خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت هفتم: مرگی که لغو شد، اما زندگی نه

نوشته شده توسط

در

یک پایم روی پلهٔ اتوبوس بود و پای دیگرم روی آسفالت خیس.

به مأمور مرگ نگاه کردم.

به اتوبوس نگاه کردم.

به زن سرخ‌پوش نگاه کردم.

بعد به خرم نگاه کردم که بی‌هیچ نگرانی روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و ظاهراً تصمیمش را خیلی پیش‌تر از من گرفته بود.

گفتم:

— ببخشید، این چه وضعی است؟ اول نصف‌شب می‌آیید دنبالم که باید بمیری، بعد می‌گویید مرگت لغو شده، حالا هم یک اتوبوس فرستاده‌اید برای زندگی شمارهٔ هفت. بالاخره من مُرده‌ام، زنده‌ام یا مسافر؟

مأمور مرگ گفت:

— فعلاً هر سه.

گفتم:

— عجب! پس بالاخره در یک چیز از جوانی‌ام جلو افتادم؛ آن موقع فقط بلاتکلیف بودم، حالا سه وضعیت هم‌زمان دارم.

راننده بوق زد.

— خالو، تصمیم بگیر.

گفتم:

— شما هم بوق نزن. هفتاد سال برای زندگی‌ام تصمیم گرفته‌اند؛ پنج دقیقه هم بگذار خودم تصمیم بگیرم.

از پلهٔ اتوبوس پایین آمدم.

مأمور مرگ نفسی از سر آسودگی کشید.

گفتم:

— زیاد خوشحال نشو. هنوز نگفتم با تو می‌آیم.

پروندهٔ سیاه را از دستش گرفتم.

روی جلد نوشته بود:

«دستور بازگشت فوری به زندگی»

پایینش مهر قرمز خورده بود:

«مرگ نامبرده تا اطلاع ثانوی لغو شد.»

گفتم:

— «تا اطلاع ثانوی» یعنی چه؟

— یعنی فعلاً نمی‌میری.

— فعلاً یعنی تا کی؟

— مشخص نیست.

— یک ساعت؟

— ممکن است.

— یک سال؟

— ممکن است.

— بیست سال؟

شانه بالا انداخت.

گفتم:

— ادارهٔ شما خیلی شبیه اداره‌های زمینی است. مهم‌ترین چیزی را که آدم می‌خواهد بداند، هیچ‌کس نمی‌داند.

پرونده را باز کردم.

صفحهٔ اول تقریباً خالی بود.

فقط یک جمله وسط آن نوشته شده بود:

«نامبرده هنوز کاری ناتمام دارد.»

پرسیدم:

— چه کاری؟

مأمور گفت:

— در پرونده نیست.

— چه کسی نوشته؟

— نمی‌دانم.

— چه کسی مرگ مرا لغو کرده؟

— نمی‌دانم.

— پس تو اینجا چه‌کاره‌ای؟

کمی فکر کرد.

گفت:

— مأمور اجرا.

خندیدم.

— آهان! حالا فهمیدم. یعنی شما هم فقط دستور می‌گیرید و هیچ‌کس مسئول نیست.

اخم کرد.

گفتم:

— ناراحت نشو، عامو. این جمله را قبلاً زیاد شنیده‌ام.

باران شدیدتر شد.

آن‌طرف خیابان، زن سرخ‌پوش هنوز ایستاده بود.

نه خیس می‌شد، نه حرکت می‌کرد.

فقط نگاهم می‌کرد.

از مأمور پرسیدم:

— او را می‌بینی؟

برگشت.

— چه کسی را؟

قلبم فرو ریخت.

— زن آن‌طرف خیابان.

مأمور نگاه کرد.

— آنجا کسی نیست.

به راننده گفتم:

— تو می‌بینی؟

راننده سرش را از پنجره بیرون آورد.

— من اجازه ندارم مسافران آینده را شناسایی کنم.

گفتم:

— این دیگر چه جواب مسخره‌ای است؟

گفت:

— مقررات.

خر از داخل اتوبوس عرعر کرد.

گفتم:

— تو ساکت! از همهٔ ما بیشتر می‌دانی و حرف هم نمی‌زنی.

زن سرخ‌پوش ناگهان برگشت و شروع کرد به دورشدن.

فریاد زدم:

— صبر کن!

مأمور بازویم را گرفت.

— کجا؟

— دنبال او.

— باید برگردی.

— کجا؟

— زندگی.

— کدام زندگی؟

مأمور مکث کرد.

همین مکث کافی بود.

گفتم:

— دیدی؟ خودت هم نمی‌دانی.

دستم را از دستش بیرون کشیدم و به‌سمت زن دویدم.

صدای مأمور پشت سرم آمد:

— خالو! اگر از این محدوده خارج شوی، مسئولیتش با خودت است!

در حال دویدن گفتم:

— بالاخره یک‌بار مسئولیت زندگی و مرگم را به خودم دادید!

زن وارد کوچه‌ای شد.

دنبالش رفتم.

کوچه باریک بود و عجیب آشنا.

دیوارهای نم‌کشیده.

پنجره‌های قدیمی.

بوی خاک خیس.

و ناگهان بویی آمد که سال‌ها بود فراموشش کرده بودم:

بوی دریا، سمحکِ ماهی و شرجی.

ایستادم.

این خیابان لندن نبود.

ادارهٔ مرگ هم نبود.

حتی نمی‌دانستم خواب بود یا خاطره.

از انتهای کوچه صدای پسربچه‌ای آمد:

— ناصرو!

برگشتم.

پسری لاغر با موهای سیاه و کوتاه، با شورت و بدون زیرپیراهنی، کنار دیوار ایستاده بود.

شاید ده‌ساله.

شاید یازده‌ساله.

پابرهنه بود.

نگاهم می‌کرد.

گفتم:

— تو کی هستی؟

خندید.

— مرا نمی‌شناسی؟

نزدیک‌تر آمد.

صورتش را دیدم.

دنیا برای لحظه‌ای ایستاد.

خودم بودم.

ناصرِ کودکی.

همان چشم‌ها.

همان موها.

همان زانوهای زخمی که مادر همیشه می‌گفت: «خر زخمی!»

همان پسری که هنوز نمی‌دانست چند زندان، چند تبعید، چند عشق، چند شکست، چند رفیق، چند مرگ و چند تولد در انتظارش است.

گفتم:

— خالو…

پسر خندید.

— چرا به من می‌گویی خالو؟

گفتم:

— داستانش طولانی است.

گفت:

— وقت داریم.

نگاهی پشت سرم کردم.

خیابان و اتوبوس ناپدید شده بودند.

مأمور مرگ هم نبود.

فقط من بودم و کودکی که روزی من بود.

پرسید:

— آخرش چه شد؟

گفتم:

— چی؟

— بزرگ شدیم؟

لبخند زدم.

— متأسفانه.

— آدم مهمی شدیم؟

— بستگی دارد از چه کسی بپرسی.

— پولدار شدیم؟

— سؤال بعدی.

خندید.

بعد جدی شد.

— خوشحال شدیم؟

این یکی را نتوانستم با شوخی رد کنم.

نگاهش کردم.

چه می‌توانستم به او بگویم؟

بگویم روزهایی خواهد رسید که آرزو می‌کند فقط یک شب بدون ترس بخوابد؟

بگویم آدم‌هایی را دوست خواهد داشت که از دستشان می‌دهد؟

بگویم روزی مادرش می‌رود و هیچ فلسفه و سیاست و کتابی جای خالی‌اش را پُر نمی‌کند؟

یا بگویم با همهٔ این‌ها باز هم صبح‌هایی خواهد بود که قهوهٔ سیاه خودش را می‌نوشد، سیگار برگش را روشن می‌کند، چیزی می‌نویسد و به زندگی می‌گوید:

— نگاه کن! با همهٔ این‌ها، من هنوز زنده‌ام.

هنوز تمام نشده‌ام!

پسر دوباره پرسید:

— خوشحال شدیم؟

گفتم:

— گاهی.

گفت:

— غمگین شدیم؟

— خیلی.

— شکست خوردیم؟

— بیشتر از چیزی که الان حوصله دارم برایت تعریف کنم.

— پس چرا هنوز زنده‌ای؟

سؤالش چنان ساده بود که جوابی برایش نداشتم.

کنار دیوار نشستم.

گفتم:

— شاید چون هر بار فکر کردم دیگر چیزی نمانده، یک چیز کوچک پیدا شد.

— چه چیزی؟

— یک آدم. یک کتاب. یک سفر. یک رفیق. یک فنجان قهوهٔ سیاهِ مورد علاقه. یک جمله. گاهی حتی یک خر.

پسر گفت:

— خر؟

گفتم:

— بعداً می‌فهمی.

همان لحظه صدای عرعر از دور آمد.

لبخند زدم.

— دیدی؟ خودش هم تأیید کرد.

پسر کنارم نشست.

مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسید:

— اگر دوباره از اول شروع کنی، همین زندگی را انتخاب می‌کنی؟

به دیوار روبه‌رو خیره شدم.

این دیگر سؤال یک کودک نبود.

این همان سؤال پروندهٔ هفت بود.

همان سؤال زن سرخ‌پوش.

همان چیزی که ادارهٔ مرگ نمی‌توانست در فرم‌هایش بنویسد.

گفتم:

— آن گذشته مرا محکم و استوار ساخته. من زندگی را زندگی کردم.

پسر بلند شد.

— پس هنوز نمی‌توانی برگردی.

— کجا؟

اما او داشت دور می‌شد.

فریاد زدم:

— صبر کن! زندگی شمارهٔ هفت چیست؟

ایستاد.

برگشت و گفت:

— زندگی‌ای که اگر از مرگ برگردی، باید این بار خودت انتخابش کنی.

فریاد زدم:

— همیشه سعی کرده‌ام خودم انتخاب کنم و انتخاب نشوم.

بعد دوید و در انتهای کوچه ناپدید شد.

من ماندم.

و باران.

و صدای دریا.

و بوی شرجی.

ناگهان دستی روی شانه‌ام نشست.

برگشتم.

زن سرخ‌پوش بود.

این بار آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم چشم‌هایش را ببینم.

پرسیدم:

— تو کی هستی؟

لبخند زد.

گفت:

— من کسی نیستم که از گذشته آمده باشد.

— پس از کجا آمده‌ای؟

دستم را گرفت.

گرمای دستش واقعی بود.

گفت:

— از زندگی‌ای که هنوز جرئت نکرده‌ای زندگی‌اش کنی.

و پیش از آنکه چیزی بپرسم، صدای بوق اتوبوس دوباره از دور شنیده شد.

زن دستم را رها کرد.

گفت:

— این بار اگر سوار شدی، مقصد را از راننده نپرس.

— چرا؟

لبخند زد.

— چون این بار راننده تویی.

ادامه دارد؟ نمی‌دانم.

ناصر کمالی
لندن، اتاق محقر و دوست‌داشتنی خودم
تنها ساعتی گذشته از نیمه‌شب

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress