خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت پنجم: پرونده‌ای که بوی زندگی می‌داد

نوشته شده توسط

در

از دل تاریکی، صدای مادرم را شنیدم:

— خالو، به هر پرونده‌ای که نام تو روی آن نوشته‌اند، دست نزن…

دستم میان زمین و پرونده معلق ماند.

سال‌ها بود که صدای مادرم را از میان هزاران صدا تشخیص می‌دادم؛ حتی اگر از پشت دیوار، آن‌سوی تلفن، میان هیاهوی خیابان یا از جایی دورتر از مرگ می‌آمد.

آرام گفتم:

— ننه، خودتی؟

پاسخی نیامد.

فقط صدای نفس‌کشیدن بایگانی را می‌شنیدم. قفسه‌ها در تاریکی ناله می‌کردند و کاغذها، مثل برگ‌های خشک پاییزی، به هم ساییده می‌شدند.

خرم پوزه‌اش را به شانه‌ام زد.

گفتم:

— نگران نباش. فقط نگاه می‌کنم.

خر عرعر کوتاهی کرد؛ طوری که انگار می‌گفت:

«تو را می‌شناسم. هر وقت می‌گویی فقط نگاه می‌کنم، پنج دقیقه بعد وسط ماجرا هستی.»

راست هم می‌گفت.

آدمی که یک عمر به پرونده‌های ممنوعه سرک کشیده، بعید است در آستانهٔ مرگ ناگهان شهروند مطیعی شود.

فندکم را از جیبم بیرون آوردم و روشن کردم. شعلهٔ کوچکش لرزید و صورت سایه را برای لحظه‌ای روشن کرد. هنوز دستش روی پرونده بود.

پرسیدم:

— صدای مادرم را شنیدی؟

گفت:

— من فقط صدای تو را می‌شنوم.

— اما من چیزی نگفتم.

— بعضی صداها را با گوش نمی‌شنوی، خالو؛ از جایی درون دلت می‌آیند.

خم شدم و پرونده را از زیر دستش بیرون کشیدم.

سایه گفت:

— مادرت هشدار داد.

گفتم:

— ننه مرا بهتر از تو می‌شناخت. می‌دانست اگر بگوید دست نزن، حتماً دست می‌زنم. به قول خودش، دیوِ وارونه‌کار هستم.

فندک را به پرونده نزدیک کردم. روی جلد خاک‌گرفته‌اش نام من نوشته شده بود:

«ناصر کمالی ـ زندگی شمارهٔ هفت»

زیر نامم، با جوهر قرمز نوشته بودند:

«زندگی‌ای که به‌دلیل یک دیدار ناتمام ماند.»

پرسیدم:

— زندگی شمارهٔ هفت دیگر چیست؟ من تا آنجا که یادم می‌آید همین یک زندگی را هم به‌زور اداره کرده‌ام. اگر منظورت این است که هفت بار از مرگ فرار کرده‌ام؛ از تصادف با ماشین تا اعدام مصنوعی و تا مرز خودکشی، ولی هفت بار نمی‌شود.

سایه گفت:

— هر انسانی فقط زندگی‌ای را که داشته به یاد می‌آورد؛ نه زندگی‌هایی را که می‌توانست داشته باشد.

— یعنی چند زندگی دیگر دارم؟

— داشتی.

— چند تا؟

— طبق پرونده‌ها، دوازده زندگی.

سوتی زدم و گفتم:

— عجب! پس لابد در یازده‌تای دیگر هم پولدار نشده‌ام، وگرنه یکی‌شان را برای روز مبادا نگه می‌داشتم.

سایه لبخند نزد.

هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم چرا موجودات آن‌طرف، این‌همه در برابر شوخی مقاومت می‌کنند. شاید مرگ از همان‌جایی شروع می‌شود که آدم دیگر نمی‌خندد.

پرونده را باز کردم.

در همان لحظه، چراغ کوچک گردن خر روشن شد. نور زرد آن روی صفحهٔ نخست افتاد؛ اما به‌جای نوشته، تصویری درون کاغذ حرکت می‌کرد.

خیابانی خیس از باران بود.

در یک سوی خیابان، من ایستاده بودم؛ جوان‌تر، لاغرتر، با سبیلی پرپشت و موهایی بیشتر از آنچه امروز در اختیار دارم. در سوی دیگر، زنی زیر سایبانی کوچک منتظر بود. پیراهنی به رنگ انار پوشیده بود و کتابی را روی سینه‌اش نگه داشته بود. شاید کتابی بود که خودش با زحمت زیاد نوشته و منتشر کرده بود. کتاب قطور به نظر نمی‌آمد؛ شاید برای بچه‌ها نوشته شده بود.

صورتش پیدا نبود.

خواستم صفحه را لمس کنم که صدای مادرم دوباره آمد:

— خالو، هر تصویری که زیباست، سهم تو نبوده.

گفتم:

— ننه، آدم حق ندارد دست‌کم ببیند چه چیزی سهمش نبوده؟

این بار صدایش نزدیک‌تر شد:

— دیدن آسان است؛ برگشتن سخت است.

— نگاه‌کردن به زندگی‌های ازدست‌رفته آسان است، خالو؛ اما اگر واردشان شوی، شاید دیگر راه بازگشت به زندگی خودت را پیدا نکنی.

سایه کنارم نشست.

پرسیدم:

— او کیست؟

گفت:

— زنی که اگر آن روز سه دقیقه دیرتر از خانه بیرون می‌آمدی، با او روبه‌رو می‌شدی.

— فقط سه دقیقه؟

— گاهی تمام فاصلهٔ میان دو زندگی، سه دقیقه است.

به تصویر خیره شدم.

زن هنوز زیر باران انتظار می‌کشید. اتوبوس‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. مردم از کنارش عبور می‌کردند، اما او همان‌جا ایستاده بود؛ انگار نه منتظر جوانی در آن خیابان، بلکه منتظر پیرمردی بود که سال‌ها بعد در بایگانی مرگ پرونده‌اش را باز کند.

گفتم:

— اگر می‌دیدمش، چه می‌شد؟

سایه جواب داد:

— شاید عاشقش می‌شدی.

— شاید؟

— ادارهٔ مرگ دربارهٔ عشق ضمانت نمی‌دهد.

— پس این همه پرونده برای چیست؟

— ما فقط امکان‌ها را ثبت می‌کنیم، نه نتیجه‌ها را.

گفتم:

— مثل اداره‌های کاریابی؛ شغل نمی‌دهند، فقط ثابت می‌کنند بیکار بوده‌ای.

خر عرعر کرد.

این‌بار مطمئن بودم خندیده است.

صفحه را ورق زدم.

کافه‌ای کوچک ظاهر شد. من و همان زن روبه‌روی یکدیگر نشسته بودیم. دو فنجان قهوه روی میز بود و میانمان کتابی باز مانده بود. زن چیزی می‌گفت و من می‌خندیدم؛ نه آن خنده‌های کوتاهی که آدم برای رعایت ادب تحویل دیگران می‌دهد، بلکه خنده‌ای که از جایی عمیق درون انسان بیرون می‌آید و برای چند لحظه تمام نگهبانان غم را کنار می‌زند. از آن نوع صحبت‌هایی که تکرارشان خود آغاز دیگری است و هیچ‌گاه تکراری نمی‌شوند.

دلم لرزید.

سال‌ها بود خودم را در چنین حالتی ندیده بودم.

پرسیدم:

— چه می‌گفت؟

سایه گفت:

— پرونده صدا ندارد.

— عجب ادارهٔ عقب‌مانده‌ای! برای مرگ فرم سه‌برگی دارید، اما برای عشق صدا نگذاشته‌اید؟

گوشم را به صفحه نزدیک کردم.

نخست چیزی نشنیدم. بعد صدایی بسیار آرام از میان کاغذ برخاست:

— بنویس، خالو. هنوز حرف‌هایی داری که هیچ‌کس جز تو نمی‌تواند بگوید.

دستم لرزید.

این جمله را می‌شناختم.

شاید نه با همین کلمات؛ اما سال‌ها بعد، کسی آن را به شکل دیگری به من گفته بود. کسی که بدون آن‌که بداند، دستی به شانهٔ خاموش من زده و نویسنده‌ای را که زیر آوار سال‌ها پنهان شده بود، دوباره بیدار کرده بود.

به سایه نگاه کردم.

— مگر نگفتی این زندگی اتفاق نیفتاده؟

گفت:

— آدم‌ها همیشه از یک راه به زندگی ما وارد نمی‌شوند. گاهی کسی را در جوانی از دست می‌دهی و سال‌ها بعد، همان روشنایی با چهره‌ای دیگر به سراغت می‌آید.

پرسیدم:

— یعنی عشق هم تغییر چهره می‌دهد؟

— عشق واقعی با دورشدن یا ازدست‌رفتن یک انسان نمی‌میرد؛ شکل حضورش تغییر می‌کند و گاهی در خاطره، مهربانی، نوشتن یا امید به زندگی ادامه پیدا می‌کند.

سیگار برگ را روشن کردم و به دودش نگاه کردم. دود بالا رفت، دور نور چراغ پیچید و برای چند لحظه شبیه زنی شد که کتابی را روی سینه‌اش گرفته بود.

گفتم:

— پس شاید هیچ زندگی‌ای کاملاً ازدست‌رفته نیست.

سایه گفت:

— شاید. اما هیچ زندگی‌ای هم دوبار، دقیقاً به یک شکل بازنمی‌گردد.

صفحهٔ بعد را ورق زدم.

این بار اتاق کوچک و محقرِ باصفای خودم را دیدم. نیمه‌شب بود. من پشت میز نشسته بودم و می‌نوشتم. فنجان قهوه‌ای کنار دستم بود که یادم آمد آن خانم به من هدیه داده بود، و خر آرام در گوشه‌ای خوابیده بود. پشت پنجره، زنی ایستاده بود؛ اما من سرم را بلند نمی‌کردم.

زن نه در می‌زد و نه صدایم می‌کرد.

فقط نگاه می‌کرد.

پرسیدم:

— چرا وارد نمی‌شود؟

سایه گفت:

— شاید منتظر است دعوتش کنی.

گفتم:

— خب، من بنا به دلایلی و طبق متن خودش گفتم که فقط تلفنی صحبت کنیم. اما این دلیل نمی‌شود که اگر آمد، پشت در منتظر بماند. درِ خانه همیشه رویش باز بوده است.

— حالا چرا در نمی‌زند؟

— شاید یک‌بار زده و تو نشنیده‌ای.

به تصویر نزدیک‌تر شدم.

زن پشت پنجره ایستاده بود و منتظر بود من سرم را بلند کنم و او را ببینم؛ اما منِ درون تصویر چنان سرگرم نوشتن بود که متوجه حضورش نمی‌شد. چند لحظه بعد، زن ناامید شد، دستش را از روی شیشه برداشت و آرام از کنار پنجره دور شد.

اما نه؛ دور نشد.

ناگهان متوجه شدم هر کلمه‌ای که روی کاغذ می‌آورم، بخشی از قامت زن را محو می‌کند.

فریاد زدم:

— بس کن!

اما جوان‌تر یا پیرترِ من درون صفحه صدایم را نمی‌شنید. می‌نوشت و زن آرام‌آرام ناپدید می‌شد.

دستم را داخل تصویر بردم تا کاغذ را از زیر دستش بکشم.

سایه بازویم را گرفت.

— گفتم اگر وارد پرونده شوی، شاید نتوانی برگردی.

— او دارد محو می‌شود!

— شاید همیشه در حال محوشدن بوده است.

— پس باید نجاتش بدهم.

— او را یا خودت را؟

نتوانستم جواب بدهم.

خر جلو آمد و با دندان گوشهٔ پیراهنم را گرفت. می‌خواست مرا از صفحه دور کند؛ اما دستم تا مچ وارد کاغذ شده بود. باران را روی انگشتانم حس می‌کردم. بوی قهوه و کاغذ خیس بلند شده بود.

زن پشت پنجره سرش را بالا آورد.

این بار صورتش را دیدم.

چهره‌اش نه کاملاً جوان بود و نه پیر. انگار صورت تمام زنانی بود که در لحظه‌ای از زندگی، نوری در تاریکی من روشن کرده بودند؛ مادرم، رفیقی ازدست‌رفته، عشقی ناتمام و کسی که دوباره مرا به نوشتن بازگردانده بود.

لب‌هایش تکان خورد:

— خالو، زندگی‌ای را که نداشتی رها کن. هنوز بخشی از زندگی‌ای که داری باقی مانده است.

گفتم:

— چقدر باقی مانده؟

لبخند زد.

— به‌اندازهٔ حرفی که هنوز ننوشته‌ای.

ناگهان دستی از پشت صفحه بیرون آمد و مچم را گرفت.

دست زن نبود.

سرد، استخوانی و بی‌رحم بود.

از درون پرونده صدای مردی آمد:

— ناصر کمالی، به‌دلیل ورود غیرمجاز به زندگیِ ازدست‌رفته، بازداشت هستید.

سایه عقب رفت.

خر گوشهٔ پیراهنم را محکم‌تر کشید.

من سیگار برگ را از دهانم برداشتم، خاکسترش را روی دست استخوانی تکاندم و گفتم:

— خالو را تا حالا چندین بار به جرم زندگی‌کردن گرفته‌اند؛ این بار باید اتهام تازه‌ای پیدا کنید.

دست برای لحظه‌ای شل شد.

همان یک لحظه کافی بود.

خودم را عقب کشیدم و پرونده با صدایی بلند بسته شد.

چراغ‌های بایگانی دوباره روشن شدند.

نفسم بند آمده بود. خر هنوز پیراهنم را میان دندان‌هایش نگه داشته بود. سایه روبه‌رویم ایستاده بود و مردِ گاری‌کش در انتهای راهرو ناپدید شده بود.

اما پروندهٔ ستاره‌سرخ دیگر روی زمین نبود.

از پشت قفسه‌ها صدای قدم‌هایی می‌آمد؛ آهسته، منظم و نزدیک‌شونده.

سایه کیف سیاهش را برداشت و گفت:

— دارند می‌آیند.

پرسیدم:

— چه کسانی؟

گفت:

— مأموران ادارهٔ زندگی‌های ازدست‌رفته.

گفتم:

— من که زندگی ازدست‌رفته ندارم. من زندگی را زندگی کرده‌ام. اگر باز هم به گذشته برگردم، همان زندگی را مشتاقانه ادامه خواهم داد. آن گذشته مرا این‌چنین محکم کرده است.

بعد با تعجب گفتم:

— مگر چنین اداره‌ای هم وجود دارد؟

گفت:

— خالو، هر چیزی را که انسان از دست می‌دهد، جایی بایگانی می‌کنند.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

چراغ گردن خر لرزید.

و درست پیش از آن‌که نخستین مأمور از پشت قفسه بیرون بیاید، صدای مادرم برای آخرین‌بار در راهرو پیچید:

— این‌بار فرار نکن، خالو. بعضی پرونده‌ها را باید تا آخر خواند…

ادامه دارد

ناصر کمالی
لندن، اتاق کوچک و محقرِ باصفای خودم
بدون تاریخ؛ حوالی ساعتی پس از نیمه‌شب

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress