مدتی از حرفهای زن تازهوارد گذشته بود.
کسی چیزی نمیگفت.
اتوبوس آرام جلو میرفت و من هم تصمیم گرفته بودم سکوت را به زور نشکنم.
این بار خود زن تازهوارد بود که دوباره حرف زد.
گفت:
— یک چیز دیگر هم هست که شاید باید بگویم.
لنا سرش را به طرف او برگرداند.
زن تازهوارد مکث کرد.
این بار لحنش با چند دقیقه قبل فرق داشت.
— طلاق.
کلمه را خیلی ساده گفت.
نه آه کشید.
نه صدایش را پایین آورد.
نه طوری گفت که انگار اعترافی کرده است.
فقط گفت:
— طلاق.
من به جاده نگاه کردم.
او ادامه داد:
— فکر میکنم وقتی دربارهٔ زندگی زن در اینجا حرف میزنیم، این قسمت را هم نباید نادیده بگیریم.
زن سرخپوش ساکت بود.
زن تازهوارد گفت:
— منظورم این نیست که اینجا ازدواجها بهترند یا طلاقها راحتاند یا آدمها مشکل ندارند. اصلاً این را نمیگویم.
کمی مکث کرد.
— حرفم چیز دیگری است. اینکه اگر یک زن به جایی برسد که واقعاً نتواند زندگی مشترکش را ادامه بدهد، دستکم ممکن است راهی برای بیرون آمدن داشته باشد.
لنا پرسید:
— منظورت حمایت اجتماعی است؟
— یکی از چیزهایی که کمک میکند همین است.
بعد لحظهای فکر کرد.
— ببین، گاهی آدم از بیرون خیلی راحت میگوید: «اگر زندگیاش بد بود، چرا جدا نشد؟»
ساکت شد.
— ولی جدا شدن فقط گفتن یک جمله نیست.
زن سرخپوش آرام گفت:
— باید بدانی بعدش کجا میروی.
— دقیقاً.
زن تازهوارد انگشتهایش را روی هم گذاشت.
— کجا میروی؟ اجاره را چطور میدهی؟ اگر بچه داشته باشی چه؟ خرج بچه چه میشود؟ اگر درآمد کافی نداشته باشی چه؟ اگر سالها به خاطر بچه یا خانواده کمتر کار کرده باشی چه؟
لنا چیزی نگفت.
زن تازهوارد ادامه داد:
— خیلی وقتها ممکن است یک زن از نظر عاطفی مدتها پیش از یک زندگی بیرون آمده باشد، ولی از نظر اقتصادی هنوز داخل همان زندگی زندانی باشد.
کلمهٔ «زندانی» را که گفت، ناخودآگاه نگاهم برای لحظهای از جاده به آینه رفت.
اما چیزی نگفتم.
این کلمه برای من معنای دیگری هم داشت.
معنایی که لازم نبود وارد حرف او کنم.
هرکس زندان خودش را میشناسد.
زن تازهوارد ادامه داد:
— وقتی تمام پول خانه دست یک نفر باشد، وقتی سقف بالای سرت به ماندنت در یک رابطه وابسته باشد، انتخاب دیگر فقط انتخاب قلبی نیست.
لنا گفت:
— یعنی وابستگی اقتصادی میتواند تصمیم شخصی را محدود کند.
زن تازهوارد گفت:
— بله. همین.
مرد پادشاهیخواه که تا آن لحظه گوش میداد، گفت:
— ولی خانواده هم مسئولیت دارد. نمیشود با اولین اختلاف گفت تمام شد.
زن تازهوارد فوراً جواب نداد.
چند ثانیه گذشت.
بعد گفت:
— من هم نگفتم با اولین اختلاف.
لحنش آرام بود.
— هیچ زندگی مشترکی بدون اختلاف نیست. من دربارهٔ این حرف نمیزنم که دو نفر سر خرید یا مهمانی یا پول دعوایشان شده و فردا صبح بروند جدا شوند.
مرد چیزی نگفت.
زن تازهوارد ادامه داد:
— من دربارهٔ جایی حرف میزنم که یکی از دو نفر واقعاً دیگر نمیتواند ادامه بدهد. شاید رابطه تمام شده. شاید سالهاست هیچ آرامشی نیست. شاید شرایط بدتر از این حرفهاست. من نمیخواهم دربارهٔ زندگی آدمهایی که نمیشناسم حکم بدهم.
بعد گفت:
— فقط میگویم ماندن نباید تنها راه ممکن باشد.
این جمله برای چند لحظه در اتوبوس ماند.
ماندن نباید تنها راه ممکن باشد.
زن سرخپوش آهسته سر تکان داد.
لنا گفت:
— این تفاوت مهمی است. میان اینکه کسی تصمیم به ماندن بگیرد و اینکه مجبور به ماندن باشد.
زن تازهوارد گفت:
— دقیقاً.
بعد برای اولین بار کمی به جلو خم شد.
— اگر زنی خودش تصمیم بگیرد برای حفظ زندگی مشترکش تلاش کند، انتخاب خودش است. اگر هم به این نتیجه برسد که دیگر نمیتواند ادامه بدهد، آن هم باید بتواند یک انتخاب واقعی باشد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— بچه چه میشود؟
زن تازهوارد نگاهش کرد.
— اتفاقاً وقتی بچه هست، مسئله سختتر میشود.
صدایش آرامتر شد.
— خیلی از زنها شاید برای خودشان بتوانند سختی را تحمل کنند. ولی وقتی بچه دارند، اولین سؤالشان این است که اگر بروم، بچهام را کجا ببرم؟
این بار زن سرخپوش گفت:
— و همینجاست که داشتن یک پشتوانه اهمیت پیدا میکند.
خواهرش گفت:
— بله.
بعد ادامه داد:
— من دربارهٔ تجمل حرف نمیزنم. دربارهٔ این حرف میزنم که یک مادر بداند اگر زندگی مشترکش تمام شد، الزاماً قرار نیست با بچهاش در خیابان بماند یا فقط به خاطر نداشتن پول مجبور باشد برگردد به همان شرایطی که نتوانسته تحمل کند.
لنا گفت:
— یعنی حمایت اجتماعی به جای تصمیم گرفتن برای او، امکان تصمیم گرفتن را بیشتر میکند.
زن تازهوارد لبخند زد.
— این بهتر از حرف من بود.
لنا گفت:
— حرف خودت بود، من فقط کوتاهش کردم.
برای لحظهای لبخندی میانشان ردوبدل شد.
زن تازهوارد دوباره جدی شد.
— کمک مالی، امکان مسکن، حمایت از بچه… اینها شاید از بیرون فقط چند عدد و مقررات به نظر برسند. ولی برای یک زن ممکن است معنی دیگری داشته باشند.
مکث کرد.
— ممکن است معنیشان این باشد که «اگر رفتم، میتوانم روی پای خودم بایستم.»
زن سرخپوش گفت:
— حتی اگر سخت باشد.
— معلوم است که سخت است.
زن تازهوارد تقریباً حرف خواهرش را برید.
— چه کسی گفته آسان است؟ جدا شدن از کسی که سالها با او زندگی کردهای آسان نیست. مخصوصاً اگر بچه داشته باشی. خانه فقط چهار دیوار نیست. خاطره دارد. عادت دارد. ترس دارد. خانوادهها هستند. دوستان هستند. هزار چیز به هم وصل شده.
بعد آرامتر گفت:
— ولی سخت بودن با غیرممکن بودن فرق دارد.
باز سکوت شد.
این یکی از آن جملههایی بود که من ترجیح میدادم چیزی به آن اضافه نکنم.
زن تازهوارد گفت:
— شاید یکی از چیزهایی که من در این طرف آب فهمیدم همین بود.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— چه چیزی؟
— اینکه استقلال فقط این نیست که آدم شغل داشته باشد و پول خودش را دربیاورد.
لنا نگاهش کرد.
— پس چیست؟
زن تازهوارد گفت:
— اینکه اگر یک روز زمین زیر پایت خالی شد، بدانی همهٔ راهها بسته نیست.
این بار حتی لنا هم چیزی نگفت.
زن تازهوارد ادامه داد:
— ممکن است مدتی به کمک احتیاج داشته باشی. ممکن است دولت یا جامعه بخشی از آن را فراهم کند. ممکن است بعد دوباره کار کنی، درآمدت بیشتر شود، زندگیات شکل دیگری پیدا کند. شرایط هرکس فرق دارد.
بعد شانهای بالا انداخت.
— ولی همان چند ماه یا چند سالی که آدم بتواند نفس بکشد و زندگیاش را دوباره جمع کند، ممکن است همهچیز را عوض کند.
زن سرخپوش گفت:
— مخصوصاً وقتی بچهای هم همراهت باشد.
خواهرش سر تکان داد.
— بچه نباید وسیلهای شود که زن و مرد به خاطر ترس اقتصادی مجبور باشند یکدیگر را تحمل کنند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی بچه به پدر و مادرش احتیاج دارد.
زن تازهوارد این بار کمی طولانیتر فکر کرد.
بعد گفت:
— ممکن است داشته باشد. ولی پدر و مادر بودن با زن و شوهر ماندن یکی نیست.
مرد ساکت شد.
زن تازهوارد ادامه داد:
— دو نفر ممکن است دیگر نتوانند زن و شوهر خوبی برای هم باشند، ولی هنوز بتوانند پدر و مادر مسئول بچهشان باشند.
لنا گفت:
— البته همیشه هم به این سادگی نیست.
— معلوم است که نیست.
زن تازهوارد گفت:
— من اصلاً نمیخواهم سادهاش کنم. بعضی جداییها خیلی تلخاند. بعضی بچهها آسیب میبینند. بعضی پدرها و مادرها سالها با هم مشکل دارند. بعضی جداییها هم شاید آرامتر باشند. هر خانواده داستان خودش را دارد.
بعد مکث کرد.
— حرف من فقط دربارهٔ امکان انتخاب است.
اتوبوس پشت چراغ ایستاد.
باران خیلی ریزی شروع شده بود.
برفپاککن را روشن کردم.
یک بار از روی شیشه گذشت.
بعد بار دیگر.
زن تازهوارد گفت:
— من فکر میکنم جامعه وقتی به آدمی که در یک دورهٔ سخت زندگیاش افتاده کمک میکند، لزوماً او را تنبل یا وابسته نمیکند.
مرد پادشاهیخواه چیزی نگفت.
او ادامه داد:
— گاهی فقط کمک میکند دوباره بلند شود.
زن سرخپوش به خواهرش نگاه کرد.
— این را خوب گفتی.
زن تازهوارد خندید.
— بالاخره من هم گاهی خوب حرف میزنم.
زن سرخپوش همان لبخند مخصوص خودش را زد و گودی کوچکی روی صورتش پیدا شد.
— گاهی.
زن تازهوارد دستش را بلند کرد که چیزی بگوید، اما خودش خندید و منصرف شد.
من هم لبخند زدم.
همین اندازه شوخی کافی بود.
بحث دوباره آرام شد.
زن تازهوارد گفت:
— یک چیز دیگر هم هست.
لنا پرسید:
— چه چیزی؟
— داشتن جای خودت.
این بار کلماتش را آهستهتر انتخاب کرد.
— اینکه بعد از جدایی جایی داشته باشی که وقتی در را میبندی، بدانی خانهٔ توست. شاید کوچک باشد. شاید اجارهای باشد. شاید امکانات زیادی نداشته باشد. ولی تو و بچهات میتوانید آنجا زندگی کنید.
کمی مکث کرد.
— این خیلی مهم است.
زن سرخپوش گفت:
— امنیت.
— بله. امنیت.
بعد گفت:
— پول فقط پول نیست. خانه هم فقط خانه نیست.
لنا منتظر ماند.
زن تازهوارد ادامه داد:
— وقتی آدم هیچ درآمدی ندارد، هر تصمیمی که میگیرد یک نفر دیگر پشت آن ایستاده. وقتی هیچ جایی برای رفتن ندارد، آزادیاش نصفه است.
به نظرم خودش هم از جملهای که گفته بود خوشش آمد، چون چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— استقلال مالی یعنی اینکه بتوانی «نه» بگویی و بعد از گفتن «نه» جایی برای رفتن داشته باشی.
این بار زن سرخپوش به او خیره شد.
— این یکی را باید یادداشت کرد.
خواهرش خندید.
— تو که میگفتی من زیاد فکر نمیکنم.
— نگفتم فکر نمیکنی. گفتم من بیشتر فکر میکنم.
زن تازهوارد گفت:
— هنوز هم میخواهی برتری خودت را ثابت کنی؟
— اصلاً.
هر دو خندیدند.
من چیزی نگفتم.
برفپاککن دوباره از روی شیشه گذشت.
لنا گفت:
— شاید اینجا باید بین استقلال و بینیازی هم فرق بگذاریم. هیچکدام از ما کاملاً بینیاز از دیگران نیستیم. همه در دورهای از زندگی ممکن است به خانواده، دوست یا جامعه احتیاج پیدا کنیم.
زن تازهوارد گفت:
— من هم همین را میگویم. کمک گرفتن تحقیر نیست.
کمی مکث کرد.
— امروز ممکن است من کمک بخواهم، فردا شاید من مالیات بدهم و همان پول به کسی برسد که او احتیاج دارد.
لنا سر تکان داد.
— این یکی از ایدههای اصلی حمایت اجتماعی است؛ تقسیم بخشی از خطرهای زندگی میان جامعه.
زن تازهوارد گفت:
— اسمش هرچه باشد، من یک چیز را میفهمم: آدم نباید فقط به خاطر نداشتن پول در جایی بماند که دیگر نمیتواند در آن زندگی کند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— برای مرد هم همین است.
زن تازهوارد فوراً گفت:
— حتماً.
نه مخالفت کرد و نه خواست بحث را زن و مرد کند.
— هرکس ممکن است در چنین وضعی قرار بگیرد. من دربارهٔ زن حرف میزنم چون بحث ما از زندگی زنان شروع شد و چون زن، مخصوصاً وقتی مسئولیت بچه را هم بیشتر بر دوش دارد، ممکن است وابستگی اقتصادی بیشتری پیدا کند.
مرد سر تکان داد.
بحث تمام شد.
نه کسی پیروز شده بود.
نه کسی شکست خورده بود.
اصلاً مسابقهای نبود.
زن تازهوارد بعد از مدتی گفت:
— البته من نمیگویم این طرف آب همهچیز عالی است.
این را محکم گفت.
— اینجا هم زن مشکل دارد. مرد مشکل دارد. خانواده از هم میپاشد. پول کم میآید. اجاره سنگین است. تنهایی هست. نگرانی هست. هیچجا بهشت نیست.
بعد کمی مکث کرد.
— ولی داشتن راه خروج، با نداشتن راه خروج فرق دارد.
دیگر چیزی نگفت.
من هم چیزی نگفتم.
شاید اگر چند قسمت قبل بود، در همین لحظه شوخیای پیدا میکردم.
اما این بار دلم نمیخواست.
جملهٔ او به اندازهٔ کافی روشن بود.
داشتن راه خروج، با نداشتن راه خروج فرق دارد.
برای اولین بار فکر کردم شاید بعضی از دستاوردهای یک جامعه را نباید فقط در ساختمانهای بلند، قطارها، بیمارستانها یا رقمهای اقتصادی جستوجو کرد.
گاهی دستاورد در چیز بسیار کوچکتری دیده میشود:
در زنی که میداند اگر روزی زندگی مشترکش دیگر قابل ادامه نبود، مجبور نیست فقط از ترس فردا بماند.
میتواند تصمیم بگیرد.
میتواند کمک بگیرد.
میتواند برای خودش و بچهاش جایی پیدا کند.
میتواند مدتی سختی بکشد.
میتواند دوباره شروع کند.
و حتی میتواند بعد از همهٔ اینها تصمیم بگیرد که بماند.
چون اصل مسئله رفتن نبود.
اصل مسئله این بود که ماندن، انتخاب باشد؛ نه اجبار.
زن تازهوارد سرش را به شیشه تکیه داد.
زن سرخپوش دیگر چیزی نپرسید.
لنا هم ساکت شد.
مرد پادشاهیخواه به بیرون نگاه میکرد.
من فرمان را در دست داشتم.
باران آرامتر شده بود.
برفپاککن را خاموش کردم.
اتوبوس جلو رفت.
و این بار هم سکوت کردم.
بعضی حرفها وقتی گفته شدند، دیگر احتیاجی به راننده ندارند.
دیدگاهتان را بنویسید