خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت یازدهم: رابطه‌ای که اسم نداشت

نوشته شده توسط

در

زن سرخ‌پوش دستش را پایین آورد.

کوکو کنار پایش نشسته بود و مرا نگاه می‌کرد.

خر از پشت سرم عرعر کرد.

گفتم:

— تو دخالت نکن. هنوز خودمان نفهمیده‌ایم چه خبر است.

زن گفت:

— خودمان؟

— بله، خودمان.

— یعنی بالاخره قبول کردی چیزی میان ما هست؟

سیگار برگ را میان انگشتانم چرخاندم.

هنوز روشنش نکرده بودم.

گفت:

— سیگار را روشن کن تا من هم پُکی بزنم.

گفتم:

— «چیزی» کلمهٔ خطرناکی است. هم می‌تواند عشق باشد، هم بدهی بانکی.

لبخند نزد.

معلوم بود این بار طنزم از ایست بازرسی عبور نکرده است.

گفت:

— هر وقت به تو نزدیک می‌شوم، برای رابطه‌مان یک اسم تازه پیدا می‌کنی.

— مثلاً؟

— رفیق.

— رفیق اسم خوبی است.

— دوست.

— آن هم بد نیست.

— خواهر.

سرفه‌ام گرفت.

خر عرعر کرد.

برگشتم طرفش.

— گفتم دخالت نکن!

زن گفت:

— چرا هر وقت چیزی به تو نزدیک می‌شود، آن‌قدر اسمش را عوض می‌کنی تا دیگر خطرناک نباشد؟

گفتم:

— من فقط می‌خواهم سوءتفاهم نشود.

— برای چه کسی؟

— برای تو.

— یا برای خودت؟

جواب ندادم.

مردی که کنار مغازه ایستاده بود، سیگاری روشن کرد و صورتش را برگرداند.

دیر برگرداند.

آن‌قدر دیر که معلوم شود از اول به ما نگاه می‌کرده است.

دستم دوباره به طرف دستگیرهٔ در رفت.

زن متوجه شد.

گفت:

— باز شروع کردی؟

— چه چیزی را؟

— شمردن خطرها را.

— رفیق، آن مرد از پنج دقیقه پیش دارد ما را کنترل می‌کند.

زن نیم‌نگاهی به مرد انداخت.

— شاید منتظر کسی است.

— بله. مأموران اطلاعاتی همیشه منتظر کسی هستند. معمولاً هم آن «کسی» بدبختی مثل من است.

کوکو بلند شد و به طرف مغازه پارس کرد.

مرد یک قدم عقب رفت.

گفتم:

— دیدی؟ کوکو هم تأیید کرد.

زن گفت:

— کوکو شاید فقط از سیگارش خوشش نیامده.

— بالاخره یک موجود عاقل در این خیابان پیدا شد.

سیگار برگ خودم را نگاه کردم.

— البته هر سیگاری نه.

سیگار و فندک را به زن سرخ‌پوش دادم.

زن به اتوبوس نزدیک‌تر شد.

این بار عقب نرفتم.

دستش را روی بدنهٔ خیس اتوبوس گذاشت.

گفت:

— خالو، من از تو نمی‌خواهم گذشته‌ات را فراموش کنی.

— گذشتهٔ من هم علاقه‌ای به فراموش‌شدن ندارد.

— می‌دانم. اما نمی‌توانی هرکسی را که دوستت دارد، پشت شیشه نگه داری تا اول ثابت کند برای بازجویی نیامده است.

گفتم:

— تو را پشت شیشه نگه نداشته‌ام.

نگاهی به شیشهٔ میان ما انداخت.

— الآن دقیقاً پشت شیشه‌ام.

به اطراف نگاه کردم.

حق با او بود.

من داخل اتوبوس بودم و او بیرون.

میان ما یک شیشه بود، دو آینه، یک درِ بسته و احتمالاً بیست سال احتیاط.

گفتم:

— در باز است.

— بازبودن در کافی نیست.

— دیگر چه کار کنم؟ فرش قرمز بیندازم؟

به لباسش نگاه کرد.

— قرمز به‌اندازهٔ کافی داریم.

این بار هر دو خندیدیم.

حتی خر هم صدایی درآورد که با کمی خوش‌بینی می‌شد خنده حسابش کرد.

زن گفت:

— مسئله این نیست که در را باز می‌کنی یا نه. مسئله این است که وقتی وارد می‌شوم، جایم را خودت تعیین می‌کنی.

— من راننده‌ام. باید بدانم مسافر کجا می‌نشیند.

— من مسافر تو نیستم.

جمله‌اش آرام بود، اما محکم.

دستم را از روی فرمان برداشتم.

— پس چه هستی؟

گفت:

— زنی که گاهی می‌خواهد کنارت باشد و گاهی فاصله بگیرد.

— این که تعریف رابطه نشد.

— شاید هر رابطه‌ای لازم نیست فوراً تعریف شود.

— بی‌تعریفی آدم را گیج می‌کند.

— تعریف‌های اشتباه بیشتر گیج می‌کنند.

به او نگاه کردم.

باران روی موهایش نشسته بود.

نه جلو می‌آمد.

نه می‌رفت.

فاصله‌اش را خودش انتخاب کرده بود.

پرسیدم:

— اگر نزدیک شوی، می‌مانی؟

گفت:

— شاید.

— اگر دور شوی، برمی‌گردی؟

— شاید.

— این «شاید»ها برای قلب آدم خوب نیست.

گفت:

— قول‌های دروغ هم نیست.

ساکت شدم.

راست می‌گفت.

من در زندگی‌ام از بازجوهایی که جواب قطعی می‌خواستند کم ندیده بودم. حالا خودم روبه‌روی زنی ایستاده بودم و می‌خواستم برای احساسی که هنوز نفس می‌کشید، صورت‌جلسه تنظیم کنم.

زن گفت:

— من نمی‌خواهم تو را تصاحب کنم.

— خوب است. چون سند مالکیت من سال‌هاست مفقود شده.

— اما نمی‌خواهم انکارم کنی.

— انکارت نکرده‌ام.

— وقتی چیزی را که میان ماست، هر بار پشت یک اسم بی‌خطر پنهان می‌کنی، مرا انکار نمی‌کنی؛ احساس خودت را انکار می‌کنی.

سیگار برگی را که به زن سرخ‌پوش داده بودم، در دستش نگه داشته بود.

گفتم:

— چرا آتشش نمی‌زنی؟

گفت:

— زمانه به‌قدر کافی آتش می‌زند.

گفتم:

— پس چه اسمی رویش بگذاریم؟

زن سرخ‌پوش هاج‌وواج نگاهم کرد و گفت:

— روی چه؟

گفتم:

— مناسبات دوستی‌ای که برقرار شده.

گفت:

— مگر باید همیشه همه‌چیز اسم داشته باشد؟ فعلاً هیچ اسمی.

— رابطهٔ بدون اسم؟

— بله.

— ادارهٔ مرگ قبول نمی‌کند. آن‌ها برای هر چیز سه نسخه فرم می‌خواهند.

— خوشبختانه من برای ادارهٔ مرگ زندگی نمی‌کنم.

نگاهی به صندلی کنار خودم انداختم.

خالی بود.

گفتم:

— می‌خواهی سوار شوی؟

زن به درِ اتوبوس نگاه کرد.

بعد به من.

بعد به جاده‌ای که در باران گم می‌شد.

گفت:

— اگر سوار شوم، کنار تو نمی‌نشینم.

— چرا؟

— چون می‌خواهم خودم جایم را انتخاب کنم.

در را باز کردم.

— انتخاب کن.

زن سرخ‌پوش دستش را به طرف کوکو دراز کرد.

کوکو بلند شد.

مرد کنار مغازه هنوز ما را نگاه می‌کرد.

زن یک پایش را روی پلهٔ اتوبوس گذاشت، اما پیش از آنکه بالا بیاید، برگشت و گفت:

— خالو، اگر فردا پیاده شدم، دنبالم نیا.

پرسیدم:

— اگر خودت برگشتی چه؟

گفت:

— آن وقت در را نبند.

وارد اتوبوس شد.

از کنارم گذشت.

نه روی صندلی کنار من نشست و نه به انتهای اتوبوس رفت.

درست سه ردیف عقب‌تر، کنار پنجره نشست.

فاصله‌ای که خودش انتخاب کرده بود.

خر به من نگاه کرد.

گفتم:

— چیزی نگو. مناسبات عاطفی از سیاست هم پیچیده‌تر است.

خر عرعر کرد.

اتوبوس را روشن کردم.

در آینه زن را دیدم.

او هم داشت از پنجره مرا نگاه می‌کرد.

این بار نمی‌دانستم کدام‌یک از ما دیگری را زیر نظر دارد.

اما برای نخستین بار، احساس نکردم باید فرار کنم.

ادامه دارد، اگر عمری باقی باشد.

ناصر کمالی
لندن، اتاق خاموش باصفای خودم و تنهایی‌ای که دوستش دارم
بدون تاریخ

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress