خنده هنوز در اتوبوس تمام نشده بود.
ماجرای آن بوسهٔ ناگهانی و فرار برقآسای جوان آفریقایی، مثل یک خبر مهم بین صندلیها میچرخید. هرکس چیزی به آن اضافه میکرد و زن تازهوارد هر بار که میخواست توضیح بدهد، خودش زودتر از بقیه میخندید.
گفتم:
— البته این را هم باید در تاریخ پناهندگی ثبت کرد. بعضیها از مرز فرار میکنند، بعضیها از پلیس، بعضیها از جنگ، این بندهٔ خدا هم بعد از یک ماچ فرار کرده!
زن تازهوارد گفت:
— مسخره نکن خالو!
گفتم:
— من مسخره نمیکنم. دارم اسناد تاریخی جمع میکنم. بالاخره شاید یک روز آرشیو پناهندگی بریتانیا از ما بخواهد تاریخ شفاهی این دوران را تحویل بدهیم.
زن سرخپوش گفت:
— تو اگر تاریخ را بنویسی، نصفش خر است و نصف دیگرش زنها.
گفتم:
— اعتراض دارم. خر سهم تاریخی خودش را دارد.
خر گوشهایش را تکان داد.
گفتم:
— دیدی؟ خودش هم تأیید کرد.
خنده دوباره بالا گرفت.
اما خاطرهٔ زن تازهوارد مرا برد به سالهایی که خیلیهایمان تازه به این کشور آمده بودیم؛ سالهایی که زندگی جمعی فقط به معنای چند نفر زیر یک سقف نبود.
گاهی یک دنیا زیر یک سقف بود.
یک خانه را تصور کنید با پنج یا شش اتاق.
در یکی ایرانی.
در یکی آفریقایی.
در یکی عرب.
در یکی کُرد.
در یکی کسی از اروپای شرقی.
و شاید در اتاق آخر کسی که هنوز هیچکس درست نفهمیده بود از کدام کشور آمده، چون انگلیسی او از انگلیسی بقیه بدتر بود و هر بار اسم کشورش را میگفت، هرکس یک چیز میشنید.
اما همه یک آشپزخانه داشتند.
یک یخچال.
یک حیاط.
گاهی یک حمام.
و همینجا بود که سازمان ملل واقعی تشکیل میشد.
نه در نیویورک.
در آشپزخانهٔ هاستل.
گفتم:
— اگر کسی واقعاً میخواهد دربارهٔ روابط بینالملل تحقیق کند، لازم نیست علوم سیاسی بخواند. شش ماه در یک خانهٔ اشتراکی زندگی کند.
لنا خندید.
— مخصوصاً اگر فقط یک یخچال داشته باشند.
گفتم:
— دقیقاً! آنجاست که مسئلهٔ مرزها آغاز میشود.
یک طبقه مال من.
یک طبقه مال تو.
این شیر مال کیست؟
چه کسی پنیر مرا خورد؟
چرا تخممرغ من از شش تا شده چهار تا؟
و بزرگترین بحران دیپلماتیک:
چه کسی غذای مرا بدون اجازه خورد؟
زن تازهوارد خندید.
— واقعاً همینطور بود.
گفتم:
— تازه غذا خودش یک جنگ فرهنگی بود.
یکی پیاز سرخ میکرد.
یکی سیر.
یکی ادویهای میریخت که سه طبقهٔ ساختمان خبردار میشدند.
یکی ماهی درست میکرد.
یکی برنج.
یکی چیزی میپخت که هیچکس نمیدانست چیست، ولی همه از کنار قابلمه رد میشدند و یواشکی داخلش را نگاه میکردند.
و بعد یک نفر انگلیسی وارد آشپزخانه میشد، دو تکه نان داخل توستر میگذاشت و با کره میخورد.
همه با تعجب نگاهش میکردند:
— همین؟
زن سرخپوش گفت:
— شاید او هم به غذای شما نگاه میکرده و میگفته همین همه را میخواهند بخورند؟
گفتم:
— احتمالاً!
آشپزخانه فقط جای غذا نبود.
خبرگزاری بود.
دادگاه بود.
محل عاشقی بود.
محل قهر بود.
محل آشتی بود.
و گاهی مرکز اطلاعات مخفی ساختمان.
اگر دختری پنج دقیقه بیشتر با پسری در آشپزخانه حرف میزد، تا شب سه روایت مختلف از رابطهٔ آن دو در ساختمان پخش شده بود.
یکی میگفت:
— با هم دوست شدهاند.
دومی میگفت:
— از قبل همدیگر را میشناختند.
سومی با اطمینان میگفت:
— فکر کنم میخواهند ازدواج کنند.
در حالی که شاید تمام گفتوگوی آن دختر و پسر این بوده:
— Salt?
— Yes.
— Thank you.
ولی تا شب تقریباً مراسم عروسیشان هم برنامهریزی شده بود.
زن تازهوارد بلند خندید.
گفت:
— این یکی خیلی واقعی است!
گفتم:
— تازه حسادتها را نگفتم.
زندگی جمعی عجیب است.
آدمها از فرهنگهای مختلف آمدهاند، اما بعضی احساسات احتیاج به مترجم ندارند.
حسادت یکی از آنهاست.
دختری که تا دیروز میگفت:
— من اصلاً از این پسره خوشم نمیآید.
کافی بود همان پسر ده دقیقه با دختر دیگری در حیاط حرف بزند.
ناگهان پنجرهٔ طبقهٔ بالا باز میشد.
پرده کمی کنار میرفت.
و یک مأمور اطلاعاتی غیررسمی از پشت شیشه عملیات را زیر نظر میگرفت.
گفتم:
— جالب اینجاست که خودش میگفت هیچ علاقهای هم ندارد.
لنا گفت:
— انسان موجود پیچیدهای است.
گفتم:
— در هاستل پیچیدهتر هم میشود.
زن سرخپوش گفت:
— پسرها چی؟ آنها حسودی نمیکردند؟
گفتم:
— چرا، ولی بعضیهایشان اسمش را حسادت نمیگذاشتند. میگفتند: «من فقط کنجکاوم.»
زن تازهوارد گفت:
— یعنی روزی پانزده بار اتفاقی از جلوی اتاق دختر رد میشدند؟
گفتم:
— دقیقاً. کاملاً اتفاقی!
صدای خنده دوباره بلند شد.
پسرها هم شیطنتهای خودشان را داشتند.
یکی سعی میکرد با چند کلمه انگلیسی که تازه یاد گرفته بود دل دختری را ببرد.
گاهی کل سرمایهٔ زبانیاش شاید بیست کلمه بود.
Hello.
Beautiful.
Coffee.
Tomorrow.
Love.
و احتمالاً Sorry.
که آخری از همه مهمتر بود، چون بعد از خرابکاریهای چهار کلمهٔ قبلی به کارش میآمد.
گاهی دختر و پسر واقعاً زبان همدیگر را درست نمیدانستند.
یکی انگلیسی را شکستهبسته حرف میزد، دیگری حتی همان را هم کمتر میفهمید.
ولی somehow ارتباط برقرار میشد.
لنا گفت:
— گفتی somehow؟
گفتم:
— بله. بعضی چیزها را دیگر فارسی نمیشود توضیح داد!
زن تازهوارد گفت:
— بعضی وقتها با دست حرف میزدند.
گفتم:
— عشق از اولین زبانهای بشر بوده. احتمالاً قبل از اختراع دستور زبان وجود داشته.
گاهی دو نفر کنار هم مینشستند و شاید نصف حرفهای همدیگر را نمیفهمیدند.
یکی چیزی میگفت.
دیگری لبخند میزد.
اولی خیال میکرد حرفش تأیید شده.
دومی اصلاً نفهمیده بود چه گفته.
فردا دوباره همدیگر را میدیدند.
کمکم چند کلمه یاد میگرفتند.
شماره تلفن ردوبدل میشد.
قهوهای خورده میشد.
گاهی رابطه همانجا تمام میشد.
گاهی چند ماه ادامه پیدا میکرد.
و گاهی همان دو نفری که روز اول حتی نمیتوانستند یک جملهٔ کامل به زبان مشترک بگویند، چند سال بعد زن و شوهر بودند و بچهشان انگلیسی را از هر دوی آنها بهتر حرف میزد.
زندگی مهاجرت فقط پرونده و ادارهٔ مهاجرت و مصاحبه و انتظار نبود.
زندگی جریان داشت.
آدم جوان بود.
دلش میخواست دوست داشته باشد.
دوست داشته شود.
لباس خوب بپوشد.
برود بیرون.
بخندد.
عاشق شود.
اشتباه کند.
قهر کند.
آشتی کند.
اینها را نمیشد تا تعیین تکلیف پرونده متوقف کرد.
اما بیرون از هاستل و خانهٔ اشتراکی، دنیای دیگری هم وجود داشت.
کالج.
برای خیلیها کالج اولین جایی بود که کمکم از دایرهٔ همزبانها و همخانهها بیرون میآمدند.
صبح کتاب و دفتر را برمیداشتی و میرفتی سر کلاس زبان.
معلم میگفت:
— Talk to your partner.
و همین جمله برای بعضیها از امتحان ادارهٔ مهاجرت سختتر بود.
چون باید با یک آدم غریبه انگلیسی حرف میزدند.
یکی جمله را در ذهنش ده بار تمرین میکرد و وقتی نوبتش میرسید نصفش یادش میرفت.
یکی تمام فعلها را به زمان حال میگفت.
دیگری برای هر اتفاقی از گذشته استفاده میکرد.
اما کمکم زبان باز میشد.
جرئت آدم بیشتر میشد.
بعد نوبت یک آرزوی دیگر میرسید:
پیدا کردن دوست انگلیسی.
خیلیها میگفتند:
— اگر دوست انگلیسی پیدا کنم، زبانم زودتر خوب میشود.
گفتم:
— البته پیدا کردن خود آن دوست انگلیسی گاهی از یاد گرفتن زبان انگلیسی سختتر بود!
زن تازهوارد گفت:
— مخصوصاً اگر تمام دوستانت ایرانی یا خارجی باشند.
گفتم:
— همین بود. صبح میرفتی کالج که انگلیسی یاد بگیری، ظهر با دوست ایرانیات فارسی حرف میزدی، عصر برمیگشتی هاستل و با هماتاقیات به زبان خودت حرف میزدی، شب تلویزیون کشور خودت را نگاه میکردی و فردا به معلم میگفتی: «نمیدانم چرا انگلیسی من پیشرفت نمیکند!»
لنا خندید.
— و معلم چه میگفت؟
— احتمالاً در دلش میگفت معجزه از دست من ساخته نیست.
اما تلاش ادامه داشت.
بعضیها به کتابخانه میرفتند.
بعضیها کار داوطلبانه پیدا میکردند.
بعضیها وارد محیط کار میشدند.
بعضیها از طریق کالج دوست پیدا میکردند.
و کمکم آن شهر غریبه، خیابانهایش اسم پیدا میکرد.
ایستگاههای اتوبوس آشنا میشد.
فروشندهٔ مغازه تو را میشناخت.
لهجهٔ آدمها دیگر کاملاً نامفهوم نبود.
آدم کمکم از «تازهوارد» بودن فاصله میگرفت.
در همین میان دوستیها هم تغییر میکرد.
بعضی رابطهها تمام میشد.
بعضی جدیتر میشد.
بعضی به زندگی مشترک میرسید.
بعضی هم به ازدواج.
گاهی دو نفر از دو کشور، دو زبان، دو مذهب یا دو فرهنگ متفاوت.
روز اول شاید برای حرف زدن به فرهنگ لغت احتیاج داشتند و چند سال بعد سر اینکه چه کسی ظرفها را بشوید بدون هیچ مشکل زبانی با هم بحث میکردند.
گفتم:
— این یعنی ادغام کامل در جامعهٔ زناشویی!
زن سرخپوش گفت:
— تو هر چیزی را خراب میکنی.
گفتم:
— من خراب نمیکنم، زندگی خودش طنز دارد.
خر سرش را بالا آورد.
گفتم:
— شما فعلاً ازدواج نکن. یک مشکل دیگر برای این اتوبوس درست نکن.
زن تازهوارد از خنده گفت:
— بیچاره اصلاً کاری به تو ندارد.
گفتم:
— همین نگرانم میکند. آدمهای ساکت معمولاً خاطرات بیشتری دارند.
چند لحظه همه خندیدند.
بعد آرامتر گفتم:
— ولی پشت همهٔ این شوخیها یک واقعیت بود. آدمهایی که از جاهای مختلف دنیا آمده بودند، مجبور بودند دوباره زندگی را از صفر یاد بگیرند. نه فقط زبان را. همدیگر را هم.
اینکه چیزی که در فرهنگ من عادی است شاید برای دیگری عادی نباشد.
شوخی من شاید دیگری را ناراحت کند.
فاصلهای که هنگام حرف زدن رعایت میکنم ممکن است برای دیگری زیاد یا کم باشد.
دوستی، عشق، خانواده، زن و مرد، مهمانی، غذا، لباس، حتی صدای موسیقی؛ هرکدام معنای متفاوتی داشت.
خانهٔ اشتراکی گاهی اولین مدرسهٔ واقعی زندگی در یک جامعهٔ چندفرهنگی بود.
مدرسهای بدون معلم.
و با امتحانهای روزانه.
گاهی امتحانش یک ظرف نشسته بود.
گاهی یک قاشق گمشده.
گاهی صدای بلند موسیقی.
گاهی یک نگاه.
گاهی حسادت.
گاهی عشق.
و گاهی هم یک ماچ ناگهانی و یک دوندهٔ آفریقایی که رکورد صد متر راهروی هاستل را میشکست.
زن تازهوارد دوباره زد زیر خنده.
گفت:
— خالو، ولش نمیکنی؟
گفتم:
— خیر. این دیگر وارد تاریخ شده. کاری از دست من ساخته نیست.
بعد از آینه نگاهش کردم.
این بار خودش هم نگاهم میکرد.
گفتم:
— البته ما تا حالا دربارهٔ همه حرف زدیم جز یک نفر.
پرسید:
— چه کسی؟
گفتم:
— خودت.
لبخندش کمی آرام شد.
گفتم:
— از هاستل گفتیم. از آشپزخانه گفتیم. از عشق و حسادت و کالج و زبان گفتیم. حتی آن بندهٔ خدا را هم بعد از این همه سال دوباره مجبور کردیم فرار کند. ولی هنوز نفهمیدیم تو چطور به اینجا رسیدی.
زن سرخپوش این بار چیزی نگفت.
لنا هم ساکت شد.
حتی من تصمیم گرفتم شوخی را همانجا نگه دارم.
زن تازهوارد لحظهای به پنجره نگاه کرد.
خیابانهای لندن آرام از کنارمان میگذشتند.
بعد برگشت و گفت:
— اگر واقعاً میخواهید بدانید، باید از خیلی عقبتر شروع کنم.
گفتم:
— عجله نداریم.
نگاهی به خر کردم.
— ظاهراً این اتوبوس فعلاً قصد رسیدن به مقصد را هم ندارد.
خر گوشهایش را تکان داد.
زن تازهوارد خندید.
اما این بار خندهاش کوتاه بود.
بعد دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و گفت:
— پس بگذارید از اولش برایتان تعریف کنم…
و اتوبوس آرام به راهش ادامه داد
دیدگاهتان را بنویسید