چند لحظه کسی حرف نزد.
زن تازهوارد هنوز به بیرون نگاه میکرد.
حرفهایش دربارهٔ خانواده تمام نشده بود، اما احساس میکردم چیزی در روایتش تغییر کرده است. دیگر قرار نبود دربارهٔ اینکه از کجا آمده و در چه خانوادهای بزرگ شده حرف بزند.
حالا میخواست دربارهٔ خودش حرف بزند.
این بار سؤال نکردم.
منتظر ماندم.
بعد از چند لحظه گفت:
— البته یک چیز را باید بگویم. من هیچوقت آدم سیاسی نبودم.
مرد پادشاهیخواه سرش را بلند کرد.
لنا نگاهش کرد.
من همچنان چشمم به خیابان بود.
زن تازهوارد ادامه داد:
— نه عضو جایی بودم، نه دنبال گروه و سازمانی. حتی خیلی وقتها بحثهای سیاسی برایم خستهکننده بود.
زن سرخپوش لبخند زد.
— هنوز هم هست.
خواهرش خندید.
— بله، هنوز هم هست.
بعد رو به بقیه گفت:
— من وقتی از ایران بیرون آمدم، دنبال این نبودم که مبارزهام را جای دیگری ادامه بدهم. اصلاً مبارزهای نداشتم که بخواهم ادامه بدهم. من یک زندگی راحتتر و آزادتر میخواستم.
هیچکس چیزی نگفت.
ادامه داد:
— همین. نه بیشتر.
کمی مکث کرد.
— شاید بعضیها فکر کنند آدم برای رفتن از کشورش حتماً باید دلیل خیلی بزرگ و عجیبی داشته باشد. من نداشتم. میخواستم زندگی دیگری را تجربه کنم.
لنا پرسید:
— وقتی میگویی زندگی آزادتر، منظورت چیست؟
زن تازهوارد شانهای بالا انداخت.
— همین چیزهای معمولی.
— مثلاً؟
— اینکه برای زندگی شخصی خودم تصمیم بگیرم.
مکث کرد.
— اینکه اگر دلم خواست جایی بروم، بروم. اگر خواستم با کسی دوست باشم، خودم انتخاب کنم. اگر خواستم شب بیرون بمانم، انتخاب خودم باشد. اگر خواستم به کنسرت بروم، بروم.
زن سرخپوش گفت:
— اینها برای کسی که همیشه داشته، شاید خیلی معمولی باشد.
خواهرش گفت:
— برای همین میگویم چیزهای معمولی. من دنبال کار خارقالعادهای نبودم.
این بار زن سرخپوش چیزی نگفت.
من هم سکوت کردم.
زن تازهوارد ادامه داد:
— اوایل که میرفتم کنسرت، خود کنسرت فقط بخشی از لذتش بود.
لنا پرسید:
— بخش دیگرش چه بود؟
لبخند زد.
— اینکه آنجا باشم.
همین.
بعد خودش توضیح داد:
— جمعیت را نگاه میکردم. زن و مرد، پیر و جوان. یکی میرقصید، یکی میخواند، یکی فقط ایستاده بود. کسی هم کاری نداشت من چه پوشیدهام، با چه کسی آمدهام یا چرا آمدهام.
مکث کرد.
— این برای من خیلی مهم بود.
زن سرخپوش آرام گفت:
— اینکه کسی کاری به کارت نداشته باشد.
— دقیقاً.
زن تازهوارد خندید.
— حتی گاهی از خود موسیقی کمتر سر درمیآوردم تا از آدمهایی که آنجا بودند.
زن سرخپوش گفت:
— این را قبول دارم.
خواهرش نگاهش کرد.
— یعنی چه؟
— یعنی بعضی وقتها فقط برای کنسرت نمیرفتی.
زن تازهوارد خندید.
— خب، آدم میرود بیرون که آدم هم ببیند!
خندهٔ کوتاهی در اتوبوس پیچید.
من لبخند زدم، اما چیزی نگفتم.
او ادامه داد:
— شبنشینی هم دوست داشتم. مهمانی. موسیقی. آدمهای تازه. اینکه یک شب چند ساعت از همهٔ گرفتاریها دور باشی.
بعد رو به لنا گفت:
— من هیچوقت فکر نمیکردم برای لذت بردن از این چیزها باید توضیح بدهم.
لنا گفت:
— لازم هم نیست.
زن تازهوارد سر تکان داد.
— بعدها فهمیدم گاهی حتی خود ما زنها هم انتخابهای همدیگر را قضاوت میکنیم. یکی میگوید چرا اینقدر بیرون میرود. یکی میگوید چرا ازدواج نمیکند. یکی میگوید چرا ازدواج کرده. یکی میگوید چرا این لباس را پوشیده. یکی میگوید چرا با فلانی دوست شده.
لبخند تلخی زد.
— انگار همیشه کسی هست که فکر میکند بهتر از خودت میداند باید چطور زندگی کنی.
زن سرخپوش گفت:
— مرد و زن هم ندارد.
— ندارد. ولی دربارهٔ زنها گاهی بیشتر است.
لنا گفت:
— شاید یکی از دشوارترین بخشهای آزادی همین باشد که آدم آزادی دیگری را هم به رسمیت بشناسد، حتی وقتی انتخاب او انتخاب ما نیست.
زن تازهوارد گفت:
— همین را میگویم.
برای چند لحظه سکوت شد.
من به چراغ قرمز رسیده بودم.
اتوبوس ایستاد.
در آینه زن تازهوارد را دیدم.
داشت با انگشت حلقهاش بازی میکرد.
چراغ سبز شد.
راه افتادم.
گفت:
— بعد هم زندگی جلو رفت.
این جمله را خیلی ساده گفت.
نه با حسرت.
نه با هیجان.
— دوست پیدا کردم. بعضی آدمها آمدند و رفتند. بعضیها را خودم کنار گذاشتم. بعضیها هم مرا کنار گذاشتند.
زن سرخپوش خندید.
— این قسمت دوم را هم اعتراف کردی؟
— چرا نکنم؟ مگر فقط من حق داشتم کسی را نخواهم؟
زن سرخپوش گفت:
— نه، فقط خواستم مطمئن شوم تاریخ تحریف نمیشود.
هر دو خندیدند.
زن تازهوارد گفت:
— نه، تاریخ را درست بنویسید. هم دل شکستم، هم دلم شکست.
این بار حتی لنا خندید.
من همچنان ساکت ماندم.
شاید همین یک جمله بیشتر از چند صفحه توضیح دربارهٔ روابط آدمها حرف داشت.
هم دل شکستم، هم دلم شکست.
بعد گفت:
— و بالاخره ازدواج کردم.
کسی فوری چیزی نپرسید.
زن تازهوارد خودش ادامه داد:
— ازدواج هم انتخاب خودم بود.
زن سرخپوش نگاهش کرد.
— بله.
خواهرش گفت:
— میخواهم این را بگویم چون گاهی وقتی دربارهٔ زندگی یک زن حرف میزنند، انگار همه دنبال این هستند که ببینند چه کسی برایش تصمیم گرفته. خانواده؟ پدر؟ مادر؟ جامعه؟
کمی مکث کرد.
— در مورد من، خودم تصمیم گرفتم.
لنا گفت:
— و بعد؟
زن تازهوارد لبخند زد.
— بعدش همان چیزی که برای میلیونها آدم دیگر اتفاق میافتد. زندگی.
این بار همه ساکت ماندیم.
گفت:
— ازدواج که میکنی، فردای عروسی تیتراژ آخر فیلم نمیآید.
زن سرخپوش خندید.
— متأسفانه نه.
— تازه فردایش باید ببینی ظرفها را چه کسی میشوید.
خندهای کوتاه بلند شد.
زن تازهوارد ادامه داد:
— منظورم این است که ازدواج برای من پایان داستان نبود. یک بخش دیگر از زندگی بود. روزهای خوب داشت. روزهای بد داشت. اختلاف داشت. آرامش داشت. چیزهایی یاد گرفتم.
کمی مکث کرد.
— ولی هیچوقت فکر نکردم ازدواج تمام هویت یک زن است.
لنا گفت:
— یعنی همان آدم قبل از ازدواج باقی ماندی؟
زن تازهوارد فکر کرد.
— نه. آدم هیچوقت همان آدم قبلی نمیماند. ولی دلیلش فقط ازدواج نیست. سن، تجربه، آدمهایی که میبینی، چیزهایی که از دست میدهی، چیزهایی که به دست میآوری… همه تغییرت میدهند.
زن سرخپوش نگاهش میکرد.
این بار میان دو خواهر شوخی نبود.
زن تازهوارد گفت:
— شاید بزرگترین چیزی که یاد گرفتم این بود که اگر انتخابی مال خودت باشد، باید مسئولیتش را هم قبول کنی.
لنا سر تکان داد.
— حتی اگر بعداً نظرت عوض شود.
— حتی اگر بعداً بفهمی اشتباه کردهای.
مکث کرد.
— حق انتخاب یعنی حق اشتباه کردن هم.
این بار خودم ناخودآگاه از آینه نگاهش کردم.
چیزی نگفتم.
فقط جملهاش را در ذهنم تکرار کردم.
حق انتخاب یعنی حق اشتباه کردن هم.
زن تازهوارد متوجه نگاهم شد.
گفت:
— چرا چیزی نمیگویی؟
لبخند زدم.
— دارم گوش میکنم.
گفت:
— عجب!
زن سرخپوش خندید.
— این را باید در تقویم ثبت کنیم.
من دیگر چیزی نگفتم.
زن تازهوارد دوباره به حرفش برگشت.
— من از خیلی از انتخابهایم راضیام. بعضیها را اگر امروز بود شاید جور دیگری انجام میدادم. ولی نمیخواهم گذشتهام را با عقل امروز محاکمه کنم.
لنا گفت:
— چون آن تصمیمها را آدم امروز نگرفته.
زن تازهوارد گفت:
— دقیقاً. آن زن جوانی که تازه آمده بود، دنیا را همانطور میدید که آن روز میتوانست ببیند.
بعد لبخند زد.
— دلش هم میخواست خوش بگذراند.
زن سرخپوش گفت:
— خیلی هم.
— باز شروع کردی؟
— من شاهد تاریخیام.
هر دو خندیدند.
این خنده با خندههای قبلی فرق داشت.
نه کسی را مسخره میکرد و نه چیزی را کوچک میکرد.
دو خواهر بودند که سالهایی از زندگی همدیگر را میشناختند.
زن تازهوارد گفت:
— بله، خوش گذراندم. چرا پنهان کنم؟ کنسرت رفتم. مهمانی رفتم. سفر کردم. دوست پیدا کردم. عاشق شدم. ازدواج کردم. بعضی وقتها گریه کردم. بعضی وقتها هم از ته دل خندیدم.
بعد مکث کرد.
— زندگی همینهاست دیگر.
هیچکس جواب نداد.
شاید چون جواب لازم نداشت.
مدتی فقط صدای اتوبوس بود.
بعد مرد پادشاهیخواه که مدت زیادی ساکت مانده بود، گفت:
— پس هیچوقت سیاست برایت مهم نشد؟
زن تازهوارد بدون مکث گفت:
— نه آنطوری که برای شما مهم است.
مرد چیزی نگفت.
او ادامه داد:
— خبر میخوانم. میدانم چه اتفاقی میافتد. دربارهٔ بعضی چیزها نظر دارم. ولی نمیخواهم تمام زندگیام را سیاست تعریف کند.
مرد پادشاهیخواه سر تکان داد.
لنا هم چیزی نگفت.
هیچ بحثی درنگرفت.
و شاید همین مهم بود.
قرار نبود همهٔ آدمهای این اتوبوس در پایان سفر شبیه هم فکر کنند.
قرار نبود زن تازهوارد را قانع کنیم سیاسی شود.
قرار نبود او لنا شود.
قرار نبود زن سرخپوش شود.
قرار نبود شبیه من شود.
همانطور که هیچکدام از ما هم قرار نبود شبیه او شویم.
زن سرخپوش دست خواهرش را برای لحظهای گرفت.
حرکت کوچکی بود.
اگر در آینه نگاه نمیکردم شاید اصلاً نمیدیدم.
زن تازهوارد چیزی نگفت.
بعد دستش را آرام روی دست خواهرش گذاشت.
این بار نگاهم را از آینه گرفتم.
بعضی چیزها مال آدمهای دیگر است.
لازم نیست حتی راوی هم واردشان شود.
چند دقیقه گذشت.
زن تازهوارد خودش سکوت را شکست.
— فکر کنم دیگر خیلی حرف زدم.
لنا گفت:
— نه.
زن سرخپوش گفت:
— تازه برای اولین بار است که گذاشتند بدون بازجویی حرف بزنی.
من چیزی نگفتم.
زن تازهوارد از آینه نگاهم کرد.
— منظورش تو بودی.
گفتم:
— شنیدم.
— دفاع نمیکنی؟
— نه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هر دو خواهر خندیدند.
من هم خندیدم.
اما دیگر ادامه ندادم.
حرفهای زن تازهوارد برای شناختنش کافی بود.
نه چون تمام زندگیاش را برای ما تعریف کرده بود.
هیچ آدمی را نمیشود در چند ساعت تمام کرد.
بلکه چون حالا میدانستیم با چه کسی طرفیم.
زنی که نخواسته بود قهرمان باشد.
نخواسته بود سیاستمدار باشد.
نخواسته بود کسی به جای او معنای زندگیاش را تعیین کند.
فقط خواسته بود حق انتخاب داشته باشد.
و وقتی آن حق را پیدا کرده بود، از آن استفاده کرده بود.
گاهی خوب.
گاهی بد.
گاهی با اطمینان.
گاهی با اشتباه.
درست مثل هر آدم دیگری.
شاید تمام حرفش همین بود.
من زندگی خودم را میخواستم.
نه بیشتر.
نه کمتر.
دوباره سکوت شد.
این بار من آن را نشکستم.
خیابان زیر نور چراغها ادامه داشت.
اتوبوس آرام جلو میرفت.
و زن تازهوارد که هنگام ورودش فقط خواهر زن سرخپوش بود، حالا دیگر برای ما شخصیت خودش را داشت.
نه به خاطر سیاست.
نه به خاطر مهاجرت.
نه حتی به خاطر ازدواج.
به خاطر انتخابهایی که زندگی خودش را ساخته بودند.
من دستم را روی فرمان نگه داشتم و به مسیر نگاه کردم.
این بار سکوت، بهترین ادامهٔ حرف او بود.
دیدگاهتان را بنویسید