خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت پنجاه‌وسوم: خانه‌ای با هشت دختر

نوشته شده توسط

در

زن تازه‌وارد کمی خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد.

چند لحظه به پنجره نگاه کرد و بعد گفت:

— من در خانواده‌ای بزرگ شدم که هشت تا خواهر بودیم.

از آینه نگاهش کردم.

— هشت خواهر؟

لبخند زد.

— بله، هشت خواهر.

گفتم:

— پس خانهٔ آرامی نداشتید.

خندید.

— نه، اصلاً.

بعد کمی آرام‌تر ادامه داد:

— پدرم مرد دنیادیده و جاافتاده‌ای بود.

لحنش وقتی از پدر حرف می‌زد تغییر کرد. معلوم بود پشت همین یک جمله خاطرات زیادی وجود دارد، اما نخواستم با سؤال‌های پی‌درپی رشتهٔ حرفش را پاره کنم.

زن سرخ‌پوش که تا آن لحظه بیشتر گوش می‌داد، گفت:

— تازه یک چیز جالب‌تر را نگفته.

نگاهش کردم.

— چه چیزی؟

گفت:

— اینکه همهٔ خواهرها در یک شهر به دنیا نیامده‌اند. هرکدام در جایی. در شهرها و ولایت‌های مختلف ایران.

این بار واقعاً کنجکاو شدم.

زن تازه‌وارد سر تکان داد.

زن سرخ‌پوش ادامه داد:

— زندگی خانواده طوری بود که محل تولد بچه‌ها هم یکی نبود. برای همین وقتی کنار هم می‌نشستیم، گاهی شوخی می‌کردیم که هرکداممان از یک گوشه آمده‌ایم.

گفتم:

— پس پدرتان «اتحاد خلق‌های ایران» را قبل از اینکه نیروهای سیاسی بتوانند بر سرش به توافق برسند، در خانواده عملی کرده بود.

هر دو خواهر خندیدند.

زن سرخ‌پوش دستش را به پشت صندلی‌ام زد و گفت:

— باز رسیدیم به تلویزیون رنگارنگ! نمی‌شود تو پنج دقیقه حرف بزنی و آخرش بحث را سیاسی نکنی؟

گفتم:

— من که چیزی نگفتم. خودت گفتی شهرها و ولایت‌های مختلف.

لبخند زد.

اما مرد پادشاهی‌خواه که تا آن لحظه ساکت مانده بود، این بار جدی وارد بحث شد:

— من با همین اصطلاح مشکل دارم. ما «خلق‌ها» نداریم. یک ملت هستیم؛ ملت ایران.

لحنش دیگر شوخی نداشت.

فضای اتوبوس هم کمی تغییر کرد.

لنا گفت:

— این خودش بحث مهمی است. «ملت»، «ملیت»، «قوم» و «خلق» واژه‌هایی هستند که در دوره‌های مختلف و در دیدگاه‌های سیاسی و تاریخی متفاوت، به شکل‌های مختلف به کار رفته‌اند. اگر قرار باشد درباره‌شان صحبت کنیم، بهتر است اول روشن کنیم منظورمان از هرکدام چیست.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— ولی وقتی می‌گوییم ملت ایران، دیگر چه نیازی به این تقسیم‌بندی‌هاست؟

لنا گفت:

— همین سؤال بخشی از بحث است. اما اگر الان واردش شویم، قصهٔ ایشان را فراموش می‌کنیم. وقت برای این بحث داریم.

حق با لنا بود.

این اتوبوس گاهی عادت عجیبی پیدا می‌کرد. یک نفر از خاطره‌ای شخصی شروع می‌کرد و چند دقیقه بعد ما خودمان را وسط تاریخ، سیاست یا روان‌شناسی پیدا می‌کردیم.

این بار نمی‌خواستم چنین اتفاقی بیفتد.

از آینه به دو خواهر نگاه کردم و گفتم:

— بسیار خوب. بحث خلق‌ها را فعلاً می‌گذاریم برای بعد. اما حالا که خودتان ماجرا را به شهرها و ولایت‌های مختلف کشاندید، یک سؤال دارم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— می‌دانستم بالاخره سؤال می‌کنی.

گفتم:

— شما دو نفر خودتان را متعلق به کجا می‌دانید؟

برای چند لحظه سکوت شد.

سؤالم ساده به نظر می‌رسید، اما وقتی آن را به زبان آوردم، خودم فهمیدم شاید آن‌قدرها هم ساده نباشد.

زن سرخ‌پوش لبخند زد.

همان لبخندی که گودی کوچکی در صورتش می‌انداخت.

بعد به خواهرش نگاه کرد و گفت:

— تو بگو.

زن تازه‌وارد گفت:

— چرا من؟

— چون داستان توست.

این بار چیزی نگفتم.

زن تازه‌وارد لحظه‌ای به بیرون نگاه کرد.

بعد گفت:

— جواب این سؤال بستگی دارد به اینکه منظورت از «کجا» چیست.

همین جمله توجه لنا را هم جلب کرد.

پرسیدم:

— یعنی چه؟

گفت:

— یعنی می‌پرسی کجا به دنیا آمده‌ام؟ کجا بزرگ شده‌ام؟ خانواده‌ام از کجا آمده؟ یا امروز کجا زندگی می‌کنم؟

ساکت ماندم.

حرفش از آن جمله‌هایی بود که در ظاهر ساده‌اند، اما وقتی کمی به آنها فکر می‌کنی، می‌بینی پشتشان سال‌ها زندگی خوابیده است.

برای کسی که تمام عمرش را در یک شهر گذرانده، سؤال «اهل کجایی؟» شاید جواب کوتاهی داشته باشد.

نام یک شهر.

یک روستا.

یک استان.

اما برای کسی که محل تولدش یک جاست، بخشی از کودکی‌اش جای دیگری گذشته، خانواده‌اش ریشه در منطقه‌ای دیگر دارد و بعد هم مهاجرت او را هزاران کیلومتر دورتر برده، پاسخ دیگر الزاماً یک کلمه نیست.

لنا گفت:

— شاید همین تفاوت میان محل تولد، ریشهٔ خانوادگی، زبان، فرهنگ و محل زندگی است که مسئلهٔ هویت را پیچیده می‌کند.

زن تازه‌وارد سر تکان داد.

— دقیقاً.

مرد پادشاهی‌خواه چیزی نگفت.

این بار بحث بر سر اثبات یا رد یک نظر سیاسی نبود. داشتیم دربارهٔ تجربهٔ یک آدم حرف می‌زدیم.

زن تازه‌وارد ادامه داد:

— وقتی بچه بودیم، شاید خیلی از این چیزها برایمان مهم نبود. آدم در خانواده‌ای بزرگ می‌شود و خیلی چیزها را طبیعی می‌داند. بعدهاست که می‌فهمد چیزهایی که برای خودش عادی بوده، برای دیگران ممکن است متفاوت باشد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— مخصوصاً وقتی از ایران بیرون می‌آیی.

خواهرش نگاهش کرد.

— بله. شاید بیرون از ایران بیشتر متوجه بعضی چیزها می‌شوی.

لنا پرسید:

— مثلاً؟

زن تازه‌وارد چند لحظه فکر کرد.

— زبان. لهجه. غذا. رسم خانواده. حتی چیزهای کوچکی که در خانه انجام می‌دهی و فکر می‌کنی همه همین کار را می‌کنند.

بعد لبخند زد.

— تا وقتی با آدم‌هایی از جاهای دیگر زندگی نکرده‌ای، متوجه نمی‌شوی چقدر از رفتارهای روزمره‌ات را از همان خانه با خودت آورده‌ای.

حرفش مرا دوباره یاد هاستل انداخت.

آشپزخانه‌ای که چند قسمت پیش از آن حرف زده بودیم.

آدم‌هایی از کشورهای مختلف که هرکدام نه فقط یک چمدان لباس، بلکه یک چمدان نامرئی از عادت‌ها، خاطرات، ترس‌ها، غذاها، زبان و شیوهٔ زندگی را با خودشان آورده بودند.

شاید مهاجرت یکی از جاهایی است که آدم برای اولین بار متوجه می‌شود چه چیزهایی را بی‌آنکه بداند با خودش حمل کرده است.

پرسیدم:

— پس وقتی به انگلستان آمدی، این سؤال که «من از کجا آمده‌ام» برایت جدی‌تر شد؟

گفت:

— شاید. ولی داستان من خیلی قبل‌تر از انگلستان شروع می‌شود.

دیگر سؤال نکردم.

می‌خواستم خودش انتخاب کند از کجا ادامه بدهد.

زن سرخ‌پوش هم این بار ساکت بود.

زن تازه‌وارد گفت:

— وقتی هشت دختر در یک خانواده بزرگ می‌شوند، هرکدام با اینکه خواهر دیگری هستند، زندگی خودشان را دارند. شخصیت خودشان را دارند. انتخاب‌هایشان یکی نیست. حتی سرنوشتشان هم یکی نمی‌شود.

بعد مکث کرد.

— بعدها هم هرکدام به سمتی رفتیم.

بعضی نزدیک ماندند.

بعضی دور شدند.

زندگی بعضی‌ها را به شهرهای دیگر برد.

زندگی بعضی‌ها را به کشورهای دیگر.

آن خانه‌ای که روزی هشت دختر در آن رفت‌وآمد می‌کردند، کم‌کم در جغرافیای بزرگ‌تری پخش شد.

اما عجیب اینجاست که فاصله همیشه فقط با کیلومتر اندازه‌گیری نمی‌شود.

گاهی کسی هزاران کیلومتر دور است و هنوز به تو نزدیک است.

گاهی کسی در همان شهر زندگی می‌کند و سال‌هاست از زندگی‌اش چیزی نمی‌دانی.

لنا آرام گفت:

— خانواده هم مثل آدم‌ها تاریخ خودش را دارد.

زن تازه‌وارد گفت:

— دارد. و اگر بخواهم داستان خودم را تعریف کنم، نمی‌توانم خانواده‌ام را از آن جدا کنم.

به آینه نگاه کردم.

این بار دیگر دلم نمی‌خواست شوخی کنم.

چند دقیقه قبل با «اتحاد خلق‌های ایران» خندیده بودیم، اما حالا همان حرف ساده دربارهٔ هشت خواهر، ما را به جای دیگری رسانده بود.

به خانه‌ای که زمانی پر از صدای هشت دختر بود.

به پدری دنیادیده که هنوز چیز زیادی درباره‌اش نمی‌دانستیم.

به خواهرانی که هرکدام راه خودشان را رفته بودند.

و به دو نفر از همان خواهرها که حالا در اتوبوس من نشسته بودند.

یکی را مدتی بود می‌شناختم.

دیگری تازه آمده بود.

اما تازه می‌فهمیدم شاید برای شناختن هرکدامشان باید خیلی عقب‌تر برویم.

زن تازه‌وارد دوباره به پنجره نگاه کرد.

بعد گفت:

— اگر می‌خواهید داستانم را بدانید، باید از سال‌هایی بگویم که هنوز هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیفتاده بود.

پرسیدم:

— از کجا؟

کمی فکر کرد.

بعد گفت:

— از همان خانه.

و این بار هیچ‌کس حرفش را قطع نکرد

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress