خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت دوازدهم: مسافری که مقصدش من بودم

نوشته شده توسط

در

زن همچنان از پنجره مرا نگاه می‌کرد.

من هم نگاهش می‌کردم.

نه دست تکان می‌داد.

نه لبخند می‌زد.

نه نشانه‌ای می‌داد که بروم یا بمانم.

فقط نگاه می‌کرد.

بعضی نگاه‌ها شبیه سؤال‌اند.

بعضی‌ها شبیه جواب.

نگاه او از آن نگاه‌هایی بود که آدم نمی‌فهمد سؤال است یا جواب؛ اما می‌داند اگر چشم بردارد، چیزی را از دست خواهد داد.

دستم هنوز روی فرمان بود.

موتور اتوبوس خاموش بود، ولی صدای خفیفی از زیر پایم می‌آمد؛ مثل قلب پیرمردی که وانمود می‌کند خوابیده، اما همهٔ حرف‌ها را می‌شنود.

در آینهٔ جلو، خر را دیدم.

روی صندلی پشت سرم نشسته بود و او هم زن را نگاه می‌کرد.

گفتم:

— تو چرا نگاه می‌کنی؟

گوش‌هایش را تکان داد.

— مسئلهٔ شخصی است.

عرعر کوتاهی کرد.

— نه، نظر کارشناسی نمی‌خواهم. آخرین بار که در مسائل عاطفی دخالت کردی، بدون اجازه سوار اتوبوس شدی.

خر سرش را برگرداند و از پنجرهٔ طرف دیگر بیرون را نگاه کرد.

قهر کرد.

خرها وقتی قهر می‌کنند، آدم دست‌کم می‌فهمد قهر کرده‌اند. صادقانه برخورد می‌کنند. با تو بازی نمی‌کنند. به‌خاطر همین، خر حیوان موردعلاقهٔ من شده است.

بعضی آدم‌ها سال‌ها کنارت می‌مانند و تو هنوز نمی‌فهمی دوستت دارند، از تو متنفرند یا فقط منتظرند اتوبوس بعدی برسد.

دوباره زن را نگاه کردم.

هنوز همان‌جا بود.

کوکو کمی دورتر، کنار جدول خیابان نشسته بود.

نگاهش میان من و زن رفت‌وآمد می‌کرد؛ انگار مسئول کنترل مرزیِ رابطه‌ای شده بود که هنوز نه مرزش معلوم بود، نه کشورش و نه حتی اسمش.

بالای اتوبوس صدای جابه‌جا‌شدن چیزی آمد.

سرم را بیرون بردم و گفتم:

— ناصرو! هنوز آن بالایی؟

صدای عکاس جوان آمد:

— بله.

— چرا پایین نمی‌آیی؟

— منتظرم.

— منتظر چه؟

— لحظه‌ای که بالاخره کاری را برخلاف عادتت انجام بدهی.

گفتم:

— بازجو در سال ۶۷ گفت: «فقط یک مورد خلاف اخلاقی در زندگی‌ات ببینم، باور کن اعدامت می‌کنم.» مریم بعدها، وقتی آزاد شد، به من گفت که اطلاعات سپاه دنبال یک خلاف اخلاقی در زندگی‌ات می‌گشتند تا تو را بزنند.

گفتم:

— پسرجان، تو نسخهٔ جوان‌تر منی، نه مسئول اصلاح رفتار من.

گفت:

— برای همین می‌دانم چقدر اصلاح لازم داری.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— بسیار خوب. حالا یک ائتلاف هم علیه من تشکیل شده: جوانیِ خودم و یک خر.

زن از پشت پنجره حرکت کرد.

قلبم دوباره همان ضربهٔ اضافه را زد.

این عضو بدن من هنوز نمی‌دانست جلسه تمام شده و حق ندارد بدون تصویب شورای مرکزی تصمیم بگیرد.

زن از پنجره دور شد.

برای چند ثانیه ناپدید شد.

اولین فکری که از ذهنم گذشت این بود که باید پیاده شوم.

دومین فکر این بود که نباید پیاده شوم.

سومین فکر این بود که شاید مردی با کت خاکستری پشت در منتظر است.

چهارمین فکر این بود که راه خروج کدام طرف است.

مغز من همیشه برای هر حادثه‌ای یک کمیتهٔ استقبال، یک کمیتهٔ فرار و دست‌کم دو کمیسیون تحقیق تشکیل می‌دهد.

اما این بار هیچ کاری نکردم.

نشستم.

صبر کردم.

از جوانی تا امروز، بیشتر عمرم را یا در حال رفتن گذرانده بودم یا در حال آماده‌شدن برای رفتن.

از خانه.

از شهر.

از کشور.

از آدم‌ها.

حتی وقتی جایی مانده بودم، نیمی از وجودم کنار در ایستاده بود.

این بار تصمیم گرفتم تمام وجودم روی همان صندلی بماند.

درِ ساختمان باز شد.

زن بیرون آمد.

باران هنوز می‌بارید.

چتر نداشت.

لباس سرخش در خیابان خاکستری چنان روشن بود که انگار کسی تکه‌ای از زندگی را اشتباهی وسط خواب مرگ گذاشته باشد.

آرام به طرف اتوبوس آمد.

نه تند.

نه مردد.

هر قدمی که نزدیک‌تر می‌شد، ذهن من یک احتمال تازه تولید می‌کرد.

شاید آمده چیزی بپرسد.

شاید آمده خداحافظی کند.

شاید همان مأمور مرگ است که این بار لباسش را عوض کرده.

شاید اصلاً وجود ندارد و من هنوز در ادارهٔ بایگانی روی زمین افتاده‌ام.

وقتی به اتوبوس رسید، کنار در ایستاد.

در بسته بود.

به من نگاه کرد.

من هم نگاهش کردم.

چند ثانیه گذشت.

بعد گفت:

— در را باز نمی‌کنی؟

گفتم:

— بستگی دارد.

— به چه؟

— به اینکه مسافری، مأموری یا دوست.

گوشهٔ لبش تکان خورد.

— اگر مأمور باشم؟

— کارت شناسایی.

— اگر مسافر باشم؟

— بلیت.

— اگر دوست باشم؟

— فقط یک لبخند شیطنت‌آمیز.

— اگر هیچ‌کدام نباشم؟

گفتم:

— آن‌وقت باید بیشتر نگران شوم.

دکمه را زدم.

درِ اتوبوس با صدای بلندی باز شد.

زن پایش را روی پله گذاشت.

خر از جایش بلند شد.

کوکو هم از پیاده‌رو جلو آمد، اما سوار نشد.

فقط کنار در ایستاد.

زن نگاهی به خر کرد.

بعد به من.

گفت:

— همیشه با خر سفر می‌کنی؟

گفتم:

— نه. بعضی وقت‌ها با آدم‌ها هم سفر کرده‌ام، ولی تجربهٔ خوبی نبود. البته باز هم بستگی به ادامه‌اش دارد!

خر سرش را با رضایت تکان داد.

زن سوار شد.

در پشت سرش بسته شد.

بوی باران با او وارد اتوبوس شد.

نه عطر بود، نه بوی گل.

بوی خیابانی بود که تازه شسته شده باشد؛ خیابانی که هنوز نمی‌داند قرار است کسی از آن برود یا کسی در آن بماند.

اما بوی او روی فضای خیالی اتوبوس هم اثر گذاشت.

خر زیرچشمی نگاهی کرد و شروع به عرعر کرد.

زن جلو نیامد.

روی اولین صندلی کنار در نشست.

میان ما سه ردیف صندلی فاصله بود.

همان فاصله‌ای که خودش انتخاب کرده بود.

گفتم:

— بلیت؟

گفت:

— ندارم.

— مقصد؟

پاسخ نداد.

دستگاه بلیت را روشن کردم.

صفحه‌اش چند بار چشمک زد.

معمولاً باید نام ایستگاه روی آن ظاهر می‌شد، اما فقط یک جمله آمد:

«مسافر شناسایی نشد.»

گفتم:

— دستگاه هم تو را نمی‌شناسد.

زن گفت:

— دستگاه‌ها معمولاً آدم‌ها را دیرتر از خودشان می‌شناسند.

دکمه را دوباره زدم.

این بار دستگاه صدایی کرد و تکه‌ای کاغذ بیرون داد.

آن را برداشتم.

بالایش نوشته بود:

«اتوبوس زندگی شمارهٔ هفت»

پایین‌تر:

«نام مسافر: ثبت نشده»

و زیر آن:

«مقصد: ناصر کمالی»

چند لحظه به کاغذ نگاه کردم.

دوباره خواندم.

شاید اشتباه دیده بودم.

اما همان بود:

«مقصد: ناصر کمالی»

کاغذ را به زن نشان دادم.

— این یعنی چه؟

نگاه کرد.

تعجب نکرد.

گفت:

— یعنی این بار مقصد، یک ایستگاه نیست.

— من مقصد نیستم.

— از کجا مطمئنی؟

— چون تمام عمرم در راه بوده‌ام.

— شاید برای همین.

صدای عکاس جوان از بالای اتوبوس آمد:

— حرکت نمی‌کنیم؟

سرم را بیرون بردم.

— عجله نکن. هنوز معلوم نیست راننده‌ام یا مقصد.

صدایش آمد:

— شاید هر دو.

گفتم:

— تو فعلاً عکس بگیر. فلسفه را بگذار برای کسانی که شغل ثابت دارند.

زن خندید.

اولین بار بود صدای خنده‌اش را می‌شنیدم.

نه بلند بود، نه طولانی.

اما چیزی در اتوبوس تغییر کرد.

چراغ‌های سقف یکی‌یکی روشن شدند.

موتور، بی‌آنکه من کلید را بچرخانم، شروع به کار کرد.

خر برگشت و روی صندلی‌اش نشست.

کوکو هنوز بیرون ایستاده بود.

در را دوباره باز کردم.

گفتم:

— کوکو، تو نمی‌آیی؟

کوکو به زن نگاه کرد.

بعد به من.

دمش را یک بار تکان داد، اما سوار نشد.

زن گفت:

— او می‌داند بعضی راه‌ها را آدم باید بدون نگهبان برود.

گفتم:

— کوکو نگهبان نیست.

— پس چیست؟

به کوکو نگاه کردم.

سال‌ها بود آدم‌ها از من می‌پرسیدند چه نسبتی با چه کسی دارم.

دوست؟

رفیق؟

عاشق؟

برادر؟

همراه؟

و حالا من برای نسبت خودم با یک سگ هم پاسخی نداشتم.

گفتم:

— کوکو کسی است که برای ماندنش توضیح نمی‌خواهد.

زن آرام گفت:

— خوش‌به‌حالش.

در را بستم.

دستم را روی فرمان گذاشتم.

پرسیدم:

— حالا کجا برویم؟

زن از جایش بلند شد.

آرام جلو آمد و کنارم ایستاد.

به خیابان روبه‌رو نگاه کرد.

— مستقیم.

— تا کجا؟

— تا وقتی دوباره نخواهی فرار کنی.

گفتم:

— این نشانی برای دستگاه مسیریاب کمی طولانی است.

— پس بدون دستگاه برو.

دنده را جا زدم.

اتوبوس حرکت کرد.

خیابان خالی بود.

باران روی شیشه می‌خورد و برف‌پاک‌کن‌ها هر چند ثانیه جهان را پاک می‌کردند، اما جهان دوباره خیس و تار می‌شد.

در آینه نگاه کردم.

خر سر جایش بود.

زن کنارم ایستاده بود.

بالای اتوبوس، جوانیِ من دوربینش را آماده کرده بود.

کوکو در پیاده‌رو کوچک و کوچک‌تر می‌شد.

اما پشت سر او، مردی با کت خاکستری ایستاده بود.

همان مأمور مرگ.

این بار پروندهٔ سیاه را در دست نداشت.

چیزی سفید در دستش بود.

کاغذی شبیه بلیت.

ترمز کردم.

زن دستش را روی فرمان گذاشت.

— چرا ایستادی؟

به آینه اشاره کردم.

— او دوباره پیدایش شد.

زن به آینه نگاه کرد.

— کدام‌یک؟

گفتم:

— مگر چند نفرند؟

نگاهش کردم.

صورتش جدی شده بود.

پرسیدم:

— تو چه کسی را می‌بینی؟

آرام گفت:

— کسی را که قرار نبود هنوز بلیت بگیرد.

دوباره به آینه نگاه کردم.

مأمور مرگ کاغذ سفید را بالا گرفت.

روی آن، حتی از آن فاصله، دو کلمه را خواندم:

«مسافر دوم»

و درست زیرش، نامی نوشته شده بود که باران اجازه نمی‌داد کامل ببینم.

فقط حرف اولش معلوم بود:

«ن…»

ادامه دارد، اگر عمری باقی باشد.

ناصر کمالی
لندن، اتاق خاموش و باصفای خودم و تنهایی‌ای که دوستش دارم
بدون تاریخ

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress