— زندگی شمارهٔ شش کدام است؟
— همان زندگیای که از آن آمدید.
— یعنی همین زندگی خودم؟
— بله.
— پس چرا شمارهٔ شش؟
مأمور چند صفحه را ورق زد.
— پنج زندگی قبلی بسته شدهاند.
ساکت شدم.
— بسته شدهاند یعنی چه؟
— تمام شدهاند.
— من که فقط یک زندگی یادم میآید.
مأمور گفت:
— آدمها معمولاً همینطور فکر میکنند.
گفتم:
— رفیق، اگر میخواهی بحث تناسخ راه بیندازی، من پیاده میشوم. داستان بهاندازهٔ کافی شلوغ شده.
— بحث تناسخ نیست.
— پس چیست؟
پرونده را بست.
— هر بار که زندگیات آنقدر تغییر کرده که دیگر نتوانستهای آدم قبلی بمانی، یک زندگی تمام شده.
این بار شوخی نکردم.
به شیشهٔ خیس اتوبوس نگاه کردم.
شاید راست میگفت.
کودکیام یک زندگی بود.
جوانی و شور و خیال تغییر جهان، زندگی دیگری.
سالهایی که بعضی درها پشت سرم بسته شدند، زندگی دیگری.
رفتن، از نو شروعکردن، غریبهشدن در شهری دیگر، باز زندگی دیگری.
و بعد سالهایی که آدم گمان میکند دیگر تغییر بزرگی در کار نیست؛ تا یک روز میفهمد زندگی بدون اجازهٔ او فصل دیگری را آغاز کرده است.
پرسیدم:
— پس زندگی شمارهٔ شش از کجا شروع شد؟
مأمور گفت:
— نمیدانم.
— باز هم نمیدانی؟
— تاریخ شروع در پرونده پاک شده.
گفتم:
— ادارهٔ مرگ شما از بعضی دولتها هم آرشیو مرتبتری دارد.
خر دوباره عرعر کرد.
این بار مأمور برگشت و گفت:
— این حیوان چرا هنوز اینجاست؟
گفتم:
— بالاخره سؤال درست را پرسیدی. من هم از قسمت چندم دارم همین را میپرسم.
مأمور جلو رفت.
— این خر متعلق به شما نیست.
گفتم:
— من هم ادعای مالکیت نکردم. من اصلاً با مالکیت مخالفم. جان و مال هرکسی مربوط به خودش است.
مأمور نگاهی به من کرد و با تمسخر گفت:
— خودش آمده؟
مأمور چیزی در پرونده نوشت.
پرسیدم:
— چه نوشتی؟
— همراه ناشناس.
گفتم:
— بنویس «رفیق بینراهی». محترمانهتر است.
مأمور خط زد و دوباره نوشت.
لبخندم گرفت.
— واقعاً نوشتی؟
— فرم باید دقیق باشد.
گفتم:
— شماها حتی در خواب هم بوروکراسی را ول نمیکنید.
بعد دوباره چشمم به دکمهٔ قرمز افتاد.
شروع زندگی.
گفتم:
— اگر این را بزنم چه میشود؟
مأمور فوری گفت:
— نمیدانم.
— معلوم بود.
— کسی تا حالا نزده.
— چرا؟
— چون راننده معمولاً قبل از رسیدن به این مرحله برمیگردد.
— یعنی چه؟
— میترسد.
— از چه؟
مأمور نگاهم کرد.
— از اینکه دیگر نتواند تقصیر زندگیاش را گردن راننده بیندازد.
این یکی نشست.
سالها میشود از حکومت شکایت کرد، از جامعه، از خانواده، از تاریخ، از زندان، از مهاجرت، از عشق، از خیانت، از شانس، از بدن، از سن، از پول، از بیپولی، حتی از هوا.
و خیلی وقتها هم حق داری.
آدم در خلأ زندگی نمیکند. بعضی جادهها را دیگران ساختهاند، بعضی را بستهاند و بعضیجاها اصلاً جادهای برایت نگذاشتهاند.
اما بالاخره جایی میرسد که فرمان چند لحظه دست خودت میافتد.
و همان چند لحظه ترسناک است.
چون اگر خودت انتخاب کنی، دیگر نمیتوانی تمام مسئولیت را به گردن دیگری بیندازی.
دستم را روی فرمان گذاشتم.
مأمور گفت:
— خالو، آخرین بار میگویم. دستور داری برگردی.
گفتم:
— من یک عمر دستور شنیدهام.
— این فرق دارد.
— همهٔ کسانی که دستور میدهند همین را میگویند.
— این دستور برای زندهماندن توست.
نگاهش کردم.
— زندهماندن با زندگیکردن فرق دارد، عامو!
ساکت شد.
دستم را روی دکمهٔ قرمز گذاشتم.
مأمور فریاد زد:
— صبر کن!
گفتم:
— باز چه شد؟
پرونده را جلو آورد.
— اگر دکمه را بزنی، زندگی شمارهٔ هفت شروع میشود.
— فهمیدم.
— اما یک شرط دارد.
— بالاخره رسیدیم به تبصره.
صفحهای را نشانم داد.
پایین آن با حروف ریز نوشته شده بود:
«ورود به زندگی شمارهٔ هفت مستلزم انصراف از بازگشت به نقطهٔ پیشین است.»
چند بار خواندم.
گفتم:
— یعنی گذشته پاک میشود؟
— نه.
— فراموشش میکنم؟
— نه.
— آدمهایش را از دست میدهم؟
— بعضیهایشان را قبلاً از دست دادهای.
ساکت شدم.
مأمور ادامه داد:
— گذشته همراهت میآید. فقط دیگر اجازه نداری در آن زندگی کنی.
به صندلیها نگاه کردم.
خر سرش را از میان دو صندلی بیرون آورده بود.
گفتم:
— تو چه میگویی؟
عرعر کرد.
— خیلی خوب. رأی موافق ثبت شد.
مأمور گفت:
— تو که نمیفهمی چه میگوید.
گفتم:
— خیلی از رأیهایی که در زندگی دیدهام از این روشنتر نبوده.
دستم را روی دکمه گذاشتم.
اما فشار ندادم.
چهرهٔ مادرم آمد جلوی چشمم.
نه آن مادرِ بیمار.
نه مادرِ روزهای آخر.
مادرم همانطور که دوست داشتم به یادش بیاورم؛ زنده، محکم، با همان نگاهی که گاهی پیش از آنکه حرفی بزنم میفهمید چه غلطی میخواهم بکنم.
زیر لب گفتم:
— ننه، اگر بروم یعنی تو را جا گذاشتهام؟
صدایش از جایی درونم آمد:
— آدمها را وقتی جا میگذاری که فراموششان کنی، نه وقتی به راهت ادامه بدهی.
چشمهایم را بستم.
مدتی همانطور ماندم.
بعد گفتم:
— باشد ننه.
چشم باز کردم.
دکمه را فشار دادم.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
چند ثانیه صبر کردم.
باز فشار دادم.
هیچ.
به مأمور نگاه کردم.
او شانه بالا انداخت.
سه بار دیگر زدم.
گفتم:
— دیدی؟ زندگی شمارهٔ هفت هم از همین اول خراب است.
خر عرعر بلندی کرد.
بعد از زیر داشبورد صدایی آمد:
— کارت را وارد کنید.
گفتم:
— چه کارتی؟
صدای ماشینی تکرار کرد:
— کارت زندگی خود را وارد کنید.
به مأمور نگاه کردم.
— کارت زندگی چیست؟
گفت:
— نمیدانم.
گفتم:
— به جان خودم اگر این خواب تمام شود، اولین کاری که میکنم شکایت رسمی از ادارهٔ شماست.
جیبهایم را گشتم.
فندک.
چند سکه.
یک تکه کاغذ.
و چیزی که نمیدانستم چطور آنجا آمده.
عکس کوچکی از مادرم.
پشت عکس با خط خودش نوشته شده بود:
«خالو، هرجا رفتی، زندگی کن.»
و از من به زندگی:
«زندگی را زندگی کن!
حالی خوش باش، عمر بر باد مده.»
مدتی به نوشته نگاه کردم.
بعد عکس را به دستگاه نزدیک کردم.
صدای ماشینی گفت:
«کارت پذیرفته شد.»
موتور روشن شد.
اتوبوس لرزید.
چراغهای داخل روشن شدند.
مأمور مرگ آرام از اتوبوس پایین رفت.
پرسیدم:
— تو نمیآیی؟
گفت:
— من فقط تا اینجا اجازه دارم.
— دوباره میبینمت؟
نگاهی به پروندهاش کرد.
گفت:
— بالاخره.
گفتم:
— عجله نکن. این بار اگر آمدی، اول تلفن کن.
برای اولین بار خندید.
در بسته شد.
پایم را روی پدال گذاشتم.
اتوبوس حرکت کرد.
خر آمد و روی صندلی کنار من نشست.
گفتم:
— یک چیز را از همین حالا روشن کنیم. اگر تصادف کردیم، تو شاهدی که من گواهینامه نداشتم. البته یک بار هم در سال ۱۳۵۷ یک تصادف وحشتناک کرده بودم. یاد اعظم که اخیراً فوت کرده، گرامی باد و مریم که در قید حیات است، سلامت باشد.
خیابان آرامآرام روشن شد.
باران بند آمد.
روی تابلوی اولین خروجی نوشته بود:
«گذشته»
رد شدم.
تابلوی دوم:
«اگرها و ایکاشها»
گفتم:
— این یکی را زیاد رفتهام.
رد شدم.
تابلوی سوم:
«زندگیای که دیگران برایت میخواهند»
خر عرعر کرد.
گفتم:
— موافقم. آنجا هم نمیرویم.
چند کیلومتر جلوتر، آخرین تابلو ظاهر شد.
فقط یک کلمه روی آن نوشته بود:
«خودت»
فرمان را چرخاندم.
وارد جاده شدم.
چند متر بیشتر نرفته بودم که ناگهان زن سرخپوش را وسط جاده دیدم.
ترمز کردم.
اتوبوس با صدای بلندی ایستاد.
زن آرام به طرفم آمد.
در را باز کردم.
بالا آمد.
این بار روبهرویم نشست.
نه لبخند زد، نه چیزی گفت.
پرسیدم:
— حالا بالاخره میگویی کی هستی؟
نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
— خالو، اگر من را نشناسی، تمام این راه را اشتباه آمدهای.
و دستش را داخل کیفش برد.
عکسی بیرون آورد.
آن را روی داشبورد گذاشت.
به عکس نگاه کردم.
سیگار از دستم افتاد.
در عکس، من بودم.
زن سرخپوش کنارم ایستاده بود.
و پشت عکس، تاریخی نوشته شده بود که هنوز نرسیده بود.
ادامه دارد! حتماً! چرا که زندگی ادامه دارد.
ناصر کمالی
لندن، اتاق باصفا و محقر خودم
پاسی از نیمهشب!

دیدگاهتان را بنویسید