قسمت پنجاهم: ایستگاهی که پایان راه نبود

نوشته شده توسط

در

۵۰

خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید

قسمت پنجاهم: ایستگاهی که پایان راه نبود

خنده‌ها که تمام شد، سؤال زن سرخ‌پوش هنوز در اتوبوس مانده بود.

همان سؤال ساده‌ای که با شیطنت پرسیده بود، اما جوابش دیگر چندان ساده نبود:

— اگر آن دیدارها و آن تجربه‌ها این‌قدر رویت اثر گذاشت، چرا هنوز سلطنت‌طلبی؟

مرد سلطنت‌طلب سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشم‌هایش را بسته بود.

هیچ‌کس عجله‌ای نداشت.

حتی زن سرخ‌پوش که معمولاً اگر سه ثانیه سکوت می‌شد، احساس وظیفه می‌کرد بلایی سر آن بیاورد، این بار چیزی نگفت.

من از آینه نگاهش کردم.

چال کوچک کنار صورتش هنوز از خندهٔ چند لحظه قبل پیدا بود، اما خودش جدی شده بود.

لنا دست‌هایش را روی هم گذاشته بود.

زن تازه‌وارد آرام کوکو را نوازش می‌کرد.

خر هم کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد.

بالاخره مرد چشم‌هایش را باز کرد.

گفت:

— شاید مشکل همین سؤال باشد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— سؤال من؟

— بله.

— چرا؟

مرد کمی فکر کرد.

— چون ما معمولاً خیال می‌کنیم آدم باید یک لحظهٔ مشخص داشته باشد که در آن تمام گذشته‌اش را کنار بگذارد و تبدیل به آدم دیگری شود.

لنا پرسید:

— و تو چنین لحظه‌ای نداشتی؟

— نه.

کمی مکث کرد.

— یا شاید داشتم، ولی نه آن‌طور که شما فکر می‌کنید.

زن سرخ‌پوش خواست چیزی بگوید، اما خودش را نگه داشت.

مرد ادامه داد:

— دیدن سعید روی من اثر گذاشت. خیلی هم اثر گذاشت. بعضی چیزهایی را که دربارهٔ مخالفان شاه باور کرده بودم، دیگر نمی‌توانستم به همان شکل سابق باور کنم.

ولی آیا همان شب برگشتم خانه و گفتم از فردا دیگر تمام گذشته‌ام را کنار می‌گذارم؟

نه.

آدم این‌طوری نیست.

لنا آرام گفت:

— گذشته فقط عقیده نیست.

مرد نگاهش کرد.

— دقیقاً.

گذشته خانواده است.

کودکی است.

پدر و مادر است.

خانه‌ای است که در آن بزرگ شده‌ای.

آدم‌هایی هستند که دوستشان داشته‌ای.

احساس امنیتی است که شاید داشته‌ای.

خاطرات خوب است.

حتی چیزهایی است که بعدها می‌فهمی همهٔ مردم آن‌ها را نداشته‌اند.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی وقتی از یک دوره دفاع می‌کنی، ممکن است بخشی از آن دفاع از زندگی خودت باشد؟

مرد چند ثانیه ساکت ماند.

— شاید.

لنا فوری چیزی نگفت.

و من از همین سکوتش فهمیدم سؤال مهمی مطرح شده.

مرد گفت:

— مثلاً وقتی من از ایران آن سال‌ها حرف می‌زنم، فقط دربارهٔ حکومت حرف نمی‌زنم.

دربارهٔ جوانی خودم هم حرف می‌زنم.

دربارهٔ خانواده‌ام.

دوستانم.

روزهایی که فکر می‌کردم آینده‌ام معلوم است.

دانشگاه را تمام می‌کنم.

برمی‌گردم.

کار می‌کنم.

زندگی می‌کنم.

آن ایران برای من فقط یک نظام سیاسی نبود.

خانه هم بود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— ولی خانه و حکومت یکی نیستند.

— امروز می‌توانم این دو را راحت‌تر از هم جدا کنم.

— آن زمان نمی‌توانستی؟

— نه همیشه.

لنا گفت:

— خیلی از آدم‌ها نمی‌توانند.

مرد ادامه داد:

— بعد هم اتفاقات بعدی آمد.

چیزهایی دیدم که باعث شد بعضی از همان خاطرات قدیمی برایم پررنگ‌تر شوند.

وقتی آدم چیزی را از دست می‌دهد، گاهی قسمت‌های خوبش را بیشتر به یاد می‌آورد.

زن تازه‌وارد گفت:

— حتی اگر قسمت‌های بد هم داشته باشد؟

— بله.

زن سرخ‌پوش آرام گفت:

— مثل یک رابطه؟

همه نگاهش کردیم.

این بار خودش خندید.

— چرا همه من را نگاه می‌کنید؟ مثال زدم!

خواهرش گفت:

— مثال خیلی بی‌ربطی هم نبود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بالاخره از من تعریف کردی؟

— هنوز نه.

مرد لبخند زد.

— اتفاقاً مثال خوبی است.

ممکن است رابطه‌ای تمام شده باشد و تو بعد از سال‌ها بیشتر لحظه‌های خوبش را به یاد بیاوری.

این به آن معنا نیست که هیچ مشکل و دردی وجود نداشته.

فقط حافظه همیشه مثل دفتر حسابداری عمل نمی‌کند.

لنا گفت:

— حافظه انتخاب می‌کند.

مرد گفت:

— بله.

بعد رو به زن سرخ‌پوش کرد.

— حالا جواب سؤال تو را می‌دهم.

زن سرخ‌پوش خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد.

— بالاخره!

— هنوز خودم را سلطنت‌طلب می‌دانم، اما اگر از من بپرسی آیا همان آدمی هستم که آن سال‌ها فکر می‌کرد دولت شاه نمی‌تواند به مردم دروغ بگوید، جوابم نه است.

اتوبوس ساکت شد.

مرد ادامه داد:

— اگر بپرسی آیا امروز معتقدم هرکس مخالف شاه بود خرابکار، تروریست یا آدم خطرناکی بود، باز هم جوابم نه است.

اگر بپرسی آیا می‌پذیرم چیزهایی وجود داشت که من آن زمان نمی‌دیدم، بله.

لنا پرسید:

— و اگر بپرسم چرا هنوز سلطنت‌طلبی؟

مرد خندید.

— باز رسیدیم سر خانهٔ اول!

زن سرخ‌پوش گفت:

— فرار نکن.

— فرار نمی‌کنم.

بعد کمی جدی‌تر شد.

— چون تغییر یک باور لزوماً به این معنا نیست که تمام باورهای دیگر هم تغییر کنند.

من هنوز دربارهٔ آن دوره، دربارهٔ آنچه بعد از آن اتفاق افتاد و دربارهٔ آیندهٔ ایران دیدگاه‌هایی دارم که احتمالاً با شما فرق دارد.

لنا گفت:

— قطعاً فرق دارد.

مرد گفت:

— دیدی؟

همه خندیدیم.

بعد گفت:

— ولی امروز می‌توانم بپذیرم که تجربهٔ من تمام واقعیت نبود.

این جمله باعث شد لنا سرش را کمی بالا بیاورد.

اما باز چیزی نگفت.

مرد ادامه داد:

— شاید این بزرگ‌ترین چیزی باشد که آن سال‌ها به من یاد داد.

اینکه آدم می‌تواند چیزی را واقعاً تجربه کرده باشد و باز هم تمام حقیقت را ندیده باشد.

من ایران خودم را دیده بودم.

دوست سیاسی من ایران دیگری را دیده بود.

سعید ایران دیگری را تجربه کرده بود.

کارگری که شاید پول فرستادن بچه‌اش به خارج را نداشت، ایران دیگری داشت.

و من آن زمان خیال می‌کردم ایران من، همان ایران همه است.

زن تازه‌وارد آرام گفت:

— شاید همهٔ ما همین اشتباه را می‌کنیم.

لنا گفت:

— خیلی وقت‌ها.

من از آینه نگاهشان کردم و گفتم:

— عجب! پنجاه قسمت طول کشید تا بالاخره همه سر یک جمله توافق کردید.

زن سرخ‌پوش گفت:

— صبر کن، هنوز من توافق نکرده‌ام.

گفتم:

— می‌دانستم!

خر عرعر کرد.

گفتم:

— این هم اپوزیسیون رسمی اتوبوس.

خنده دوباره به اتوبوس برگشت.

مرد سلطنت‌طلب گفت:

— یک چیزی را هم من بگویم؟

گفتم:

— بفرما.

— تو چرا هر وقت بحث جدی می‌شود، خر را وارد می‌کنی؟

نگاهی به خر انداختم.

— چون تنها مسافر این اتوبوس است که پنجاه قسمت آمده و هنوز یک بار هم حرفش را عوض نکرده.

زن سرخ‌پوش گفت:

— چون اصلاً حرف نزده!

گفتم:

— سیاستمدار موفق دقیقاً همین کار را می‌کند.

لنا فوری گفت:

— من مسئول این جمله نیستم.

زن تازه‌وارد خندید.

حتی مرد سلطنت‌طلب هم زد زیر خنده.

خر دوباره عرعر کرد.

گفتم:

— حالا اعتراض رسمی هم ثبت شد.

کوکو با صدای خر سرش را بلند کرد.

چند لحظه به او نگاه کرد و دوباره سرش را روی پای زن تازه‌وارد گذاشت.

زن سرخ‌پوش گفت:

— فکر کنم کوکو از همهٔ ما عاقل‌تر است.

گفتم:

— ایشان هنوز پرونده‌اش باز نشده. عجله نکن.

زن تازه‌وارد دستش را روی سر کوکو کشید.

برای یک لحظه حالت صورتش تغییر کرد.

خیلی کوتاه.

اما من از آینه دیدم.

چیزی پشت آن نوازش بود.

خاطره‌ای شاید.

دردی شاید.

اما چیزی نپرسیدم.

نه حالا.

هر چیزی وقت خودش را داشت.

اتوبوس آرام پیش می‌رفت.

نمی‌دانم چه شد که ناگهان به مسافرها نگاه کردم.

نه مثل راننده‌ای که از آینه مراقب مسافرانش است.

مثل کسی که تازه متوجه شده باشد این اتوبوس چقدر شلوغ شده.

لنا آنجا بود.

زنی که سال‌ها تاریخ و سیاست و مهاجرت را با خودش حمل کرده بود و هنوز خیلی از زندگی خودش را برای ما تعریف نکرده بود.

زن سرخ‌پوش بود.

با آن خندهٔ شیطنت‌آمیز، آن چال کوچک کنار صورتش و دنیایی که پشت شوخی‌هایش پنهان می‌کرد.

خواهرش بود.

زن تازه‌واردی که دیگر چندان تازه‌وارد نبود، اما هنوز نمی‌دانستیم این همه سال کجا بوده و چه بر او گذشته است.

مرد سلطنت‌طلب بود.

کسی که وقتی وارد اتوبوس شد، شاید برای خیلی از ما فقط یک برچسب بود.

حالا دیگر نبود.

نه اینکه عقیده‌اش عوض شده باشد.

نه اینکه اختلاف‌ها تمام شده باشد.

بلکه چون پشت آن برچسب، کم‌کم یک زندگی دیده بودیم.

دانشجویی جوان.

خانواده‌ای مرفه.

پولی که از ایران می‌آمد و بعد نیامد.

دانشگاهی که نیمه‌کاره ماند.

کاری که مجبور شد شروع کند.

درسی که دوباره به آن برگشت.

دوستی سیاسی که نشریه‌ای دستش می‌داد و می‌دانست احتمالاً نمی‌خواند.

و شبی در لندن که مردی سبیل‌دار و خنده‌رو به نام سعید او را در آغوش گرفته بود و بی‌آنکه بداند، تصویری را در ذهنش ترک داده بود.

کوکو هم بود.

سگی که هنوز داستانش را نمی‌دانستیم.

فقط گاهی از رفتارهایش می‌شد فهمید پشت آن چشم‌ها چیزهایی گذشته که هیچ‌کدام از ما خبر نداریم.

و خر…

نگاهش کردم.

کنار پنجره ایستاده بود.

گفتم:

— و جنابعالی.

گوش‌هایش را تکان داد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— با او حرف نزن. پنجاه قسمت تحملت کرده، حق دارد خسته باشد.

گفتم:

— اتفاقاً داشتم فکر می‌کردم ما از همه حرف کشیدیم جز این بیچاره.

لنا گفت:

— شاید حرف‌هایش از همهٔ ما بیشتر باشد.

گفتم:

— نگرانم وقتی شروع کند، کتاب از صد صفحه بشود پانصد صفحه.

زن سرخ‌پوش گفت:

— تازه معلوم می‌شود تمام این مدت دربارهٔ ما چه فکری می‌کرده.

خر سرش را برگرداند و مستقیم نگاهم کرد.

گفتم:

— نه، فعلاً لازم نیست.

همه خندیدند.

بعد دوباره چشمم به جاده افتاد.

خیابان خیس بود.

لندن همان لندن بود.

ماشین‌ها می‌رفتند.

آدم‌ها از پیاده‌روها رد می‌شدند.

چراغ‌ها یکی‌یکی روشن می‌شدند.

هیچ‌کس بیرون از آن اتوبوس نمی‌دانست داخلش چه خبر است.

نمی‌دانست مرگ زمانی مسافرش بوده.

نمی‌دانست خر دارد با ما سفر می‌کند.

نمی‌دانست زنی سرخ‌پوش آنجاست که هر وقت فضا زیادی جدی می‌شود، چیزی می‌گوید و همه‌چیز را به هم می‌ریزد.

نمی‌دانست یک سلطنت‌طلب و یک زن چپ می‌توانند چند صندلی با هم فاصله داشته باشند، بحث کنند، اختلاف داشته باشند و باز وقتی خاطره‌ای دردناک گفته می‌شود، با هم سکوت کنند.

شاید زندگی همین بود.

نه اینکه همه در پایان به یک نتیجه برسند.

نه اینکه یکی دیگری را شکست بدهد.

نه اینکه کسی از اتوبوس پیاده شود و اعلام کند:

«از امروز من آدم دیگری هستم.»

شاید کافی بود وقتی به مقصد می‌رسیم، کمی کمتر از روزی که سوار شدیم مطمئن باشیم فقط خودمان حقیقت را می‌دانیم.

نمی‌دانم چرا این فکر مرا خنداند.

زن سرخ‌پوش از آینه متوجه شد.

— چرا می‌خندی؟

گفتم:

— هیچی.

— خالو وقتی می‌گوید هیچی، یعنی یک چیزی در سرش می‌گذرد.

گفتم:

— داشتم فکر می‌کردم این اتوبوس اصلاً کجا می‌رود؟

چند ثانیه همه ساکت شدند.

بعد زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی خودت نمی‌دانی؟

گفتم:

— راننده‌ام، خدا که نیستم!

زن سرخ‌پوش زد زیر خنده.

لنا گفت:

— پس این همه مدت ما سوار اتوبوسی هستیم که راننده‌اش نمی‌داند مقصد کجاست؟

گفتم:

— بالاخره بعد از پنجاه قسمت فهمیدید؟

مرد سلطنت‌طلب گفت:

— من پیاده می‌شوم.

گفتم:

— دیر شده. کرایه را گرفته‌ام.

— من که کرایه نداده‌ام!

گفتم:

— پس اصلاً حق پیاده‌شدن نداری.

زن سرخ‌پوش از خنده خم شده بود.

خر عرعر می‌کرد.

کوکو سرش را بلند کرده بود و با تعجب ما را نگاه می‌کرد.

حتی لنا که معمولاً سعی می‌کرد خنده‌اش را کنترل کند، این بار نتوانست.

و من پشت فرمان فکر کردم شاید بد هم نشده که مقصد را دقیق نمی‌دانم.

اگر از اول می‌دانستیم کجا می‌رویم، شاید هیچ‌کدام از این آدم‌ها را سوار نمی‌کردیم.

شاید مرگ را همان ایستگاه اول پیاده می‌کردیم.

شاید خر را راه نمی‌دادیم.

شاید زن سرخ‌پوش را به خاطر شیطنت‌هایش وسط راه جا می‌گذاشتیم.

شاید مرد سلطنت‌طلب اصلاً جرئت نمی‌کرد سوار شود.

شاید لنا فکر می‌کرد این اتوبوس ارزش وقتش را ندارد.

شاید زن تازه‌وارد هیچ‌وقت خواهرش را دوباره پیدا نمی‌کرد.

و شاید کوکو هیچ‌وقت جایی میان این صندلی‌ها آرام نمی‌گرفت.

دستم را روی فرمان محکم‌تر کردم.

پنجاه قسمت گذشته بود.

اما عجیب بود.

احساس نمی‌کردم چیزی تمام شده است.

برعکس.

حالا تازه می‌دانستم چقدر چیز نگفته باقی مانده.

لنا هنوز داستان خودش را نگفته بود.

زن تازه‌وارد هنوز چمدان خاطراتش را باز نکرده بود.

کوکو هنوز نمی‌توانست برای ما تعریف کند پیش از رسیدن به این اتوبوس چه بر سرش آمده.

و خر…

خدا می‌دانست خر چه چیزی برای گفتن داشت.

خود من هم هنوز چیزهایی داشتم که شاید جرئت نکرده بودم برای مسافران تعریف کنم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— خالو، چراغ سبز شد.

به روبه‌رو نگاه کردم.

راست می‌گفت.

چراغ سبز شده بود و من هنوز ایستاده بودم.

گفتم:

— دیدید؟ آدم یک لحظه می‌رود توی فلسفه، لندن تحمل نمی‌کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— حرکت کن فیلسوف، مردم کار دارند!

دنده را جا زدم.

اتوبوس آرام راه افتاد.

در آینه نگاه کردم.

همه سر جای خودشان بودند.

هیچ‌کس پیاده نشده بود.

حتی مرگ هم، با اینکه دیگر در اتوبوس نبود، انگار سایه‌اش را جایی میان گذشتهٔ ما جا گذاشته بود.

لبخند زدم.

گفتم:

— خب رفقا…

زن سرخ‌پوش فوری گفت:

— باز شروع کرد!

گفتم:

— فقط می‌خواستم بگویم کمربندها را ببندید.

مرد سلطنت‌طلب گفت:

— چرا؟

نگاهی به جاده انداختم.

— چون از اینجا به بعد، خودم هم نمی‌دانم چه کسی قرار است سوار شود.

خر عرعر کرد.

و اتوبوس رفت.

نه به طرف پایان.

به طرف ادامهٔ راه.

پایان جلد اول

قسمت‌های ۱ تا ۵۰

اتوبوس هنوز در راه است…

جلد دوم از قسمت ۵۱ آغاز می‌شود.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress