خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت ششم: زندگی‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده بود

نوشته شده توسط

در

چند لحظه به جایی که پروندهٔ ستاره‌سرخ افتاده بود خیره ماندم.

نبود.

خم شدم. زیر میز را نگاه کردم.

هیچ‌چیز.

پشت قفسه را نگاه کردم.

باز هم هیچ‌چیز.

خرم هم سرش را پایین آورده بود و زمین را بو می‌کشید؛ انگار ادارهٔ مرگ، علاوه بر مأمور و بایگان و سایه، حالا یک کارآگاه چهارپا هم استخدام کرده بود.

گفتم:

— چیزی پیدا کردی؟

خر سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.

گفتم:

— درست نگاه کن. پرونده به این بزرگی که نمی‌تواند همین‌طوری غیب شود.

عرعر کوتاهی کرد.

گفتم:

— بله، می‌دانم. آدم‌ها هم به این بزرگی غیب می‌شوند، چه برسد به پرونده.

سایه هنوز کنار قفسه ایستاده بود.

پرسیدم:

— پرونده کجا رفت؟

گفت:

— کدام پرونده؟

گفتم:

— همین که روی زمین بود.

— من پرونده‌ای ندیدم.

نگاهش کردم.

— رفیق، اگر قرار است در جهان مردگان هم با من این‌طوری حرف بزنید، همان جهان زندگان برایم کافی بود.

سایه جوابی نداد.

پروندهٔ «زندگی شمارهٔ هفت» هنوز در دستم بود.

دوباره آن را باز کردم.

صفحهٔ اول همان بود:

«ناصر کمالی ـ زندگی شمارهٔ هفت»

و زیرش:

«زندگی‌ای که به‌دلیل یک دیدار ناتمام ماند.»

اما این بار چیزی پایین صفحه اضافه شده بود که چند دقیقه پیش آنجا نبود:

«تاریخ وقوع: هنوز نرسیده است.»

گفتم:

— یعنی چه هنوز نرسیده است؟

سایه گفت:

— یعنی هنوز اتفاق نیفتاده.

— پس چرا پرونده‌اش اینجاست؟

— چون همهٔ زندگی‌ها بعد از اتفاق‌افتادن نوشته نمی‌شوند.

— یعنی شما زندگی آدم را از قبل می‌نویسید؟

— نه.

— پس چه کسی می‌نویسد؟

سایه آرام گفت:

— بعضی پرونده‌ها را آدم خودش می‌نویسد؛ بی‌آنکه بداند دارد می‌نویسد.

این جمله از آن جمله‌هایی بود که آدم اول فکر می‌کند خیلی عمیق است، بعد که بیشتر فکر می‌کند می‌بیند هیچ‌چیز نفهمیده.

گفتم:

— ساده‌تر بگو. من تازه مرده‌ام، حوصلهٔ فلسفه ندارم.

برای اولین بار گوشهٔ لب سایه تکان خورد.

شاید خندید.

شاید هم فقط نور فندک روی صورتش لرزید.

ورق زدم.

در صفحهٔ بعد تصویری بود.

همان زن.

لباس سرخ پوشیده بود و پشت پنجره‌ای ایستاده بود که باران روی شیشه‌اش می‌ریخت.

صورتش کامل دیده نمی‌شد، اما آن‌قدر آشنا بود که قلبم بی‌اجازه یک ضربهٔ اضافه زد.

دستم را روی سینه‌ام گذاشتم.

گفتم:

— ببخشید، مگر من نمرده‌ام؟

سایه گفت:

— ظاهراً قلبت هنوز خبر ندارد.

گفتم:

— همیشه همین‌طور بوده. اعضای بدن من هیچ‌وقت هماهنگی تشکیلاتی نداشته‌اند.

خر عرعر کرد.

— تو دخالت نکن. شورای مرکزی بدن هنوز دربارهٔ عضویت تو تصمیم نگرفته.

دوباره به تصویر نگاه کردم.

زن پشت شیشه ایستاده بود.

اما این بار مطمئن بودم تصویر ثابت نیست.

سرش کمی حرکت کرد.

یک قدم عقب رفتم.

— دیدی؟

سایه گفت:

— چه چیزی را؟

— زن تکان خورد.

— عکس‌ها تکان نمی‌خورند.

— این یکی خورد.

دوباره نگاه کردم.

زن دستش را بالا آورد و کف دستش را روی شیشه گذاشت.

این بار حتی خر هم عقب رفت.

گفتم:

— حالا دیگر نگو ندیدی.

سایه آرام به تصویر نزدیک شد.

برای نخستین بار احساس کردم خودش هم چیزی نمی‌داند.

زن لب‌هایش را تکان داد.

صدایی نبود.

گوشم را به پرونده نزدیک کردم.

هیچ‌چیز.

فقط صدای باران.

بعد خیلی آرام صدایی آمد:

— خالو…

تمام بدنم لرزید.

صدای زن بود.

نه صدای مادرم.

نه صدای سایه.

صدایی که انگار از سال‌ها دوری، از کوچه‌ای فراموش‌شده، از ایستگاهی که قطارش رفته بود، به من رسیده باشد.

گفتم:

— کی هستی؟

زن پاسخی نداد.

فقط گفت:

— دیر کردی.

این دو کلمه را در زندگی بارها شنیده بودم.

برای مدرسه دیر کرده بودم.

برای قرار دیر کرده بودم.

برای قطار دیر کرده بودم.

برای فهمیدن بعضی آدم‌ها دیر کرده بودم.

برای ترک‌کردن بعضی جاها خیلی دیر کرده بودم.

برای گفتن بعضی حرف‌ها هم آن‌قدر دیر کرده بودم که دیگر کسی نمانده بود بشنود.

اما هیچ‌وقت کسی از داخل پروندهٔ ادارهٔ مرگ به من نگفته بود:

«دیر کردی.»

پرسیدم:

— برای چه؟

زن گفت:

— برای زندگی شمارهٔ هفت.

نگاهی به سایه کردم.

— زندگی شمارهٔ هفت چیست؟

سایه گفت:

— از من نپرس.

گفتم:

— پس از چه کسی بپرسم؟ رئیس اداره کجاست؟

سایه گفت:

— اینجا رئیس ندارد.

خندیدم.

— اداره‌ای بدون رئیس؟

— بله.

— پس بالاخره یک جای دنیا پیدا شد که مشکلش از رئیس نیست.

زن پشت شیشه لبخند زد.

برای اولین بار صورتش کمی روشن شد.

احساس کردم او را می‌شناسم.

اما نمی‌دانستم از کجا.

از گذشته؟

از آینده؟

از خوابی که هنوز ندیده بودم؟

دستم را به تصویر نزدیک کردم.

سایه ناگهان مچم را گرفت.

— دست نزن.

گفتم:

— باز شروع شد. هرجا به چیز جالبی می‌رسم، یکی می‌گوید دست نزن.

— اگر دست بزنی، ممکن است واردش شوی.

— وارد کجا؟

— زندگی شمارهٔ هفت.

چند ثانیه ساکت ماندم.

بعد پرسیدم:

— و چه اشکالی دارد؟

سایه گفت:

— شاید نتوانی برگردی.

نگاهی به اطراف کردم.

قفسه‌های بی‌انتها.

پرونده‌های مردگان.

چراغ کم‌نور.

بوی کاغذ کهنه.

و خری که معلوم نبود چرا همراه من به جهان پس از مرگ آمده است.

گفتم:

— رفیق، از اینجا به کجا برنگردم؟

خر سرش را تکان داد.

گفتم:

— دیدی؟ حتی ایشان هم با من موافق است.

دستم را دوباره جلو بردم.

در همان لحظه صدای مادرم از تاریکی آمد:

— خالو…

خشکم زد.

— ننه؟

— بعضی درها را اگر باز کنی، دیگر همان آدم قبلی نیستی.

گفتم:

— ننه، تو کجایی؟

جوابی نیامد.

زن پشت شیشه هنوز دستش را روی شیشه گذاشته بود.

من هم دستم را روی صفحه گذاشتم.

شیشه سرد بود.

واقعاً شیشه بود.

باران آن‌طرفش می‌بارید.

زن روبه‌رویم ایستاده بود.

فقط یک لایهٔ نازک میان ما بود.

گفت:

— هنوز وقت داری.

پرسیدم:

— برای چه؟

گفت:

— برای اینکه این بار زندگی را نیمه‌کاره نگذاری.

ناگهان همه‌چیز تاریک شد.

قفسه‌ها لرزیدند.

چراغ خاموش شد.

خر عرعر بلندی کشید.

پرونده از دستم افتاد.

از انتهای بایگانی صدای دویدن چند نفر آمد.

بعد صدای مردی پیچید:

— پروندهٔ هفت باز شده!

صدای دیگری فریاد زد:

— چه کسی اجازه داده؟

و صدای سومی گفت:

— خودش.

چراغ‌ها یکی‌یکی روشن شدند.

اما دیگر در بایگانی نبودم.

وسط خیابانی ایستاده بودم.

باران می‌بارید.

خر کنارم بود.

سایه ناپدید شده بود.

آن‌طرف خیابان، همان زن با لباس سرخ ایستاده بود.

دستش را بالا آورد.

من هم دستم را بالا آوردم.

بین ما یک خیابان بود.

یک عمر بود.

و شاید فقط چند قدم.

خواستم به سمتش بروم که ناگهان اتوبوسی جلوی من ایستاد.

روی تابلوی جلوی اتوبوس نوشته بود:

«زندگی شمارهٔ هفت ـ آخرین ایستگاه نامعلوم.»

راننده در را باز کرد.

سرش را بیرون آورد و گفت:

— خالو، سوار می‌شوی یا باز هم می‌خواهی دیر برسی؟

به زن نگاه کردم.

به اتوبوس نگاه کردم.

به خر نگاه کردم.

خر بدون اجازه از من سوار شد.

گفتم:

— نامرد، حداقل صبر می‌کردی ببینی من چه تصمیمی می‌گیرم.

راننده گفت:

— عجله کن. این اتوبوس فقط یک بار از اینجا رد می‌شود.

پایم را روی پلهٔ اول گذاشتم.

و درست در همان لحظه، پشت سرم صدایی آمد:

— ناصر کمالی!

برگشتم.

همان مأمور مرگ با کت خاکستری وسط باران ایستاده بود.

پرونده‌ای سیاه در دست داشت.

نفس‌نفس می‌زد.

فریاد زد:

— اشتباه شده!

گفتم:

— کدام اشتباه؟

پرونده را بالا گرفت.

روی جلدش با حروف درشت نوشته شده بود:

«دستور بازگشت فوری به زندگی.»

و پایین آن، با مهر قرمز:

«مرگ نامبرده تا اطلاع ثانوی لغو شد.»

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress