بهطرفش دویدم.
زن از پشت شیشه فریاد زد:
— آقا! ورود متوفیان به بخش بایگانی ممنوع است!
اما من دیگر گوش نمیدادم.
مردِ چرخدستی را دنبال کردم و پیش از بستهشدن درِ آسانسور، خودم را داخل انداختم. دکمهای در آسانسور نبود. فقط دو جهت وجود داشت:
«بالا: پروندههای فراموششده»
«پایین: پروندههای پایانیافته»
مرد پرسید:
— کدام طبقه؟
گفتم:
— جایی که پروندهٔ مرا میبرید.
با تعجب نگاهم کرد.
— شما ناصر کمالی هستید؟
— بله.
رنگ از صورتش پرید.
آهسته گفت:
— پس آن کسی که ده دقیقه پیش پروندهتان را تحویل گرفت، چه کسی بود؟
درِ آسانسور باز شد.
در انتهای راهروی تاریک، سایهام ایستاده بود؛ همان کیف سیاه را زیر بغل داشت و فرم امضاشدهٔ مرگ را در دست گرفته بود.
مرا که دید، لبخند زد و گفت:
— دیر رسیدی، خالو. از امروز من بهجای تو زندگی میکنم.
با تعجب نگاهش میکردم. سریع از آسانسور بیرون آمدم تا خودم را به مردِ چرخدستی برسانم؛ اما او عجلهای نداشت و همانجا ایستاده بود. معلوم بود در شرح وظایفش چیزی دربارهٔ روبهروشدن انسان با سایهٔ فراریاش ننوشته بودند.
به سایهام گفتم:
— زندگیکردن به این آسانیها نیست که کیف زیر بغلت بگذاری، فرم مرگ مرا بدزدی و خودت را جای من جا بزنی.
گفت:
— میدانم. سالهاست دنبال تو راه میروم. همهچیز را دیدهام.
— چه چیزهایی را؟
— زندان را، تنهایی را، زجرکشیدنت را، رفتنها را، برگشتنها را، رفقایی را که هرگز جایگزینی برایشان پیدا نشد، ننوشتنهایت را و کسی را که باعث شد دوباره بنویسی؛ شبهایی را که نخوابیدی و صبحهایی را که وانمود کردی حالت خوب است. حتی نوشتههایی را که نصفهشب نوشتی و فردایش گفتی: «بدک نشده!»
کمی مکث کرد و افزود:
— من بیشتر از هرکس دیگری میدانم زندگی تو چقدر سنگین است.
گفتم:
— پس چرا میخواهی آن را بدزدی؟
سایه کیف را روی زمین گذاشت.
— چون تو قدرش را نمیدانی.
حرفش مثل سیلی به صورتم خورد.
خواستم جوابش را بدهم، اما کلمهای پیدا نکردم. دست در جیبم بردم، سیگاری بیرون آوردم و روشن کردم. در ادارهٔ مرگ تابلویی برای ممنوعیت سیگار ندیده بودم؛ شاید چون دود، میان مردهها کمخطرترین چیز محسوب میشد.
سایه گفت:
— مگر تو سیگار را پیش از دستگیریات در سال ۱۳۶۳ ترک نکردی؟ باز هم سیگار؟
گفتم:
— تو هنوز زندگی را شروع نکردهای و از همین حالا میخواهی برایم موعظه کنی؟
— من قرار نیست مثل تو زندگی کنم.
— پس چطور؟
با اطمینان گفت:
— صبحها زود بیدار میشوم، ورزش میکنم، غذای سالم میخورم، اخبار سیاسی را دنبال نمیکنم، با کسی بحث نمیکنم و شبها هم سر ساعت میخوابم. عشق میورزم و از زندگی لذت میبرم.
نگاهش کردم و گفتم:
— این زندگی من نیست؛ برنامهٔ نگهداری از یک وسیلهٔ خانگی است.
اخم کرد.
ادامه دادم:
— اگر میخواهی جای من زندگی کنی، باید عصبانی شوی، فریاد بزنی، خشمگین شوی، عاشق شوی، اشتباه کنی، سفر بروی، در اتوبوس با آدمهای غریبه حرف بزنی، برای مادرت دلتنگ شوی، از دیدن بیعدالتی خوابت نبرد و گاهی هم چیزی بنویسی که نصف مردم دوستش داشته باشند و نصف دیگر از دستش عصبانی شوند.
سایه گفت:
— همینها تو را به اینجا کشانده است.
پرسیدم:
— مثلاً به کجا؟
جوابی نداد.
گفتم:
— شاید؛ اما همینها نگذاشتهاند پیش از مرگم بمیرم.
برای چند لحظه ساکت ماند.
صدای چرخهای گاری در راهرو میپیچید. پروندهها از دو طرف تا سقف بالا رفته بودند. روی بعضیها نوشته شده بود: «فراموششده»، روی بعضی دیگر: «هرگز شنیده نشد» و روی چند پروندهٔ بسیار قطور نوشته بودند: «حقیقت نامناسب؛ تا اطلاع ثانوی بایگانی شود.»
سایه فرم مرگم را بالا گرفت.
پایین صفحه، امضایی دیده میشد که دقیقاً شبیه امضای من بود.
گفتم:
— این را من امضا نکردهام.
گفت:
— من امضا کردهام.
— تو حق نداشتی.
— امضای من و تو چه فرقی دارد؟ سالها زیر دستت بودم. هرجا رفتی، من هم بودم. هرچه نوشتی، من روی کاغذ افتادم. حتی وقتی همه ترکت کردند، من کنارت ماندم.
خم شدم و با دقت به امضا نگاه کردم.
گفتم:
— این امضای من نیست.
— چرا؟
— چون خرش را نکشیدهای.
سایه به پایین صفحه نگاه کرد.
راست میگفتم. زیر نام ناصر کمالی، جای خر کوچک همیشگی خالی بود.
لبخند زدم.
— هرکس میخواهد جای خالو زندگی کند، باید بداند امضای خالو فقط اسمش نیست؛ خرش هم باید آنجا باشد.
سایه عصبانی شد و فرم را پشت سرش پنهان کرد.
در همان لحظه، صدای عرعری از انتهای راهرو بلند شد.
هر دو برگشتیم.
خرم آرامآرام از میان قفسههای بایگانی بیرون آمد. چراغ کوچکی از گردنش آویزان بود و نور زرد آن روی پروندهها میافتاد. جلو آمد، کنار من ایستاد و مستقیم به سایه نگاه کرد.
گفتم:
— حالا شاهد سوم هم رسید.
سایه یک قدم عقب رفت.
— حیوان نمیتواند شاهد باشد.
گفتم:
— در ادارهای که مرده باید شخصاً مرگ خودش را ثبت کند، خر هم میتواند شاهد زندهبودن آدم باشد.
خر دوباره عرعر کرد؛ اینبار بلندتر.
چند پرونده از قفسهها پایین افتادند. یکی از آنها درست جلوی پایم باز شد. روی صفحهٔ نخستش ستارهای سرخ دیده میشد و زیر آن نوشته بودند:
«پروندهٔ واقعی ناصر کمالی ـ محرمانه تا پس از مرگ دوم.»
خم شدم تا آن را بردارم، اما سایه زودتر دستش را روی پرونده گذاشت.
گفت:
— اگر این پرونده را باز کنی، دیگر نمیتوانی به زندگی قبلیات برگردی.
سیگار را از گوشهٔ لبم برداشتم و پرسیدم:
— داخلش چیست؟
سایه برای نخستینبار لبخند نزد.
آرام گفت:
— تمام زندگیهایی که میتوانستی داشته باشی، اما نداشتی.
به پرونده نگاه کردم.
خر کنارم ایستاده بود. چراغش همچنان میسوخت و مردِ گاریکش از دور ما را تماشا میکرد.
دستم را بهطرف پرونده بردم.
در همان لحظه چراغها خاموش شدند.
و از دل تاریکی، صدای مادرم را شنیدم که گفت:
— خالو، به هر پروندهای که نام تو روی آن نوشتهاند، دست نزن…
ادامه دارد
ناصر کمالی
لندن، اتاق کوچک و محقرِ باصفای خودم
بدون تاریخ؛ حوالی ساعتی پس از نیمهشب

دیدگاهتان را بنویسید