قسمت چهل‌ونهم: زنی که سکوت را طاقت نیاورد

نوشته شده توسط

در

۴۹

خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید

قسمت چهل‌ونهم: زنی که سکوت را طاقت نیاورد

سکوت سنگینی اتوبوس را فرا گرفته بود و کسی هم جرئت نداشت آن فضا را بشکند.

حرف‌های مرد سلطنت‌طلب دربارهٔ سعید سلطان‌پور هنوز جایی میان صندلی‌ها مانده بود.

حتی خر هم برخلاف عادتش ساکت بود.

بالاخره آن نسل دهه‌شصتی‌ها به داد ما رسیدند.

زن سرخ‌پوش با شیطنت نگاهی به من کرد و با ایما و اشاره پرسید:

— برای نجات از این شرایط چه به من می‌دهی؟

نگاهش کردم و گفتم:

— حقا که دهه‌شصتی هستی!

خندهٔ شیطنت‌آمیزش را ادامه داد.

همان چال کوچک روی صورتش هم پیدا شد.

گفتم:

— هرچه می‌خواهی، قبول. فقط یک کاری بکن این سکوت بشکند.

انگار منتظر همین اجازه بود.

فوراً پرید وسط و رو به مرد سلطنت‌طلب گفت:

— با همهٔ این‌ها، این دوست عزیز ما هنوز کامل صحبت نکرده.

مرد سلطنت‌طلب که انتظار چنین جمله‌ای را نداشت، سرش را بلند کرد.

زن سرخ‌پوش ادامه داد:

— نگفت بعد از قطع ارز چه می‌کردند؟ بالاخره زندگی که با خاطره و شعر و دانشگاه نمی‌گذشت. پول لازم داشتید یا نه؟

مرد خواست چیزی بگوید که زن سرخ‌پوش فرصت نداد:

— آن رهبرتان هم که فرار کرد و، آن‌طور که می‌گویند، با خنده هیچ‌جا هم راهش ندادند! برایتان کمکی فرستاد یا باد هوا؟

جو یک‌دفعه شکست.

مرد سلطنت‌طلب هاج‌وواج به زن سرخ‌پوش نگاه می‌کرد.

شاید هنوز نمی‌دانست باید ناراحت شود یا بخندد.

لنا خنده‌اش گرفت و گفت:

— به آنجا هم می‌رسیم.

اما زن تازه‌وارد اصلاً نخندید.

نگاه تندی به خواهرش کرد و با عصبانیت گفت:

— اگر حرف نمی‌زدی، می‌گفتند لالی؟

زن سرخ‌پوش ابروهایش را بالا برد.

هیچ‌کس از جمع حرکتش را تأیید نکرد.

حتی من که خودم چند لحظه قبل برای شکستن سکوت حاضر بودم هرچه بخواهد به او بدهم، فهمیدم معاملهٔ خطرناکی کرده‌ام!

لنا با آرامش گفت:

— هیچی نشده، نوبت خودت هم می‌رسد.

زن سرخ‌پوش برگشت طرف او.

— نوبت من؟

— بله، خودت.

— من که حرف زدم.

— نه. تو هر وقت نوبت خودت می‌شود، یک چیزی می‌پرانی وسط و بعد پشت خنده‌ات قایم می‌شوی.

زن سرخ‌پوش دستش را روی سینه گذاشت.

— من؟

لنا گفت:

— بله، شخص شما.

زن تازه‌وارد گفت:

— بالاخره یکی پیدا شد به خودش بگوید.

زن سرخ‌پوش برگشت طرف خواهرش.

— تو هم؟

— مخصوصاً من.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— اکثریت مطلق تشکیل شد.

زن سرخ‌پوش به من نگاه کرد.

— تو ساکت! همهٔ این‌ها تقصیر توست. خودت گفتی هرچه بخواهم قبول.

گفتم:

— اشتباه کردم. قرارداد را بدون خواندن امضا کردم.

این بار مرد سلطنت‌طلب هم خندید.

فضای سنگین چند دقیقهٔ قبل شکسته بود، اما اثر آن خاطره هنوز از بین نرفته بود.

لنا گفت:

— شوخی سر جایش. اما سؤالی که پرسیدی، اگر آن قسمت آخرش را کنار بگذاریم، سؤال بدی نیست.

زن سرخ‌پوش گفت:

— کدام قسمت آخر؟

زن تازه‌وارد گفت:

— همان قسمتی که لازم نبود بگویی.

— خیلی هم لازم بود.

— نبود.

— بود.

لنا دستش را بالا آورد.

— تمامش کنید.

بعد رو به مرد سلطنت‌طلب کرد.

— سؤال اصلی این است: وقتی پول از ایران قطع شد و تعداد زیادی از دانشجویان ایرانی در خارج با مشکل مالی روبه‌رو شدند، زندگی روزمره‌شان چه شد؟

مرد گفت:

— دربارهٔ خودم که گفتم.

لنا گفت:

— دربارهٔ خودت، بله. ولی زن سرخ‌پوش یک نکتهٔ دیگر را مطرح کرد. شما تنها نبودی. تعداد زیادی دانشجو بودند. هرکس باید راهی پیدا می‌کرد.

مرد چند لحظه فکر کرد.

— راه‌ها متفاوت بود.

— مثلاً؟

— بعضی‌ها کار پیدا کردند. بعضی‌ها از پس‌اندازشان استفاده کردند. بعضی خانواده‌ها هرطور بود باز هم چیزی می‌فرستادند. بعضی‌ها مجبور شدند سطح زندگی‌شان را خیلی پایین بیاورند. بعضی‌ها هم درس را رها کردند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— و کازینو؟

مرد نگاهش کرد.

— تو با این کازینو مشکل شخصی داری؟

— نه، فقط نمی‌خواهم این بخش مهم تاریخ گم شود!

همه خندیدند.

مرد گفت:

— آن‌هایی که پول نداشتند، احتمالاً اولین جایی که نمی‌رفتند همان کازینو بود.

زن سرخ‌پوش با رضایت سر تکان داد.

— بالاخره یک سند تاریخی به دست آوردیم.

لنا خندید.

— خواهش می‌کنم هنوز چیزی را سند تاریخی اعلام نکن.

مرد گفت:

— اما یک چیز واقعاً تغییر کرد.

همه منتظر ماندیم.

گفت:

— فاصله‌هایی که قبلاً بین بعضی از دانشجوها بود، کمتر شد.

لنا پرسید:

— چه فاصله‌ای؟

— همان چیزهایی که گفتم. یکی پول بیشتری داشت. یکی کمتر. یکی کار می‌کرد. یکی اصلاً نمی‌دانست کار دانشجویی یعنی چه. یکی تمام فکرش سیاست بود. یکی فقط درس. یکی تفریح.

کمی مکث کرد.

— وقتی شرایط سخت شد، خیلی‌ها مجبور شدند چیزهایی را یاد بگیرند که قبلاً بلد نبودند.

زن تازه‌وارد پرسید:

— مثلاً؟

— زندگی‌کردن با پول کم.

خودش خندید.

— این جمله ساده به نظر می‌رسد، ولی دانشگاه بزرگی است.

من گفتم:

— مدرک هم می‌دادند؟

مرد نگاهم کرد.

— نه. ولی اگر مردود می‌شدی، شام نداشتی.

صدای خنده در اتوبوس پیچید.

گفتم:

— بالاخره خودت هم داری خالویی می‌شوی.

زن سرخ‌پوش گفت:

— خطرناک است. چند قسمت دیگر خر هم سلطنت‌طلب می‌شود.

خر همان لحظه عرعر کرد.

مرد گفت:

— دیدی؟ اعتراض کرد.

گفتم:

— خر ما از اول اعلام بی‌طرفی کرده.

لنا گفت:

— بعید می‌دانم در این اتوبوس کسی واقعاً بی‌طرف مانده باشد.

خنده‌ها آرام گرفت.

مرد ادامه داد:

— یک چیز دیگر هم بود. همان بچه‌های سیاسی که من قبلاً زندگی‌شان را عجیب می‌دیدم، در شرایط سخت کمتر غافلگیر شدند.

لنا پرسید:

— چرا؟

— شاید چون بعضی‌هایشان از قبل ساده‌تر زندگی می‌کردند. بعضی‌ها کار می‌کردند. خیلی‌هایشان اهل تشکیلات بودند و یاد گرفته بودند با امکانات کم زندگی کنند.

بعد فوری اضافه کرد:

— البته نمی‌گویم همه. نمی‌خواهم دوباره یک تصویر رمانتیک بسازیم.

لنا سر تکان داد.

— درست است.

مرد گفت:

— ولی چیزی که برای من عجیب بود این بود که بسیاری از همان دانشجوهای سیاسی در درسشان هم موفق بودند.

من گفتم:

— هنوز برایت سؤال است؟

— نه مثل آن زمان.

— آن زمان چه فکر می‌کردی؟

خندید.

— فکر می‌کردم آدم یا باید دانشجو باشد یا انقلابی! نمی‌فهمیدم بعضی‌ها چطور صبح کلاس می‌روند، عصر جلسه دارند، شب اعلامیه می‌خوانند و فردا امتحان هم می‌دهند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— شاید اصلاً نمی‌خوابیدند.

لنا گفت:

— بعضی وقت‌ها واقعاً همین‌طور بود.

مرد نگاهی به او کرد.

— تو چرا این‌قدر مطمئنی؟

لنا لبخند زد.

— گفتم که نوبت من هم خواهد رسید.

زن سرخ‌پوش فوری گفت:

— آهان!

لنا نگاهش کرد.

— «آهان» ندارد. فعلاً داستان اوست.

مرد ادامه داد:

— من قبلاً خیلی از آن‌ها را فقط از زاویهٔ عقیده‌شان می‌دیدم.

چپ.

مخالف شاه.

عضو فلان گروه.

هوادار فلان سازمان.

اما وقتی شرایط زندگی خودم تغییر کرد، چیزهای دیگری هم دیدم.

مثلاً می‌دیدم یک نفر شب تا دیر وقت کار کرده، صبح سر کلاس آمده و عصر هم برای یک برنامهٔ سیاسی می‌رود.

با خودم می‌گفتم این آدم انرژی‌اش را از کجا می‌آورد؟

زن تازه‌وارد گفت:

— شاید از اعتقادش.

مرد گفت:

— شاید.

کمی مکث کرد.

— یا شاید از جوانی.

من گفتم:

— این یکی را بیشتر قبول دارم. در جوانی آدم با دو ساعت خواب انقلاب هم می‌کند، سر کار هم می‌رود، عاشق هم می‌شود و فردا صبح هم سر کلاس حاضر است. حالا دو ساعت کم بخوابیم، سه روز دنبال عینکمان می‌گردیم، درحالی‌که روی سرمان است.

همه خندیدند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بالاخره یک حرف غیرسیاسی زدی که همه قبول کردند.

گفتم:

— سن تنها نظام سیاسی است که هیچ‌کس نمی‌تواند سرنگونش کند.

لنا گفت:

— لطفاً بحث تازه باز نکن.

دوباره خندیدیم.

مرد سلطنت‌طلب این بار مدت بیشتری ساکت ماند.

بعد گفت:

— ولی می‌دانید چه چیزی برای من مهم‌تر بود؟

کسی جواب نداد.

— اینکه آدم‌هایی را که قبلاً فقط از پشت یک برچسب می‌دیدم، کم‌کم از نزدیک می‌دیدم.

زن سرخ‌پوش دیگر شوخی نکرد.

مرد گفت:

— دیدن سعید یکی از آن لحظه‌ها بود.

بعد از آن دیدار، من یک‌شبه چپ نشدم.

حتی خیلی از عقایدم عوض نشد.

ولی دیگر وقتی می‌گفتند «همهٔ این‌ها یک مشت آدم خشن و بی‌احساس‌اند»، نمی‌توانستم مثل قبل قبول کنم.

چون یک نفر از همان «این‌ها» را دیده بودم.

با او دست داده بودم.

بغلم کرده بود.

صدایش را شنیده بودم.

برق چشم‌هایش را دیده بودم.

وقتی یک انسان واقعی وارد تصویر می‌شود، نگه‌داشتن بعضی کلیشه‌ها سخت‌تر می‌شود.

لنا آرام گفت:

— تجربه گاهی از استدلال جلو می‌زند.

مرد سرش را تکان داد.

— شاید.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس من سؤال اصلی را بپرسم؟

خواهرش فوراً گفت:

— نه!

همه زدیم زیر خنده.

زن سرخ‌پوش گفت:

— هنوز که نپرسیده‌ام!

— همین که گفتی «سؤال اصلی» یعنی باید جلویت را گرفت.

مرد سلطنت‌طلب این بار خودش گفت:

— بگذار بپرسد.

زن سرخ‌پوش با پیروزی به خواهرش نگاه کرد.

بعد رو به مرد گفت:

— اگر آن دیدار این‌قدر رویت اثر گذاشت، چرا هنوز سلطنت‌طلبی؟

اتوبوس دوباره ساکت شد.

اما این سکوت با سکوت اول قسمت فرق داشت.

آن سکوت از غم آمده بود.

این یکی از انتظار.

زن تازه‌وارد زیر لب گفت:

— دیدی؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— خودش اجازه داد.

لنا چیزی نگفت.

من هم تصمیم گرفتم این بار واقعاً خروس بی‌وقت نباشم.

مرد سلطنت‌طلب دست‌هایش را در هم قفل کرد.

چند ثانیه فکر کرد.

بعد گفت:

— چون دیدن یک انسان می‌تواند نگاهت را به آن انسان و حتی به خیلی از قضاوت‌هایت عوض کند، اما لزوماً تمام نگاه سیاسی‌ات را یک‌جا عوض نمی‌کند.

زن سرخ‌پوش منتظر ماند.

مرد ادامه داد:

— من بعداً چیزهای دیگری هم دیدم.

اتفاقات دیگری هم افتاد.

بعضی باورهایم ضعیف شد.

بعضی قوی‌تر شد.

بعضی را کنار گذاشتم.

بعضی را هنوز دارم.

اما زندگی آدم دفتر مشق نیست که یک جمله را پاک کنی و جملهٔ دیگری جایش بنویسی.

لنا لبخند زد.

— این حرف را قبول دارم.

مرد گفت:

— شاید اگر بخواهم جواب کامل سؤال تو را بدهم، باید از چیزهایی حرف بزنم که هنوز نگفته‌ام.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— می‌گویی؟

مرد به او نگاه کرد.

این بار نه ناراحت بود و نه هاج‌وواج.

لبخند کوچکی زد.

— اگر دوباره وسط حرفم رهبر و ارز و کازینو را قاطی نکنی، شاید.

زن سرخ‌پوش خندهٔ شیطنت‌آمیزش را کرد.

— هیچ قولی نمی‌دهم.

خر عرعر کرد.

من گفتم:

— ایشان هم شاهد است که قولی داده نشد.

و اتوبوس دوباره پر از خنده شد.

اما پشت آن خنده، سؤال زن سرخ‌پوش هنوز باقی مانده بود.

سؤالی که این بار نمی‌شد با یک شوخی از کنارش گذشت.

شاید مرد سلطنت‌طلب هم این را فهمیده بود.

چون بعد از تمام‌شدن خنده‌ها، دیگر به پنجره نگاه نکرد.

سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست.

انگار داشت در میان سال‌هایی که پشت سر گذاشته بود، دنبال جایی می‌گشت که پاسخ آن سؤال را از همان‌جا شروع کند.

ادامه دارد

ناصر کمالی

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress